تبلیغات
خاطرات کاکایوسف
بهانه ای برای بودن

لطایف الحال!

تاریخ:چهارشنبه 28 تیر 1396-03:25 ب.ظ

Image result for ‫نیمرو‬‎   Image result for ‫نیمرو‬‎

قدیم مدیم ها اوضاع و احوالات جنس بشر لااقل در ایران زمین وضع و حالی دیگر داشت! در آن ازمنه مردها نون آور خانواده و اهل و عیال بودند و مدیریت فیها خالدون خانه مرتبط میشد با کدبانوهایی که با وجود داشتن سبیل مبیل از هر انگشت منگشتشان واقعن چندین و چند هنر میتراوید! صحبت کردن در باب هزار و یک کار و زحمتی که بر دوششان بود اوراق بسیار و جوهر فراوان و صبر ایوبی میطلبد! 
ولی در زمانه ما اوضاع و احوال بالکل دگرگون شده است و از قضا نسوان سلطه یافته اند انگار بر جماعت مردها! یا اگر نیافته اند لااقل کارویژه های این دو کلی توفیر یافته اند بی تردید! شاید تنها چیزی که توفیر نیافته این باشد که همچنان رجال بد اقبال نون آور اهل و عیال محسوب میشوند!
چند روز پیش به یکی از فروشگاه های همین حوالی رفته بودم و اینبار احمد هم با من نبود و تنهایی به خرید مایحتاج یومیه و هفتگی میپرداختم!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سفر به برزیل.2

تاریخ:چهارشنبه 14 تیر 1396-12:05 ب.ظ

Image result for ‫مجسمه مسیح در برزیل‬‎  Image result for ‫آبادان‬‎

هوای برزیل گرم بود و کمی هم رطوبت را میشد روی صورت باد لمس کرد!
از هواپیما که پیاده شدیم بدون نیاز به اتوبوس راهی سالن فرودگاه شدیم و به پیشنهاد کاکا همانجا مابقی افطاری را خوردیم! اندکی نون سنگک با پنیر و گردو بود و چیزی هم شبیه ساندویج مرغ که جوانترها به آن فست فود میگویند! آب میوه آناناسم را نیز به حسین دادم، چند وقتی است که آب میوه نمیخورم، بیشتر به خاطر قند و اینها!
موقع خوردن افطاری سریال نفس هم داشت پخش میشد از سالن فرودگاه! تنها سطل آشغال سالن لبریز شده بود از محتوا! جوری که ذهن من و حسین را به خود درگیر کرده بود! شاید به اندازه یک پنجم سطل، بیش از ظرفیت اصلی اش در او آشغال تعبیه کرده بودند! و چقدر هنرمندانه! البته چند بطری مطری هم دور و ورش افتاده بود! ولی همینکه آن یک پنجم آشغال مازاد فرو نمیریخت نشان از هنر به کار رفته در جاسازی آشغالها بود!
همزمان که داشتم به دختر کوچولوی دو سه ساله ای که کمی آن طرفتر از ما پهلوی خانواده اش نشسته بود لبخند میزدم و نگاه او را جلب کرده بودم، به حسین گفتم "من امشب بایست با مجسمه مسیح سلفی بگیرما!! گفته باشم!!!" و حسین در حالی که میخندید گفت: "الان ببین چطوری میرم آشغالامون رو با دقت میذارم روی بقیه آشغالا!"

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سفر به برزیل.1

تاریخ:سه شنبه 13 تیر 1396-04:10 ب.ظ

Image result for ‫تابلوی ورودی آبادان ماهشهر‬‎  Image result for ‫غروب افتاب از فراز هواپیما‬‎

یکشنبه 4 تیرماه، برابر با آخرین روز ماه رمضان
ساعت نوزده و سی دقیقه به سمت آبادان یا همان برزیل پرواز داشتیم تا از آنجا به ولایت خویش برویم و ایام العید را در دامان خانواده سر کنیم!
عقربه ساعت تازه داشت از هجده میگذشت که به مترو بیمه رسیده بودم و حسین (همکار و همسفر و همشهری کاکا) زنگید و گفت:"من فرودگاهم، هر وقت رسیدی بیا فلان قسمت!"
به محض ورود به فرودگاه و پس از تفتیش تنها کوله ام حسین را یافتم. بعد به کانتر مربوطه رفتیم و بلیطهایی را که تقریبن سه هفته پیش از این رزرو کرده بودیم دریافت کرده و و بعد از تفتیشی دوباره به قسمت سالن پرواز وارد شدیم!
خوراکیهای ویترینهای حاشیه سالن بی شرمانه و عشوه گرانه چشمک میزدند به ما و لبهای ما که خشکیده بود چاره ای جز مکیدن خشک و خالی خود نداشتند! و به قول حسین چقدر گشنه مان شده بود آن روز، لامصب!
به نظر میرسید پروازمان خیلی تأخیر نداشته باشد. ساعت به نوزده نزدیک شده بود و حسین داشت ماجرای طلاق گرفتن از همسرش را تعریف میکرد. جالب اینجا بود که پس از گذشت دو سال از آن جریان و با وجود همه تلخیهایی که کشیده و چشیده بود، حسین حتی یک واژه غیر مؤدبانه هم پشت سر خانوم سابقش نگفت و من در دلم او را تحسین کردم بدین خاطر، هرچند به رویش نیاوردم!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سالن تلویزیون خوابگاه!

تاریخ:شنبه 3 تیر 1396-09:50 ق.ظ


Image result for ‫خوابگاه دانشجویی دستغیب شیراز‬‎   Image result for ‫دمپایی خوابگاه دانشجویی‬‎

بعد از یک سال و اندی 
درست از پشت پنجره اتاق طبقه هشتم خوابگاه دستغیب داشتم بی واسطه به غروب خورشید شیراز در آن سوی کوه مادر مینگریستم!
دلم برای شیراز تنگ شده بود در این ایام فراق تقریبن طولانی! موقعی به زیارتش آمده بودم که نه از درختان ازگیل و توتش ثمری بود و نه از بوی بهار نارنج اردیبهشتش خبری! ولی به هر کیف شیراز همیشه دلنشین است! شاید درست به همان میزان که فیها خالدون دانشکده اش دلنشین نیست! بگذریم!
خورشید خانم که بساطش را جمع کرد، من و کیوان نشستیم پای بساط افطاری مان! در کنار خورشت بادمجان، هندونه و خرما و اینها هم بود! راستش دلم برای دستپخت سلف دانشگاه نیز تنگیده بود! از آنجا که قرار بود با اکبر و ایمان ساعت نه شب به سالن تلویزیون از برای تماشای دیدار ایران و ازبک بروم، لذا تقریبن بر خلاف همیشه کمی تند تند خوردم و نوشیدم اغذیه و اشربه را، ولی باز هم کمی دیر شد!
ساعت ده دقیقه از نه گذشته بود که به اتاق اکبر و ایمان رفتم ولی آنها طبق قرار همان ساعت نه به سالن تی وی رهسپار شده بودند! و من نیز با دمپایی آبی کمرنگم که به سفارش کیوان پوشیده بودمش دو طبقه پله را درنوردیدم و به سالن موعود رسیدم!
چراغها را خاموش کرده بودند و نور تی وی بر رخسار بچه ها میتابید! از دم درب سالن اکبر و ایمان نامعلوم بودند در آن حجم انبوه دوستان!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک دانشجو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

وقایع اتفاقیه!

تاریخ:دوشنبه 1 خرداد 1396-04:51 ب.ظ

Image result for ‫توله سگ پشمالو‬‎   Image result for ‫توله سگ سیاه پشمالو‬‎

وقتی صحبت از سیاست می شود حس پسر بچه شش ساله ای را دارم که بالاجبار دستانش در دستهای پدر قرار گرفته و در مغازه تعویض روغنی یا لوازم یدکی و مثل اینها در انتظار گذر هر چه زودتر زمان سماق میمکد! و الحمدا.. که بعد از یک ماه و اندی طنین انداز شدن فحش و تهمت و ناروا در تی وی و خانه مجردی ما و یحتمل در خیلی جاهای دیگر، که حال آدم را به هم میزدند از هرچه در اطرافش بود، بالاخره این قطار خالی نیز به مقصد ناکجاآباد خویش رسید و خلقی چون کاکا را از مکافات و رنجی طولانی نجات داد!

جمعه اخیر با احمد عهد بسته بودیم که فقط در صورتی که صفهای رای گیری شلوغ نباشد، ما نیز رای حقیرمان را در قوطی میریزیم در غیر این صورت عطایش را به لقائش خواهیم بخشید!
عصر جمعه به مکان مورد نظر رفتیم تا به فرد مورد نظر رای بدهیم! کاری هم به اینکه پدر فرد مورد نظر یا پدر زن فرد مورد نظر کیست نداشتیم، یعنی نداشتم! آخر عامو رضا نیز به همراه من و احمد آمده بود رای بدهد! عامو رضا همان استاد حاذقی است که مهارتش کم نظیر است در فحاشی نسبت به آنانکه مخالفش باشند حال این مخالفت چه در عرصه سیاست باشد و چه در عرصه فوتبال! کاکا بارها به عامو رضا توصیه کرده است که این فحشهای ناموسی از پشت تی وی به چه درد میخورد؟ جز اینکه اعصاب و روان هم خونه ایها را به اضمحلال میرساند! میدانم که این گفته ها هیچ گاه تأثیری نداشته و نخواهد داشت! اصلن به جز احمد، سایر همخونه ایها نیز از برای خود دکانی باز کرده بودند و بازارشان نیز همچین کساد نبود، بگذریم!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جیغ آسمان!

تاریخ:سه شنبه 19 اردیبهشت 1396-11:05 ق.ظ

Image result for ‫باران و رعد و برق‬‎    Image result for ‫باران و رعد و برق‬‎

بعد از ظهر قشنگی است!
باران میبارد و بهار آستینش را بالا زده از برای خوشحالی ما!
صورت شهر زیباست و نیازی به آرایش و پیرایش ندارد امروز! واقعن زیباست!
صدای بوق ماشینها، آواز گنجشکها، نفیر باد، سمفونی پنجره های باز، پرنده های بی پرواز، همه و همه هستند و این نقاشی زیبا فقط یک چیز کم دارد امروز: جیغ آسمان!
احمد نشسته است پشت میز کارش، و هوس خریدن ماشین را همچنان در سر میپروراند، چنانکه سالیانی است چنین است! و من ساز مخالف میزنم در این امر!
اتاق دو تا از همکاران رفته بودم همین چند دقیقه پیش! اتاق بچه های آی تی! شخصیت آرامی دارند! یکی از دیگری خونسردتر و آرامتر! سن و سالشان از من کمتر است! ولی متولد دهه بی بدیل شصت هستند ایضن! یکی شان در حالی که داشت کار مربوطه را انجام میداد گفت: «من وقتی آرامش تو رو میبینم، استرس میگیرتم!!» 
از این و آن شنیده بودم در مورد آرامش کاکا ولی این یکی باز غافلگیرم کرد! آخر او خود کلی آرام بود! به او گفتم که «خب آدمها ممکن است ظاهر آرامی داشته باشند ولی باطنشان را خدا میداند! تازه خود شما دو نفر هم که خیلی آرومید!» ولی او زیر بار نمیرفت و بر گفتار و پندار خویش مُصر بود مبنی بر اینکه یک آرامش عجیبی در طبع من مؤکد شده است!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حسب الحال!

تاریخ:شنبه 16 اردیبهشت 1396-04:49 ب.ظ


هوا خوب است این روزها، به واقع که هوای این روزهای پایتخت بهاری است با ابرهایی که گاه به گاه سر میگذارند روی دوش این شهر و زار زار میگریند از روی شوق! از روی عشق!
درختهای توت ثمر داده اند! 
باغچه خاطره ها را بیل میزنم به امید استمرار این باران بهاری!
آن خاطره خوابگاهی که از برای جشنواره ترنج فرستاده بودم، برگزیده شده است!
اوضاع کاری هم بد نیست با وجود اینکه مستمری را فعلن کاهش داده اند!
دوستان هم همچنان همان دوستان سابقند! گاهی خوب گاهی بد! 
و من همیشه بد بوده ام!
باد روح و جان آدمی را نوازش میدهد مانند وقتی که زلفان یک دختر پنج ساله را با سرانگشت دستهای مهربانش!
گلدانهای حسن یوسف لبخند آرامی بر غنچه ی لبهای صورتی شان نقش بسته است و آغوش پنجره باز است به روی زیبای نسیم دلنشین نیمه های اردیبهشت!
ولی امروز از دو کاکایوسفی که چند وقتی است می آیند کنار پنجره ی این اتاق خبری نیست!
فکر میکنی کجای شهر غریبانه های من آشیانه ساخته اند؟!
فهمیدی نه؟!
آری قلمم داد میزند که دلم گرفته است و پنهان کردنش کار بیهوده ای است میدانم!
برای دلتنگ شدنم شنیدن یکی دو موسیقی غمگین کافی است! باور کن!
گاهی خیس شدن چشمهای آدمی از نشانه های امید است! و امید خطرناک نیست هنوز! باور کن!

پی نوشت: ترجیحن این حسب الحال را همزمان با نیوشیدن ترانه «کویر» از آلبوم محمد معتمدی بخوانید! لطفن!


نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جشن بهاری!

تاریخ:چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396-03:48 ب.ظ

آن روز حقوق کارکنان تمام وقت اداره درست در ماه اولی که کاکا تمام وقت شده بود به میزان تقریبن نیم میلیون تومان کسر گردیده بود! ولی همه چیز داشت خوب پیش میرفت! میزها و صندلیها در محوطه تقریبن باصفای اداره چیده شده بود! گلهای باغچه نیز خوشحال به نظر میرسیدند و درختان توت مسرور بودند از اینکه قرار بود یکی دو ساعتی را در کنار هم بگذرانیم!
آری همه چیز مهیای برگزاری جشن ساده ی اداره به مناسبت شب مبعث بود که ناگهان احمد در حالی که سر اندر گریبان تلگرام داشت گفت: "طوفانی نزدیک تهران گزارش شده و یحتمل تا نیم ساعت دیگر به اینجا خواهد رسید! انگار این جشن نمیتواند در محوطه اداره برگزار شود!"
اصل و اساس قضیه این بود که اداره ما هر ساله به مناسبت روز مادر جشنی برپا میکند و همکاران را همراه خانواده شان بدین مراسم دعوت، ولی امسال به دلیل همزمان شدن روز مادر با تعطیلیهای نوروز قرار شده بود مثل سال قبل جشن مذکور در روز پدر برگزار گردد که البته آن نیز به دلایلی لغو و به شب مبعث منتقل شد! حالا هم که انگار طوفان و باد سر ناسازگاری داشتند با برگزاری او، شاید! بهرحال هوای بهار را نمیتوان خیلی خوب پیشبینی کرد! شاید یکی از وجه شبه های بهار و نسوان نیز همین باشد! غیر قابل پیشبینی بودن!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوروز و کیچیکه ها!

تاریخ:دوشنبه 21 فروردین 1396-04:59 ب.ظ

بعضی زخمها هستند که شیرینند! هرچند اندکی درد هم به همراه داشته باشند ولی باز شیرینند!
به دستم خیره شده ام و لبخند آرامی بر لبهایم نقش بسته! جای زخمهای کوچکی روی ساعد دستم پیداست! اینها یادگار ایام العید است که در آن روزهای نه چندان شاد، اندک شادیمان را مدیون کوچولوها یا بقول خودم کیچیکه ها بودیم!
محیا کیچیکه، چنان با من رفیق و شفیق شده بود که انگار کل سه سال حیاتش را در آغوش کاکا بزرگ شده! این اواخر با ریشهای کاکا نیز بازی میکرد گاهی و شاهکارش فشردن ساعد دست دایی جانش بود با آن انگشتهای ظریف و ناخنهای کوچکش! به جای آنکه من او را بگیرم و بچلونم، او این کار را با دستهای من انجام میداد! کلی هم آثار و نشانه های شیطنت در چشمهای سیاه کوچکش هویدا بود وقتی که با تمام وجود دستم را بهر اذیت کردن میفشرد! یا آن هنگام که دکتر بازی میکردیم و او خلال دندون را با تمام قدرتش در دست و بازوی من فرو میکرد!


ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یک قطار سکوت!

تاریخ:سه شنبه 15 فروردین 1396-04:39 ب.ظ

دیروز ساعت یک و نیم ظهر بلیط قطار اهواز به تهران داشتم. خب اینبار نه اینکه دل چرکین باشم از سفر با هواپیماهایی که از بخت بد کاکا یا تاخیر طولانی داشتند یا لغو میشدند، بلکه بنا به قیمت به صرفه تر آن و البته به خاطر اینکه از قضا قطار اینبار ما مثلن درجه یک و چهار تخته هم بود، لذا تصمیم بر این گرفتم که سرنوشت یک روز دیگر از این زندگی پر پیچ و خم را با قطار و همکوپه هایش قسمت کنم!
ساعت حدودن ده صبح بود که بعد از صرف نان و پنیری نه چندان زیاد، از خانه خواهر اینا زدم بیرون. در واقع درب اتاقهای خانه را که قفل نمودم، کلید را در قسمتی از گوشه خانه قایم کردم و بعد درب حیاط خانه را بدون قفل کردن، بستم و راهی سفر شدم!
با پیکانی زوار در رفته از میدان ماهشهر به سمت ترمینال خلیج فارس رفتیم! یک آقا جلو نشسته بود کنار راننده کم موی آن پیکان و من و دو مسافر دیگر عقب نشسته بودیم! کاکا کنار درب سمت چپ، یک مرد جوان همدوش من و کنار درب سمت راست نیز یک خانم چادری! مسیر میدان تا ترمینال خیلی زود سپری شد و در این حین گوشی خانم چادری زنگید و گویا یکی از آن سوی تلفن در مورد پرداخت نشدن قبض گاز این ماهشان با او صحبت میکرد! ولی صدای خانم چادری به زور به آن سو میرفت چرا که همزمان مرد کنار راننده داشت با صدایی سرشار از فرکانس با بنده خدایی مثلن صحبت میکرد و در واقع هوار میکشید و نوچ نوچ خانم چادری نیز به گوش فضای عقب ماشین را پر کرده بود!
به ترمینال رسیدیم و از قضا سه مسافر تاکسی اهواز مدتی بود که در انتظار آمدن نفر چهارم که کاکا بود، سماق میمکیدند! خب یکی از دلخوشیهای ما این است که همیشه نفر چهارم مسافرها باشیم و نخواهیم کلی منتظر بمانیم! یاد آن ترانه افتادم که میگفت: "دلخوشیها کم نیست، من و تو کم بودیم!"

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

از خانه تا پایتخت.2

تاریخ:سه شنبه 26 بهمن 1395-01:41 ب.ظ

آری با لغو شدن پرواز، انگار روزی لبریز از بلاتکلیفی پس از هفته ای سرشار از بی سامانی در انتظار کاکا نشسته بود!
ولی من بیکار ننشستم و به سمت اتاقک مربوط به شرکت کاسپین رفتم و دیدم که چند مسافر جوان دیگر نیز مثل کاکا علاف روزگار و ریزگرد شده اند و نشانه های بلاتکلیفی و ناامیدی در رخسارشان هویدا است!
مذاکرات ما با متصدی آن اتاقک سودی نبخشید و ملت با بلیطهای مهر خورده و لغو شده بازمیگشتند یکی یکی و من و چند مسافر دیگر هم که پرینت بلیط را همراه نداشتیم، میبایست اقدامات دیگری را از برای استرداد بهای بلیط لغو شده مان انجام میدادیم!
با کوله ای نه چندان سنگین یک به یک شرکتهای هواپیمایی دیگر را رصد کردم و از قضا کلهم لبریز از مسافر و خالی از صندلی ای تهی بودند و کاکا با برآوردن نفسی عمیق و درهم کردن سگرمه هایش رفت نشست بر روی یکی از صندلیهای سالن انتظار و فرو رفت در اندیشه ای دیگر!
ریزگردها کمی کمتر شده بودند و در حالی که مسافران اهواز به سمت پایتخت داشتند بلیط خود را از شرکتهای دیگری که پروازشان لغو نشده بود، میستاندند، من نگاه مایوسانه ای به سمت آنها داشتم، و به این فکر میکردم که سری قبل آن پرواز زاگرسمان شش هفت ساعت تاخیر داشت و اینبار از ترس تأخیر دوباره آن شرکت، این یکی شرکت یعنی کاسپین را انتخاب نمودم، که این هم سرنوشتش اینگونه شد! و چرایی اش را متوجه نمیشدم!
از قضا و از بد روزگار اینترنت گوشی همراه کاکا نیز فعال نمیشد در آن بازه تا بتواند رصد کند پروازها و قطارها و غیره را! خاموش و روشن نمودیم گوشی را ولی سودی نداشت! اولین بار بود که گوشی مان دچار چنان نقصی میشد!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

از خانه تا پایتخت.1

تاریخ:دوشنبه 11 بهمن 1395-07:31 ب.ظ

هفته پیش بنا به دلایلی به خانه رفته بودم! یعنی از اول بهمن تا دهم بهمن هم خانه بودم و هم نبودم! چرا که بین شهرستانهای ماهشهر و هندیجان و دهات خویش در رفت و آمد بودم حسابی! چنان توپ پینگ پونگی که دست به دست میشود بین این و آن، یا مثال برف پاک کنی روی شیشه جلوی ماشینی در روزی بارانی! بگذریم از سختیها و تردیدها و تصمیمهای این ده روز!
جمعه هشتم بهمن از خانه و خانواده خداحافظی کردم، تا سفری به سوی پایتخت آغاز نمایم! آن روز امیر(خواهرزاده) نیز خانه ما بود، بیشتر به خاطر حضور من، ترجیح داده بود آخر هفته اش را در خانه ما سپری کند! بعد از اینکه دوشی گرفتم، ساعت حدودن ده و نیم یازده قبل از ظهر بود که داداش، کاکا را تا سر سه راهی رساند! آنجا بایست منتظر میماندم تا راننده ای دلش به رحم آید و پا بر پدال گاز نهد و طبق این ده دوازده سال اخیر کاکا را به ماهشهر برساند! از ماهشهر بایست به اهواز میرفتم و بعد با پرواز ساعت سه و ربع عصر به پایتخت میپریدم!
هوا داشت کم کم ساز مخالفش را کوک میکرد! باد اذیت کردنش را شروع کرد! داداش منتظر ماند تا ماشینی از برای من توقف کند و بعد خودش به خانه بازگردد! جمعه ها معمولن ماشینها کمترند! و اگر هم باشند بیشترشان حامل زن و عیال و منزل و زندگیشان هستند و این کار را برای در راه ماندگانی چون کاکا سختتر هم میکرد!


ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ازین کوپه به اون کوپه!

تاریخ:چهارشنبه 8 دی 1395-12:25 ب.ظ

ادامه از خاطره قبلی:
با روحی داغون و دلی پریشون از معرکه ی آن نسوان مسن جان سالم به در بردم! راهروی قطار را به همراه داداش خانمی که قرار بود با او جابجا شوم قدم میزدم و در دل دعا میکردم که «خدایا خودت کاکایوسف را کوپه به خیر بگردان!»
به کوپه مورد نظر رسیدیم! یادم نمی آید کوپه چند از سالن چند بود! ولی زیاد فاصله نداشت با کوپه ی پیرزنهای سابق الذکر!
داداش آن خانم که مرد تقریبن جوانی بود و کمی از من سن و سالش بیشتر میزد، با تشکری و تبسمی از من وداعی کرد و مرا با کوپه جدید تنها گذاشت!
در را که باز کردم باز هم منظره ای آشنا چشمهای خسته ی مرا خسته تر نمود! آری پیرزنی با لباسی ساده و سیاه، و با عینکی بر چشمها و کتاب ادعیه ای در دستها یک سوی کوپه نشسته بود و دعا میخواند! سوی دیگر کوپه دو بانوی پیر دیگر فضای کوپه را آراسته بودند! یکیشان پنجاه شصت ساله بود و دیگری که مادر آن یکی بود هشتاد سالی از پروردگار متعال عمر گرفته بود، چنانکه روزگار ملولش کرده بود و انگار طاقت این را نداشت که پاهایش را از روی تخت پایین بیاورد! لذا پاهایش را که زیر چادر مشکی اش پنهان بود به سمت پنجره کوپه دراز کرده و خود به دختر مسنش تکیه داده بود!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پنج بعلاوه یک!

تاریخ:دوشنبه 29 آذر 1395-05:02 ب.ظ

بیست و پنجم شهریورماه یعنی حدودن سه ماه پیش در ظهری نه چندان گرم نشسته در سایه، تکیه داده بودم به یکی از دیواره های ورودی باب الرضا و زل زدده بودم به روبرو! در آن شکوه ازدحام و آرامش! و در اندیشه ی این بودم که کاش کاکایوسف نیز میتوانست مثل کبوترانی که درست بالای سرش نشسته بودند همیشه آنجا میماند!
ساعت یک ربع به چهار بعد از ظهر، میباست با قطاری شش تخته عازم تهران میشدم! میدانستم که قطار شش تخته بد مصیبتی است ولی خب به خاطر اینکه دو سه روزی بتوانم همراه خواهرزاده ها در این شهر و حرم پرسه بزنم، سختی سفر با چنان قطاری را به جان خریده بودم و بقولی «می ارزید»!
صبح زود امیر و محیا اینا با طیاره پریده بودند به جانب جنوب و من مانده بودم و حرم و تنهایی! و گاه چه چیز بهتر از این!
آری خیلی سریع سوغات موغاتیها را خریده و کوله را به امانتی سپرده و با دستی تهی دل داده بودم به حرم و آغوش آرامَش! و بعد کنار باب الرضا آرام زل زده بودم به او!
برای چند نفر از دوستان که گفته یا نگفته بودند دعایی کردم! نمیدانم شاید دعای آدم بدها مستجاب نشود، ولی دعا کردن ضرری ندارد و تازه آرامش بخش هم هست، بویژه اگر برای دوستان و آشنایان نیکو خصالت دعایی کنی! در کل به نظرم «دعا خوبه»!


ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تئاترهای خوابگاهی!

تاریخ:دوشنبه 15 آذر 1395-05:36 ب.ظ

Image result for ‫کلاس درس دانشگاه‬‎  Image result for ‫تئاتر‬‎

دوران دانشجویی از برای جوانان ایرانی برهه ی جالبی از زندگی به حساب می آید! از اتفاقات تازه ای که در این برهه از برای آنان رخ میدهد، همکلاس شدن با جنس مخالف است! و این از برای خود حکایات جالب و اغلب بامزه ای را رقم میزند که بخشی از این بامزگی شاید به سبب عدم تجربه چنین فضایی در دوران درس و مدرسه بوده باشد! به هر صورت اتفاقات و رخدادهایی که گاه شدت حضور عنصر شرم و حیا در آنها آدمی را یاد آن دیالوگ معتمدآریا در گیلانه می اندازد که با لهجه شیرینش میگفت: «ایقد که با حیایه ای دختر، هیچ نگفت! زل زد به گل قالی». و گاه نیز میدان حسادتها و غیبتها و حتی بی ادبیها میشد، گاه نیز سرشار از شیرینی بود، همه و همه ی آن اتفاقات در دفتر خاطرات لحظه لحظه ی دانشجوها به یادگار مانده و خواهد ماند!
کاکایوسف نیز دفتر خاطراتی دارد که برگهای آن به جوهر وجود جنس مخالف و اتفاقات کلاس درس و دانشگاه سیاه شده که برخی از آن خاطرات نیز پیش از این آمد!
ترم هفتم بودیم! زمستان هشتادوهفت! و دانشجویان ترم هفت قاعدتن شناخت بیشتری نسبت به هم دارند! یک هفته قبل از آزمونهای ترم هفتم بود و بچه های اتاق هفده خوابگاه امانیه اهواز به خانه هایشان رفته بودند، حمید و علی و سید و جلیل هیچکدام نبودند. فقط من و فرزاد و یحیی مانده بودیم که مثلن از فرصت یک هفته ای در خوابگاه از برای مرور درس و جزوه و اینها بهره ببریم!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک دانشجو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :7
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7