تبلیغات
خاطرات کاکایوسف
بهانه ای برای بودن

شیرینی شکلاتی!

تاریخ:یکشنبه 9 دی 1397-05:03 ب.ظ

    Image result for ‫کیک تولد شکلاتی نوتلا‬‎

چهارشنبه بود و ساعت از سه و نیم بعد از ظهر گذشته! خورشید پاییزی داشت کم کم رنگ میباخت! و هوا هم خیلی آلوده نبود!
من و امیرمحمد و احمد نشسته پشت میز کارمان، سرمان در لاک خودمان بود! که ناگهان مهدی (بابای محمد و مهدیه) یا همان قربانی فتح بزرگ مهاراجه با پالتویی مشکی که تا سر زانوهایش رسیده بود وارد اتاق شد و بعد از کمی احوال پرسی چد قدمی در اتاق راه رفت و ما سه یار دبستانی بار دیگر سرمان به کارمان مشغول شد! 
اندکی بعد با این دیالوگ مهدی شش دانگ حواسمان به سمت او جلب شد: «کسی نیست بره واسمون شیرینی بخره!؟»

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قضاوتهای زود هنگام!

تاریخ:شنبه 24 آذر 1397-02:31 ب.ظ

8 آبان 1397 خورشیدی!
سه شنبه، صبح روز اربعین!
از پله برقی ایستگاه مترو مهرآباد که بالا می آمدم، سکه پونصد تومانی ای را که روزگاری ارج و منزلتی داشت از برای خودش، از ته جیب درآوردم و بیرون که آمدم داخل صندوق صدقه کنار ترمینال 2 انداختمش! شنیده ام که صدقه برای رفع بلا خوب است! و اعتقاد دارم به این حرف!
ساعت هشت و نیم صبح به سمت اهواز پرواز داشتیم! کارت پرواز را به موقع گرفتیم و از مرحله تفتیش و اینها هم عبور کردیم! 
اما در سالن انتظار که نشسته بودیم فهمیدیم که هواپیمای ما نقص فنی داشته و به همین دلیل در تابلوی اعلان پروازها زده بودند: «تا اطلاع ثانوی تاخیر خواهید داشت!»
طیاره های این مرزوبوم به طور کلی خیلی حال و روز خوشی ندارند و وقتی هم خودشان به صراحت اعلام میکنند که نقص فنی دارند، آنوقت خیلی از مسافرها دل نگران میشوند!
در سالن انتظار نشسته بودیم و سماق میمکیدیم و آیدا کوچولویی که موهای قهوه ای اش تا روی شانه هایش رسیده بود هی از طرف بابا و مامانش مأمور میشد که به سمت تابلو اعلانات برود و شماره پرواز ما را چک کند! و آیدا کوچولو چندین بار می آمد و با زبان شیرین کودکانه میگفت: «زده به علت نقص فنی تا اطلاع ثانوی ... »!
الغرض حدود نود دقیقه تاخیر داشتیم و به ما صبحانه هم ندادند! 

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دیزی بازی!

تاریخ:دوشنبه 28 آبان 1397-06:05 ب.ظ


Image result for ‫دیزی‬‎   Image result for ‫دیزی‬‎


چندی پیش با آزمایشهایی که اطباء امروزی از کاکا گرفتند، فهمیدم که کبدی دارم چرب! بر خلاف زبان الکنم که چرب و نرم که نیست هیچ، تازه گاهی تلخ هم میشود! بر همین اساس و مبنا مدتی میشود که روغن زیتون را جایگزین روغن آفتاب گردان کرده ام! اندکی بیشتر از قبل ورزش میکنم! قید مطلوبیتهایی از قبیل پفک و چیپس و کرانچی و اینجور چیزهای دوست داشتنی را نیز زده ام! مگر به وقت سینما رفتنی یا مواردی از این قبیل باشد که ازینجور اغذیه بخورم! آن هم نه بدان مقدار که پیش از این رسم و سنت من بود!
ولی گاهی اوقات لازم است آدمی قید مراعات کردن را بزند و دلی یا شکمی از عزا درآورد!
اتاق کار ما پنجره ای دارد به وسعت عرض جنوبی آن و همواره آفتاب عالم تاب به اتاق ما میتابد و این قضیه دردسری است عظیم در فصل تموذ ولی موهبتی است گران در زمستان و خزان!
الغرض پریروز موکت کوچکی زیر آفتابی که به اندرونی اتاق ما تشریف فرما شده بود انداختیم و سه نفره نشستیم در کنار گلهای حسن یوسف و معجونی از نسیم خنک پاییزی را به همراه ماساژی که آفتاب بانو به ما میداد میهمان تن خویش کردیم! من و احمد و امیرمحمد! و چه ترکیب دوست داشتنی ای!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خط 68!

تاریخ:یکشنبه 20 آبان 1397-05:01 ب.ظ

Image result for ‫ارگ کریمخان شیراز در شب‬‎   Image result for ‫اتوبوس خط واحد شیراز خط 68‬‎


سیزده آبان 1397!
ساعت ده صبح بود که از بهبهان راه افتادیم به سمت شیراز!
هوا خوب بود! نه گرم بود و نه سرد! هنوز مانده بود تا برگهای درختان آن حوالی هوس ریختن به سرشان بزند! داشتند لذت میبردند از اعتدال هوا و بوسه های بارانی که گاه به گاه بر لبهای برگهایشان مینشست!
راننده جوان پژو 405 مشکی رنگ ما انگار سلیقه کاکا را میدانست! اکثر آهنگهایی که پخش میشد یا از شکیلا بود و مهستی، یا از معین بود و داریوش! اگر کمی هم موسیقی سنتی چاشنی اش میکرد نور علی نور میشد، که نشد! ولی باز خوب بود که راننده مان اهل نیوشیدن این آهنگهای جدید مدید نبود که نود و نه درصدشان جیغ و ویغ میکنند فقط! البته آن یک درصدشان را گاهی گوش میکنم و خوب هم میخوانند!
مسیر تقریبن طولانی ما خیلی هم سخت سپری نشد و پیچ میچ های تنگ بوالحیات را به امید تماشای رخسار زیبای دشت ارژن پیمودیم و آسمان نیمه ابری آن روز نیز به رنگ خود کاکایوسف درآمده بود، خاکستری!
الغرض ساعت هنوز به دو ظهر نرسیده بود که ما در پایانه امیرکبیر شیراز فرود آمدیم! کوله کوچک مشکی خود را برداشته و کمی بیسکویت تنوری (یک نوع شیرینی محلی است که در نواحی ماهشهر و هندیجان میپزند) در آورده و خوردم و بعد به ایستگاه اتوبوس مجاور پایانه رفتم تا از آنجا با خط 68 به میدان نمازی بروم! و بعد از آنجا به دانشگاه! آخر خط 68 به گونه ای است که ابتدا و انتهایش راست کار کاکا است: امیرکبیر به نمازی و بالعکس! و دیگر لازم نیست چند خط تاکسی عوض کنی برای رسیدن به مقصد!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فتح مهاراجه!

تاریخ:دوشنبه 16 مهر 1397-12:39 ب.ظ


Image result for ‫غذاهای رستوران مهاراجه تهران‬‎       Image result for ‫سیزلر رستوران مهاراجه تهران‬‎

مهرماه پارسال بود که علی رغم تمام مهارتی که در ذات من و امیر و احمد (به ویژه امیر و احمد) وجود دارد از برای ستاندن شیرینی از رفیقان در ایام شادی، اما باز هم نتوانستیم بعد از به دنیا آمدن «مهدیه» مهدی را راضی کنیم که ما را به رستوران مهاراجه ببرد و در نهایت اکتفا کردیم به همان مرغ درسته ای که حکایتش پیش از این رفته است!
اما امسال باز هم درست در مهرماه با هدف فتح مهاراجه دلها را به دریا زدیم!
الغرض بعد از پنج ماه انتظار پولی بادآورده که قرار بود به مهدی برسد به او رسید! و من و احمد و امیر هم نقشی داشتیم در این وصال شیرین! تازه انتظار مهدی نیز این بود که نهایتن یک میلیون تومان باشد این پول، ولی یک و نیم میلیون شد! 
من و امیر و احمد از همان پنج ماه پیش قول گرفته بودیم از مهدی که اگر این پول بادآورده به او برسد ما را رستوران مهاراجه مهمان کند! و او قبول کرده بود!
از آنجا که حافظه ماهی وار مهدی را چندان اعتماد و انتظاری نیست، در این پنج ماه اخیر بارها این وعده را به او یادآوری میکردیم در خلال مباحث یومیه خویش! البته این یادآوری را وقتی مهدی در اتاقمان میبود فقط من بر زبان می آوردم ولی وقتی مهدی اتاق خودش میرفت، احمد و امیر نیز مسئله را با آب و تاب یادآوری میکردند به در و دیوار! ای روزگار!
خلاصه از یکی دو هفته پیش که ماجرای پول بادآورده جدی تر شد، بیشتر یادآوری میکردیم مراد خویش را! و مهدی نیز هر بار که خود را در آستانه شکست میدید به لطایف الحیلی پوشک مهدیه را بر سر زبان می انداخت و اینگونه عمرو عاص وار قصد فریب یاران را داشت! و چند بار نیز موفق به این کار شد و حتی در جبهه خودی نیز اختلاف افتاد که این پوشکهای گران حرفها دارند در دل خویش! احمد که شبیه اشعث بن قیس کندی بود و تا آستانه بازگشت از هدف خود خواسته نیز پیش رفت! امیر هم که برای خود از زیرکان دوران است، اینبار شبیه ابوموسی داشت فریب میخورد! ولی من بسان مالک یادآوری میکردم که تا خیمه مهاراجه فقط ده تاکید مجدد لازم است! فریب این پوشکهای گران شده را نخورید! فریب این ظاهر مظلوم را نخورید! همه میدانیم که این پول بادآورده بوده، شبیه پولهایی که بعد از چند سال ناغافل درون یکی از جیبهای البسه پیدا میکنیم! 

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تخم مرغ عسلی!

تاریخ:سه شنبه 27 شهریور 1397-03:12 ب.ظ


Image result for ‫تخم مرغ آب پز‬‎   Image result for ‫تخم مرغ آب پز عروس و دوماد‬‎

در اداره ما رسمی است که هر ساله دهه اول محرم که میشود صبح ها نیم ساعت زودتر از موعد راهی اداره میشویم از بهر اینکه ربع ساعت اول را زیارت عاشورا بخوانیم و ربع ساعت دوم را صبحانه میل کنیم!
این وعده های صبحانه را همکارها متقبل میشوند! برخی همکارها یک صبحانه کامل را متقبل شده و برخی نیز پول خوردهای خود را روی هم گذاشته و در خرید یک وعده صبحانه اندک همکاری ای میکنند!
صبح یکی از همین روزها که برای صبحانه به غذاخوری رفتیم دیدم که از قضا تخم مرغ آب پز میدهند از بهر ناشتا! از آنجا که من با تخم مرغ آب پز چندان حال نمیکنم و احمد نیز کلهم با تخم مرغ و مشتقات آن بالفطره بیگانه است، لذا به جای تخم مرغ اندکی عسلهای دیروز را اندرون بشقاب مبارک گذاشتیم و مشغول خوردن شدیم!
در حال خوردن بودیم که ناگهان مجید تیکه ای به ما انداخت و اصولن تیکه انداختن جزئی از وجود مجید است و با او عجین شده و کاریش هم نمیشود کرد! تازه برخی تیکه هایش بامزه هم هستند! مثلن یک روز قبلتر که یکی از همکارها عدسی آورده بود از برای نذری و امیرمحمد مشغول پر کردن کاسه های عدسی بود گفت: «ببینید امیرمحمد واسه علی ویژه پر کرده! واسه من آب خالیه! هرچی قاشق میزنم توش عدسی نمیاد بالا!» (خب خودمانیم آن سری حق با مجید بود!!) ولی این دفعه گفت: «ببینید باز هم جنوبیها ساز مخالف زده اند و به جای تخم مرغ دارند عسل میخورند!»

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوعروس!

تاریخ:دوشنبه 19 شهریور 1397-01:04 ب.ظ


Image result for ‫حافظیه برفی‬‎   Image result for ‫جاده برفی کوهستانی شیراز‬‎

دی ماه 1392، شیراز میزبان شایسته ای بود برای نوعروسی سپیدپوش که ماه عسلش را ترجیح داده بود شریک باشد با شهر راز، شهر زیبای راز!
آری برف سنگینی میبارید و محوطه دانشگاه و سروها و کاجها و نخلها و افراها و نارنج ها و چمنها و همه و همه را سپیدپوش کرده بود! و به قول شیرازیها این حجم برف را سالها بود که شیراز بر تن خود نپوشانده بود!
همه چیز زیباتر به نظر میرسید! خیابانها! خانه ها! ماشینها! پسرها! دخترها و درختهای پر از زیبایی شیراز!
زمهریر سردی میوزید وقتی که پنجره اتاق طبقه یازده خوابگاه مفتح را باز میکردم از برای اینکه چند تصویری به یادگار بگیرم از نوعروس زیبا با آن گوشی نوکیای قدیمیمان و دوربین دو مگاپیکسل و نوستالژیکش!
در اتاق تک نفره خلوت کرده بودم با صدای استاد آواز (شجریان) و بخاری که از لیوان چای دارچین بلند شده بود و زل زده بودم به تماشای رقصیدن آرام برفهایی که با مهربانی خودشان را به آغوش زمین میرساندند! که به ناگاه گوشی تلفنم زنگ خورد!
رضا بود! پسر عمویم! میگفت «با داداش حسین و پسر خاله ام آمده ایم شیراز و یک شبی شیراز میمانیم و فردا برمیگردیم ماهشهر! اگه دوست داری یه جایی قرار بذار ببینیمت!»

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک دانشجو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دنیای کیچیکه ها!

تاریخ:سه شنبه 16 مرداد 1397-02:22 ب.ظ


Image result for ‫لبخند کودکانه دهه شصت‬‎    Image result for ‫بچه های کوه آلپ‬‎

مدتی میشود که دست به قلم نبرده ام! آدمی که دست به قلم نبرد شبیه کیچیکه ها (بچه های کوچولو) میشود! انگار که بی سواد است!
کیچیکه ها دنیای عجیبی دارند! دنیایشان قشنگتر از دنیای ماست! پاشنه آشیلشان این است که تمایل به بزرگ شدن دارند! و این شاید به خاطر نادانی آنهاست نسبت به بزرگترها!
یکی از این کیچیکه ها «نازنین زهرا» دختر همکارمان امیرمحمد است! پارسال که با هم به مشهد رفته بودیم، در فرودگاه مشهد هر چه به نازنین زهرا اصرار کردم که بستنی برایش بگیرم میگفت: نمیخوام! خیلی هم کم حرف بود! 
الان که یک سال بزرگتر شده و نزدیک سه سال و نیمش شده و البته حرفهای پدرش را میتواند طوطی وار تکرار کند، چندبار گفته که بستنی برام بخر! 
یه بار اواخر تیرماه بود که من و باباش بیمارستان پیامبران بودیم و من توی نوبت آزمایش بودم و حالم اون روز اصلن خوب نبود! زنگ زده بود به باباش و میگفت میخوام با دوستت صحبت کنم! بعد که باهاش صحبت کردم گفت که بستنی میخوام! یعنی کامل تابلو بود که بابای شیطونش بهش گفته ها! 
کلن شبیه باباشه! بر خلاف ظاهر آرومش، خیلی شیطونه! کم حرف میزنه ولی به موقع و برنده! زیاد هم میخوابه!
یه بار هم دیروز زنگ زد اداره و گفت که میخوام با دوستت صحبت کنم! بعد بهش گفتم بستنی میخوای واست بخرم؟ گفت: آره! خداییش با مزه است و اگه ببینمش قطعن آرزوی باباش رو برآورده میکنم و واسش بستنی یا آیسپک میگیرم! به جان خودم!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پرواز را به خاطر بسپار!

تاریخ:یکشنبه 20 خرداد 1397-10:21 ق.ظ

Image result for ‫موی مجعد و کلیپس زنانه‬‎  Image result for ‫صندلیهای هواپیما‬‎


سه شنبه 8 خرداد 97
موعد پرواز تهران به شیراز، ساعت بیست و ده دقیقه تعیین شده بود! همه چیز طبق روال معمول بود: ازدحام مترو، تعجیل شهروندان موقع پیاده شدن از وسایل نقلیه عمومی و سوار شدنشان نیز، تنه زدن های داخل مترو، دست فروشهای سیار درون مترو، جا ماندن لبه کت مسافر آخری لای درب مترو و ... . فقط یک چیز معمولی نبود: تاخیر نداشتن پروازمان!
بعد از تفتیش و اینها سوار هواپیما شدیم! 
در ردیفهای سه نفره هواپیما افتاده بودم صندلی وسط! سمت چپ من جوان تقریبن هم سن و سالی نشسته بود و بعد از چند دقیقه یک پیرزن شیرازی هم آمد سمت راست من کنار پنجره نشست! البته این بانو شبیه دیگر مع طلعتان ذو قبلتین جافتاده ای نبود که به قول احمد و کیوان حضورشان در اسفار کاکا جزئی از تقدیر و سرنوشت او محسوب میشوند و نبودشان باعث میشود یک جای کار بلنگد! این بانو نه شبیه بنفشه خود را به کاکا میچسباند و نه مثل خورشید طلعتان سفر مشهد و آن کوپه معروف، کلی بد و بیراه نثار کاکا میکرد! آرام با مانتویی نوک مدادی و شالی قهوه ای کنار کاکا نشسته بود و فضای بیرون را نظاره گر بود!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رمضان و خاطره ها!

تاریخ:یکشنبه 6 خرداد 1397-03:27 ب.ظ

Image result for ‫ماه رمضان‬‎  Image result for ‫زولبیا بامیه رمضان‬‎

ماه مبارک رمضان خود به خود خاطره انگیز است آن هم به خاطر ذات متفاوتی که این ماه صیام با دیگر ماه ها دارد! اساساً متفاوتها بیشتر در خاطره ها میمانند!
رمضان که میشود روند خواب و خوراک آنها که روزه میگیرند و گاهی حتی آنها که روزه نمیگیرند هم تغییر میکند! خیلی چیزهای دیگر هم تغییر میکند! البته گاهی هم هیچ چیزی تغییر نمیکند!
رمضان و خوابگاه:
سال نود خوابگاه شماره پنج کوی دانشگاه تهران بودیم! رمضان آن سال تقریبن مصادف بود با مرداد و شهریور! فاصله خوابگاه ما تا سلف کوی دانشگاه کم و بیش سیصد متری میشد! (از عبارت کم و بیش استفاده کردم یاد آخرین مصاحبه خولیو ولاسکو افتادم وقتی که سرمربی والیبال ایران بود. از او پرسیدند که چه چیز ایرانیها در این مدتی که ایران بودید، برایتان جالب بوده؟ گفت: «شما ایرانیها عبارت کم و بیش را زیاد استفاده میکنید در حالی که فرهنگ و تمدن شما نشان از دقیق بودن و نظم ایرانیها دارد، مثلاً کاشی کاریهای مساجد میدان نقش جهان را ببینید! چرا اینقدر از کم و بیش استفاده میکنید!؟ دقیق باشید!)
آن تابستان خیلی رمضان خاطره انگیزی داشتیم! من و میلاد و مهدی هم اتاق بودیم و هر کداممان به نوبت ساعت سه نصف شب (سحر) مسیر خوابگاه تا سلف را میرفتیم و سحری میگرفتیم و می آوردیم اتاق! در آن سحرگاهان که گاه نسیمی خنک به صورت آدمی میوزید و حالی به ما میداد، گربه ای از گربه های کوی مرا دنبال میکرد و چقدر حس خوبی داشت وقتی که با تکه ای خیلی کوچک از غذا او را نیز در سحری خویش شریک میکردم!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک دانشجو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کُت تک!

تاریخ:چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397-10:07 ق.ظ


Image result for ‫میدان نقش جهان‬‎  Image result for ‫سی و سه پل و پل خواجو شب‬‎

آن زمان شاید فقط 27 سال داشت! یا 29 سال! دقیق یادم نیست! ولی فاصله سنی اش با من 7 یا 9 سال میشد فقط!
هنوز دانشجوی دکترای رشته تاریخ بود که همزمان هیئت علمی دانشگاه شده بود و از قضا در همان پاییز 84 که ما صفر کیلومترها تازه دود چراغ دانشگاه به چشمهای بی خبرمان رسیده بود، شاگردش شده بودیم!
ظاهری آراسته داشت! خوش تیپ بود مثل اکثر آبادانی ها! در اغلب اوقات حتی وقتی خسته به نظر می رسید تبسم میان سیمای بی ریش و محاسن او خانه داشت و این حُسن تا سال آخری که شاگردش بودیم در تابلوی صورت او نقش بسته بود!
سال اول تدریسش بود و دو واحد تاریخ بیزانس به ما درس میداد! به سبک دبیرهای تاریخ دوران مدرسه، اول هر جلسه، از تعدادی از بچه ها سوالاتی پیرامون جلسه قبل میپرسید! 
به جز ترمهای یک و دو، دیگر با او کلاسی نداشتیم!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک دانشجو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گوانتانامو!

تاریخ:شنبه 8 اردیبهشت 1397-11:28 ق.ظ


Image result for ‫وسایل تنبیه مدارس دهه شصت‬‎   Image result for ‫وسایل تنبیه مدارس دهه شصت‬‎

بچه مثبت کلاس بودم! حتی موی سرم را بر خلاف مابقی پسرهای مدرسه نمی تراشیدم! المپیاد ریاضی و ادبیات و ... شرکت میکردم! در ذهن مدیر و ناظم و معلمها پسر شایسته ای محسوب میشدم! ریاضی سوم راهنمایی را همان موقع که اول راهنمایی بودم، یاد گرفتم! حتی یک روز به خاطر شعری که سرودم مورد تشویق معلمها و مدیر و ناظم قرار گرفتم! البته خواهرم رفته بود برگی که سروده ام را در آن نوشته بودم، بی اطلاع من به مدیر مدرسه نشان داده بود! وقتی به دفتر مدرسه فراخوانده شدم، کلی مورد تشویق قرار گرفتم! یکی از بیتهای آن شعرم این بود: «دلق سفید از همه جا پار شد/  عطر بهاران همه جا جار شد!» هر چند که آن شعر، فوق العاده نبود ولی برای یک پسر دوازده ساله عملکرد کم سابقه ای به حساب می آمد آن هم در مدرسه ما! مدرسه ای مختلط از پسرها و دخترها! واقع در روستایی دور افتاده! چند کیلومتری جاده قوچان به مشهد! اوایل دهه هفتاد خورشیدی!
دوران دبستان و راهنمایی با چهار خواهر همبازی بودم! از بس که تن نحیف و کوچکی داشتم بیشتر ترجیح میدادم با دخترها بازی کنم! یکی از آن چهار خواهر همکلاسی من بود و زیر یک سقف درس میخواندیم! دخترهای خوبی بودند!
آری با وجودی که با دخترها هم داخل مدرسه و هم بیرون از آن حشر و نشر داشتم ولی کلن از همه جا و همه چیز بیخبر بودم! خیلی بچه مثبت بودم! حتی یک بار با دوستم قهر کردم! علت قهرم این بود که او در مورد واقعیت چگونگی به دنیا آمدن بچه چیزهایی به من گفت که خیلی ناراحت شدم! آن موقعها اصلن در مخیله ام نمیگنجید که فرآیند تولید مثل آنگونه باشد که آن دوستم میگفت!! فکر میکردم دارد با دروغهایش مرا اذیت میکند!

ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کوله پشتی!

تاریخ:دوشنبه 27 فروردین 1397-03:05 ب.ظ


Image result for ‫کوله پشتی خوابیده‬‎   Image result for ‫پفک و کرانچی‬‎
دیروز یکشنبه 26 فروردین ماه، دقیقن مثل امروز هوا بارونی و لطیف و بهاری بود! البته یکی از همکارهای ما عقیده داره که «چیه این بارون، مث دوش حموم میمونه!!» خب به هر حال هر کسی عقیده ای داره!
ابرهای خاکستری آبستن طراوت و تازگی بودند و قطرات بارون به نرمی بوسه میزد به رخساره زمین! و کوله پشتی خاکستری رنگ امیرمحمد نیز کنار پنجره باز اتاق، نسیم خنک بهاری را به استشمام میکشید!
ساعت از چهار بعد از ظهر گذشته بود و بارش باران تازه قطع شده بود و من و احمد و امیر در اتاقمان به پنجره باز اتاق مینگریستیم و حسن یوسفهای وسط اتاق غرق عشق بازی با هوای بهار بودند که مهدی (بابای مهدیه) دیگر همکار ما آمد! تازه از خانه برگشته بود، چند ساعت پیش مجبور شده بود کلید خانه را برای مامان مهدیه ببرد چرا که پشت درب خانه شان بدون کلید مانده بود و مهدیه کوچولو هم در خانه خواب هفت پادشاه را میدید و ممکن بود بیدار شود و با نبودن مادر فغان تنهایی سر دهد! و به راستی که گاهی تنهایی ترسناک است!
آری بابای مهدیه که اتفاقن دیر هم به خانه رسیده بود و قبل از رسیدنش قفل درب را شکانده بودند و سی تومان هم هزینه اش شده بود، با لحنی مظلومانه گفت «برم بیرون یه چیزی بگیرم بخوریم!» 
هنوز میم بخوریم جمله اش منعقد نشده بود که امیر با زیرکی گفت: «پفک!» و لبخند زیر زیرکی ای هم زد! احمد هم با وجودی که میانه خوبی با پفک و اینها ندارد! ولی خب مخالفت هم نکرد! من هم که کلن معتقدم آدمی تا وقتی که میتواند پفک بخورد بویژه از نوع چیتوز موتوری اش، هنوز هم میتواند ادعای خوشبخت بودن داشته باشد!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ب.ز!

تاریخ:چهارشنبه 22 فروردین 1397-01:15 ب.ظ


Image result for ‫عشق‬‎   Image result for ‫عشق‬‎

آقای «جیم» در وادی بی دامنه ی عاطفه سلیقه خاصی داشت! آنقدر سلیقه اش خاص بود که از گزند طعنه و کنایه ما همکلاسیها و هم اتاقیهایش معمولن در امان نبود! 
اواسط دوران کارشناسی بودیم که شایعه ای در اذهان و زبانها پیچید که آقای «جیم» از خانم «س.ب» خوشش می آید! اخلاق جیم جان نیز که از قضا دوست صمیمی کاکا بود جوری بود که در برابر انواع و اقسام شایعات ابداعی دوستان سکوت و تبسم و لبخند را به آنها هدیه میداد و این باعث میشد که شایعات رنگ واقعیت بگیرند در اذهان ما! چرا که هیچ تکذیبیه ای حتی به صورت ایما و اشاره از جانب جیم جان صادر نمیشد، هرچند تأییدشان هم نمیکرد! 
هر وقت جیم جان را میدیدیم که با س.ب دارد در مورد درس و مشق صحبت میکند ناخودآگاه لبخند شیطنت آمیزی بر لبانمان نقش میبست و چشمکی هم به همدیگر میزدیم من و «ح.ر» و «ع.م» و «ی.م» و برخی دیگر از بچه ها!
اردیبهشت 87 که اردوی اصفهان و کاشان رفته بودیم از قضا تولد خانم س.ب هم بود و برای کل اتوبوس شیرینی هم خرید بدون اینکه کادویی به او بدهیم! البته شاید نسوان کلاس به او کادویی هم داده باشند آن روز! بعدها که عکسهای اردو را میدیدیم در یکی از عکسها آقای جیم و خانم سین به نحو جالبی کنار هم افتاده بودند که باز هم جیم بنده خدا را با شوخیهایمان اذیت میکردیم!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک دانشجو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پریشان گویی!

تاریخ:دوشنبه 21 اسفند 1396-04:35 ب.ظ


Image result for ‫تبریک نوروز‬‎      Image result for ‫کاکایوسف‬‎

نفسم!
هوا خوب است اما
این روزهای آخر سال، نفس کشیدن بی تو چقدر بی معنی است!
نفسم میگیرد وقتی که هرم نفسهای تو را لمس نمیکند صورت من!
و چشمها خسته شده اند از دیدن قاب عکسهایی که خالی از تو اند!
آهههه ...
...
کاکایوسف عذرخواهی میکند که لحظه ای خود را در قالب وبلاگ پیشینش تصور نمود و سیاق کلامش به گونه ای دیگر شد! بگذارید به حسب الحال بپردازیم کمی!
زمستان رخت بر بسته و صدای پای بهار را میتوان شنید!
ولی سکینه بانو چند روزی است که به اجبار از کنار ما رفته و گویا به خانه سالمندانش برده اند! و اینها همه معلول رفتار مستاجر طبقه پایینی ساختمان ما است (یک مرد جوان تنها) که درگیریهای لفظی اش با سکینه خانوم آخر به اینجا انجامید! یعنی عده ای آمدند و او را بدند به جایی که دوستش نمیداشت!
پریروز کنار درب اتاقک خالی سکینه خانوم دو پرتقال و یک سیب و موز در پلاستیکی گذاشته بودند یکی از همسایه های همین حوالی به این امید که سکینه خانوم بیاید و از این میوه ها استفاده کند!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :9
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...