تبلیغات
خاطرات کاکایوسف
بهانه ای برای بودن

از خانه تا پایتخت.2

تاریخ:سه شنبه 26 بهمن 1395-12:41 ب.ظ

آری با لغو شدن پرواز، انگار روزی لبریز از بلاتکلیفی پس از هفته ای سرشار از بی سامانی در انتظار کاکا نشسته بود!
ولی من بیکار ننشستم و به سمت اتاقک مربوط به شرکت کاسپین رفتم و دیدم که چند مسافر جوان دیگر نیز مثل کاکا علاف روزگار و ریزگرد شده اند و نشانه های بلاتکلیفی و ناامیدی در رخسارشان هویدا است!
مذاکرات ما با متصدی آن اتاقک سودی نبخشید و ملت با بلیطهای مهر خورده و لغو شده بازمیگشتند یکی یکی و من و چند مسافر دیگر هم که پرینت بلیط را همراه نداشتیم، میبایست اقدامات دیگری را از برای استرداد بهای بلیط لغو شده مان انجام میدادیم!
با کوله ای نه چندان سنگین یک به یک شرکتهای هواپیمایی دیگر را رصد کردم و از قضا کلهم لبریز از مسافر و خالی از صندلی ای تهی بودند و کاکا با برآوردن نفسی عمیق و درهم کردن سگرمه هایش رفت نشست بر روی یکی از صندلیهای سالن انتظار و فرو رفت در اندیشه ای دیگر!
ریزگردها کمی کمتر شده بودند و در حالی که مسافران اهواز به سمت پایتخت داشتند بلیط خود را از شرکتهای دیگری که پروازشان لغو نشده بود، میستاندند، من نگاه مایوسانه ای به سمت آنها داشتم، و به این فکر میکردم که سری قبل آن پرواز زاگرسمان شش هفت ساعت تاخیر داشت و اینبار از ترس تأخیر دوباره آن شرکت، این یکی شرکت یعنی کاسپین را انتخاب نمودم، که این هم سرنوشتش اینگونه شد! و چرایی اش را متوجه نمیشدم!
از قضا و از بد روزگار اینترنت گوشی همراه کاکا نیز فعال نمیشد در آن بازه تا بتواند رصد کند پروازها و قطارها و غیره را! خاموش و روشن نمودیم گوشی را ولی سودی نداشت! اولین بار بود که گوشی مان دچار چنان نقصی میشد!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

از خانه تا پایتخت.1

تاریخ:دوشنبه 11 بهمن 1395-06:31 ب.ظ

هفته پیش بنا به دلایلی به خانه رفته بودم! یعنی از اول بهمن تا دهم بهمن هم خانه بودم و هم نبودم! چرا که بین شهرستانهای ماهشهر و هندیجان و دهات خویش در رفت و آمد بودم حسابی! چنان توپ پینگ پونگی که دست به دست میشود بین این و آن، یا مثال برف پاک کنی روی شیشه جلوی ماشینی در روزی بارانی! بگذریم از سختیها و تردیدها و تصمیمهای این ده روز!
جمعه هشتم بهمن از خانه و خانواده خداحافظی کردم، تا سفری به سوی پایتخت آغاز نمایم! آن روز امیر(خواهرزاده) نیز خانه ما بود، بیشتر به خاطر حضور من، ترجیح داده بود آخر هفته اش را در خانه ما سپری کند! بعد از اینکه دوشی گرفتم، ساعت حدودن ده و نیم یازده قبل از ظهر بود که داداش، کاکا را تا سر سه راهی رساند! آنجا بایست منتظر میماندم تا راننده ای دلش به رحم آید و پا بر پدال گاز نهد و طبق این ده دوازده سال اخیر کاکا را به ماهشهر برساند! از ماهشهر بایست به اهواز میرفتم و بعد با پرواز ساعت سه و ربع عصر به پایتخت میپریدم!
هوا داشت کم کم ساز مخالفش را کوک میکرد! باد اذیت کردنش را شروع کرد! داداش منتظر ماند تا ماشینی از برای من توقف کند و بعد خودش به خانه بازگردد! جمعه ها معمولن ماشینها کمترند! و اگر هم باشند بیشترشان حامل زن و عیال و منزل و زندگیشان هستند و این کار را برای در راه ماندگانی چون کاکا سختتر هم میکرد!


ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ازین کوپه به اون کوپه!

تاریخ:چهارشنبه 8 دی 1395-11:25 ق.ظ

ادامه از خاطره قبلی:
با روحی داغون و دلی پریشون از معرکه ی آن نسوان مسن جان سالم به در بردم! راهروی قطار را به همراه داداش خانمی که قرار بود با او جابجا شوم قدم میزدم و در دل دعا میکردم که «خدایا خودت کاکایوسف را کوپه به خیر بگردان!»
به کوپه مورد نظر رسیدیم! یادم نمی آید کوپه چند از سالن چند بود! ولی زیاد فاصله نداشت با کوپه ی پیرزنهای سابق الذکر!
داداش آن خانم که مرد تقریبن جوانی بود و کمی از من سن و سالش بیشتر میزد، با تشکری و تبسمی از من وداعی کرد و مرا با کوپه جدید تنها گذاشت!
در را که باز کردم باز هم منظره ای آشنا چشمهای خسته ی مرا خسته تر نمود! آری پیرزنی با لباسی ساده و سیاه، و با عینکی بر چشمها و کتاب ادعیه ای در دستها یک سوی کوپه نشسته بود و دعا میخواند! سوی دیگر کوپه دو بانوی پیر دیگر فضای کوپه را آراسته بودند! یکیشان پنجاه شصت ساله بود و دیگری که مادر آن یکی بود هشتاد سالی از پروردگار متعال عمر گرفته بود، چنانکه روزگار ملولش کرده بود و انگار طاقت این را نداشت که پاهایش را از روی تخت پایین بیاورد! لذا پاهایش را که زیر چادر مشکی اش پنهان بود به سمت پنجره کوپه دراز کرده و خود به دختر مسنش تکیه داده بود!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پنج بعلاوه یک!

تاریخ:دوشنبه 29 آذر 1395-04:02 ب.ظ

بیست و پنجم شهریورماه یعنی حدودن سه ماه پیش در ظهری نه چندان گرم نشسته در سایه، تکیه داده بودم به یکی از دیواره های ورودی باب الرضا و زل زدده بودم به روبرو! در آن شکوه ازدحام و آرامش! و در اندیشه ی این بودم که کاش کاکایوسف نیز میتوانست مثل کبوترانی که درست بالای سرش نشسته بودند همیشه آنجا میماند!
ساعت یک ربع به چهار بعد از ظهر، میباست با قطاری شش تخته عازم تهران میشدم! میدانستم که قطار شش تخته بد مصیبتی است ولی خب به خاطر اینکه دو سه روزی بتوانم همراه خواهرزاده ها در این شهر و حرم پرسه بزنم، سختی سفر با چنان قطاری را به جان خریده بودم و بقولی «می ارزید»!
صبح زود امیر و محیا اینا با طیاره پریده بودند به جانب جنوب و من مانده بودم و حرم و تنهایی! و گاه چه چیز بهتر از این!
آری خیلی سریع سوغات موغاتیها را خریده و کوله را به امانتی سپرده و با دستی تهی دل داده بودم به حرم و آغوش آرامَش! و بعد کنار باب الرضا آرام زل زده بودم به او!
برای چند نفر از دوستان که گفته یا نگفته بودند دعایی کردم! نمیدانم شاید دعای آدم بدها مستجاب نشود، ولی دعا کردن ضرری ندارد و تازه آرامش بخش هم هست، بویژه اگر برای دوستان و آشنایان نیکو خصالت دعایی کنی! در کل به نظرم «دعا خوبه»!


ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تئاترهای خوابگاهی!

تاریخ:دوشنبه 15 آذر 1395-04:36 ب.ظ

Image result for ‫کلاس درس دانشگاه‬‎  Image result for ‫تئاتر‬‎

دوران دانشجویی از برای جوانان ایرانی برهه ی جالبی از زندگی به حساب می آید! از اتفاقات تازه ای که در این برهه از برای آنان رخ میدهد، همکلاس شدن با جنس مخالف است! و این از برای خود حکایات جالب و اغلب بامزه ای را رقم میزند که بخشی از این بامزگی شاید به سبب عدم تجربه چنین فضایی در دوران درس و مدرسه بوده باشد! به هر صورت اتفاقات و رخدادهایی که گاه شدت حضور عنصر شرم و حیا در آنها آدمی را یاد آن دیالوگ معتمدآریا در گیلانه می اندازد که با لهجه شیرینش میگفت: «ایقد که با حیایه ای دختر، هیچ نگفت! زل زد به گل قالی». و گاه نیز میدان حسادتها و غیبتها و حتی بی ادبیها میشد، گاه نیز سرشار از شیرینی بود، همه و همه ی آن اتفاقات در دفتر خاطرات لحظه لحظه ی دانشجوها به یادگار مانده و خواهد ماند!
کاکایوسف نیز دفتر خاطراتی دارد که برگهای آن به جوهر وجود جنس مخالف و اتفاقات کلاس درس و دانشگاه سیاه شده که برخی از آن خاطرات نیز پیش از این آمد!
ترم هفتم بودیم! زمستان هشتادوهفت! و دانشجویان ترم هفت قاعدتن شناخت بیشتری نسبت به هم دارند! یک هفته قبل از آزمونهای ترم هفتم بود و بچه های اتاق هفده خوابگاه امانیه اهواز به خانه هایشان رفته بودند، حمید و علی و سید و جلیل هیچکدام نبودند. فقط من و فرزاد و یحیی مانده بودیم که مثلن از فرصت یک هفته ای در خوابگاه از برای مرور درس و جزوه و اینها بهره ببریم!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک دانشجو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

صبح یک روز برفی!

تاریخ:سه شنبه 2 آذر 1395-11:38 ق.ظ


Image result for ‫هوای برفی‬‎   Image result for ‫هوای برفی تهران‬‎

با صدای زنگ گوشیِ در حال پرواز، از خواب ناز پریدم و با لحن کاملن خواب آلوده ای صبح بخیری به رضا که معمولن صبحها زودتر از ما بیدار میشود، گفتم. و او در جواب گفت: «ببین داره برف میاد!»
آدم بایست خیلی خوشبخت باشد که بتواند صبح یک روز برفی را تجربه کند و توان قدم زدن بی دردسر را نیز در پاهای خود داشته باشد!
آری برق شوق و ذوق در چشمهای من خیمه زد و لبخندم تراوید! خیلی سریع دست و صورتم را شستم و بدون اینکه صبحانه بخورم لباس گرمی پوشیدم و کیف قهوه ای رنگ را روی دوش گذاشتم و دل زدم به کوچه ها و خیابانهای مابین خانه تا محل کار!
فکر میکنی قدم زدن زیر برف نرم و نازک خزانی همراه با یک سیب سرخ خوشبختی نیست؟! اوه من عاشق این هوای شالگردنی پوش هستم! هوایی که در آن بخار بازدمهایت را به وضوح میبینی!
شالگردنم را جمع و جورتر میکنم ولی هد بند را نمیپوشم! حیف نیست گوشها را از لمس برف بی نصیب بگذاریم؟!
چه منظره هیجان انگیزی! ماشینها لباس عروس به تن کرده اند و برگهای درختان شال سفید پوشیده اند و رنگ سبزشان از زیر آن شال سفید زیبا پیداست هنوز! چه شب زفافی بوده است دیشب از برای زمین و آسمان!


ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عشق، اجبار، علاقه!

تاریخ:شنبه 22 آبان 1395-03:57 ب.ظ

Image result for ‫معلم و تخته سیاه‬‎   Image result for ‫معلم و تخته سیاه‬‎
دقیق یادم نیست که چند هفته از مهرماه هفتادوهشت گذشته بود! آقای شعبانی معلم علوم تجربی مسئله ای را با گچی سفید روی تخته سیاه مینوشت و چشمهای کلاس خیمه ی سنگینی بر آن تخته سیاه سبز رنگ زده بود! و پنکه سقفی کلاس در هجوم سکوتی غریب، تق و توقی عجیب و بسیار هماهنگ و دقیق راه انداخته و همچون آوای لا لایی مادران جنوب هوس خواب را در چشمهای همگان دوانیده بود!
آقای شعبانی بر خلاف آقای شکاری(معلم علوم سالهای اول و دوم راهنمایی) اخلاق خیلی تندی نداشت! گاهی تنبیه هم میکرد ولی جوکهای خیلی خوبی هم بلد بود. قدی کوتاه داشت و موهایی کم پشت! صورتی تقریبن گرد و البته بامزه! علاقه عجیبی هم به رنگهای نارنجی، قهوه ای کمرنگ و ازین قبیل رنگها داشت! در آن ازمنه بر خلاف اکثر معلمها که با موتور می آمدند، او با ماشین می آمد!
شعبانی هنوز با بچه های کلاس خیلی آشنا نشده بود! به خاطر همین وقتی مسئله را نوشت پرسید: «کی میتونه این مسئله رو حل کنه؟!» هیچکس جوابی نداد! البته من بلد بودم آن مسئله را حل کنم ولی چیزی نگفتم!


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شکارچی بی رحم!

تاریخ:سه شنبه 11 آبان 1395-01:25 ب.ظ

Image result for ‫مکتب خانه‬‎   Image result for ‫تنبیه مکتب خانه‬‎

پاییز 1376! کلاس اول راهنمایی!
همه دانش آموزان میدانستند که نود دقیقه فوق العاده سخت در انتظار آنها است! آن روز اولین روزی بود که علوم تجربی داشتیم! از همان اول هفته وقتی برنامه کلاسی ما تنظیم شد، آن دو روزی که علوم تجربی در آن گنجانده شده بود، روزهای دشواری به نظر میرسید!
"آقای شکاری" معلم علوم تجربی ما بود! موهایی کوتاه ولی فر داشت با قدی متوسط و تیپی اغلب مشکی رنگ و عینکی فتوکرومیک ولی شیک بر چشمهایش و بوی عطری خوش که از او منتشر میشد در فضا! او را همه ما میشناختیم چرا که وصف او را از برادرهایمان در خانه ها شنیده بودیم! خب ما دهه شصتیها اغلب داداش های بزرگتر از خود داریم که میشد و میشود از تجارب آنها بهره گرفت.
شکاری معروف و مشهور بود به خشونت و سختگیری تمام و کمال! با توصیفاتی که در مورد او شنیده بودیم رفتارش تداعی گر آموزگاران مکتب خانه های چندین دهه پیش بود!
لحظه موعود نزدیک شد! نماینده کلاس به همه اطلاع داد که آقای شکاری دارد می آید! با اخمی درخور خود او وارد کلاس شد! همه به پا خاستیم و صلواتی بسیار دقیق و هماهنگ فرستادیم! در هماهنگی مثل یک گروه بسیار ماهر سمفونی بودیم! صلواتی که فرستادیم نه بلند بود و نه کوتاه! نه کم بود و نه زیاد! نه بی حال بود و نه ولنگارانه! دقیق بود و دقیق! کامل بود و جامع! و بعد از آن نفسها در سینه ها حبس شد و سکوتی سخت بر کلاس حکمفرما!

ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کا کولینا!

تاریخ:شنبه 1 آبان 1395-03:46 ب.ظ


Image result for ‫کولینا‬‎  Image result for ‫قضاوت‬‎
عصر چهارشنبه قبلی، با بچه های اداره رفتیم زمین فوتبال! زمینی به کوچکی زمین فوتسال، اما با چمنی مصنوعی!
تقریبن دو ماه و نیم پیش از این بود که اولین جلسه فوتبالی اینچنینی را به همراه همکاران برگزار کردیم و من بعد از کلی پا به توپ شدم! کلی هم کری خواندم و حتی به جای نرمش قبل از بازی، با توپ ور میرفتم و روپایی میزدم و یک لایی هم انداختم و حال یکی از بچه ها را گرفتم!
الغرض بازی که شروع شد و چند دقیقه که گذشت، موقع دریبل زدن، ناگهان پشت ساق پای چپم درد عجیبی به خود دید! بله خیلی زود به کنار زمین منتقل شدم و تا آخر بازی نظاره گر بازی بچه ها! از این بگذریم که چقدرررر درد کشیدم آن چهارشنبه شب کذایی و چه گذشت بر کاکایوسف و احمد چگونه فداکاری کرد و با وجود خستگی اش نصف شبی به داروخانه رفت و پماد و مسکنی آورد از برای من!
باز خوب بود که همان اواسط مرداد به تعطیلی دو هفته ای اداره برخوردیم و دو هفته به خانه و دیار پدری رفتیم و همزمان با دیدن بازیهای المپیک، استراحتی نمودیم! اما هرچه اصرار کردند به دکتر نرفتیم بهر علاج پای علیلمان! که عایا رباط صلیبی اش پاره شده؟ تاندونش کشیده شده؟ چه بر سرش آمده که بعد از گذشت دو سه هفته هنوز میلنگد این جوان!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زبان سرخ!

تاریخ:سه شنبه 27 مهر 1395-03:41 ب.ظ


Image result for ‫زبان سرخ‬‎   Image result for ‫زبان سرخ‬‎

کاکایوسف اصولن آدم چرب زبان و تلخ زبانی نیست ولی خب گاهی پیش آمده که از وادی آرامش پا را بیرون نهاده و طعنه و کنایه ای هم به فردی زده است.

البته اکثرهم این طعنه های آنی و فی الفور و یهویی در حق دوستان و آشنایان همجنس بوده و در این شکی نیست، اما خب گاهی هم پیش آمده که طعنه و کنایه ای را نثار جنس مخالف کرده باشد!
یکی از این تلخ زبانیها برمیگردد به آن بعد از ظهر خسته کننده اواخر اردیبهشت ماه هشتادوهفت که ما در یکی از کلاسهای پشت بام سه گوش(دانشکده ادبیات دانشگاه شهید چمران اهواز) ثانیه ها را شمارش میکردیم تا بلکه استاد گرانقدر سوت پایان کلاس را به صدا دربیاورد و ما پی زندگی مان برویم!
آری بالاخره آن کلاس لامصب به اتمام رسید. قرار بود من و چهار نفر دیگر از بچه ها که با هم مسئولیت نوشتن یک تحقیق کلاسی را بر عهده داشتیم، در پایان آن کلاس کمی بمانیم و در مورد چگونگی فرآیند نگارش و ارائه آن تحقیق یا مقاله مشورتی کنیم.


ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک دانشجو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دم سید گرم!

تاریخ:چهارشنبه 14 مهر 1395-03:39 ب.ظ

Image result for ‫درس دوستان جدید دوم ابتدایی دهه 70‬‎   Image result for ‫مدارس قدیم‬‎

مهرماه 1372! یعنی دقیقن بیست و سه سال پیش!

روزهای ابتدایی سال دوم ابتدایی بودیم و هوای حوصله ها ابری بود به خاطر آغاز سال تحصیلی! تعارف که نداریم و بایست قطع به یقین و با ضرس قاطع اینچنین گفت که آن ایام همه ی بچه های کلاس ما از باز شدن دوباره مدارس دل خوشی نداشتند! گمانم همینک نیز چنین است و اغلب بچه ها با دلی سرشار از اندوه به پاگشایی مدرسه ها میروند! امیر کوچولوی خودمان نیز که البته دیگر چندان هم کوچولو نیست و امسال راهی کلاس ششم میشود، در همین سفر اخیرمان به مشهد، وقتی به او گفتم: اینکه تعطیلات تابستان رو به اتمام است و کاش به جای سه ماه تعطیلی، سه ماه به مدرسه میرفتید و نه ماه دیگرش تعطیل میبودید! در جواب به دایی اش گفت: "دایی! سه ماه هم زیاده! یه ماه کافیه واسه درس و مدرسه!!"
الغرض کاکایوسف که مثلن جز شاگرد زرنگها به حساب می آمد و گهگاه برگه های املای دیگر بچه ها را معلم ها میسپردند تا او تصحیح کند، نیز دل خوشی از شروع مدارس نداشت! لااقل در آن ایام!


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هفده به یک!

تاریخ:چهارشنبه 10 شهریور 1395-03:11 ب.ظ


Image result for ‫توپ پلاستیکی‬‎  Image result for ‫توپ پلاستیکی‬‎
فوتبال خوب باشد یا بد، به درد ما بخورد یا نخورد، به هر حال با حیات اهالی خوزستان عجین شده است! هنوز هم با وجود هجوم ارابه ی سهمگین دنیای مجازی، باز هم در خانه های این دیار توپ فوتبال پیدا میشود! ولی شاید نه آن توپهای معروف پلاستیکی بیست و خورده ای سال پیش، که همدم روزها و شبهای ما بودند!
بچه که بودیم یکی از محدود دلخوشیهایمان همین توپ فوتبال بود! توپ فوتبال با وجود رنگ در رنگ بودندش رفتاری خالصانه داشت و همیشه با ما یار بود! رفتار دمپاییها اما با ما دوگانه بود! گاهی وسیله ی تنبیهمان میشدند و گاهی هم در نقش تیرهای دروازه یاریمان میدادند!
آن زمان مث الان نبود که خانواده ها یا بچه ای ندارند و یا یکی دارند که تا ابد در حسرت داشتن خواهر و برادر خواهد ماند و بچه هایش هم یحتمل نه خاله ای خواهند داشت و نه عمو و نه دایی و نه به ویژه عمه ای! آن زمان با پسرهای هم سن و سال فامیل کلی فوتبال بازی میکردیم.

به هر حال آن دوره آن هم در دهاتهای دوردست نه کسی از روشهای جلوگیری با خبر بود خیلی و نه والدین از زیر سختیهای بزرگ کردن بچه ها شانه خالی میکردند! تازه آن ازمنه شاید چشم و هم چشمی نیز پررنگ بود میان مادرها که در اجتماع با شکوهشان به همراه  اختر خانم و ناهید جان و ... کم جمعیت بودن خانواده ی اقدس اینها را اسباب خنده های محفلشان نمایند! بگذریم!
خلاصه اینکه ما از همان بچگی با فوتبال آشنا بودیم! توپ را دوست میداشتیم و کارتن فوتبالیستها را ده بار میدیدیم! و در بازیهای محله نیز شرکت جسته و جز بازیکنان متوسط به بالا به شمار می آمدیم از دید رقبا... اما...

ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ترش و شیرین!

تاریخ:یکشنبه 7 شهریور 1395-10:14 ق.ظ


Image result for ‫بازار وکیل شیراز‬‎   Image result for ‫عرقیجات و ترشیجات شیراز‬‎

سه شنبه 4 اردیبهشت 1386! چهارمین روز از اردوی شیراز گردی کلاس ما بود و قرار بر این بود که از برای خرید به بازار وکیل و دور و ور آن برویم!
هوای اردیبهشت ماه شیراز معروف و مشهور است به بوی بهار نارنج و دمای ملایم و معتدل و مطبوع بودن و از این جور چیزهای خوب! که گمانم همگان میدانند و نیازی به توصیف آب و هوای آن روزها نیست!
پس از صرف صبحانه که بنا به عادت و شبیه چند روز قبل در کنار دروازه قرآن صرف میشد و شامل کیک و شیر یا آب میوه و کیکی بود، به سمت بازار وکیل روانه شدیم. با همان اتوبوس سفید رنگی که در جلوی آن دو استاد پیر و میانسالمان نشسته بودند و پشت سر آنان پسرهای کلاس (دوازده نفر، که من هم قاعدتن در بینشان بودم) و پشت ما نیز انبوهی از جماعت نسوان کلاس محفل آراسته بودند و جمعشان بیش از دو برابر ما میشد.
قرار بر این بود که آن روز از دیار شهر راز از برای خانواده هایمان سوغاتی ای بخریم!


ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک دانشجو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

روسری جادویی!

تاریخ:شنبه 26 تیر 1395-06:16 ب.ظ


Image result for ‫جاده هندیجان‬‎  Image result for ‫روسری آبی‬‎

سال سوم دبیرستان که تمام شد و نتایج آزمون نهایی که آمد متوجه شدیم از کلاس بیش از سی نفریمان فقط من و چهار نفر دیگر معدل کتبی مان بالای ده و بیست و پنج صدم شده است! شاید هم بالای ده! دقیق یادم نیست! چند نفر دیگر از بچه های کلاس نیز که تعدادشان زیاد نبود به برکت معدل کل سالشان قبول شدند ولی چون معدلشان کمتر از ده یا ده و بیست و پنج صدم بود میبایست از برای دوره پیش دانشگاهی شهریه ای هرچند اندکی میپرداختند!
الغرض از آنجا که تعداد قبولی بچه های کلاسمان به حد نصاب تشکیل یک کلاس نمیرسید و صحابی هم نداشت دهات ما، مدیران شهرستان تصمیم گرفتند که این تعداد بچه های ما میبایست جهت ادامه تحصیل در دبیرستان هندیجان ثبت نام بنماید! و هندیجان بیست و پنج کیلومتر با دهات ما فاصله داشت!
ما هم که دستمان از همه ی دنیا کوتاه بود چاره ای جز تبعیت از تصمیم گرفته شده نداشتیم.
اولین مشکل ما پس از ثبت نام در دبیرستان مورد نظر مسئله ایاب و ذهاب بود!


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آش نذری!

تاریخ:سه شنبه 8 تیر 1395-02:17 ب.ظ


Image result for ‫آش نذری گرفتن زیاد‬‎   Image result for ‫آش نذری‬‎

ساعت ده دقیقه به هفت بعد از ظهر بیست و یکمین روز ماه مبارک بود و حدود یک ساعت و پنجاه و پنج دقیقه مانده به اذان مغرب به افق پایتخت، که احمد گفت: بپوش برویم بیرون قدمی بزنیم و چیزی بخریم!
مرغها را در آب ریختیم و روی گاز گذاشتیم و پیراهن مشکی آستین کوتاه تقریبن قدیمی خود را پوشیده و احمد نیز با تی شرتی مشکی بر تن روانه ی خیابانها شدیم!
این پیراهن مشکی آستین کوتاه را خیلی دوست داشتم که از برای اداره نیز بپوشم در این ایام که گویا پیراهن آستین کوتاه پوشیدن چندان خوشایند نیست از برای آنجا!
الغرض از خانه بیرون زدیم و هنوز خیلی از خانه دور نشده بودیم که دیدیم ملت با ظروف پر از آش شله قلم کار از کوچه ای آنسوتر مثل مور و ملخ میزنند بیرون!
دو دختر نوجوان نیز دارند دو دیگ آش را درون ماشین جاسازی میکنند و انکه کمی کوتاه قامت تر است میگوید: «من جلو میشینم تا یکی از دیگها را نگه دارم و سر ریز نشود!»
و من و احمد نفرین میکردیم بخت بد خویش را که چرا الان در مسیر برگشت به خانه نیستیم تا بتوانیم آشی به تور بزنیم! آن یکی رفیقمان نیز خواب بود در خانه، گرنه زنگی به او میزدیم که با ظرفی بیاید و آشی به خانه ببرد!
مردی که دو قابلمه ی بزرگ پر از آش را روی هم گذاشته بود(قابلمه ی بالایی کمی بزرگتر از قابلمه پایینی بود) و آنها را به سمت ماشین پارک شده اش حمل میکرد، در بین راهی که تا ماشینش بود به گونه ای ماهرانه و هنرمندانه قابلمه ی بالایی را کمی کج کرد(خب معلوم است که قاعدتن در این هنگام قابلمه ی پایینی نیز کمی کج میشد ناخواسته) و دهان مبارک را به قابلمه نزدیک و اندکی از آن آش چرب و چیلی تناول فرمود که هیچ آشی هم از آن قابلمه پایینی بر تی شرت قرمز رنگش نریخت! و من و احمد را با این کار هنری خویش هم خنداند و هم حرص داد کمی!


ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :6
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6