تبلیغات
خاطرات کاکایوسف
بهانه ای برای بودن

هم کلاسیهای خارجکی!

تاریخ:چهارشنبه 16 مرداد 1398-04:15 ب.ظ

وقتی در دانشگاه تهران تاریخ دوران را ورق میزدیم، برخی هم کلاسیها از جایی بیرون از ثغور این دیار آمده بودند بهر جستجوی علم! البته اگر که تاریخ را بخواهیم الکی علم بنمامیمش!
آن روزها جوانتر بودیم، هنوز کمتر از ربع قرن زندگی را تجربه کرده بودیم و قیمت ربع سکه نیز به زور به پنجاه هزار تومان می رسید!
و در کنار جوانی که از مصادیق آن جنب و جوش است، تازگیِ برخورد و معاشرت با دانشجویانی غیر ایرانی نیز برای کاکا جالب بود! هرچند کاکا اصولن دیر خودمانی میشود و دیر هم دل میبُرد از دوست!
نائوکی:
نائوکی پسری ژاپنی بود با قدی کوتاه و موهایی کاملن لَخت و سیاه و عینکی ته استکانی که خماری چشمهای بادامی اش را دو چندان کرده بود و انگار دو کار را بیشتر نمیتوانست انجام دهد: یکی نشستن در کتابخانه تخصصی تاریخ دانشکده و دیگری سیگار کشیدن!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک دانشجو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بدبیاری های یک مسافر!

تاریخ:چهارشنبه 29 خرداد 1398-04:38 ب.ظ

هوا به شدت داغ بود و دلم برای باغچه میسوخت، برای باغچه ای که زیر تابش آن آفتاب دم بر نمی آورد! و درختهای کُنارش راضی بودند به جرعه ای آب!
از خانه به جانب ماهشهر رهسپار بودم و به لطف وجود ماشین خواهر اینا تا ترمینال ماهشهر سخت نگذشت به من! هرچند که در غمی آشکار غرق بودم و به گریه های پدر و مادری می اندیشیدم که باز موقع خداحافظی گریه امانشان نداده بود! انگار میخواستند دختری هجده ساله را برای اولین بار راهی دانشگاهی در شهری دووور کنند یا پسری نوزده ساله را راهی دیاری مرزی در شرق مملکت برای گذراندن خدمتی اجباری در موسم جنگ با دشنانی خارچی! اصلن انگار نه انگار که کاکایوسفشان چهارده سال است که دور از کاشانه زندگی میکند و موهایش جوگندمی شده اند و بعضیها حاج آقا صدایش میزنند در خیابانهای پایتخت!
الغرض در سکوتی که زاییده گریه های والدین بود، به ترمینال ماهشهر رسیدیم!
جمعه، 17 خرداد 1398، دو سه روز بعد از عید فطر! 

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ابو طیاره!

تاریخ:شنبه 25 خرداد 1398-03:45 ب.ظ

بیستم رمضان المبارک است و ساعت حوالی دو بعد از ظهر،
از اداره بیرون میزنم و با تاکسی اسنپ مسنپی که جلو اداره پارک شده به جانب فرودگاه میروم!
قرار است به شیراز عزیمت کرده، اندکی را برای استراحت در کنار حافظ و سعدی و کیوان و اینها سر کنم!
امروز گویا مثل دیروز تهران میزبان طوفان است! همان طوفانی که دم دم های عصر دیروز نیز تهران را نوازش کرد! ولی پرواز ما با هواپیمایی زاگرس راس ساعت شانزده و ده دقیقه خواهد بود و قبل از طوفان تهران را ترک میکنیم!
به فرودگاه که میرسم کرایه دوازده هزار تومنی راننده را پرداخت کرده و راهی ترمینال یک میشوم! کوله را بازرسی میکنند و همه چیز خوب پیش میرود و انگار امروز تاخیری هم نداریم و کارت پرواز را از طریق دستگاه های جدیدی که تعبیه شده به شخصه میگیرم و شبیه وقتی که میخواهی سینما بروی صندلی مورد نظر را نیز خودم انتخاب میکنم و بعد با خیالی آسوده و لبانی خشک بر صندلی سالن انتظار به انتظار مینشینم!
سر ساعت مقرر و بعد از بازرسی دوباره به سالن طبقه بالا میروم و آنجا نیز بعد از کمی انتظار به سمت هواپیما با اتوبوسی که وظیفه انتقال مسافرین را دارد میرویم و سوار هم میشویم!
نمیدانم چرا با وجودی که خودم صندلی را انتخاب کرده ام باز هم روی بال هواپیما افتاده ام! ولی نگران نیستم چون به عدد نوزده اعتقاد دارم حتی بیشتر از بیست، و صندلی من شماره نوزده کنار شیشه هواپیما است، ردیف سمت چپ!
اوضاع خوب است و ساعت فقط کمی از شانزده و ده دقیقه عبور کرده که خلبان توضیحات لازمه را میدهد و مهمانداران هم، و هواپیما کمی حرکت میکند که ...

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کُت شیفتگی!

تاریخ:دوشنبه 16 اردیبهشت 1398-05:44 ب.ظ

فرقی نمی کرد کجاها سیر میکردیم، کجاها مینشستیم و کجاها قدم میزدیم باهم!

هر جا که میبودیم کافی بود کُت و شلواری آویزان باشد اندرونی ویترین مغازه ای! آنگاه بدون استثناء این جمله کوتاه از زبان من خارج میشد: «جلییییل! ببییین کُت و شلواااره هاااا!» و جلیل با صبر و حوصله بی نظیرش تنها دوستی بود که میشد هزااار باااار یک چیز تکراری را به او گفت و منتظر شنیدن غُررر زدنهایش هم نباشی!
خب شاید جلیل هم میدانست که معمولن هر آدمی در بازه خاصی از زندگی ممکن است برخی چیزها را دوست داشته باشد بیشتر از حد معمول!
اصلن خود جلیل هم گاهی دچار همین نوع دوست داشتنها میشد و معمولن آنها را با من در میان میگذاشت!
آری تقریبن ده سال میگذرد از دوره ای که به بیماری ناشناخته ای بنام «کُت شیفتگی» دچار شده بودم! 

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک دانشجو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خداحافظ اتاق کار!

تاریخ:سه شنبه 21 اسفند 1397-02:09 ب.ظ

حُسن یوسُف ها، 
گلدان آلوئه ورا، 
گلدانهای دیگری که اسم گیاهانشان را نمیدانم، 
و گل رز قرمزی که اخیرن هدیه گرفته ام،
همه و همه سر جایشان هستند، کنار پنجره اتاق کار!
آفتاب بانو هنوز هم اتاق ما را در آغوش گرم خویش میکشد با عشق!
آقای باد نیز گاهی سرک میکشد از لای پنجره ای که خودمان نیمه باز بودنش را ترجیح میدهیم!
هوا خیلی هم سرد نیست اما دوباره سرما خورده است کاکا! و سرفه های گاه و بیگاه من سکوت مجسمه آن پرنده کوچکی را که روی میز اتاق نشسته است میشکند!
پرنده های اطراف هنوز هم مهربانی را دوست دارند! حتی اگر وسعت آن مهربانی به اندازه چند تکه نان ریز شده باشد!
آلودگی به نسبت سال پیش کمتر شده است!
اتاق کار هنوز هم پر از خاطره های نگفته و نیامده است!
ولی دیگر مجوزی برای نوشتن خاطرات اتاق کار ندارد کاکا! بایست بعد از این قلم را به سمت و سوی خاطراتی بیرون از این اتاق پر از گل و خوبی هدایت کنم!
نمیدانم چقدر منطقی است که نمیتوانم از این اتاق کار حرفی بزنم دیگر! البته مهم هم نیست زیرا او که از کاکا خواسته که خاطرات اتاق کار را به قلم درنیاورد برایم خیلی عزیز است! خیلی!
و ارزش او برای من خیلی بیشتر از منطق و استدلال و اینها است!
و شاید هم حق طبیعی هر فردی است که دوست داشته باشد اسمی از او در جایی آورده شود یا نه!
آری امروز که نُه روز مانده تا نوروز، اتاق کار را با لبخند و احترام میبوسم در لحظه خداحافظی!
و کلبه خاطرات کاکا زین پس تهی از اتاق کار خواهد بود!
همین!


نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

از مستشار تا شکور!

تاریخ:چهارشنبه 8 اسفند 1397-06:01 ب.ظ

  

بهمن ماهی که گذشت را میتوان «ماه کیک» نامید! 
اساسن ما بچه دهاتیها (به ویژه بچه دهاتیهای دهه شصتی) با مقوله کیک تولد تا عنفوان جوانی ناآشنا بوده و به دلایل متعددی از جمله فراوانی برادرها و خواهرها، عدم اعتقاد پدر و مادرها به جشن تولد، نداشتن بودجه، فرهنگ عمومی جامعه روستایی در آن روزگاران و چندین و چند دلیل و علت دیگر کمتر پیش می آمد که شمع کیک تولد خودشان را فوووت کنند و برگی از دفتر خاطراتشان مربوط به اینگونه گردهمآیی ها شود!
لذا کاکایوسف نیز تا سال نود شمسی رنگی از جشن تولد ندیده بود و چنانکه در خاطره ای نوشته شد، آن سال توسط هم اتاقیهای دوره ارشد که احمد هم جز آنان بود اولین جشن تولد کاکا گرفته شد با آن ویژگیهای منحصر به فردش!
دومین جشن تولد را امیرخان و احمدجان بهمن ماه نودچهار از برای کاکا ترتیب دادند و بر روی کیک نوشته بودند: «مستشار تولدت مبارک!» و این تشبیه کاکا بود به شخصیت مستشار در سریال قهوه تلخ که او نیز تاریخ میخواند و اطرافیانش زیاد دستش می انداختند و به نظر تشبیه به جا و درستی می آمد!


ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شیرینی شکلاتی!

تاریخ:یکشنبه 9 دی 1397-05:03 ب.ظ

    Image result for ‫کیک تولد شکلاتی نوتلا‬‎

چهارشنبه بود و ساعت از سه و نیم بعد از ظهر گذشته! خورشید پاییزی داشت کم کم رنگ میباخت! و هوا هم خیلی آلوده نبود!
من و امیرمحمد و احمد نشسته پشت میز کارمان، سرمان در لاک خودمان بود! که ناگهان مهدی (بابای محمد و مهدیه) یا همان قربانی فتح بزرگ مهاراجه با پالتویی مشکی که تا سر زانوهایش رسیده بود وارد اتاق شد و بعد از کمی احوال پرسی چد قدمی در اتاق راه رفت و ما سه یار دبستانی بار دیگر سرمان به کارمان مشغول شد! 
اندکی بعد با این دیالوگ مهدی شش دانگ حواسمان به سمت او جلب شد: «کسی نیست بره واسمون شیرینی بخره!؟»

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قضاوتهای زود هنگام!

