بهانه ای برای بودن

تولد آب گوشتی!

تاریخ:جمعه 18 بهمن 1398-08:42 ب.ظ

خیلی سرتان را درد نمی آورم امروز! کوتاه و خلاصه حرفم را میزنم به کوتاهی فاصله افتادن یک برگ از درخت و نه روییدن برگی بر او! که افتادنها همیشه زودتر از روییدن ها رخ می دهند!
امروز حول و حوش 10 صبح بود که از خواب بیدار شدم. اساساً جمعه ها همین ساعت از خواب پا میشوم گاهی هم دیرتر حتی!
بعد از خوردن صبحانه ای دیرهنگام بر خلاف جمعه های قبلی به تره بار نرفتیم! یعنی احمد موافقت نکرد و گفت امروز حوصله اش نیست!
اندکی خودم را با گوشی نوخرید سرگرم کردم و بعد مقداری لوبیای کشاورزی گذاشتم خیس بخورد از بهر عصرانه یا همان شبه شام آدینه! آخر امروز نوبت آشپزی من بود!
ولی بعد از نیم ساعت دیدم که احمد دارد در آشپزخانه میچرخد و خودش را با یخچال و ظروف سرگرم کرده است! گفت امروز خودم غذا را میپزم تو برو به کارات برس!
بعد از اینکه غذا آماده شد، بوی خوب آب گوشتی که بار گذاشته بود در خانه میپیچید و عطر زعفرون نیز در آن میان به مشام می رسید!
غذای خوشمزه ای شده بود و خلاصه کولاک کرده بود!
وقتی شام را خوردیم حتی نگذاشت ظرفها را هم بشورم! گفت: امروز دست به ظرفها هم نزن! و بعد گفت انشاالله که امسال سال بهتری باشد برایت و به آنچه که دوست داری برسی و از این حرفهای خوب!
تشکری کردم که روز تولد مرا به خاطر داشته و برای شام غذای خوشمزه ای پخته و همچنین دعاهای خوبی که کرده بود.
بعد از خوردن شام از خانه زنگیدن و تولدم را تبریک گفتند. موقعی که داشتم با تلفن صحبت میکردم چشمم به مشمایی زردرنگ خورد که روی میز مطالعه اتاقم گذاشته شده بود!
بعد از اتمام تلفن، بازش که کردم دیدم پیراهن خوشگلی است که احمد به عنوان هدیه از برایم گرفته است! رفتم که از او تشکر کنم دیدم گوشه اتاقش در حال نماز است.
برگشتم به اتاق در حالی که به یاد بهمن ماه سال 1391 افتاده بودم، زمانی که پشت کنکور دکتری بودم و تقریبن هیچ کس تولدم را به یاد نداشت به جز احمد که آن زمان هم تهران بود و به من زنگید و آن تبریک تولدش را هنوز شیرین تر از مسقطی های شیراز و خرماهای بوشهر و کلوچه های فومن و قطاب های یزد و حتی بامیه عسلی های هندیجان می دانم!
از خدای بزرگ بهترین ها را برای او خواستارم! امیدوارم لبخندهای واقعی را هزاران بار بیشتر از امسال بر لبانش ببیند! و بر درخت زندگی اش برگهای سبز بروید!
همین!

پی نوشت: هزینه خرید گوشتِ آبگوشت رو هم خود احمد حساب کرده بود.


نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قضاوتهای زود هنگام.2

تاریخ:دوشنبه 9 دی 1398-05:01 ب.ظ

نمیدانم چرا هر وقت سوار هواپیما میشوم می افتم صندلیِ وسطِ ردیفهای سه نفره! به هر حال حکمت برخی چیزها را آدمی نمی داند!
از قضا این سری اخیر هم که به پایتخت برمیگشتم باز افتاده بودم صندلیِ وسطِ ردیفهای سه نفره!
البته شب هنگام بود و زیاد هم فرقی نمی کرد کنار پنجره باشی و نباشی!
هنوز هواپیما که آن شب استثنائا خیلی تاخیر نداشت راه نیفتاده بود که نفر سمت راستی من شروع کرد به سرفه کردن!
مردی بود که سن و سالش به زور به شصت می رسید!
در دل به خودم گفتم «این چه بدشانسی ای است که گرفتار اویم! این چه اقبال بدی است که دارم!» وقتی سرفه هایش بیشتر و عمیق تر شد و اعصابم خوردتر شده بود در دل گفتم: «چقدررر بعضیها چییییز هستند! نمی کنند با خودشان دستمالی پارچه ای کهنه ای چیزی بیاورند و تا بلکه خلقی به ویروسشان مبتلا نشود!»
نفس عمیقی کشیدم و مثل اغلب اوقات خشم خویش فرو خوردم و چشمهایم را به مانیتور جلویم سرگرم کردم که خانوم جوانی در او داشت میگفت دو در در جلو است و دو در در فلان و این ها!
هواپیما داشت بلند میشد که دیدم آن مرد سرفه کننده یک اسپری کوچک از جیبش بیرون آورد و کمی نزدیک گلو و صورتش فشرد و بعد کم کم سرفه هایش قطع شد!
یک لحظه به خودم گفتم: «ای داد بر من! فک کنم زود قضاوت کردم! بنده خدا بیماری تنفسی یا آسمی چیزی داره حتمن! و اصلن سرما نخورده!»
خلاصه از اینکه زود قضاوت کرده بودم پشیمان بودم! تا اینکه مهماندارها شروع کردند به پذیرایی!
وقتی بطری کوچک آب معدنی را به مرد سرفه ای دادم تشکر کرد و من اندکی از بار گناهم را میخواستم بدین نحو بشویم!
لحظه ای بعد همان مرد به من گفت: «می توانی درب این بطری را برایم باز کنی؟ کمی سفت است!»
وقتی کمی به طرف او برگشتم و دقت کردم دیدم دست راستش مصنوعی بود!
وقتی درب بطری را برایش باز کردم و بعد درب غذایش را، خیلی تشکر میکرد و نمیدانست که تا همین چند دقیقه پیش چه فکری در باره او کرده بودم!
چشمهایم پنهانی به آب دیده شسته میشد وقتی که فهمیدم آن شب چقدر نگاهم زشت شده بود! 
همین!


نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جزئیات کوچک!

تاریخ:یکشنبه 10 آذر 1398-04:14 ب.ظ

چند وقت پیش وقتی که عقربه های ساعت به صفر نزدیک می شد، احمد دست از دامان کتاب زبان برداشت و گفت: «یادت هست سال 88 وقتی که تازه آمده بودم خوابگاه؟! آن موقع تو روی تخت خودت نشسته بودی و موهایت شبیه الان جوگندمی نبود! همان شب اول وقتی که قرار شد تختی بیاورم و بر روی تخت تو نصب کنم و روی طبقه دوم تخت مستقر شوم، بدون اینکه از تو کمکی بخواهم و اینکه مرا بشناسی آمدی و گوشه ای از تخت را گرفتی و کمکم کردی! و تخت را با هم سر جایش وصل کردیم! به نظرم از همان موقع بود که دوستیمان شکل گرفت و در این تردیدی نداشتم فردی که بدون درخواست کمک به کمکم شتافته، فرد مناسبی برای دوستی است!»
من حقیقتاً تا آن وقت که احمد این نکته را گفت، آن ماجرای کوچک تخت را فراموش کرده بودم! اصلن فکر نمیکردم رفتاری به این کوچکی چنان تأثیر بزرگی بتواند داشته باشد، آنچنان که داشت!
اندکی محاسن کوتاه شده ام را با سرانگشت اشاره و شستم لمس کردم و به احمد گفتم «یادت هست روزی به اتاق آمدم و گفتی این دوتا عطر کوچک را خریده ام، به نظرت سلیقم چطوره؟ و من هم نظرم را گفتم! فکر میکردم میخواهی واقعن نظر مرا درباره سلیقت بدانی! وقتی نظرم را فهمیدی گفتی بیا این عطر را که بیشتر پسندیدی برای تو! راستش دوتا عطر گرفته بودم نمیدانستم کدام به مشام تو بیشتر خوش می آید، الان خاطر جمع شدم آن عطری را که بیشتر دوست داری به تو میدهم! میدانی بعد از گرفتن عطر خیلی خوشحال بودم، نه به خاطر اینکه عطر خوشبویی نصیبم شده بود، بلکه خوشحالی ام از این بود که دوست داشتی بهترین چیز ممکن را به من بدهی! آن موقع بود که دانستم دوستی با تو زندگی مرا عطرآگین خواهد کرد!»
احمد لبخندی زد، شاید او هم این ماجرای کوچک عطرها را فراموش کرده بود!
آری گاهی برخی چیزهای کوچک و جزئیات به ظاهر کم اهمیت بدجور به دلمان مینشینند، هرچند شاید به چشم نیایند!
بیاییم مهربانی های یکدیگر را فراموش نکنیم، و تا میتوانیم بدیها را به دست باد بسپاریم!
همین!


