تبلیغات
خاطرات کاکایوسف
بهانه ای برای بودن

پرواز را به خاطر بسپار!

تاریخ:یکشنبه 20 خرداد 1397-10:21 ق.ظ

Image result for ‫موی مجعد و کلیپس زنانه‬‎  Image result for ‫صندلیهای هواپیما‬‎


سه شنبه 8 خرداد 97
موعد پرواز تهران به شیراز، ساعت بیست و ده دقیقه تعیین شده بود! همه چیز طبق روال معمول بود: ازدحام مترو، تعجیل شهروندان موقع پیاده شدن از وسایل نقلیه عمومی و سوار شدنشان نیز، تنه زدن های داخل مترو، دست فروشهای سیار درون مترو، جا ماندن لبه کت مسافر آخری لای درب مترو و ... . فقط یک چیز معمولی نبود: تاخیر نداشتن پروازمان!
بعد از تفتیش و اینها سوار هواپیما شدیم! 
در ردیفهای سه نفره هواپیما افتاده بودم صندلی وسط! سمت چپ من جوان تقریبن هم سن و سالی نشسته بود و بعد از چند دقیقه یک پیرزن شیرازی هم آمد سمت راست من کنار پنجره نشست! البته این بانو شبیه دیگر مع طلعتان ذو قبلتین جافتاده ای نبود که به قول احمد و کیوان حضورشان در اسفار کاکا جزئی از تقدیر و سرنوشت او محسوب میشوند و نبودشان باعث میشود یک جای کار بلنگد! این بانو نه شبیه بنفشه خود را به کاکا میچسباند و نه مثل خورشید طلعتان سفر مشهد و آن کوپه معروف، کلی بد و بیراه نثار کاکا میکرد! آرام با مانتویی نوک مدادی و شالی قهوه ای کنار کاکا نشسته بود و فضای بیرون را نظاره گر بود!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رمضان و خاطره ها!

تاریخ:یکشنبه 6 خرداد 1397-03:27 ب.ظ

Image result for ‫ماه رمضان‬‎  Image result for ‫زولبیا بامیه رمضان‬‎

ماه مبارک رمضان خود به خود خاطره انگیز است آن هم به خاطر ذات متفاوتی که این ماه صیام با دیگر ماه ها دارد! اساساً متفاوتها بیشتر در خاطره ها میمانند!
رمضان که میشود روند خواب و خوراک آنها که روزه میگیرند و گاهی حتی آنها که روزه نمیگیرند هم تغییر میکند! خیلی چیزهای دیگر هم تغییر میکند! البته گاهی هم هیچ چیزی تغییر نمیکند!
رمضان و خوابگاه:
سال نود خوابگاه شماره پنج کوی دانشگاه تهران بودیم! رمضان آن سال تقریبن مصادف بود با مرداد و شهریور! فاصله خوابگاه ما تا سلف کوی دانشگاه کم و بیش سیصد متری میشد! (از عبارت کم و بیش استفاده کردم یاد آخرین مصاحبه خولیو ولاسکو افتادم وقتی که سرمربی والیبال ایران بود. از او پرسیدند که چه چیز ایرانیها در این مدتی که ایران بودید، برایتان جالب بوده؟ گفت: «شما ایرانیها عبارت کم و بیش را زیاد استفاده میکنید در حالی که فرهنگ و تمدن شما نشان از دقیق بودن و نظم ایرانیها دارد، مثلاً کاشی کاریهای مساجد میدان نقش جهان را ببینید! چرا اینقدر از کم و بیش استفاده میکنید!؟ دقیق باشید!)
آن تابستان خیلی رمضان خاطره انگیزی داشتیم! من و میلاد و مهدی هم اتاق بودیم و هر کداممان به نوبت ساعت سه نصف شب (سحر) مسیر خوابگاه تا سلف را میرفتیم و سحری میگرفتیم و می آوردیم اتاق! در آن سحرگاهان که گاه نسیمی خنک به صورت آدمی میوزید و حالی به ما میداد، گربه ای از گربه های کوی مرا دنبال میکرد و چقدر حس خوبی داشت وقتی که با تکه ای خیلی کوچک از غذا او را نیز در سحری خویش شریک میکردم!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک دانشجو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کُت تک!

تاریخ:چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397-10:07 ق.ظ


Image result for ‫میدان نقش جهان‬‎  Image result for ‫سی و سه پل و پل خواجو شب‬‎

آن زمان شاید فقط 27 سال داشت! یا 29 سال! دقیق یادم نیست! ولی فاصله سنی اش با من 7 یا 9 سال میشد فقط!
هنوز دانشجوی دکترای رشته تاریخ بود که همزمان هیئت علمی دانشگاه شده بود و از قضا در همان پاییز 84 که ما صفر کیلومترها تازه دود چراغ دانشگاه به چشمهای بی خبرمان رسیده بود، شاگردش شده بودیم!
ظاهری آراسته داشت! خوش تیپ بود مثل اکثر آبادانی ها! در اغلب اوقات حتی وقتی خسته به نظر می رسید تبسم میان سیمای بی ریش و محاسن او خانه داشت و این حُسن تا سال آخری که شاگردش بودیم در تابلوی صورت او نقش بسته بود!
سال اول تدریسش بود و دو واحد تاریخ بیزانس به ما درس میداد! به سبک دبیرهای تاریخ دوران مدرسه، اول هر جلسه، از تعدادی از بچه ها سوالاتی پیرامون جلسه قبل میپرسید! 
به جز ترمهای یک و دو، دیگر با او کلاسی نداشتیم!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک دانشجو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گوانتانامو!

تاریخ:شنبه 8 اردیبهشت 1397-11:28 ق.ظ


Image result for ‫وسایل تنبیه مدارس دهه شصت‬‎   Image result for ‫وسایل تنبیه مدارس دهه شصت‬‎

بچه مثبت کلاس بودم! حتی موی سرم را بر خلاف مابقی پسرهای مدرسه نمی تراشیدم! المپیاد ریاضی و ادبیات و ... شرکت میکردم! در ذهن مدیر و ناظم و معلمها پسر شایسته ای محسوب میشدم! ریاضی سوم راهنمایی را همان موقع که اول راهنمایی بودم، یاد گرفتم! حتی یک روز به خاطر شعری که سرودم مورد تشویق معلمها و مدیر و ناظم قرار گرفتم! البته خواهرم رفته بود برگی که سروده ام را در آن نوشته بودم، بی اطلاع من به مدیر مدرسه نشان داده بود! وقتی به دفتر مدرسه فراخوانده شدم، کلی مورد تشویق قرار گرفتم! یکی از بیتهای آن شعرم این بود: «دلق سفید از همه جا پار شد/  عطر بهاران همه جا جار شد!» هر چند که آن شعر، فوق العاده نبود ولی برای یک پسر دوازده ساله عملکرد کم سابقه ای به حساب می آمد آن هم در مدرسه ما! مدرسه ای مختلط از پسرها و دخترها! واقع در روستایی دور افتاده! چند کیلومتری جاده قوچان به مشهد! اوایل دهه هفتاد خورشیدی!
دوران دبستان و راهنمایی با چهار خواهر همبازی بودم! از بس که تن نحیف و کوچکی داشتم بیشتر ترجیح میدادم با دخترها بازی کنم! یکی از آن چهار خواهر همکلاسی من بود و زیر یک سقف درس میخواندیم! دخترهای خوبی بودند!
آری با وجودی که با دخترها هم داخل مدرسه و هم بیرون از آن حشر و نشر داشتم ولی کلن از همه جا و همه چیز بیخبر بودم! خیلی بچه مثبت بودم! حتی یک بار با دوستم قهر کردم! علت قهرم این بود که او در مورد واقعیت چگونگی به دنیا آمدن بچه چیزهایی به من گفت که خیلی ناراحت شدم! آن موقعها اصلن در مخیله ام نمیگنجید که فرآیند تولید مثل آنگونه باشد که آن دوستم میگفت!! فکر میکردم دارد با دروغهایش مرا اذیت میکند!

ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کوله پشتی!

تاریخ:دوشنبه 27 فروردین 1397-03:05 ب.ظ


Image result for ‫کوله پشتی خوابیده‬‎   Image result for ‫پفک و کرانچی‬‎
دیروز یکشنبه 26 فروردین ماه، دقیقن مثل امروز هوا بارونی و لطیف و بهاری بود! البته یکی از همکارهای ما عقیده داره که «چیه این بارون، مث دوش حموم میمونه!!» خب به هر حال هر کسی عقیده ای داره!
ابرهای خاکستری آبستن طراوت و تازگی بودند و قطرات بارون به نرمی بوسه میزد به رخساره زمین! و کوله پشتی خاکستری رنگ امیرمحمد نیز کنار پنجره باز اتاق، نسیم خنک بهاری را به استشمام میکشید!
ساعت از چهار بعد از ظهر گذشته بود و بارش باران تازه قطع شده بود و من و احمد و امیر در اتاقمان به پنجره باز اتاق مینگریستیم و حسن یوسفهای وسط اتاق غرق عشق بازی با هوای بهار بودند که مهدی (بابای مهدیه) دیگر همکار ما آمد! تازه از خانه برگشته بود، چند ساعت پیش مجبور شده بود کلید خانه را برای مامان مهدیه ببرد چرا که پشت درب خانه شان بدون کلید مانده بود و مهدیه کوچولو هم در خانه خواب هفت پادشاه را میدید و ممکن بود بیدار شود و با نبودن مادر فغان تنهایی سر دهد! و به راستی که گاهی تنهایی ترسناک است!
آری بابای مهدیه که اتفاقن دیر هم به خانه رسیده بود و قبل از رسیدنش قفل درب را شکانده بودند و سی تومان هم هزینه اش شده بود، با لحنی مظلومانه گفت «برم بیرون یه چیزی بگیرم بخوریم!» 
هنوز میم بخوریم جمله اش منعقد نشده بود که امیر با زیرکی گفت: «پفک!» و لبخند زیر زیرکی ای هم زد! احمد هم با وجودی که میانه خوبی با پفک و اینها ندارد! ولی خب مخالفت هم نکرد! من هم که کلن معتقدم آدمی تا وقتی که میتواند پفک بخورد بویژه از نوع چیتوز موتوری اش، هنوز هم میتواند ادعای خوشبخت بودن داشته باشد!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ب.ز!

تاریخ:چهارشنبه 22 فروردین 1397-01:15 ب.ظ


Image result for ‫عشق‬‎   Image result for ‫عشق‬‎

آقای «جیم» در وادی بی دامنه ی عاطفه سلیقه خاصی داشت! آنقدر سلیقه اش خاص بود که از گزند طعنه و کنایه ما همکلاسیها و هم اتاقیهایش معمولن در امان نبود! 
اواسط دوران کارشناسی بودیم که شایعه ای در اذهان و زبانها پیچید که آقای «جیم» از خانم «س.ب» خوشش می آید! اخلاق جیم جان نیز که از قضا دوست صمیمی کاکا بود جوری بود که در برابر انواع و اقسام شایعات ابداعی دوستان سکوت و تبسم و لبخند را به آنها هدیه میداد و این باعث میشد که شایعات رنگ واقعیت بگیرند در اذهان ما! چرا که هیچ تکذیبیه ای حتی به صورت ایما و اشاره از جانب جیم جان صادر نمیشد، هرچند تأییدشان هم نمیکرد! 
هر وقت جیم جان را میدیدیم که با س.ب دارد در مورد درس و مشق صحبت میکند ناخودآگاه لبخند شیطنت آمیزی بر لبانمان نقش میبست و چشمکی هم به همدیگر میزدیم من و «ح.ر» و «ع.م» و «ی.م» و برخی دیگر از بچه ها!
اردیبهشت 87 که اردوی اصفهان و کاشان رفته بودیم از قضا تولد خانم س.ب هم بود و برای کل اتوبوس شیرینی هم خرید بدون اینکه کادویی به او بدهیم! البته شاید نسوان کلاس به او کادویی هم داده باشند آن روز! بعدها که عکسهای اردو را میدیدیم در یکی از عکسها آقای جیم و خانم سین به نحو جالبی کنار هم افتاده بودند که باز هم جیم بنده خدا را با شوخیهایمان اذیت میکردیم!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک دانشجو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پریشان گویی!

تاریخ:دوشنبه 21 اسفند 1396-04:35 ب.ظ


Image result for ‫تبریک نوروز‬‎      Image result for ‫کاکایوسف‬‎

نفسم!
هوا خوب است اما
این روزهای آخر سال، نفس کشیدن بی تو چقدر بی معنی است!
نفسم میگیرد وقتی که هرم نفسهای تو را لمس نمیکند صورت من!
و چشمها خسته شده اند از دیدن قاب عکسهایی که خالی از تو اند!
آهههه ...
...
کاکایوسف عذرخواهی میکند که لحظه ای خود را در قالب وبلاگ پیشینش تصور نمود و سیاق کلامش به گونه ای دیگر شد! بگذارید به حسب الحال بپردازیم کمی!
زمستان رخت بر بسته و صدای پای بهار را میتوان شنید!
ولی سکینه بانو چند روزی است که به اجبار از کنار ما رفته و گویا به خانه سالمندانش برده اند! و اینها همه معلول رفتار مستاجر طبقه پایینی ساختمان ما است (یک مرد جوان تنها) که درگیریهای لفظی اش با سکینه خانوم آخر به اینجا انجامید! یعنی عده ای آمدند و او را بدند به جایی که دوستش نمیداشت!
پریروز کنار درب اتاقک خالی سکینه خانوم دو پرتقال و یک سیب و موز در پلاستیکی گذاشته بودند یکی از همسایه های همین حوالی به این امید که سکینه خانوم بیاید و از این میوه ها استفاده کند!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

برای محیا!

تاریخ:شنبه 5 اسفند 1396-08:37 ب.ظ

 Image result for ‫کیک تولد چهار سالگی دخترانه‬‎      Image result for ‫کیک تولد چهار سالگی دخترانه‬‎
آخرین بار که به خانه پدری رفتم و سری هم به خواهر اینا زدم برمیگردد به اواخر آبان ماه امسال! خب گاهی آدمی دلش تنگ میشود! بویژه وقتی دور از خانه و پدر و مادر باشی این امر بیشتر و بیشتر اتفاق می افتد و دلتنگی با خیال راحت جا خوش میکند در سینه ی تو!
سه شنبه شب همان اواخر آبان بود و فردایش خواهر میخواست به مدرسه برود. خواهر از محیا کوچولو پرسید «فردا پیش دایی علی میمانی تا من به مدرسه بروم و ظهر برگردم پیشت؟» محیا هم که کلن احساس خوبی نسبت به من دارد لبخند نازکی به لبهای کوچکش داشت و با تکان دادن سرش گفت اوهوم! و من خوشحال شدم که کوشولوی دوست داشتنی قبول کرده به جای رفتن به مدرسه پیش من بماند یک نصف روزی را! 
خستگی سفر از تهران تا ماهشهر باعث شد تا آن شب تقریبن کمی بعد از ساعت دوازده بخوابم! انگار هنوز چشم روی هم نگذاشته بودم که با صدای گریه محیا بیدار شدم!! ساعت تازه از هفت صبح گذشته بود و داماد و خواهر رفته بودند سر کار و امیر هم به مدرسه رفته و محیا کنار بالش من نشسته بود و گریه میکرد و آواز غمگینی سر میداد که مامااااااان مامااااااان ....! تازه دوزاری ام افتاد که ای داد بیداد این بچه مامانش رو میخواد، با خودم گفتم حالا باس چیکار کنم من؟!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پیشواز!

تاریخ:چهارشنبه 18 بهمن 1396-03:38 ب.ظ

  
برخی افراد معمولن یک روز پیش از ماه رمضان به استقبال این ماه میروند یا در اصطلاح به پیشواز او! البته اکثر این افراد دقیقن نمیدانند که عایا آن روز، روز شروع ماه مبارک است یا نه! و از برای احتیاط آن روز را نیز روزه میگیرند! اما برخی نیز به خاطر اعتقاداتشان دوست دارند که یک و یا چند روز پیش از این ماه به پیشوازش بروند!
گاهی اوقات انتظار نداری اتفاق خوشی از برایت بیفتد، ولی می افتد! درست زمانی که انتظارش را نداری و فکر میکنی مانده تا موعدش برسد، از راه میرسد! مثل باریدن دانه های روشن برف در پاییزی زرد و خشک! یا شکوفه دادن درختهای خشک پیش از نوروز! و یا آمدن یک دوست در عصر یک روز سرد پاییزی و ایستادنش کنار آن درختی که سایه اش افتاده بر سر ایستگاه اتوبوس همیشگی! وقتی که اصلن انتظارش را نداری! 
آری دیروز ساعت 9 صبح جلسه ای در محل کار داشتیم! همه چیز مثل همیشه داشت پیش میرفت! 
جلسه که تمام شد هنوز ساعت به یازده نرسیده بود! داشتم از سالن جلسات به اتاق برمیگشتم که دیدم بابک یکی از آبدارچیهای اداره جلویم را گرفت و گفت «بیا کنار پنجره یک عکس سلفی بندازیم!!» و چون برای اولین بار بود که یهویی همچین پیشنهادی میداد تعجب کردم و گفتم الان؟ گفت «آره خب واسه یادگاری میخوام!» گفتم «مگه میخوای بری ازینجا!!» لبخندی زد و چیزی نگفت و دوربین گوشی اش را فعال کرد و در حالی که دو سه تا از همکارهای دیگر آن حوالی بودند عکسی انداخت! 
بعد نزدیک درب اتاق، امیر دیگر آبدارچی اداره به همراه عباس آقا ایستاده بودند و سر شوخی رو وا کردند بی مقدمه!!! و من مانده بودم که اینها چشونه امروز!!!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ننه سکینه!

تاریخ:سه شنبه 19 دی 1396-03:34 ب.ظ

ننه سرما امسال قهرش گرفته بود با ما! شاید به این خاطر که ما بچه های خوبی نبودیم پارسال و زیاد نق میزدیم و اینها! جوری شده بود که حتی شب یلدا نیز ننه سرمای عزیز روی خوشی به ما نشان نداد و دستی به سر و رویمان نکشید! البته یک شب مانده به شب یلدا که پایتخت تکانی خورد و اهالی به بیرون از خانه ها خزیدند و ما نیز به اصرار یکی از دوستان دو ساعت آزگار در پارک کوچک همین حوالی بر روی نیمکتی خالی با حالتی خواب و بیدار نشستیم و غرق اندر خستگی بودیم، ننه سرما نیز کمی تا قسمتی بیدار شده بود از خواب و سر به سر ما هم میگذاشت روی همان نیمکت خشک و سرد! آن شب شدت سرما جوری شد که ما بدون مرکبها ساعت یک و نیم شب برگشتیم خانه و زیر سقفهای ترک خورده خوابیدیم!
آری ننه سرما امسال با ما آشتی نبود! تا همین دو سه روز پیش که بالاخره به ما لبخندی زد و اکنون دارد کم کم با ما گرم میگیرد و خودمانی میشود!
در این ایام فراقش گاهی پیش خودم فکر میکردم که که دلیل قهر ننه سرما چه بوده است آخر؟ چه خبط و خطایی از کاکا سر زده بوده که مستحق دوری و هجران باشد؟! بعد از کلی فکر و اندیشه دیروز علت هجرانش را فهمیدم و تازه حق را هم دادم به ننه جان!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آقای میم!

تاریخ:دوشنبه 20 آذر 1396-03:19 ب.ظ

Image result for ‫سه گوش اهواز قدیم‬‎   Image result for ‫کلاسهای مختلط دانشگاه‬‎

یکی از هم اتاقیهای خوابگاه شیراز کاکایوسف به صورت حق التدریسی در یکی از دانشگاه های دولتی همان حوالی تدریس میکند! درسهایی از قبیل فلسه تاریخ، تاریخ ساسانیان، روش تحقیق و ... ! الان پنج سالی میشود سابقه تدریس او و کلی خاطره هم دارد از برای خودش! 
میگفت یکبار در یک روز خزانی و بارانی یکی از دختر خانومهای کلاس دستش را بالا برد و گفت: «استاد! میشه من برم زیر بارون قدم بزنم؟! عاخه خیلی دوس دارم!» و کیوان هم با تبسمی گفته که بععلله بفرمایید خانوم! یا روزی دیگر یکی از دختر خانومهای کلاس از کیوان میپرسد که «استااااد! شما تا حالا عصبانی شدین توی زندگیتون کلن؟!»
آری این کیوان ما از آن دست استادهایی است که گاهی هفت هشت نمره هم به دانشجویانش کمک میکند! البته این بماند که در طراحی سوال فراوان سخت گیر است به گونه ای که در نگاه اول به برگه امتحان فکر میکنی قصد این دارد که دمار از روزگار شاگردانش دربیاورد!! ولی خب بعد از هر سختی آسانی ای نیر هست!
مهدی نیز یکی دیگر از دوستان کاکا است که مدتی در دانشگاه آزاد پایتخت تدریس میکرد! میگفت در کلاس ما آنقدر دختر و پسرها سر به سر هم میگذارند که یک روز حین تدریس صدای عجیب و غریبی شنیدم و کلاس غرق سکوت شد! دیدم یکی از دخترها با عصبانیت چنان پس گردنی ای زده بود به یکی از پسرهای نشسته در ردیف جلویی که مضروب دستش را پشت گردنش به نشانه ی درد میکشید! و مهدی نیز کوچکترین عکس العملی به این مسائل کلاس نداشته است!
حالا اینها را مقایسه کنید با آقای «میم»! آقای «میم» استاد کاکا بود در دوران کارشناسی!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک دانشجو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بیست سال پیش!

تاریخ:چهارشنبه 8 آذر 1396-03:29 ب.ظ

Image result for ‫بازی ایران استرالیا‬‎  Image result for ‫امتحان مدرسه دهه شصت در وسط حیاط‬‎

آن روز تنها دغدغه ما امتحان جغرافیای ثلث اول کلاس اول راهنمایی نبود! آن ازمنه کلاس اول راهنمایی مترادف با کلاس ششم ابتدایی فعلی بود!
دقیقن بیست سال پیش در روز شنبه هشتم آذرماه سال هفتاد و شیش اولین امتحان ثلث اولمان مصادف شده بود با بازی فوتبال ایران و استرالیا که قرار بود در ملبورن برگزار شود! آن ازمنه خبری از ترم نبود، آنچه اهمیت داشت ثلث بود! یعنی در طول سال میبایست سه دوره امتحان میگرفتند از ما!
بازی کمی قبل از ساعت سیزده آغاز میشد و این دقیقن زمانی بود که تایم بعد از ظهر مدرسه شروع میشد! از قضا ما آن هفته تایم بعد از ظهر بودیم و میبایست سر ساعت سیزده در مدرسه حاضر میشدیم! رسم و سنت به این قرار بود که تایمهای بعد از ظهر بر خلاف تایم صبح از صف صبحگاهی خبری نبود! اما آن روز به مانند تایم صبح صف شش کلاس مدرسه تشکیل شد! و ما با لباسهای گشاد و جورواجور آن زمان به صف شدیم!
مدیر مدرسه ما که بنا به نقل قدیمیهای دهات ما خود در دوره جوانی اش از فوتبالیستهای خوب روستا به شمار میرفته هنگام به صف شدن بچه ها گفت: «امروز تلویزیونی در سالن مدرسه تعبیه شده تا قبل از انجام امتحانات، بتوانید (بتوانیم) فوتبال ببینیم!» این گفته ها تا آن زمان بهترین شنیده های من در صف ایستگاهی به شمار میرفت! بعد از آن فقط یکی دو بار پیش آمد که شنیده های بهتری به گوشهایم رسید! یکی وقتی بود که عقیل (یکی از همکلاسیها) سوره شمس را با صوت خاص و جذابش خودش تلاوت میکرد گهگاه بر سر صف و یکی هم سال دوم راهنمایی بود که همین مدیر مدرسه موقع اعلام اسامی برندگان جوایز مسابقات ورزشی مدرسه نام کاکا را به عنوان برنده جایزه اخلاق مسابقات خواند و من مسرور شدم آری!

ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دو دختر کره ای!

تاریخ:چهارشنبه 26 مهر 1396-04:07 ب.ظ

چند روز پیش وقتی که خورشید تازه داشت با اهالی این شهر شلوغ وداع میکرد و یحتمل از برای استراحت در اتاق خویش که ماورای کوه های همین حوالی است راهی میشد، من و احمد به تره بار رفتیم! و اصولن تره بار رفتن در روزهای دوشنبه را به تمامی مردمان از صغیر و کبیر و مرد و زن توصیه مینمایم چرا که اغلب خلوت است و تو با خیالی راحت میتوانی به انتخاب و خرید مایحتاج دست یازی!
هوا نه سرد بود و نه گرم! بعضیها لباس گرم پوشیده بودند و بعضیها هم مثل من و احمد نه! آن روز بادی هم میوزید و با آمدنش آلودگی پایتخت رفته بود! خلاصه هوای پاییزی آن شب به قول اهل دلان بدجور دو نفره بود!
به قدر کفایت میوه خریدیم! انار که داشتیم لذا مقداری سیب قرمز خریدیم به همراه نارنگیهایی که در این فصل خوردنشان خیلی میچسبد به تن و جان! تخمه نیز به آن میزان که یکی دو هفته ای ما را مشغول خود کند شبهای تنهایی، خریدیم و بعد به سمت آن یکی سالن رفتیم و سیب زمینی یا در واقع یار غار دیرین خود را ناز و نوازش کردیم با آن فروتنی ذاتی ای که در خود دارد و به معنای واقعی کلمه رفیقی خاکی و شفیقی دوست داشتنی و انیس بی ادعایی است او!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مهدیه!

تاریخ:یکشنبه 16 مهر 1396-02:31 ب.ظ

Image result for ‫نشستن زیر نیمکتهای سه نفره دهه شصت‬‎   Image result for ‫نوزاد نی نی‬‎

اگر در دهه شصت به دنیا آمده باشید، بویژه اگر در نیمه اول این دهه خجسته پا به این دنیای دنی گذاشته باشید و با مسماترین گریه بدو تولد را سر داده باشید، قطع به یقین ملتفتید که دوران دبستان را با چه خاطرات به یادماندنی ای سپری کردیم!
حتمن به خاطر دارید که چه جور و با چه درایتی سه چهار نفره بر روی نیمکتهایی مینشستیم که سرتاسر وجودشان را خط خوردگی خورده بود! و این علاوه بر هنرمندی خود بچه دبستانیها ناشی از هنر بی بدیل دخترهای دبیرستانی بود که انواع و اقسام قلبهای تیر خورده و شمایل زیبای دخترانی که باد گیسوهایشان را رها گردانیده بود در فضا را نقاشی کرده بودند بر آن نیمکتهای مادر مرده و البته کلی تقلب هم از قلم پربارشان باریده بود بر صفحه ی تاریک آن نیمکتهای بی جان! یعنی اگر نبود دفتر و کتابی که زیر برگه امتحانیمان بگذاریم، دست اندازهای ناشی از حکاکیهای ماهرانه هنرمندان سابق الذکر عمرن اگر میگذاشت که قلم و دوات به سادگی بر اوراق سفید و خط داری که سربرگشان آبی رنگ بود، روان شوند!
موقع زنگ املاء که میشد آن نفر وسطی چقدر بایست شکیبایی به خرج میداد و خون دل میخورد و میرفت دقیقن زیر نیمکت ما بین دو بغل دستی اش مینشست روی زمین سرد کلاس و همانجا چشمهایش را به کفشهای اغلب پاره پوره آنها میدوخت و دفتر بی صحاب دیکته را بر پاهایش میگذاشت و شروع میکرد به نوشتن آنچه که از زبان معلم گرانقدر بیرون میتراوید! و چه قدر در آن ازدحام نفرات و استتارهای اجباری فرصت تقلب وجود میداشت، ولی معصومیت و ترس توامان کودکان دبستانی فرصت فکر کردن به این اراجیف را نداشت و با چشمها و گوشهایی بیدار، بی اعتنا به شرایط مشقت بار پاهای خواب رفته، به درست نوشتن کلمات می اندیشید که به واقع درست بودن گاه بهتر از بهتر بودن است!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ورزشگاه آزادی!

تاریخ:شنبه 4 شهریور 1396-12:26 ب.ظ


Image result for ‫ورزشگاه آزادی‬‎  Image result for ‫ورزشگاه آزادی‬‎

از بچگی به صورت دیوانه واری عاشق فوتبال بودم! یعنی تقریبن تمامی فرزندان ذکور اهالی جنوب عاشق فوتبالند! این علاقه شدید شاید به دلیل نداشتن امکانات کافی جهت گذران ایام فراغت باشد! کلن گاهی وقتها برخی محدودیتها باعث پدید آمدن برخی علاقه مندیها میشود! مثلن به جای بازی با لاستیکهای زوار در رفته موتور سیکلتها، ترجیح میدادیم توپی پلاستیکی خریده و با پای برهنه در زمینهای خاکی و داغ آن سرزمین به دنبالش بدویم و کلی هم لذت ببریم! 
شاید این سوال پرسیده شود که وجود محدودیت و محرومیت را باور کردیم، ولی چرا به جای فوتبال ایام الفراغ را به بازیهای دیگری مثل والیبال و بسکتبال و اینها اختصاص نمیدادید؟!
در جواب بایست به طور خلاصه عرض شود که این امر برمیگردد به ژن ما جنوبیها! به طور کلی ژن عامل تاثیرگذاری است در سرنوشت انسانها! البته این نظریه از زبان مونتسکیو نقل نمیشود ولی بهرحال به نظر میرسد امر درستی است!! بگذریم!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک دانشجو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :8
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...