تاریخ:شنبه 24 آذر 1397-02:31 ب.ظ

8 آبان 1397 خورشیدی!
سه شنبه، صبح روز اربعین!
از پله برقی ایستگاه مترو مهرآباد که بالا می آمدم، سکه پونصد تومانی ای را که روزگاری ارج و منزلتی داشت از برای خودش، از ته جیب درآوردم و بیرون که آمدم داخل صندوق صدقه کنار ترمینال 2 انداختمش! شنیده ام که صدقه برای رفع بلا خوب است! و اعتقاد دارم به این حرف!
ساعت هشت و نیم صبح به سمت اهواز پرواز داشتیم! کارت پرواز را به موقع گرفتیم و از مرحله تفتیش و اینها هم عبور کردیم! 
اما در سالن انتظار که نشسته بودیم فهمیدیم که هواپیمای ما نقص فنی داشته و به همین دلیل در تابلوی اعلان پروازها زده بودند: «تا اطلاع ثانوی تاخیر خواهید داشت!»
طیاره های این مرزوبوم به طور کلی خیلی حال و روز خوشی ندارند و وقتی هم خودشان به صراحت اعلام میکنند که نقص فنی دارند، آنوقت خیلی از مسافرها دل نگران میشوند!
در سالن انتظار نشسته بودیم و سماق میمکیدیم و آیدا کوچولویی که موهای قهوه ای اش تا روی شانه هایش رسیده بود هی از طرف بابا و مامانش مأمور میشد که به سمت تابلو اعلانات برود و شماره پرواز ما را چک کند! و آیدا کوچولو چندین بار می آمد و با زبان شیرین کودکانه میگفت: «زده به علت نقص فنی تا اطلاع ثانوی ... »!
الغرض حدود نود دقیقه تاخیر داشتیم و به ما صبحانه هم ندادند! 

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دیزی بازی!

تاریخ:دوشنبه 28 آبان 1397-06:05 ب.ظ


Image result for ‫دیزی‬‎   Image result for ‫دیزی‬‎


چندی پیش با آزمایشهایی که اطباء امروزی از کاکا گرفتند، فهمیدم که کبدی دارم چرب! بر خلاف زبان الکنم که چرب و نرم که نیست هیچ، تازه گاهی تلخ هم میشود! بر همین اساس و مبنا مدتی میشود که روغن زیتون را جایگزین روغن آفتاب گردان کرده ام! اندکی بیشتر از قبل ورزش میکنم! قید مطلوبیتهایی از قبیل پفک و چیپس و کرانچی و اینجور چیزهای دوست داشتنی را نیز زده ام! مگر به وقت سینما رفتنی یا مواردی از این قبیل باشد که ازینجور اغذیه بخورم! آن هم نه بدان مقدار که پیش از این رسم و سنت من بود!
ولی گاهی اوقات لازم است آدمی قید مراعات کردن را بزند و دلی یا شکمی از عزا درآورد!
اتاق کار ما پنجره ای دارد به وسعت عرض جنوبی آن و همواره آفتاب عالم تاب به اتاق ما میتابد و این قضیه دردسری است عظیم در فصل تموذ ولی موهبتی است گران در زمستان و خزان!
الغرض پریروز موکت کوچکی زیر آفتابی که به اندرونی اتاق ما تشریف فرما شده بود انداختیم و سه نفره نشستیم در کنار گلهای حسن یوسف و معجونی از نسیم خنک پاییزی را به همراه ماساژی که آفتاب بانو به ما میداد میهمان تن خویش کردیم! من و احمد و امیرمحمد! و چه ترکیب دوست داشتنی ای!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خط 68!

تاریخ:یکشنبه 20 آبان 1397-05:01 ب.ظ

Image result for ‫ارگ کریمخان شیراز در شب‬‎   Image result for ‫اتوبوس خط واحد شیراز خط 68‬‎


سیزده آبان 1397!
ساعت ده صبح بود که از بهبهان راه افتادیم به سمت شیراز!
هوا خوب بود! نه گرم بود و نه سرد! هنوز مانده بود تا برگهای درختان آن حوالی هوس ریختن به سرشان بزند! داشتند لذت میبردند از اعتدال هوا و بوسه های بارانی که گاه به گاه بر لبهای برگهایشان مینشست!
راننده جوان پژو 405 مشکی رنگ ما انگار سلیقه کاکا را میدانست! اکثر آهنگهایی که پخش میشد یا از شکیلا بود و مهستی، یا از معین بود و داریوش! اگر کمی هم موسیقی سنتی چاشنی اش میکرد نور علی نور میشد، که نشد! ولی باز خوب بود که راننده مان اهل نیوشیدن این آهنگهای جدید مدید نبود که نود و نه درصدشان جیغ و ویغ میکنند فقط! البته آن یک درصدشان را گاهی گوش میکنم و خوب هم میخوانند!
مسیر تقریبن طولانی ما خیلی هم سخت سپری نشد و پیچ میچ های تنگ بوالحیات را به امید تماشای رخسار زیبای دشت ارژن پیمودیم و آسمان نیمه ابری آن روز نیز به رنگ خود کاکایوسف درآمده بود، خاکستری!
الغرض ساعت هنوز به دو ظهر نرسیده بود که ما در پایانه امیرکبیر شیراز فرود آمدیم! کوله کوچک مشکی خود را برداشته و کمی بیسکویت تنوری (یک نوع شیرینی محلی است که در نواحی ماهشهر و هندیجان میپزند) در آورده و خوردم و بعد به ایستگاه اتوبوس مجاور پایانه رفتم تا از آنجا با خط 68 به میدان نمازی بروم! و بعد از آنجا به دانشگاه! آخر خط 68 به گونه ای است که ابتدا و انتهایش راست کار کاکا است: امیرکبیر به نمازی و بالعکس! و دیگر لازم نیست چند خط تاکسی عوض کنی برای رسیدن به مقصد!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فتح مهاراجه!

تاریخ:دوشنبه 16 مهر 1397-12:39 ب.ظ


Image result for ‫غذاهای رستوران مهاراجه تهران‬‎       Image result for ‫سیزلر رستوران مهاراجه تهران‬‎

مهرماه پارسال بود که علی رغم تمام مهارتی که در ذات من و امیر و احمد (به ویژه امیر و احمد) وجود دارد از برای ستاندن شیرینی از رفیقان در ایام شادی، اما باز هم نتوانستیم بعد از به دنیا آمدن «مهدیه» مهدی را راضی کنیم که ما را به رستوران مهاراجه ببرد و در نهایت اکتفا کردیم به همان مرغ درسته ای که حکایتش پیش از این رفته است!
اما امسال باز هم درست در مهرماه با هدف فتح مهاراجه دلها را به دریا زدیم!
الغرض بعد از پنج ماه انتظار پولی بادآورده که قرار بود به مهدی برسد به او رسید! و من و احمد و امیر هم نقشی داشتیم در این وصال شیرین! تازه انتظار مهدی نیز این بود که نهایتن یک میلیون تومان باشد این پول، ولی یک و نیم میلیون شد! 
من و امیر و احمد از همان پنج ماه پیش قول گرفته بودیم از مهدی که اگر این پول بادآورده به او برسد ما را رستوران مهاراجه مهمان کند! و او قبول کرده بود!
از آنجا که حافظه ماهی وار مهدی را چندان اعتماد و انتظاری نیست، در این پنج ماه اخیر بارها این وعده را به او یادآوری میکردیم در خلال مباحث یومیه خویش! البته این یادآوری را وقتی مهدی در اتاقمان میبود فقط من بر زبان می آوردم ولی وقتی مهدی اتاق خودش میرفت، احمد و امیر نیز مسئله را با آب و تاب یادآوری میکردند به در و دیوار! ای روزگار!
خلاصه از یکی دو هفته پیش که ماجرای پول بادآورده جدی تر شد، بیشتر یادآوری میکردیم مراد خویش را! و مهدی نیز هر بار که خود را در آستانه شکست میدید به لطایف الحیلی پوشک مهدیه را بر سر زبان می انداخت و اینگونه عمرو عاص وار قصد فریب یاران را داشت! و چند بار نیز موفق به این کار شد و حتی در جبهه خودی نیز اختلاف افتاد که این پوشکهای گران حرفها دارند در دل خویش! احمد که شبیه اشعث بن قیس کندی بود و تا آستانه بازگشت از هدف خود خواسته نیز پیش رفت! امیر هم که برای خود از زیرکان دوران است، اینبار شبیه ابوموسی داشت فریب میخورد! ولی من بسان مالک یادآوری میکردم که تا خیمه مهاراجه فقط ده تاکید مجدد لازم است! فریب این پوشکهای گران شده را نخورید! فریب این ظاهر مظلوم را نخورید! همه میدانیم که این پول بادآورده بوده، شبیه پولهایی که بعد از چند سال ناغافل درون یکی از جیبهای البسه پیدا میکنیم! 

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تخم مرغ عسلی!

تاریخ:سه شنبه 27 شهریور 1397-03:12 ب.ظ


Image result for ‫تخم مرغ آب پز‬‎   Image result for ‫تخم مرغ آب پز عروس و دوماد‬‎

در اداره ما رسمی است که هر ساله دهه اول محرم که میشود صبح ها نیم ساعت زودتر از موعد راهی اداره میشویم از بهر اینکه ربع ساعت اول را زیارت عاشورا بخوانیم و ربع ساعت دوم را صبحانه میل کنیم!
این وعده های صبحانه را همکارها متقبل میشوند! برخی همکارها یک صبحانه کامل را متقبل شده و برخی نیز پول خوردهای خود را روی هم گذاشته و در خرید یک وعده صبحانه اندک همکاری ای میکنند!
صبح یکی از همین روزها که برای صبحانه به غذاخوری رفتیم دیدم که از قضا تخم مرغ آب پز میدهند از بهر ناشتا! از آنجا که من با تخم مرغ آب پز چندان حال نمیکنم و احمد نیز کلهم با تخم مرغ و مشتقات آن بالفطره بیگانه است، لذا به جای تخم مرغ اندکی عسلهای دیروز را اندرون بشقاب مبارک گذاشتیم و مشغول خوردن شدیم!
در حال خوردن بودیم که ناگهان مجید تیکه ای به ما انداخت و اصولن تیکه انداختن جزئی از وجود مجید است و با او عجین شده و کاریش هم نمیشود کرد! تازه برخی تیکه هایش بامزه هم هستند! مثلن یک روز قبلتر که یکی از همکارها عدسی آورده بود از برای نذری و امیرمحمد مشغول پر کردن کاسه های عدسی بود گفت: «ببینید امیرمحمد واسه علی ویژه پر کرده! واسه من آب خالیه! هرچی قاشق میزنم توش عدسی نمیاد بالا!» (خب خودمانیم آن سری حق با مجید بود!!) ولی این دفعه گفت: «ببینید باز هم جنوبیها ساز مخالف زده اند و به جای تخم مرغ دارند عسل میخورند!»

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوعروس!

تاریخ:دوشنبه 19 شهریور 1397-01:04 ب.ظ


Image result for ‫حافظیه برفی‬‎   Image result for ‫جاده برفی کوهستانی شیراز‬‎

دی ماه 1392، شیراز میزبان شایسته ای بود برای نوعروسی سپیدپوش که ماه عسلش را ترجیح داده بود شریک باشد با شهر راز، شهر زیبای راز!
آری برف سنگینی میبارید و محوطه دانشگاه و سروها و کاجها و نخلها و افراها و نارنج ها و چمنها و همه و همه را سپیدپوش کرده بود! و به قول شیرازیها این حجم برف را سالها بود که شیراز بر تن خود نپوشانده بود!
همه چیز زیباتر به نظر میرسید! خیابانها! خانه ها! ماشینها! پسرها! دخترها و درختهای پر از زیبایی شیراز!
زمهریر سردی میوزید وقتی که پنجره اتاق طبقه یازده خوابگاه مفتح را باز میکردم از برای اینکه چند تصویری به یادگار بگیرم از نوعروس زیبا با آن گوشی نوکیای قدیمیمان و دوربین دو مگاپیکسل و نوستالژیکش!
در اتاق تک نفره خلوت کرده بودم با صدای استاد آواز (شجریان) و بخاری که از لیوان چای دارچین بلند شده بود و زل زده بودم به تماشای رقصیدن آرام برفهایی که با مهربانی خودشان را به آغوش زمین میرساندند! که به ناگاه گوشی تلفنم زنگ خورد!
رضا بود! پسر عمویم! میگفت «با داداش حسین و پسر خاله ام آمده ایم شیراز و یک شبی شیراز میمانیم و فردا برمیگردیم ماهشهر! اگه دوست داری یه جایی قرار بذار ببینیمت!»

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک دانشجو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دنیای کیچیکه ها!

تاریخ:سه شنبه 16 مرداد 1397-02:22 ب.ظ


Image result for ‫لبخند کودکانه دهه شصت‬‎    Image result for ‫بچه های کوه آلپ‬‎

مدتی میشود که دست به قلم نبرده ام! آدمی که دست به قلم نبرد شبیه کیچیکه ها (بچه های کوچولو) میشود! انگار که بی سواد است!
کیچیکه ها دنیای عجیبی دارند! دنیایشان قشنگتر از دنیای ماست! پاشنه آشیلشان این است که تمایل به بزرگ شدن دارند! و این شاید به خاطر نادانی آنهاست نسبت به بزرگترها!
یکی از این کیچیکه ها «نازنین زهرا» دختر همکارمان امیرمحمد است! پارسال که با هم به مشهد رفته بودیم، در فرودگاه مشهد هر چه به نازنین زهرا اصرار کردم که بستنی برایش بگیرم میگفت: نمیخوام! خیلی هم کم حرف بود! 
الان که یک سال بزرگتر شده و نزدیک سه سال و نیمش شده و البته حرفهای پدرش را میتواند طوطی وار تکرار کند، چندبار گفته که بستنی برام بخر! 
یه بار اواخر تیرماه بود که من و باباش بیمارستان پیامبران بودیم و من توی نوبت آزمایش بودم و حالم اون روز اصلن خوب نبود! زنگ زده بود به باباش و میگفت میخوام با دوستت صحبت کنم! بعد که باهاش صحبت کردم گفت که بستنی میخوام! یعنی کامل تابلو بود که بابای شیطونش بهش گفته ها! 
کلن شبیه باباشه! بر خلاف ظاهر آرومش، خیلی شیطونه! کم حرف میزنه ولی به موقع و برنده! زیاد هم میخوابه!
یه بار هم دیروز زنگ زد اداره و گفت که میخوام با دوستت صحبت کنم! بعد بهش گفتم بستنی میخوای واست بخرم؟ گفت: آره! خداییش با مزه است و اگه ببینمش قطعن آرزوی باباش رو برآورده میکنم و واسش بستنی یا آیسپک میگیرم! به جان خودم!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پرواز را به خاطر بسپار!

تاریخ:یکشنبه 20 خرداد 1397-10:21 ق.ظ

Image result for ‫موی مجعد و کلیپس زنانه‬‎  Image result for ‫صندلیهای هواپیما‬‎


سه شنبه 8 خرداد 97
موعد پرواز تهران به شیراز، ساعت بیست و ده دقیقه تعیین شده بود! همه چیز طبق روال معمول بود: ازدحام مترو، تعجیل شهروندان موقع پیاده شدن از وسایل نقلیه عمومی و سوار شدنشان نیز، تنه زدن های داخل مترو، دست فروشهای سیار درون مترو، جا ماندن لبه کت مسافر آخری لای درب مترو و ... . فقط یک چیز معمولی نبود: تاخیر نداشتن پروازمان!
بعد از تفتیش و اینها سوار هواپیما شدیم! 
در ردیفهای سه نفره هواپیما افتاده بودم صندلی وسط! سمت چپ من جوان تقریبن هم سن و سالی نشسته بود و بعد از چند دقیقه یک پیرزن شیرازی هم آمد سمت راست من کنار پنجره نشست! البته این بانو شبیه دیگر مع طلعتان ذو قبلتین جافتاده ای نبود که به قول احمد و کیوان حضورشان در اسفار کاکا جزئی از تقدیر و سرنوشت او محسوب میشوند و نبودشان باعث میشود یک جای کار بلنگد! این بانو نه شبیه بنفشه خود را به کاکا میچسباند و نه مثل خورشید طلعتان سفر مشهد و آن کوپه معروف، کلی بد و بیراه نثار کاکا میکرد! آرام با مانتویی نوک مدادی و شالی قهوه ای کنار کاکا نشسته بود و فضای بیرون را نظاره گر بود!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :9
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...