نوع مطلب : خاطرات یک دانشجو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

10 سال رفاقت با شیخ!

تاریخ:یکشنبه 7 مهر 1398-11:45 ق.ظ

چهارشنبه 3 مهرماه 1398 خورشیدی، 10 سال بعد از آشنایی من و احمد، تصمیم گرفتم کیکی خریده و جشن مختصری برپا کنیم بی آنکه احمد بویی ببرد از تصمیم و نیت من! البته قصد و نیتم را به دیگر هم اتاقی ام امیرمحمد گفته بودم!
ساعت نه صبح در اتاق کار برای امیرمحمد که میز کارش دو متر با من فاصله دارد پیامکی ارسال کردم مبنی بر اینکه «ببین شانس ما احمد امروز جمب نمیخوره از جاش! حالا هر روز یه جا بند نیستاااا! امروز زود میری خونه یا میمونی کیک بخریم به مناسبت یک دهه دوستی با احمد!؟»
دیدم امیرمحمد هم که سر اندر گریبان کتاب زبانش دارد (به تازگی دکتری قبول شده و بالاخره زبان هم لازم است؛ این مدتی که تحریم بودیم از نوشتن خاطرات اتاق، چه بسیااار حوادث روی داده از جمله قبول شدن امیرمحمد در مقطع دکتری و حکایت شیرینی مفصلی که داد و خیلیییی حکایات جالب دیگر)، اصلن حواسش به گوشی مبارک نیست. لذا پا شدم و به بهانه ای نزدیکش رفتم و یواشکی جوری که احمد نفهمد گفتم پیامکی واست نیومده احیانن؟!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بوی ماه مدرسه!

تاریخ:دوشنبه 1 مهر 1398-02:00 ب.ظ

مهرماه فرا رسیده و باز بوی ماه مدرسه به مشام می رسد!
اولین بار که پای من به مدرسه باز شد برمیگردد به مهرماه 1371! آن دوره مکافاتی بود از برای خودش مدرسه رفتن!
اول اینکه اساساً آن دوره نسبت به اکنون امکانات کمتری در سطح کشور وجود داشت! دوم اینکه همان امکانات محدود نیز به صورت غیر عادلانه توزیع شده بود درست مثل اکنون و یحتمل مثل دهه ها و سده های قبل از آن! یعنی روستایی در جنوب شرقی خوزستان از بسیاری امکانات محروم بود! سوم اینکه الی ماشاالله در هر خانوار بچه وجود داشت از ریز و درشت و تقریبن هر دو خانواده میتوانستند مهدکودکی بسازند مخصوص خود! و به واقع مدارس آن روزگار ظرفیت این تعداد زیاد اطفال را نداشت! و خیل عظیمی از بچه ها در یک مدرسه تجمع میکردند!
یادم می آید تا کلاس سوم راهنمایی همیشه سرها را می تراشیدیم! گویی هشت سال خدمت مقدس سربازی را پشت سر گذاشتیم!

ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هم کلاسیهای خارجکی!

تاریخ:چهارشنبه 16 مرداد 1398-04:15 ب.ظ

وقتی در دانشگاه تهران تاریخ دوران را ورق میزدیم، برخی هم کلاسیها از جایی بیرون از ثغور این دیار آمده بودند بهر جستجوی علم! البته اگر که تاریخ را بخواهیم الکی علم بنمامیمش!
آن روزها جوانتر بودیم، هنوز کمتر از ربع قرن زندگی را تجربه کرده بودیم و قیمت ربع سکه نیز به زور به پنجاه هزار تومان می رسید!
و در کنار جوانی که از مصادیق آن جنب و جوش است، تازگیِ برخورد و معاشرت با دانشجویانی غیر ایرانی نیز برای کاکا جالب بود! هرچند کاکا اصولن دیر خودمانی میشود و دیر هم دل میبُرد از دوست!
نائوکی:
نائوکی پسری ژاپنی بود با قدی کوتاه و موهایی کاملن لَخت و سیاه و عینکی ته استکانی که خماری چشمهای بادامی اش را دو چندان کرده بود و انگار دو کار را بیشتر نمیتوانست انجام دهد: یکی نشستن در کتابخانه تخصصی تاریخ دانشکده و دیگری سیگار کشیدن!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک دانشجو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بدبیاری های یک مسافر!

تاریخ:چهارشنبه 29 خرداد 1398-04:38 ب.ظ

هوا به شدت داغ بود و دلم برای باغچه میسوخت، برای باغچه ای که زیر تابش آن آفتاب دم بر نمی آورد! و درختهای کُنارش راضی بودند به جرعه ای آب!
از خانه به جانب ماهشهر رهسپار بودم و به لطف وجود ماشین خواهر اینا تا ترمینال ماهشهر سخت نگذشت به من! هرچند که در غمی آشکار غرق بودم و به گریه های پدر و مادری می اندیشیدم که باز موقع خداحافظی گریه امانشان نداده بود! انگار میخواستند دختری هجده ساله را برای اولین بار راهی دانشگاهی در شهری دووور کنند یا پسری نوزده ساله را راهی دیاری مرزی در شرق مملکت برای گذراندن خدمتی اجباری در موسم جنگ با دشنانی خارچی! اصلن انگار نه انگار که کاکایوسفشان چهارده سال است که دور از کاشانه زندگی میکند و موهایش جوگندمی شده اند و بعضیها حاج آقا صدایش میزنند در خیابانهای پایتخت!
الغرض در سکوتی که زاییده گریه های والدین بود، به ترمینال ماهشهر رسیدیم!
جمعه، 17 خرداد 1398، دو سه روز بعد از عید فطر! 

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ابو طیاره!

تاریخ:شنبه 25 خرداد 1398-03:45 ب.ظ

بیستم رمضان المبارک است و ساعت حوالی دو بعد از ظهر،
از اداره بیرون میزنم و با تاکسی اسنپ مسنپی که جلو اداره پارک شده به جانب فرودگاه میروم!
قرار است به شیراز عزیمت کرده، اندکی را برای استراحت در کنار حافظ و سعدی و کیوان و اینها سر کنم!
امروز گویا مثل دیروز تهران میزبان طوفان است! همان طوفانی که دم دم های عصر دیروز نیز تهران را نوازش کرد! ولی پرواز ما با هواپیمایی زاگرس راس ساعت شانزده و ده دقیقه خواهد بود و قبل از طوفان تهران را ترک میکنیم!
به فرودگاه که میرسم کرایه دوازده هزار تومنی راننده را پرداخت کرده و راهی ترمینال یک میشوم! کوله را بازرسی میکنند و همه چیز خوب پیش میرود و انگار امروز تاخیری هم نداریم و کارت پرواز را از طریق دستگاه های جدیدی که تعبیه شده به شخصه میگیرم و شبیه وقتی که میخواهی سینما بروی صندلی مورد نظر را نیز خودم انتخاب میکنم و بعد با خیالی آسوده و لبانی خشک بر صندلی سالن انتظار به انتظار مینشینم!
سر ساعت مقرر و بعد از بازرسی دوباره به سالن طبقه بالا میروم و آنجا نیز بعد از کمی انتظار به سمت هواپیما با اتوبوسی که وظیفه انتقال مسافرین را دارد میرویم و سوار هم میشویم!
نمیدانم چرا با وجودی که خودم صندلی را انتخاب کرده ام باز هم روی بال هواپیما افتاده ام! ولی نگران نیستم چون به عدد نوزده اعتقاد دارم حتی بیشتر از بیست، و صندلی من شماره نوزده کنار شیشه هواپیما است، ردیف سمت چپ!
اوضاع خوب است و ساعت فقط کمی از شانزده و ده دقیقه عبور کرده که خلبان توضیحات لازمه را میدهد و مهمانداران هم، و هواپیما کمی حرکت میکند که ...

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کُت شیفتگی!

تاریخ:دوشنبه 16 اردیبهشت 1398-05:44 ب.ظ

فرقی نمی کرد کجاها سیر میکردیم، کجاها مینشستیم و کجاها قدم میزدیم باهم!

هر جا که میبودیم کافی بود کُت و شلواری آویزان باشد اندرونی ویترین مغازه ای! آنگاه بدون استثناء این جمله کوتاه از زبان من خارج میشد: «جلییییل! ببییین کُت و شلواااره هاااا!» و جلیل با صبر و حوصله بی نظیرش تنها دوستی بود که میشد هزااار باااار یک چیز تکراری را به او گفت و منتظر شنیدن غُررر زدنهایش هم نباشی!
خب شاید جلیل هم میدانست که معمولن هر آدمی در بازه خاصی از زندگی ممکن است برخی چیزها را دوست داشته باشد بیشتر از حد معمول!
اصلن خود جلیل هم گاهی دچار همین نوع دوست داشتنها میشد و معمولن آنها را با من در میان میگذاشت!
آری تقریبن ده سال میگذرد از دوره ای که به بیماری ناشناخته ای بنام «کُت شیفتگی» دچار شده بودم! 

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک دانشجو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خداحافظ اتاق کار!

تاریخ:سه شنبه 21 اسفند 1397-02:09 ب.ظ

حُسن یوسُف ها، 
گلدان آلوئه ورا، 
گلدانهای دیگری که اسم گیاهانشان را نمیدانم، 
و گل رز قرمزی که اخیرن هدیه گرفته ام،
همه و همه سر جایشان هستند، کنار پنجره اتاق کار!
آفتاب بانو هنوز هم اتاق ما را در آغوش گرم خویش میکشد با عشق!
آقای باد نیز گاهی سرک میکشد از لای پنجره ای که خودمان نیمه باز بودنش را ترجیح میدهیم!
هوا خیلی هم سرد نیست اما دوباره سرما خورده است کاکا! و سرفه های گاه و بیگاه من سکوت مجسمه آن پرنده کوچکی را که روی میز اتاق نشسته است میشکند!
پرنده های اطراف هنوز هم مهربانی را دوست دارند! حتی اگر وسعت آن مهربانی به اندازه چند تکه نان ریز شده باشد!
آلودگی به نسبت سال پیش کمتر شده است!
اتاق کار هنوز هم پر از خاطره های نگفته و نیامده است!
ولی دیگر مجوزی برای نوشتن خاطرات اتاق کار ندارد کاکا! بایست بعد از این قلم را به سمت و سوی خاطراتی بیرون از این اتاق پر از گل و خوبی هدایت کنم!
نمیدانم چقدر منطقی است که نمیتوانم از این اتاق کار حرفی بزنم دیگر! البته مهم هم نیست زیرا او که از کاکا خواسته که خاطرات اتاق کار را به قلم درنیاورد برایم خیلی عزیز است! خیلی!
و ارزش او برای من خیلی بیشتر از منطق و استدلال و اینها است!
و شاید هم حق طبیعی هر فردی است که دوست داشته باشد اسمی از او در جایی آورده شود یا نه!
آری امروز که نُه روز مانده تا نوروز، اتاق کار را با لبخند و احترام میبوسم در لحظه خداحافظی!
و کلبه خاطرات کاکا زین پس تهی از اتاق کار خواهد بود!
همین!


نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

از مستشار تا شکور!

تاریخ:چهارشنبه 8 اسفند 1397-06:01 ب.ظ

  

بهمن ماهی که گذشت را میتوان «ماه کیک» نامید! 
اساسن ما بچه دهاتیها (به ویژه بچه دهاتیهای دهه شصتی) با مقوله کیک تولد تا عنفوان جوانی ناآشنا بوده و به دلایل متعددی از جمله فراوانی برادرها و خواهرها، عدم اعتقاد پدر و مادرها به جشن تولد، نداشتن بودجه، فرهنگ عمومی جامعه روستایی در آن روزگاران و چندین و چند دلیل و علت دیگر کمتر پیش می آمد که شمع کیک تولد خودشان را فوووت کنند و برگی از دفتر خاطراتشان مربوط به اینگونه گردهمآیی ها شود!
لذا کاکایوسف نیز تا سال نود شمسی رنگی از جشن تولد ندیده بود و چنانکه در خاطره ای نوشته شد، آن سال توسط هم اتاقیهای دوره ارشد که احمد هم جز آنان بود اولین جشن تولد کاکا گرفته شد با آن ویژگیهای منحصر به فردش!
دومین جشن تولد را امیرخان و احمدجان بهمن ماه نودچهار از برای کاکا ترتیب دادند و بر روی کیک نوشته بودند: «مستشار تولدت مبارک!» و این تشبیه کاکا بود به شخصیت مستشار در سریال قهوه تلخ که او نیز تاریخ میخواند و اطرافیانش زیاد دستش می انداختند و به نظر تشبیه به جا و درستی می آمد!


ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شیرینی شکلاتی!

تاریخ:یکشنبه 9 دی 1397-05:03 ب.ظ

    Image result for ‫کیک تولد شکلاتی نوتلا‬‎

چهارشنبه بود و ساعت از سه و نیم بعد از ظهر گذشته! خورشید پاییزی داشت کم کم رنگ میباخت! و هوا هم خیلی آلوده نبود!
من و امیرمحمد و احمد نشسته پشت میز کارمان، سرمان در لاک خودمان بود! که ناگهان مهدی (بابای محمد و مهدیه) یا همان قربانی فتح بزرگ مهاراجه با پالتویی مشکی که تا سر زانوهایش رسیده بود وارد اتاق شد و بعد از کمی احوال پرسی چد قدمی در اتاق راه رفت و ما سه یار دبستانی بار دیگر سرمان به کارمان مشغول شد! 
اندکی بعد با این دیالوگ مهدی شش دانگ حواسمان به سمت او جلب شد: «کسی نیست بره واسمون شیرینی بخره!؟»

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قضاوتهای زود هنگام.1

تاریخ:شنبه 24 آذر 1397-02:31 ب.ظ

8 آبان 1397 خورشیدی!
سه شنبه، صبح روز اربعین!
از پله برقی ایستگاه مترو مهرآباد که بالا می آمدم، سکه پونصد تومانی ای را که روزگاری ارج و منزلتی داشت از برای خودش، از ته جیب درآوردم و بیرون که آمدم داخل صندوق صدقه کنار ترمینال 2 انداختمش! شنیده ام که صدقه برای رفع بلا خوب است! و اعتقاد دارم به این حرف!
ساعت هشت و نیم صبح به سمت اهواز پرواز داشتیم! کارت پرواز را به موقع گرفتیم و از مرحله تفتیش و اینها هم عبور کردیم! 
اما در سالن انتظار که نشسته بودیم فهمیدیم که هواپیمای ما نقص فنی داشته و به همین دلیل در تابلوی اعلان پروازها زده بودند: «تا اطلاع ثانوی تاخیر خواهید داشت!»
طیاره های این مرزوبوم به طور کلی خیلی حال و روز خوشی ندارند و وقتی هم خودشان به صراحت اعلام میکنند که نقص فنی دارند، آنوقت خیلی از مسافرها دل نگران میشوند!
در سالن انتظار نشسته بودیم و سماق میمکیدیم و آیدا کوچولویی که موهای قهوه ای اش تا روی شانه هایش رسیده بود هی از طرف بابا و مامانش مأمور میشد که به سمت تابلو اعلانات برود و شماره پرواز ما را چک کند! و آیدا کوچولو چندین بار می آمد و با زبان شیرین کودکانه میگفت: «زده به علت نقص فنی تا اطلاع ثانوی ... »!
الغرض حدود نود دقیقه تاخیر داشتیم و به ما صبحانه هم ندادند! 

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دیزی بازی!

تاریخ:دوشنبه 28 آبان 1397-06:05 ب.ظ


Image result for ‫دیزی‬‎   Image result for ‫دیزی‬‎


چندی پیش با آزمایشهایی که اطباء امروزی از کاکا گرفتند، فهمیدم که کبدی دارم چرب! بر خلاف زبان الکنم که چرب و نرم که نیست هیچ، تازه گاهی تلخ هم میشود! بر همین اساس و مبنا مدتی میشود که روغن زیتون را جایگزین روغن آفتاب گردان کرده ام! اندکی بیشتر از قبل ورزش میکنم! قید مطلوبیتهایی از قبیل پفک و چیپس و کرانچی و اینجور چیزهای دوست داشتنی را نیز زده ام! مگر به وقت سینما رفتنی یا مواردی از این قبیل باشد که ازینجور اغذیه بخورم! آن هم نه بدان مقدار که پیش از این رسم و سنت من بود!
ولی گاهی اوقات لازم است آدمی قید مراعات کردن را بزند و دلی یا شکمی از عزا درآورد!
اتاق کار ما پنجره ای دارد به وسعت عرض جنوبی آن و همواره آفتاب عالم تاب به اتاق ما میتابد و این قضیه دردسری است عظیم در فصل تموذ ولی موهبتی است گران در زمستان و خزان!
الغرض پریروز موکت کوچکی زیر آفتابی که به اندرونی اتاق ما تشریف فرما شده بود انداختیم و سه نفره نشستیم در کنار گلهای حسن یوسف و معجونی از نسیم خنک پاییزی را به همراه ماساژی که آفتاب بانو به ما میداد میهمان تن خویش کردیم! من و احمد و امیرمحمد! و چه ترکیب دوست داشتنی ای!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خط 68!

تاریخ:یکشنبه 20 آبان 1397-05:01 ب.ظ

Image result for ‫ارگ کریمخان شیراز در شب‬‎   Image result for ‫اتوبوس خط واحد شیراز خط 68‬‎


سیزده آبان 1397!
ساعت ده صبح بود که از بهبهان راه افتادیم به سمت شیراز!
هوا خوب بود! نه گرم بود و نه سرد! هنوز مانده بود تا برگهای درختان آن حوالی هوس ریختن به سرشان بزند! داشتند لذت میبردند از اعتدال هوا و بوسه های بارانی که گاه به گاه بر لبهای برگهایشان مینشست!
راننده جوان پژو 405 مشکی رنگ ما انگار سلیقه کاکا را میدانست! اکثر آهنگهایی که پخش میشد یا از شکیلا بود و مهستی، یا از معین بود و داریوش! اگر کمی هم موسیقی سنتی چاشنی اش میکرد نور علی نور میشد، که نشد! ولی باز خوب بود که راننده مان اهل نیوشیدن این آهنگهای جدید مدید نبود که نود و نه درصدشان جیغ و ویغ میکنند فقط! البته آن یک درصدشان را گاهی گوش میکنم و خوب هم میخوانند!
مسیر تقریبن طولانی ما خیلی هم سخت سپری نشد و پیچ میچ های تنگ بوالحیات را به امید تماشای رخسار زیبای دشت ارژن پیمودیم و آسمان نیمه ابری آن روز نیز به رنگ خود کاکایوسف درآمده بود، خاکستری!
الغرض ساعت هنوز به دو ظهر نرسیده بود که ما در پایانه امیرکبیر شیراز فرود آمدیم! کوله کوچک مشکی خود را برداشته و کمی بیسکویت تنوری (یک نوع شیرینی محلی است که در نواحی ماهشهر و هندیجان میپزند) در آورده و خوردم و بعد به ایستگاه اتوبوس مجاور پایانه رفتم تا از آنجا با خط 68 به میدان نمازی بروم! و بعد از آنجا به دانشگاه! آخر خط 68 به گونه ای است که ابتدا و انتهایش راست کار کاکا است: امیرکبیر به نمازی و بالعکس! و دیگر لازم نیست چند خط تاکسی عوض کنی برای رسیدن به مقصد!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :10
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic