بهانه ای برای بودن

من و آقای واو 2!

تاریخ:سه شنبه 14 مرداد 1399-02:08 ب.ظ

واو: سلام کاکای مثلن مهربون! میبینم که باز داری به گلدونا آب میدی!
ـ سلام آقای واو! جووون هر کی دوس داری بذار به گلدونا آب بدم! سه چهار روزِ آتی اداره نیستم، تلف میشن از تشنگی به خدا! اصلن تو خودت چهار روز آب نخوری زنده میمونی؟! چقد سنگدلی تو! اصلن دلت میاد ...
واو (وقتی چندتا بشکن کنار گوشم میزند): یواااش بابا! پیاده شو باهم بریم! اخلاق مخلاق یوخ! بابا بذار احوال پرسی کنیم بعد برو بالا ممبر والا! بعدشم من اصلن آب نمیخورم پسر جون! تازه من هیشکی رو تو این دنیا ندارم به جز خودت! یعنی تو این دنیای درندشت خدای مهربون عدل توی نامهربون رو نصیبم کرده فقط! تو هم که همیشه ...! ای بخشکی شانس!
ـ (با پشت انگشتای دست راستم صورتش رو نوازش میکنم): خب باشه ببخشید! تو که مثل من دل نازک نبودی واو جون! حالا بگو چه خبر؟!
واو: سلامتی!
ـ همین؟!
واو: مگه سلامتی چیز کمیه مشتی؟! اونم تو این شرایط که آفتاب هم سر ظهر خمیازه میکشه گاهی از دیدن بی حوصلگی خلق، والا!
ـ اوهوم بد هم نمیگی رفیق! اوضاع خوب نی!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

من و آقای واو 1!

تاریخ:چهارشنبه 1 مرداد 1399-11:37 ق.ظ

واو: سلام کاکا!
ـ سلام! 
واو: چیه؟ باز هم که مثل همیشه تو فکری؟! کی میشه اون روز که من ببینم دماغت چاقه، چپقتم داغه و دمغ نیستی!؟
ـ اووووووففففف! چقد حرف میزنی! چیزیم نیست! یه کم خسته م! حوصله تو هم ندارم!
واو: تو اصلن از بچگی ساکت بودی! ولی بقول اون زن فامیلتون ازون مارموزایی!!
ـ کدوم زن!؟ همونی که هر وقت میومدن خونمون توی ده، هر چی داشتیم و نمیداشتیم رو بابا مامانم جلوشون میذاشتن و یه بار که من مدرسه میرفتم و دو روز رفته بودم شهر خونشون، بسته های سوهانهایی رو که از قم آورده بودن گوشه بالای یخچالشون دیدم ولی اصلن تعارف نزدن بهم! البته من اینا رو به مامان نگفتم تا کدورتی پیش نیاد بینشون! میفهمیدم از همون موقع!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تلخینه.2

تاریخ:شنبه 28 تیر 1399-12:51 ب.ظ

بعضی دخترها که در خانواده ای پر جمعیت بزرگ شده و وضع مالی خوبی هم ندارند، دوست دارند پسری به آنها دل ببندد که از خانواده ای باشد با پدری پولدار! شاهزاده ای باشد با اسبی سفید! که تا آخر عمرشان به قول خودشان بیمه باشد زندگیشان!
اینجور دخترها اگر از همان ابتدا بگویند ملاک من پول و مادیات و ازینجور چیزها است، با وجود اینکه تفکرشان را دوست ندارم ولی رو راست بودنشان را میپسندم!
اما از بین اینجور دخترها گاهی دخترهایی هم هستند که رو راست نیستند، می آیند به پسرهایی دل میبندند که نه پول و پله ای دارند آنچنانی و نه پدر مالداری! بلکه دلی دارند ساده و اندیشه ای دارند پاک! و به اندازه یک آسمان عشق!
اینجور دخترها مدتی که میگذرد (گاهی دو سال، گاهی چهار سال، گاهی هم بیش از هففففت ساااال)، آنگاه که در صبح یک روز بهاری، پسری پولدار از راه میرسد و به آنها ابراز علاقه میکند، دست پسر قبلی را در پوست گردو میگذارند و میروند با آن شاهزاده دومی آشیانه میسازند!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

غم های ارجمند!

تاریخ:یکشنبه 22 تیر 1399-02:40 ب.ظ

من و احمد و امیرمحمد حدود پنج شش سال در این اتاق کنار هم بودیم!
در میان شعله های آفتاب زمستان که گوشه ای از اتاق را فرش میکرد مینشستیم و «خرما و ارده» میخوردیم!
در بهار، نسیم خنک این حوالی وقتی از لابلای پنجره های باز اتاق سرک میکشید، همزمان رخسار هر سه نفرمان را نوازش میکرد!
در پاییز زرد هم اتاقمان سبزی و طراوت داشت!
و حالا در تابستانی گرم، امیرمحمد و احمد را به کوچی اجباری دستور داده اند!
و کاکایوسف مانده و دیوارهایی که قاب عکسهای یادگاری را با میخ زمان در نقطه نقطه آن کوبیده اند!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تلخینه.1

تاریخ:جمعه 20 تیر 1399-08:33 ب.ظ

قبلترها یعنی تا همین چند وقت پیش که ارزش مادی همه چیز چند برابر نشده بود، همیشه می آمد و میگفت: چرا ازدواج نمی کنید؟ زن بگیرید!
اما حالا مدتی است که می آید و می گوید: «ازدواج نکنیدااا! زن نگیریدااا! زندگی خیلی سخته توی این شرایط اقتصادی! اگه هم خواستید زن بگیرید بگردید یه دختر پولدار تک فرزند که پدرش رو به موت هست بگیرید اینجوری عمرتون بیمه میشه!! اصلن چینی ها میگویند اگر پدرت پولدار نیست مقصر نیستی ولی اگر پدر زنت پولدار نیست خودت مقصری!»
و من مدتی است مات و مبهوت به چهره او نگاه میکنم! به چهره مومنی که بوی مارکس میدهد حرفهایش!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ماجرای نیمه شب!

تاریخ:دوشنبه 9 تیر 1399-01:54 ب.ظ

هوای اردیبهشت و خردادماه پایتخت به گونه ای است که اگر پنجره های خانه شما استاندارد نباشند، شبها مهمانان ناخوانده ای تشریف فرما میشوند به نام پشه!
و چقدر مهربانند این موجودات کوچک! دم به دقیقه آدم را ماچ میکنند، حتی گاز هم میگیرند از سر لطف!
احمد برای رهایی از این مهمانان، لحظاتی پیش از ساعت صفر، با پیف پاف و اینها می افتاد به جانشان و بقول جناب خان میبافتشان!
البته فقط اتاق مبارک خود را پیف پاف میزد! بعد درب اتاقش را میبست تا خوب کارگر بیفتد و تلفات پشه ها افزون شود! و البته پشه هایی که جان سالم به در می دردند به لطائف الحیلی خود را به اتاق کاکا می رساندند!
احمد در همین فاصله که پشه ها داشتند جان میدادند در اتاقش، به اتاق من می آمد و مینشست روی صندلی قرمز رنگی که گوشه اتاق تعبیه شده بود و با آرامش خیالی توصیف ناپذیر می گفت: «خب، تعریف کن عامو علی!»

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ماجرای نیمروز!

تاریخ:دوشنبه 2 تیر 1399-01:11 ب.ظ

پنجشنبه بود و ساعت دم دم های دوازده نیمروز، و میشد نیمرو هم نوش جان نمود از بهر رفع گرسنگی! چرا که احمد خانه نبود! آخر همه میدانند که احمد را با نیمرو صمیمیت و مهری نیست!
اما با این وجود گفتیم بعد از سه چهار ماه که این ویروس منحوس طعم غذای بیرون را از زبان ما محروم نموده، غذایی از رستوران همین حوالی سفارش داده و میل نماییم!
وقتی غذا را سفارش دادم، بنا به سنت دیرین اندکی در سالن خانه قدم زدم و بعد لختی کنار پنجره مکثی نموده به بیرون نظری انداختم! که به یک چشم بر هم زدن نگاهم در نگاه او گره خورد! 

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تولد آب گوشتی!

تاریخ:جمعه 18 بهمن 1398-09:42 ب.ظ

خیلی سرتان را درد نمی آورم امروز! کوتاه و خلاصه حرفم را میزنم به کوتاهی فاصله افتادن یک برگ از درخت و نه روییدن برگی بر او! که افتادنها همیشه زودتر از روییدن ها رخ می دهند!
امروز حول و حوش 10 صبح بود که از خواب بیدار شدم. اساساً جمعه ها همین ساعت از خواب پا میشوم گاهی هم دیرتر حتی!
بعد از خوردن صبحانه ای دیرهنگام بر خلاف جمعه های قبلی به تره بار نرفتیم! یعنی احمد موافقت نکرد و گفت امروز حوصله اش نیست!
اندکی خودم را با گوشی نوخرید سرگرم کردم و بعد مقداری لوبیای کشاورزی گذاشتم خیس بخورد از بهر عصرانه یا همان شبه شام آدینه! آخر امروز نوبت آشپزی من بود!
ولی بعد از نیم ساعت دیدم که احمد دارد در آشپزخانه میچرخد و خودش را با یخچال و ظروف سرگرم کرده است! گفت امروز خودم غذا را میپزم تو برو به کارات برس!
بعد از اینکه غذا آماده شد، بوی خوب آب گوشتی که بار گذاشته بود در خانه میپیچید و عطر زعفرون نیز در آن میان به مشام می رسید!
غذای خوشمزه ای شده بود و خلاصه کولاک کرده بود!
وقتی شام را خوردیم حتی نگذاشت ظرفها را هم بشورم! گفت: امروز دست به ظرفها هم نزن! و بعد گفت انشاالله که امسال سال بهتری باشد برایت و به آنچه که دوست داری برسی و از این حرفهای خوب!
تشکری کردم که روز تولد مرا به خاطر داشته و برای شام غذای خوشمزه ای پخته و همچنین دعاهای خوبی که کرده بود.
بعد از خوردن شام از خانه زنگیدن و تولدم را تبریک گفتند. موقعی که داشتم با تلفن صحبت میکردم چشمم به مشمایی زردرنگ خورد که روی میز مطالعه اتاقم گذاشته شده بود!
بعد از اتمام تلفن، بازش که کردم دیدم پیراهن خوشگلی است که احمد به عنوان هدیه از برایم گرفته است! رفتم که از او تشکر کنم دیدم گوشه اتاقش در حال نماز است.
برگشتم به اتاق در حالی که به یاد بهمن ماه سال 1391 افتاده بودم، زمانی که پشت کنکور دکتری بودم و تقریبن هیچ کس تولدم را به یاد نداشت به جز احمد که آن زمان هم تهران بود و به من زنگید و آن تبریک تولدش را هنوز شیرین تر از مسقطی های شیراز و خرماهای بوشهر و کلوچه های فومن و قطاب های یزد و حتی بامیه عسلی های هندیجان می دانم!
از خدای بزرگ بهترین ها را برای او خواستارم! امیدوارم لبخندهای واقعی را هزاران بار بیشتر از امسال بر لبانش ببیند! و بر درخت زندگی اش برگهای سبز بروید!
همین!

پی نوشت: هزینه خرید گوشتِ آبگوشت رو هم خود احمد حساب کرده بود.


نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قضاوتهای زود هنگام.2

تاریخ:دوشنبه 9 دی 1398-06:01 ب.ظ

نمیدانم چرا هر وقت سوار هواپیما میشوم می افتم صندلیِ وسطِ ردیفهای سه نفره! به هر حال حکمت برخی چیزها را آدمی نمی داند!
از قضا این سری اخیر هم که به پایتخت برمیگشتم باز افتاده بودم صندلیِ وسطِ ردیفهای سه نفره!
البته شب هنگام بود و زیاد هم فرقی نمی کرد کنار پنجره باشی و نباشی!
هنوز هواپیما که آن شب استثنائا خیلی تاخیر نداشت راه نیفتاده بود که نفر سمت راستی من شروع کرد به سرفه کردن!
مردی بود که سن و سالش به زور به شصت می رسید!
در دل به خودم گفتم «این چه بدشانسی ای است که گرفتار اویم! این چه اقبال بدی است که دارم!» وقتی سرفه هایش بیشتر و عمیق تر شد و اعصابم خوردتر شده بود در دل گفتم: «چقدررر بعضیها چییییز هستند! نمی کنند با خودشان دستمالی پارچه ای کهنه ای چیزی بیاورند و تا بلکه خلقی به ویروسشان مبتلا نشود!»
نفس عمیقی کشیدم و مثل اغلب اوقات خشم خویش فرو خوردم و چشمهایم را به مانیتور جلویم سرگرم کردم که خانوم جوانی در او داشت میگفت دو در در جلو است و دو در در فلان و این ها!
هواپیما داشت بلند میشد که دیدم آن مرد سرفه کننده یک اسپری کوچک از جیبش بیرون آورد و کمی نزدیک گلو و صورتش فشرد و بعد کم کم سرفه هایش قطع شد!
یک لحظه به خودم گفتم: «ای داد بر من! فک کنم زود قضاوت کردم! بنده خدا بیماری تنفسی یا آسمی چیزی داره حتمن! و اصلن سرما نخورده!»
خلاصه از اینکه زود قضاوت کرده بودم پشیمان بودم! تا اینکه مهماندارها شروع کردند به پذیرایی!
وقتی بطری کوچک آب معدنی را به مرد سرفه ای دادم تشکر کرد و من اندکی از بار گناهم را میخواستم بدین نحو بشویم!
لحظه ای بعد همان مرد به من گفت: «می توانی درب این بطری را برایم باز کنی؟ کمی سفت است!»
وقتی کمی به طرف او برگشتم و دقت کردم دیدم دست راستش مصنوعی بود!
وقتی درب بطری را برایش باز کردم و بعد درب غذایش را، خیلی تشکر میکرد و نمیدانست که تا همین چند دقیقه پیش چه فکری در باره او کرده بودم!
چشمهایم پنهانی به آب دیده شسته میشد وقتی که فهمیدم آن شب چقدر نگاهم زشت شده بود! 
همین!


نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جزئیات کوچک!

تاریخ:یکشنبه 10 آذر 1398-05:14 ب.ظ

چند وقت پیش وقتی که عقربه های ساعت به صفر نزدیک می شد، احمد دست از دامان کتاب زبان برداشت و گفت: «یادت هست سال 88 وقتی که تازه آمده بودم خوابگاه؟! آن موقع تو روی تخت خودت نشسته بودی و موهایت شبیه الان جوگندمی نبود! همان شب اول وقتی که قرار شد تختی بیاورم و بر روی تخت تو نصب کنم و روی طبقه دوم تخت مستقر شوم، بدون اینکه از تو کمکی بخواهم و اینکه مرا بشناسی آمدی و گوشه ای از تخت را گرفتی و کمکم کردی! و تخت را با هم سر جایش وصل کردیم! به نظرم از همان موقع بود که دوستیمان شکل گرفت و در این تردیدی نداشتم فردی که بدون درخواست کمک به کمکم شتافته، فرد مناسبی برای دوستی است!»
من حقیقتاً تا آن وقت که احمد این نکته را گفت، آن ماجرای کوچک تخت را فراموش کرده بودم! اصلن فکر نمیکردم رفتاری به این کوچکی چنان تأثیر بزرگی بتواند داشته باشد، آنچنان که داشت!
اندکی محاسن کوتاه شده ام را با سرانگشت اشاره و شستم لمس کردم و به احمد گفتم «یادت هست روزی به اتاق آمدم و گفتی این دوتا عطر کوچک را خریده ام، به نظرت سلیقم چطوره؟ و من هم نظرم را گفتم! فکر میکردم میخواهی واقعن نظر مرا درباره سلیقت بدانی! وقتی نظرم را فهمیدی گفتی بیا این عطر را که بیشتر پسندیدی برای تو! راستش دوتا عطر گرفته بودم نمیدانستم کدام به مشام تو بیشتر خوش می آید، الان خاطر جمع شدم آن عطری را که بیشتر دوست داری به تو میدهم! میدانی بعد از گرفتن عطر خیلی خوشحال بودم، نه به خاطر اینکه عطر خوشبویی نصیبم شده بود، بلکه خوشحالی ام از این بود که دوست داشتی بهترین چیز ممکن را به من بدهی! آن موقع بود که دانستم دوستی با تو زندگی مرا عطرآگین خواهد کرد!»
احمد لبخندی زد، شاید او هم این ماجرای کوچک عطرها را فراموش کرده بود!
آری گاهی برخی چیزهای کوچک و جزئیات به ظاهر کم اهمیت بدجور به دلمان مینشینند، هرچند شاید به چشم نیایند!
بیاییم مهربانی های یکدیگر را فراموش نکنیم، و تا میتوانیم بدیها را به دست باد بسپاریم!
همین!


نوع مطلب : خاطرات یک دانشجو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

10 سال رفاقت با شیخ!

تاریخ:یکشنبه 7 مهر 1398-12:45 ب.ظ

چهارشنبه 3 مهرماه 1398 خورشیدی، 10 سال بعد از آشنایی من و احمد، تصمیم گرفتم کیکی خریده و جشن مختصری برپا کنیم بی آنکه احمد بویی ببرد از تصمیم و نیت من! البته قصد و نیتم را به دیگر هم اتاقی ام امیرمحمد گفته بودم!
ساعت نه صبح در اتاق کار برای امیرمحمد که میز کارش دو متر با من فاصله دارد پیامکی ارسال کردم مبنی بر اینکه «ببین شانس ما احمد امروز جمب نمیخوره از جاش! حالا هر روز یه جا بند نیستاااا! امروز زود میری خونه یا میمونی کیک بخریم به مناسبت یک دهه دوستی با احمد!؟»
دیدم امیرمحمد هم که سر اندر گریبان کتاب زبانش دارد (به تازگی دکتری قبول شده و بالاخره زبان هم لازم است؛ این مدتی که تحریم بودیم از نوشتن خاطرات اتاق، چه بسیااار حوادث روی داده از جمله قبول شدن امیرمحمد در مقطع دکتری و حکایت شیرینی مفصلی که داد و خیلیییی حکایات جالب دیگر)، اصلن حواسش به گوشی مبارک نیست. لذا پا شدم و به بهانه ای نزدیکش رفتم و یواشکی جوری که احمد نفهمد گفتم پیامکی واست نیومده احیانن؟!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بوی ماه مدرسه!

تاریخ:دوشنبه 1 مهر 1398-03:00 ب.ظ

مهرماه فرا رسیده و باز بوی ماه مدرسه به مشام می رسد!
اولین بار که پای من به مدرسه باز شد برمیگردد به مهرماه 1371! آن دوره مکافاتی بود از برای خودش مدرسه رفتن!
اول اینکه اساساً آن دوره نسبت به اکنون امکانات کمتری در سطح کشور وجود داشت! دوم اینکه همان امکانات محدود نیز به صورت غیر عادلانه توزیع شده بود درست مثل اکنون و یحتمل مثل دهه ها و سده های قبل از آن! یعنی روستایی در جنوب شرقی خوزستان از بسیاری امکانات محروم بود! سوم اینکه الی ماشاالله در هر خانوار بچه وجود داشت از ریز و درشت و تقریبن هر دو خانواده میتوانستند مهدکودکی بسازند مخصوص خود! و به واقع مدارس آن روزگار ظرفیت این تعداد زیاد اطفال را نداشت! و خیل عظیمی از بچه ها در یک مدرسه تجمع میکردند!
یادم می آید تا کلاس سوم راهنمایی همیشه سرها را می تراشیدیم! گویی هشت سال خدمت مقدس سربازی را پشت سر گذاشتیم!

ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هم کلاسیهای خارجکی!

تاریخ:چهارشنبه 16 مرداد 1398-04:15 ب.ظ

وقتی در دانشگاه تهران تاریخ دوران را ورق میزدیم، برخی هم کلاسیها از جایی بیرون از ثغور این دیار آمده بودند بهر جستجوی علم! البته اگر که تاریخ را بخواهیم الکی علم بنمامیمش!
آن روزها جوانتر بودیم، هنوز کمتر از ربع قرن زندگی را تجربه کرده بودیم و قیمت ربع سکه نیز به زور به پنجاه هزار تومان می رسید!
و در کنار جوانی که از مصادیق آن جنب و جوش است، تازگیِ برخورد و معاشرت با دانشجویانی غیر ایرانی نیز برای کاکا جالب بود! هرچند کاکا اصولن دیر خودمانی میشود و دیر هم دل میبُرد از دوست!
نائوکی:
نائوکی پسری ژاپنی بود با قدی کوتاه و موهایی کاملن لَخت و سیاه و عینکی ته استکانی که خماری چشمهای بادامی اش را دو چندان کرده بود و انگار دو کار را بیشتر نمیتوانست انجام دهد: یکی نشستن در کتابخانه تخصصی تاریخ دانشکده و دیگری سیگار کشیدن!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک دانشجو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بدبیاری های یک مسافر!

تاریخ:چهارشنبه 29 خرداد 1398-04:38 ب.ظ

هوا به شدت داغ بود و دلم برای باغچه میسوخت، برای باغچه ای که زیر تابش آن آفتاب دم بر نمی آورد! و درختهای کُنارش راضی بودند به جرعه ای آب!
از خانه به جانب ماهشهر رهسپار بودم و به لطف وجود ماشین خواهر اینا تا ترمینال ماهشهر سخت نگذشت به من! هرچند که در غمی آشکار غرق بودم و به گریه های پدر و مادری می اندیشیدم که باز موقع خداحافظی گریه امانشان نداده بود! انگار میخواستند دختری هجده ساله را برای اولین بار راهی دانشگاهی در شهری دووور کنند یا پسری نوزده ساله را راهی دیاری مرزی در شرق مملکت برای گذراندن خدمتی اجباری در موسم جنگ با دشنانی خارچی! اصلن انگار نه انگار که کاکایوسفشان چهارده سال است که دور از کاشانه زندگی میکند و موهایش جوگندمی شده اند و بعضیها حاج آقا صدایش میزنند در خیابانهای پایتخت!
الغرض در سکوتی که زاییده گریه های والدین بود، به ترمینال ماهشهر رسیدیم!
جمعه، 17 خرداد 1398، دو سه روز بعد از عید فطر! 

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ابو طیاره!

تاریخ:شنبه 25 خرداد 1398-03:45 ب.ظ

بیستم رمضان المبارک است و ساعت حوالی دو بعد از ظهر،
از اداره بیرون میزنم و با تاکسی اسنپ مسنپی که جلو اداره پارک شده به جانب فرودگاه میروم!
قرار است به شیراز عزیمت کرده، اندکی را برای استراحت در کنار حافظ و سعدی و کیوان و اینها سر کنم!
امروز گویا مثل دیروز تهران میزبان طوفان است! همان طوفانی که دم دم های عصر دیروز نیز تهران را نوازش کرد! ولی پرواز ما با هواپیمایی زاگرس راس ساعت شانزده و ده دقیقه خواهد بود و قبل از طوفان تهران را ترک میکنیم!
به فرودگاه که میرسم کرایه دوازده هزار تومنی راننده را پرداخت کرده و راهی ترمینال یک میشوم! کوله را بازرسی میکنند و همه چیز خوب پیش میرود و انگار امروز تاخیری هم نداریم و کارت پرواز را از طریق دستگاه های جدیدی که تعبیه شده به شخصه میگیرم و شبیه وقتی که میخواهی سینما بروی صندلی مورد نظر را نیز خودم انتخاب میکنم و بعد با خیالی آسوده و لبانی خشک بر صندلی سالن انتظار به انتظار مینشینم!
سر ساعت مقرر و بعد از بازرسی دوباره به سالن طبقه بالا میروم و آنجا نیز بعد از کمی انتظار به سمت هواپیما با اتوبوسی که وظیفه انتقال مسافرین را دارد میرویم و سوار هم میشویم!
نمیدانم چرا با وجودی که خودم صندلی را انتخاب کرده ام باز هم روی بال هواپیما افتاده ام! ولی نگران نیستم چون به عدد نوزده اعتقاد دارم حتی بیشتر از بیست، و صندلی من شماره نوزده کنار شیشه هواپیما است، ردیف سمت چپ!
اوضاع خوب است و ساعت فقط کمی از شانزده و ده دقیقه عبور کرده که خلبان توضیحات لازمه را میدهد و مهمانداران هم، و هواپیما کمی حرکت میکند که ...

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :10
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات