تبلیغات
خاطرات کاکایوسف
بهانه ای برای بودن

وقایع اتفاقیه!

تاریخ:دوشنبه 1 خرداد 1396-04:51 ب.ظ

Image result for ‫توله سگ پشمالو‬‎   Image result for ‫توله سگ سیاه پشمالو‬‎

وقتی صحبت از سیاست می شود حس پسر بچه شش ساله ای را دارم که بالاجبار دستانش در دستهای پدر قرار گرفته و در مغازه تعویض روغنی یا لوازم یدکی و مثل اینها در انتظار گذر هر چه زودتر زمان سماق میمکد! و الحمدا.. که بعد از یک ماه و اندی طنین انداز شدن فحش و تهمت و ناروا در تی وی و خانه مجردی ما و یحتمل در خیلی جاهای دیگر، که حال آدم را به هم میزدند از هرچه در اطرافش بود، بالاخره این قطار خالی نیز به مقصد ناکجاآباد خویش رسید و خلقی چون کاکا را از مکافات و رنجی طولانی نجات داد!

جمعه اخیر با احمد عهد بسته بودیم که فقط در صورتی که صفهای رای گیری شلوغ نباشد، ما نیز رای حقیرمان را در قوطی میریزیم در غیر این صورت عطایش را به لقائش خواهیم بخشید!
عصر جمعه به مکان مورد نظر رفتیم تا به فرد مورد نظر رای بدهیم! کاری هم به اینکه پدر فرد مورد نظر یا پدر زن فرد مورد نظر کیست نداشتیم، یعنی نداشتم! آخر عامو رضا نیز به همراه من و احمد آمده بود رای بدهد! عامو رضا همان استاد حاذقی است که مهارتش کم نظیر است در فحاشی نسبت به آنانکه مخالفش باشند حال این مخالفت چه در عرصه سیاست باشد و چه در عرصه فوتبال! کاکا بارها به عامو رضا توصیه کرده است که این فحشهای ناموسی از پشت تی وی به چه درد میخورد؟ جز اینکه اعصاب و روان هم خونه ایها را به اضمحلال میرساند! میدانم که این گفته ها هیچ گاه تأثیری نداشته و نخواهد داشت! اصلن به جز احمد، سایر همخونه ایها نیز از برای خود دکانی باز کرده بودند و بازارشان نیز همچین کساد نبود، بگذریم!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جیغ آسمان!

تاریخ:سه شنبه 19 اردیبهشت 1396-11:05 ق.ظ

Image result for ‫باران و رعد و برق‬‎    Image result for ‫باران و رعد و برق‬‎

بعد از ظهر قشنگی است!
باران میبارد و بهار آستینش را بالا زده از برای خوشحالی ما!
صورت شهر زیباست و نیازی به آرایش و پیرایش ندارد امروز! واقعن زیباست!
صدای بوق ماشینها، آواز گنجشکها، نفیر باد، سمفونی پنجره های باز، پرنده های بی پرواز، همه و همه هستند و این نقاشی زیبا فقط یک چیز کم دارد امروز: جیغ آسمان!
احمد نشسته است پشت میز کارش، و هوس خریدن ماشین را همچنان در سر میپروراند، چنانکه سالیانی است چنین است! و من ساز مخالف میزنم در این امر!
اتاق دو تا از همکاران رفته بودم همین چند دقیقه پیش! اتاق بچه های آی تی! شخصیت آرامی دارند! یکی از دیگری خونسردتر و آرامتر! سن و سالشان از من کمتر است! ولی متولد دهه بی بدیل شصت هستند ایضن! یکی شان در حالی که داشت کار مربوطه را انجام میداد گفت: «من وقتی آرامش تو رو میبینم، استرس میگیرتم!!» 
از این و آن شنیده بودم در مورد آرامش کاکا ولی این یکی باز غافلگیرم کرد! آخر او خود کلی آرام بود! به او گفتم که «خب آدمها ممکن است ظاهر آرامی داشته باشند ولی باطنشان را خدا میداند! تازه خود شما دو نفر هم که خیلی آرومید!» ولی او زیر بار نمیرفت و بر گفتار و پندار خویش مُصر بود مبنی بر اینکه یک آرامش عجیبی در طبع من مؤکد شده است!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حسب الحال!

تاریخ:شنبه 16 اردیبهشت 1396-04:49 ب.ظ


هوا خوب است این روزها، به واقع که هوای این روزهای پایتخت بهاری است با ابرهایی که گاه به گاه سر میگذارند روی دوش این شهر و زار زار میگریند از روی شوق! از روی عشق!
درختهای توت ثمر داده اند! 
باغچه خاطره ها را بیل میزنم به امید استمرار این باران بهاری!
آن خاطره خوابگاهی که از برای جشنواره ترنج فرستاده بودم، برگزیده شده است!
اوضاع کاری هم بد نیست با وجود اینکه مستمری را فعلن کاهش داده اند!
دوستان هم همچنان همان دوستان سابقند! گاهی خوب گاهی بد! 
و من همیشه بد بوده ام!
باد روح و جان آدمی را نوازش میدهد مانند وقتی که زلفان یک دختر پنج ساله را با سرانگشت دستهای مهربانش!
گلدانهای حسن یوسف لبخند آرامی بر غنچه ی لبهای صورتی شان نقش بسته است و آغوش پنجره باز است به روی زیبای نسیم دلنشین نیمه های اردیبهشت!
ولی امروز از دو کاکایوسفی که چند وقتی است می آیند کنار پنجره ی این اتاق خبری نیست!
فکر میکنی کجای شهر غریبانه های من آشیانه ساخته اند؟!
فهمیدی نه؟!
آری قلمم داد میزند که دلم گرفته است و پنهان کردنش کار بیهوده ای است میدانم!
برای دلتنگ شدنم شنیدن یکی دو موسیقی غمگین کافی است! باور کن!
گاهی خیس شدن چشمهای آدمی از نشانه های امید است! و امید خطرناک نیست هنوز! باور کن!

پی نوشت: ترجیحن این حسب الحال را همزمان با نیوشیدن ترانه «کویر» از آلبوم محمد معتمدی بخوانید! لطفن!


نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جشن بهاری!

تاریخ:چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396-03:48 ب.ظ

آن روز حقوق کارکنان تمام وقت اداره درست در ماه اولی که کاکا تمام وقت شده بود به میزان تقریبن نیم میلیون تومان کسر گردیده بود! ولی همه چیز داشت خوب پیش میرفت! میزها و صندلیها در محوطه تقریبن باصفای اداره چیده شده بود! گلهای باغچه نیز خوشحال به نظر میرسیدند و درختان توت مسرور بودند از اینکه قرار بود یکی دو ساعتی را در کنار هم بگذرانیم!
آری همه چیز مهیای برگزاری جشن ساده ی اداره به مناسبت شب مبعث بود که ناگهان احمد در حالی که سر اندر گریبان تلگرام داشت گفت: "طوفانی نزدیک تهران گزارش شده و یحتمل تا نیم ساعت دیگر به اینجا خواهد رسید! انگار این جشن نمیتواند در محوطه اداره برگزار شود!"
اصل و اساس قضیه این بود که اداره ما هر ساله به مناسبت روز مادر جشنی برپا میکند و همکاران را همراه خانواده شان بدین مراسم دعوت، ولی امسال به دلیل همزمان شدن روز مادر با تعطیلیهای نوروز قرار شده بود مثل سال قبل جشن مذکور در روز پدر برگزار گردد که البته آن نیز به دلایلی لغو و به شب مبعث منتقل شد! حالا هم که انگار طوفان و باد سر ناسازگاری داشتند با برگزاری او، شاید! بهرحال هوای بهار را نمیتوان خیلی خوب پیشبینی کرد! شاید یکی از وجه شبه های بهار و نسوان نیز همین باشد! غیر قابل پیشبینی بودن!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوروز و کیچیکه ها!

تاریخ:دوشنبه 21 فروردین 1396-04:59 ب.ظ

بعضی زخمها هستند که شیرینند! هرچند اندکی درد هم به همراه داشته باشند ولی باز شیرینند!
به دستم خیره شده ام و لبخند آرامی بر لبهایم نقش بسته! جای زخمهای کوچکی روی ساعد دستم پیداست! اینها یادگار ایام العید است که در آن روزهای نه چندان شاد، اندک شادیمان را مدیون کوچولوها یا بقول خودم کیچیکه ها بودیم!
محیا کیچیکه، چنان با من رفیق و شفیق شده بود که انگار کل سه سال حیاتش را در آغوش کاکا بزرگ شده! این اواخر با ریشهای کاکا نیز بازی میکرد گاهی و شاهکارش فشردن ساعد دست دایی جانش بود با آن انگشتهای ظریف و ناخنهای کوچکش! به جای آنکه من او را بگیرم و بچلونم، او این کار را با دستهای من انجام میداد! کلی هم آثار و نشانه های شیطنت در چشمهای سیاه کوچکش هویدا بود وقتی که با تمام وجود دستم را بهر اذیت کردن میفشرد! یا آن هنگام که دکتر بازی میکردیم و او خلال دندون را با تمام قدرتش در دست و بازوی من فرو میکرد!


ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یک قطار سکوت!

تاریخ:سه شنبه 15 فروردین 1396-04:39 ب.ظ

دیروز ساعت یک و نیم ظهر بلیط قطار اهواز به تهران داشتم. خب اینبار نه اینکه دل چرکین باشم از سفر با هواپیماهایی که از بخت بد کاکا یا تاخیر طولانی داشتند یا لغو میشدند، بلکه بنا به قیمت به صرفه تر آن و البته به خاطر اینکه از قضا قطار اینبار ما مثلن درجه یک و چهار تخته هم بود، لذا تصمیم بر این گرفتم که سرنوشت یک روز دیگر از این زندگی پر پیچ و خم را با قطار و همکوپه هایش قسمت کنم!
ساعت حدودن ده صبح بود که بعد از صرف نان و پنیری نه چندان زیاد، از خانه خواهر اینا زدم بیرون. در واقع درب اتاقهای خانه را که قفل نمودم، کلید را در قسمتی از گوشه خانه قایم کردم و بعد درب حیاط خانه را بدون قفل کردن، بستم و راهی سفر شدم!
با پیکانی زوار در رفته از میدان ماهشهر به سمت ترمینال خلیج فارس رفتیم! یک آقا جلو نشسته بود کنار راننده کم موی آن پیکان و من و دو مسافر دیگر عقب نشسته بودیم! کاکا کنار درب سمت چپ، یک مرد جوان همدوش من و کنار درب سمت راست نیز یک خانم چادری! مسیر میدان تا ترمینال خیلی زود سپری شد و در این حین گوشی خانم چادری زنگید و گویا یکی از آن سوی تلفن در مورد پرداخت نشدن قبض گاز این ماهشان با او صحبت میکرد! ولی صدای خانم چادری به زور به آن سو میرفت چرا که همزمان مرد کنار راننده داشت با صدایی سرشار از فرکانس با بنده خدایی مثلن صحبت میکرد و در واقع هوار میکشید و نوچ نوچ خانم چادری نیز به گوش فضای عقب ماشین را پر کرده بود!
به ترمینال رسیدیم و از قضا سه مسافر تاکسی اهواز مدتی بود که در انتظار آمدن نفر چهارم که کاکا بود، سماق میمکیدند! خب یکی از دلخوشیهای ما این است که همیشه نفر چهارم مسافرها باشیم و نخواهیم کلی منتظر بمانیم! یاد آن ترانه افتادم که میگفت: "دلخوشیها کم نیست، من و تو کم بودیم!"

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

از خانه تا پایتخت.2

تاریخ:سه شنبه 26 بهمن 1395-12:41 ب.ظ

آری با لغو شدن پرواز، انگار روزی لبریز از بلاتکلیفی پس از هفته ای سرشار از بی سامانی در انتظار کاکا نشسته بود!
ولی من بیکار ننشستم و به سمت اتاقک مربوط به شرکت کاسپین رفتم و دیدم که چند مسافر جوان دیگر نیز مثل کاکا علاف روزگار و ریزگرد شده اند و نشانه های بلاتکلیفی و ناامیدی در رخسارشان هویدا است!
مذاکرات ما با متصدی آن اتاقک سودی نبخشید و ملت با بلیطهای مهر خورده و لغو شده بازمیگشتند یکی یکی و من و چند مسافر دیگر هم که پرینت بلیط را همراه نداشتیم، میبایست اقدامات دیگری را از برای استرداد بهای بلیط لغو شده مان انجام میدادیم!
با کوله ای نه چندان سنگین یک به یک شرکتهای هواپیمایی دیگر را رصد کردم و از قضا کلهم لبریز از مسافر و خالی از صندلی ای تهی بودند و کاکا با برآوردن نفسی عمیق و درهم کردن سگرمه هایش رفت نشست بر روی یکی از صندلیهای سالن انتظار و فرو رفت در اندیشه ای دیگر!
ریزگردها کمی کمتر شده بودند و در حالی که مسافران اهواز به سمت پایتخت داشتند بلیط خود را از شرکتهای دیگری که پروازشان لغو نشده بود، میستاندند، من نگاه مایوسانه ای به سمت آنها داشتم، و به این فکر میکردم که سری قبل آن پرواز زاگرسمان شش هفت ساعت تاخیر داشت و اینبار از ترس تأخیر دوباره آن شرکت، این یکی شرکت یعنی کاسپین را انتخاب نمودم، که این هم سرنوشتش اینگونه شد! و چرایی اش را متوجه نمیشدم!
از قضا و از بد روزگار اینترنت گوشی همراه کاکا نیز فعال نمیشد در آن بازه تا بتواند رصد کند پروازها و قطارها و غیره را! خاموش و روشن نمودیم گوشی را ولی سودی نداشت! اولین بار بود که گوشی مان دچار چنان نقصی میشد!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

از خانه تا پایتخت.1

تاریخ:دوشنبه 11 بهمن 1395-06:31 ب.ظ

هفته پیش بنا به دلایلی به خانه رفته بودم! یعنی از اول بهمن تا دهم بهمن هم خانه بودم و هم نبودم! چرا که بین شهرستانهای ماهشهر و هندیجان و دهات خویش در رفت و آمد بودم حسابی! چنان توپ پینگ پونگی که دست به دست میشود بین این و آن، یا مثال برف پاک کنی روی شیشه جلوی ماشینی در روزی بارانی! بگذریم از سختیها و تردیدها و تصمیمهای این ده روز!
جمعه هشتم بهمن از خانه و خانواده خداحافظی کردم، تا سفری به سوی پایتخت آغاز نمایم! آن روز امیر(خواهرزاده) نیز خانه ما بود، بیشتر به خاطر حضور من، ترجیح داده بود آخر هفته اش را در خانه ما سپری کند! بعد از اینکه دوشی گرفتم، ساعت حدودن ده و نیم یازده قبل از ظهر بود که داداش، کاکا را تا سر سه راهی رساند! آنجا بایست منتظر میماندم تا راننده ای دلش به رحم آید و پا بر پدال گاز نهد و طبق این ده دوازده سال اخیر کاکا را به ماهشهر برساند! از ماهشهر بایست به اهواز میرفتم و بعد با پرواز ساعت سه و ربع عصر به پایتخت میپریدم!
هوا داشت کم کم ساز مخالفش را کوک میکرد! باد اذیت کردنش را شروع کرد! داداش منتظر ماند تا ماشینی از برای من توقف کند و بعد خودش به خانه بازگردد! جمعه ها معمولن ماشینها کمترند! و اگر هم باشند بیشترشان حامل زن و عیال و منزل و زندگیشان هستند و این کار را برای در راه ماندگانی چون کاکا سختتر هم میکرد!


ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ازین کوپه به اون کوپه!

تاریخ:چهارشنبه 8 دی 1395-11:25 ق.ظ

ادامه از خاطره قبلی:
با روحی داغون و دلی پریشون از معرکه ی آن نسوان مسن جان سالم به در بردم! راهروی قطار را به همراه داداش خانمی که قرار بود با او جابجا شوم قدم میزدم و در دل دعا میکردم که «خدایا خودت کاکایوسف را کوپه به خیر بگردان!»
به کوپه مورد نظر رسیدیم! یادم نمی آید کوپه چند از سالن چند بود! ولی زیاد فاصله نداشت با کوپه ی پیرزنهای سابق الذکر!
داداش آن خانم که مرد تقریبن جوانی بود و کمی از من سن و سالش بیشتر میزد، با تشکری و تبسمی از من وداعی کرد و مرا با کوپه جدید تنها گذاشت!
در را که باز کردم باز هم منظره ای آشنا چشمهای خسته ی مرا خسته تر نمود! آری پیرزنی با لباسی ساده و سیاه، و با عینکی بر چشمها و کتاب ادعیه ای در دستها یک سوی کوپه نشسته بود و دعا میخواند! سوی دیگر کوپه دو بانوی پیر دیگر فضای کوپه را آراسته بودند! یکیشان پنجاه شصت ساله بود و دیگری که مادر آن یکی بود هشتاد سالی از پروردگار متعال عمر گرفته بود، چنانکه روزگار ملولش کرده بود و انگار طاقت این را نداشت که پاهایش را از روی تخت پایین بیاورد! لذا پاهایش را که زیر چادر مشکی اش پنهان بود به سمت پنجره کوپه دراز کرده و خود به دختر مسنش تکیه داده بود!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پنج بعلاوه یک!

تاریخ:دوشنبه 29 آذر 1395-04:02 ب.ظ

بیست و پنجم شهریورماه یعنی حدودن سه ماه پیش در ظهری نه چندان گرم نشسته در سایه، تکیه داده بودم به یکی از دیواره های ورودی باب الرضا و زل زدده بودم به روبرو! در آن شکوه ازدحام و آرامش! و در اندیشه ی این بودم که کاش کاکایوسف نیز میتوانست مثل کبوترانی که درست بالای سرش نشسته بودند همیشه آنجا میماند!
ساعت یک ربع به چهار بعد از ظهر، میباست با قطاری شش تخته عازم تهران میشدم! میدانستم که قطار شش تخته بد مصیبتی است ولی خب به خاطر اینکه دو سه روزی بتوانم همراه خواهرزاده ها در این شهر و حرم پرسه بزنم، سختی سفر با چنان قطاری را به جان خریده بودم و بقولی «می ارزید»!
صبح زود امیر و محیا اینا با طیاره پریده بودند به جانب جنوب و من مانده بودم و حرم و تنهایی! و گاه چه چیز بهتر از این!
آری خیلی سریع سوغات موغاتیها را خریده و کوله را به امانتی سپرده و با دستی تهی دل داده بودم به حرم و آغوش آرامَش! و بعد کنار باب الرضا آرام زل زده بودم به او!
برای چند نفر از دوستان که گفته یا نگفته بودند دعایی کردم! نمیدانم شاید دعای آدم بدها مستجاب نشود، ولی دعا کردن ضرری ندارد و تازه آرامش بخش هم هست، بویژه اگر برای دوستان و آشنایان نیکو خصالت دعایی کنی! در کل به نظرم «دعا خوبه»!


ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تئاترهای خوابگاهی!

تاریخ:دوشنبه 15 آذر 1395-04:36 ب.ظ

Image result for ‫کلاس درس دانشگاه‬‎  Image result for ‫تئاتر‬‎

دوران دانشجویی از برای جوانان ایرانی برهه ی جالبی از زندگی به حساب می آید! از اتفاقات تازه ای که در این برهه از برای آنان رخ میدهد، همکلاس شدن با جنس مخالف است! و این از برای خود حکایات جالب و اغلب بامزه ای را رقم میزند که بخشی از این بامزگی شاید به سبب عدم تجربه چنین فضایی در دوران درس و مدرسه بوده باشد! به هر صورت اتفاقات و رخدادهایی که گاه شدت حضور عنصر شرم و حیا در آنها آدمی را یاد آن دیالوگ معتمدآریا در گیلانه می اندازد که با لهجه شیرینش میگفت: «ایقد که با حیایه ای دختر، هیچ نگفت! زل زد به گل قالی». و گاه نیز میدان حسادتها و غیبتها و حتی بی ادبیها میشد، گاه نیز سرشار از شیرینی بود، همه و همه ی آن اتفاقات در دفتر خاطرات لحظه لحظه ی دانشجوها به یادگار مانده و خواهد ماند!
کاکایوسف نیز دفتر خاطراتی دارد که برگهای آن به جوهر وجود جنس مخالف و اتفاقات کلاس درس و دانشگاه سیاه شده که برخی از آن خاطرات نیز پیش از این آمد!
ترم هفتم بودیم! زمستان هشتادوهفت! و دانشجویان ترم هفت قاعدتن شناخت بیشتری نسبت به هم دارند! یک هفته قبل از آزمونهای ترم هفتم بود و بچه های اتاق هفده خوابگاه امانیه اهواز به خانه هایشان رفته بودند، حمید و علی و سید و جلیل هیچکدام نبودند. فقط من و فرزاد و یحیی مانده بودیم که مثلن از فرصت یک هفته ای در خوابگاه از برای مرور درس و جزوه و اینها بهره ببریم!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک دانشجو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

صبح یک روز برفی!

تاریخ:سه شنبه 2 آذر 1395-11:38 ق.ظ


Image result for ‫هوای برفی‬‎   Image result for ‫هوای برفی تهران‬‎

با صدای زنگ گوشیِ در حال پرواز، از خواب ناز پریدم و با لحن کاملن خواب آلوده ای صبح بخیری به رضا که معمولن صبحها زودتر از ما بیدار میشود، گفتم. و او در جواب گفت: «ببین داره برف میاد!»
آدم بایست خیلی خوشبخت باشد که بتواند صبح یک روز برفی را تجربه کند و توان قدم زدن بی دردسر را نیز در پاهای خود داشته باشد!
آری برق شوق و ذوق در چشمهای من خیمه زد و لبخندم تراوید! خیلی سریع دست و صورتم را شستم و بدون اینکه صبحانه بخورم لباس گرمی پوشیدم و کیف قهوه ای رنگ را روی دوش گذاشتم و دل زدم به کوچه ها و خیابانهای مابین خانه تا محل کار!
فکر میکنی قدم زدن زیر برف نرم و نازک خزانی همراه با یک سیب سرخ خوشبختی نیست؟! اوه من عاشق این هوای شالگردنی پوش هستم! هوایی که در آن بخار بازدمهایت را به وضوح میبینی!
شالگردنم را جمع و جورتر میکنم ولی هد بند را نمیپوشم! حیف نیست گوشها را از لمس برف بی نصیب بگذاریم؟!
چه منظره هیجان انگیزی! ماشینها لباس عروس به تن کرده اند و برگهای درختان شال سفید پوشیده اند و رنگ سبزشان از زیر آن شال سفید زیبا پیداست هنوز! چه شب زفافی بوده است دیشب از برای زمین و آسمان!


ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عشق، اجبار، علاقه!

تاریخ:شنبه 22 آبان 1395-03:57 ب.ظ

Image result for ‫معلم و تخته سیاه‬‎   Image result for ‫معلم و تخته سیاه‬‎
دقیق یادم نیست که چند هفته از مهرماه هفتادوهشت گذشته بود! آقای شعبانی معلم علوم تجربی مسئله ای را با گچی سفید روی تخته سیاه مینوشت و چشمهای کلاس خیمه ی سنگینی بر آن تخته سیاه سبز رنگ زده بود! و پنکه سقفی کلاس در هجوم سکوتی غریب، تق و توقی عجیب و بسیار هماهنگ و دقیق راه انداخته و همچون آوای لا لایی مادران جنوب هوس خواب را در چشمهای همگان دوانیده بود!
آقای شعبانی بر خلاف آقای شکاری(معلم علوم سالهای اول و دوم راهنمایی) اخلاق خیلی تندی نداشت! گاهی تنبیه هم میکرد ولی جوکهای خیلی خوبی هم بلد بود. قدی کوتاه داشت و موهایی کم پشت! صورتی تقریبن گرد و البته بامزه! علاقه عجیبی هم به رنگهای نارنجی، قهوه ای کمرنگ و ازین قبیل رنگها داشت! در آن ازمنه بر خلاف اکثر معلمها که با موتور می آمدند، او با ماشین می آمد!
شعبانی هنوز با بچه های کلاس خیلی آشنا نشده بود! به خاطر همین وقتی مسئله را نوشت پرسید: «کی میتونه این مسئله رو حل کنه؟!» هیچکس جوابی نداد! البته من بلد بودم آن مسئله را حل کنم ولی چیزی نگفتم!


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شکارچی بی رحم!

تاریخ:سه شنبه 11 آبان 1395-01:25 ب.ظ

Image result for ‫مکتب خانه‬‎   Image result for ‫تنبیه مکتب خانه‬‎

پاییز 1376! کلاس اول راهنمایی!
همه دانش آموزان میدانستند که نود دقیقه فوق العاده سخت در انتظار آنها است! آن روز اولین روزی بود که علوم تجربی داشتیم! از همان اول هفته وقتی برنامه کلاسی ما تنظیم شد، آن دو روزی که علوم تجربی در آن گنجانده شده بود، روزهای دشواری به نظر میرسید!
"آقای شکاری" معلم علوم تجربی ما بود! موهایی کوتاه ولی فر داشت با قدی متوسط و تیپی اغلب مشکی رنگ و عینکی فتوکرومیک ولی شیک بر چشمهایش و بوی عطری خوش که از او منتشر میشد در فضا! او را همه ما میشناختیم چرا که وصف او را از برادرهایمان در خانه ها شنیده بودیم! خب ما دهه شصتیها اغلب داداش های بزرگتر از خود داریم که میشد و میشود از تجارب آنها بهره گرفت.
شکاری معروف و مشهور بود به خشونت و سختگیری تمام و کمال! با توصیفاتی که در مورد او شنیده بودیم رفتارش تداعی گر آموزگاران مکتب خانه های چندین دهه پیش بود!
لحظه موعود نزدیک شد! نماینده کلاس به همه اطلاع داد که آقای شکاری دارد می آید! با اخمی درخور خود او وارد کلاس شد! همه به پا خاستیم و صلواتی بسیار دقیق و هماهنگ فرستادیم! در هماهنگی مثل یک گروه بسیار ماهر سمفونی بودیم! صلواتی که فرستادیم نه بلند بود و نه کوتاه! نه کم بود و نه زیاد! نه بی حال بود و نه ولنگارانه! دقیق بود و دقیق! کامل بود و جامع! و بعد از آن نفسها در سینه ها حبس شد و سکوتی سخت بر کلاس حکمفرما!

ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کا کولینا!

تاریخ:شنبه 1 آبان 1395-03:46 ب.ظ


Image result for ‫کولینا‬‎  Image result for ‫قضاوت‬‎
عصر چهارشنبه قبلی، با بچه های اداره رفتیم زمین فوتبال! زمینی به کوچکی زمین فوتسال، اما با چمنی مصنوعی!
تقریبن دو ماه و نیم پیش از این بود که اولین جلسه فوتبالی اینچنینی را به همراه همکاران برگزار کردیم و من بعد از کلی پا به توپ شدم! کلی هم کری خواندم و حتی به جای نرمش قبل از بازی، با توپ ور میرفتم و روپایی میزدم و یک لایی هم انداختم و حال یکی از بچه ها را گرفتم!
الغرض بازی که شروع شد و چند دقیقه که گذشت، موقع دریبل زدن، ناگهان پشت ساق پای چپم درد عجیبی به خود دید! بله خیلی زود به کنار زمین منتقل شدم و تا آخر بازی نظاره گر بازی بچه ها! از این بگذریم که چقدرررر درد کشیدم آن چهارشنبه شب کذایی و چه گذشت بر کاکایوسف و احمد چگونه فداکاری کرد و با وجود خستگی اش نصف شبی به داروخانه رفت و پماد و مسکنی آورد از برای من!
باز خوب بود که همان اواسط مرداد به تعطیلی دو هفته ای اداره برخوردیم و دو هفته به خانه و دیار پدری رفتیم و همزمان با دیدن بازیهای المپیک، استراحتی نمودیم! اما هرچه اصرار کردند به دکتر نرفتیم بهر علاج پای علیلمان! که عایا رباط صلیبی اش پاره شده؟ تاندونش کشیده شده؟ چه بر سرش آمده که بعد از گذشت دو سه هفته هنوز میلنگد این جوان!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :7
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7