تبلیغات
خاطرات کاکایوسف
بهانه ای برای بودن

ننه سکینه!

تاریخ:سه شنبه 19 دی 1396-03:34 ب.ظ

ننه سرما امسال قهرش گرفته بود با ما! شاید به این خاطر که ما بچه های خوبی نبودیم پارسال و زیاد نق میزدیم و اینها! جوری شده بود که حتی شب یلدا نیز ننه سرمای عزیز روی خوشی به ما نشان نداد و دستی به سر و رویمان نکشید! البته یک شب مانده به شب یلدا که پایتخت تکانی خورد و اهالی به بیرون از خانه ها خزیدند و ما نیز به اصرار یکی از دوستان دو ساعت آزگار در پارک کوچک همین حوالی بر روی نیمکتی خالی با حالتی خواب و بیدار نشستیم و غرق اندر خستگی بودیم، ننه سرما نیز کمی تا قسمتی بیدار شده بود از خواب و سر به سر ما هم میگذاشت روی همان نیمکت خشک و سرد! آن شب شدت سرما جوری شد که ما بدون مرکبها ساعت یک و نیم شب برگشتیم خانه و زیر سقفهای ترک خورده خوابیدیم!
آری ننه سرما امسال با ما آشتی نبود! تا همین دو سه روز پیش که بالاخره به ما لبخندی زد و اکنون دارد کم کم با ما گرم میگیرد و خودمانی میشود!
در این ایام فراقش گاهی پیش خودم فکر میکردم که که دلیل قهر ننه سرما چه بوده است آخر؟ چه خبط و خطایی از کاکا سر زده بوده که مستحق دوری و هجران باشد؟! بعد از کلی فکر و اندیشه دیروز علت هجرانش را فهمیدم و تازه حق را هم دادم به ننه جان!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آقای میم!

تاریخ:دوشنبه 20 آذر 1396-03:19 ب.ظ

Image result for ‫سه گوش اهواز قدیم‬‎   Image result for ‫کلاسهای مختلط دانشگاه‬‎

یکی از هم اتاقیهای خوابگاه شیراز کاکایوسف به صورت حق التدریسی در یکی از دانشگاه های دولتی همان حوالی تدریس میکند! درسهایی از قبیل فلسه تاریخ، تاریخ ساسانیان، روش تحقیق و ... ! الان پنج سالی میشود سابقه تدریس او و کلی خاطره هم دارد از برای خودش! 
میگفت یکبار در یک روز خزانی و بارانی یکی از دختر خانومهای کلاس دستش را بالا برد و گفت: «استاد! میشه من برم زیر بارون قدم بزنم؟! عاخه خیلی دوس دارم!» و کیوان هم با تبسمی گفته که بععلله بفرمایید خانوم! یا روزی دیگر یکی از دختر خانومهای کلاس از کیوان میپرسد که «استااااد! شما تا حالا عصبانی شدین توی زندگیتون کلن؟!»
آری این کیوان ما از آن دست استادهایی است که گاهی هفت هشت نمره هم به دانشجویانش کمک میکند! البته این بماند که در طراحی سوال فراوان سخت گیر است به گونه ای که در نگاه اول به برگه امتحان فکر میکنی قصد این دارد که دمار از روزگار شاگردانش دربیاورد!! ولی خب بعد از هر سختی آسانی ای نیر هست!
مهدی نیز یکی دیگر از دوستان کاکا است که مدتی در دانشگاه آزاد پایتخت تدریس میکرد! میگفت در کلاس ما آنقدر دختر و پسرها سر به سر هم میگذارند که یک روز حین تدریس صدای عجیب و غریبی شنیدم و کلاس غرق سکوت شد! دیدم یکی از دخترها با عصبانیت چنان پس گردنی ای زده بود به یکی از پسرهای نشسته در ردیف جلویی که مضروب دستش را پشت گردنش به نشانه ی درد میکشید! و مهدی نیز کوچکترین عکس العملی به این مسائل کلاس نداشته است!
حالا اینها را مقایسه کنید با آقای «میم»! آقای «میم» استاد کاکا بود در دوران کارشناسی!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک دانشجو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بیست سال پیش!

تاریخ:چهارشنبه 8 آذر 1396-03:29 ب.ظ

Image result for ‫بازی ایران استرالیا‬‎  Image result for ‫امتحان مدرسه دهه شصت در وسط حیاط‬‎

آن روز تنها دغدغه ما امتحان جغرافیای ثلث اول کلاس اول راهنمایی نبود! آن ازمنه کلاس اول راهنمایی مترادف با کلاس ششم ابتدایی فعلی بود!
دقیقن بیست سال پیش در روز شنبه هشتم آذرماه سال هفتاد و شیش اولین امتحان ثلث اولمان مصادف شده بود با بازی فوتبال ایران و استرالیا که قرار بود در ملبورن برگزار شود! آن ازمنه خبری از ترم نبود، آنچه اهمیت داشت ثلث بود! یعنی در طول سال میبایست سه دوره امتحان میگرفتند از ما!
بازی کمی قبل از ساعت سیزده آغاز میشد و این دقیقن زمانی بود که تایم بعد از ظهر مدرسه شروع میشد! از قضا ما آن هفته تایم بعد از ظهر بودیم و میبایست سر ساعت سیزده در مدرسه حاضر میشدیم! رسم و سنت به این قرار بود که تایمهای بعد از ظهر بر خلاف تایم صبح از صف صبحگاهی خبری نبود! اما آن روز به مانند تایم صبح صف شش کلاس مدرسه تشکیل شد! و ما با لباسهای گشاد و جورواجور آن زمان به صف شدیم!
مدیر مدرسه ما که بنا به نقل قدیمیهای دهات ما خود در دوره جوانی اش از فوتبالیستهای خوب روستا به شمار میرفته هنگام به صف شدن بچه ها گفت: «امروز تلویزیونی در سالن مدرسه تعبیه شده تا قبل از انجام امتحانات، بتوانید (بتوانیم) فوتبال ببینیم!» این گفته ها تا آن زمان بهترین شنیده های من در صف ایستگاهی به شمار میرفت! بعد از آن فقط یکی دو بار پیش آمد که شنیده های بهتری به گوشهایم رسید! یکی وقتی بود که عقیل (یکی از همکلاسیها) سوره شمس را با صوت خاص و جذابش خودش تلاوت میکرد گهگاه بر سر صف و یکی هم سال دوم راهنمایی بود که همین مدیر مدرسه موقع اعلام اسامی برندگان جوایز مسابقات ورزشی مدرسه نام کاکا را به عنوان برنده جایزه اخلاق مسابقات خواند و من مسرور شدم آری!

ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دو دختر کره ای!

تاریخ:چهارشنبه 26 مهر 1396-04:07 ب.ظ

چند روز پیش وقتی که خورشید تازه داشت با اهالی این شهر شلوغ وداع میکرد و یحتمل از برای استراحت در اتاق خویش که ماورای کوه های همین حوالی است راهی میشد، من و احمد به تره بار رفتیم! و اصولن تره بار رفتن در روزهای دوشنبه را به تمامی مردمان از صغیر و کبیر و مرد و زن توصیه مینمایم چرا که اغلب خلوت است و تو با خیالی راحت میتوانی به انتخاب و خرید مایحتاج دست یازی!
هوا نه سرد بود و نه گرم! بعضیها لباس گرم پوشیده بودند و بعضیها هم مثل من و احمد نه! آن روز بادی هم میوزید و با آمدنش آلودگی پایتخت رفته بود! خلاصه هوای پاییزی آن شب به قول اهل دلان بدجور دو نفره بود!
به قدر کفایت میوه خریدیم! انار که داشتیم لذا مقداری سیب قرمز خریدیم به همراه نارنگیهایی که در این فصل خوردنشان خیلی میچسبد به تن و جان! تخمه نیز به آن میزان که یکی دو هفته ای ما را مشغول خود کند شبهای تنهایی، خریدیم و بعد به سمت آن یکی سالن رفتیم و سیب زمینی یا در واقع یار غار دیرین خود را ناز و نوازش کردیم با آن فروتنی ذاتی ای که در خود دارد و به معنای واقعی کلمه رفیقی خاکی و شفیقی دوست داشتنی و انیس بی ادعایی است او!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مهدیه!

تاریخ:یکشنبه 16 مهر 1396-02:31 ب.ظ

Image result for ‫نشستن زیر نیمکتهای سه نفره دهه شصت‬‎   Image result for ‫نوزاد نی نی‬‎

اگر در دهه شصت به دنیا آمده باشید، بویژه اگر در نیمه اول این دهه خجسته پا به این دنیای دنی گذاشته باشید و با مسماترین گریه بدو تولد را سر داده باشید، قطع به یقین ملتفتید که دوران دبستان را با چه خاطرات به یادماندنی ای سپری کردیم!
حتمن به خاطر دارید که چه جور و با چه درایتی سه چهار نفره بر روی نیمکتهایی مینشستیم که سرتاسر وجودشان را خط خوردگی خورده بود! و این علاوه بر هنرمندی خود بچه دبستانیها ناشی از هنر بی بدیل دخترهای دبیرستانی بود که انواع و اقسام قلبهای تیر خورده و شمایل زیبای دخترانی که باد گیسوهایشان را رها گردانیده بود در فضا را نقاشی کرده بودند بر آن نیمکتهای مادر مرده و البته کلی تقلب هم از قلم پربارشان باریده بود بر صفحه ی تاریک آن نیمکتهای بی جان! یعنی اگر نبود دفتر و کتابی که زیر برگه امتحانیمان بگذاریم، دست اندازهای ناشی از حکاکیهای ماهرانه هنرمندان سابق الذکر عمرن اگر میگذاشت که قلم و دوات به سادگی بر اوراق سفید و خط داری که سربرگشان آبی رنگ بود، روان شوند!
موقع زنگ املاء که میشد آن نفر وسطی چقدر بایست شکیبایی به خرج میداد و خون دل میخورد و میرفت دقیقن زیر نیمکت ما بین دو بغل دستی اش مینشست روی زمین سرد کلاس و همانجا چشمهایش را به کفشهای اغلب پاره پوره آنها میدوخت و دفتر بی صحاب دیکته را بر پاهایش میگذاشت و شروع میکرد به نوشتن آنچه که از زبان معلم گرانقدر بیرون میتراوید! و چه قدر در آن ازدحام نفرات و استتارهای اجباری فرصت تقلب وجود میداشت، ولی معصومیت و ترس توامان کودکان دبستانی فرصت فکر کردن به این اراجیف را نداشت و با چشمها و گوشهایی بیدار، بی اعتنا به شرایط مشقت بار پاهای خواب رفته، به درست نوشتن کلمات می اندیشید که به واقع درست بودن گاه بهتر از بهتر بودن است!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ورزشگاه آزادی!

تاریخ:شنبه 4 شهریور 1396-11:26 ق.ظ


Image result for ‫ورزشگاه آزادی‬‎  Image result for ‫ورزشگاه آزادی‬‎

از بچگی به صورت دیوانه واری عاشق فوتبال بودم! یعنی تقریبن تمامی فرزندان ذکور اهالی جنوب عاشق فوتبالند! این علاقه شدید شاید به دلیل نداشتن امکانات کافی جهت گذران ایام فراغت باشد! کلن گاهی وقتها برخی محدودیتها باعث پدید آمدن برخی علاقه مندیها میشود! مثلن به جای بازی با لاستیکهای زوار در رفته موتور سیکلتها، ترجیح میدادیم توپی پلاستیکی خریده و با پای برهنه در زمینهای خاکی و داغ آن سرزمین به دنبالش بدویم و کلی هم لذت ببریم! 
شاید این سوال پرسیده شود که وجود محدودیت و محرومیت را باور کردیم، ولی چرا به جای فوتبال ایام الفراغ را به بازیهای دیگری مثل والیبال و بسکتبال و اینها اختصاص نمیدادید؟!
در جواب بایست به طور خلاصه عرض شود که این امر برمیگردد به ژن ما جنوبیها! به طور کلی ژن عامل تاثیرگذاری است در سرنوشت انسانها! البته این نظریه از زبان مونتسکیو نقل نمیشود ولی بهرحال به نظر میرسد امر درستی است!! بگذریم!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک دانشجو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

لطایف الحال!

تاریخ:چهارشنبه 28 تیر 1396-02:25 ب.ظ

Image result for ‫نیمرو‬‎   Image result for ‫نیمرو‬‎

قدیم مدیم ها اوضاع و احوالات جنس بشر لااقل در ایران زمین وضع و حالی دیگر داشت! در آن ازمنه مردها نون آور خانواده و اهل و عیال بودند و مدیریت فیها خالدون خانه مرتبط میشد با کدبانوهایی که با وجود داشتن سبیل مبیل از هر انگشت منگشتشان واقعن چندین و چند هنر میتراوید! صحبت کردن در باب هزار و یک کار و زحمتی که بر دوششان بود اوراق بسیار و جوهر فراوان و صبر ایوبی میطلبد! 
ولی در زمانه ما اوضاع و احوال بالکل دگرگون شده است و از قضا نسوان سلطه یافته اند انگار بر جماعت مردها! یا اگر نیافته اند لااقل کارویژه های این دو کلی توفیر یافته اند بی تردید! شاید تنها چیزی که توفیر نیافته این باشد که همچنان رجال بد اقبال نون آور اهل و عیال محسوب میشوند!
چند روز پیش به یکی از فروشگاه های همین حوالی رفته بودم و اینبار احمد هم با من نبود و تنهایی به خرید مایحتاج یومیه و هفتگی میپرداختم!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سفر به برزیل.2

تاریخ:چهارشنبه 14 تیر 1396-11:05 ق.ظ

Image result for ‫مجسمه مسیح در برزیل‬‎  Image result for ‫آبادان‬‎

هوای برزیل گرم بود و کمی هم رطوبت را میشد روی صورت باد لمس کرد!
از هواپیما که پیاده شدیم بدون نیاز به اتوبوس راهی سالن فرودگاه شدیم و به پیشنهاد کاکا همانجا مابقی افطاری را خوردیم! اندکی نون سنگک با پنیر و گردو بود و چیزی هم شبیه ساندویج مرغ که جوانترها به آن فست فود میگویند! آب میوه آناناسم را نیز به حسین دادم، چند وقتی است که آب میوه نمیخورم، بیشتر به خاطر قند و اینها!
موقع خوردن افطاری سریال نفس هم داشت پخش میشد از سالن فرودگاه! تنها سطل آشغال سالن لبریز شده بود از محتوا! جوری که ذهن من و حسین را به خود درگیر کرده بود! شاید به اندازه یک پنجم سطل، بیش از ظرفیت اصلی اش در او آشغال تعبیه کرده بودند! و چقدر هنرمندانه! البته چند بطری مطری هم دور و ورش افتاده بود! ولی همینکه آن یک پنجم آشغال مازاد فرو نمیریخت نشان از هنر به کار رفته در جاسازی آشغالها بود!
همزمان که داشتم به دختر کوچولوی دو سه ساله ای که کمی آن طرفتر از ما پهلوی خانواده اش نشسته بود لبخند میزدم و نگاه او را جلب کرده بودم، به حسین گفتم "من امشب بایست با مجسمه مسیح سلفی بگیرما!! گفته باشم!!!" و حسین در حالی که میخندید گفت: "الان ببین چطوری میرم آشغالامون رو با دقت میذارم روی بقیه آشغالا!"

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سفر به برزیل.1

تاریخ:سه شنبه 13 تیر 1396-03:10 ب.ظ

Image result for ‫تابلوی ورودی آبادان ماهشهر‬‎  Image result for ‫غروب افتاب از فراز هواپیما‬‎

یکشنبه 4 تیرماه، برابر با آخرین روز ماه رمضان
ساعت نوزده و سی دقیقه به سمت آبادان یا همان برزیل پرواز داشتیم تا از آنجا به ولایت خویش برویم و ایام العید را در دامان خانواده سر کنیم!
عقربه ساعت تازه داشت از هجده میگذشت که به مترو بیمه رسیده بودم و حسین (همکار و همسفر و همشهری کاکا) زنگید و گفت:"من فرودگاهم، هر وقت رسیدی بیا فلان قسمت!"
به محض ورود به فرودگاه و پس از تفتیش تنها کوله ام حسین را یافتم. بعد به کانتر مربوطه رفتیم و بلیطهایی را که تقریبن سه هفته پیش از این رزرو کرده بودیم دریافت کرده و و بعد از تفتیشی دوباره به قسمت سالن پرواز وارد شدیم!
خوراکیهای ویترینهای حاشیه سالن بی شرمانه و عشوه گرانه چشمک میزدند به ما و لبهای ما که خشکیده بود چاره ای جز مکیدن خشک و خالی خود نداشتند! و به قول حسین چقدر گشنه مان شده بود آن روز، لامصب!
به نظر میرسید پروازمان خیلی تأخیر نداشته باشد. ساعت به نوزده نزدیک شده بود و حسین داشت ماجرای طلاق گرفتن از همسرش را تعریف میکرد. جالب اینجا بود که پس از گذشت دو سال از آن جریان و با وجود همه تلخیهایی که کشیده و چشیده بود، حسین حتی یک واژه غیر مؤدبانه هم پشت سر خانوم سابقش نگفت و من در دلم او را تحسین کردم بدین خاطر، هرچند به رویش نیاوردم!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سالن تلویزیون خوابگاه!

تاریخ:شنبه 3 تیر 1396-08:50 ق.ظ


Image result for ‫خوابگاه دانشجویی دستغیب شیراز‬‎   Image result for ‫دمپایی خوابگاه دانشجویی‬‎

بعد از یک سال و اندی 
درست از پشت پنجره اتاق طبقه هشتم خوابگاه دستغیب داشتم بی واسطه به غروب خورشید شیراز در آن سوی کوه مادر مینگریستم!
دلم برای شیراز تنگ شده بود در این ایام فراق تقریبن طولانی! موقعی به زیارتش آمده بودم که نه از درختان ازگیل و توتش ثمری بود و نه از بوی بهار نارنج اردیبهشتش خبری! ولی به هر کیف شیراز همیشه دلنشین است! شاید درست به همان میزان که فیها خالدون دانشکده اش دلنشین نیست! بگذریم!
خورشید خانم که بساطش را جمع کرد، من و کیوان نشستیم پای بساط افطاری مان! در کنار خورشت بادمجان، هندونه و خرما و اینها هم بود! راستش دلم برای دستپخت سلف دانشگاه نیز تنگیده بود! از آنجا که قرار بود با اکبر و ایمان ساعت نه شب به سالن تلویزیون از برای تماشای دیدار ایران و ازبک بروم، لذا تقریبن بر خلاف همیشه کمی تند تند خوردم و نوشیدم اغذیه و اشربه را، ولی باز هم کمی دیر شد!
ساعت ده دقیقه از نه گذشته بود که به اتاق اکبر و ایمان رفتم ولی آنها طبق قرار همان ساعت نه به سالن تی وی رهسپار شده بودند! و من نیز با دمپایی آبی کمرنگم که به سفارش کیوان پوشیده بودمش دو طبقه پله را درنوردیدم و به سالن موعود رسیدم!
چراغها را خاموش کرده بودند و نور تی وی بر رخسار بچه ها میتابید! از دم درب سالن اکبر و ایمان نامعلوم بودند در آن حجم انبوه دوستان!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک دانشجو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

وقایع اتفاقیه!

تاریخ:دوشنبه 1 خرداد 1396-03:51 ب.ظ

Image result for ‫توله سگ پشمالو‬‎   Image result for ‫توله سگ سیاه پشمالو‬‎

وقتی صحبت از سیاست می شود حس پسر بچه شش ساله ای را دارم که بالاجبار دستانش در دستهای پدر قرار گرفته و در مغازه تعویض روغنی یا لوازم یدکی و مثل اینها در انتظار گذر هر چه زودتر زمان سماق میمکد! و الحمدا.. که بعد از یک ماه و اندی طنین انداز شدن فحش و تهمت و سخنان ناروا در تی وی و خانه مجردی ما و یحتمل در خیلی جاهای دیگر، که حال آدم را به هم میزدند از هرچه در اطرافش بود، بالاخره این قطار خالی نیز به مقصد ناکجاآباد خویش رسید و خلقی چون کاکا را از مکافات و رنجی طولانی نجات داد!

جمعه اخیر با احمد عهد بسته بودیم که فقط در صورتی که صفهای رای گیری شلوغ نباشد، ما نیز رای حقیرمان را در قوطی میریزیم در غیر این صورت عطایش را به لقائش خواهیم بخشید!
عصر جمعه به مکان مورد نظر رفتیم تا به فرد مورد نظر رای بدهیم! کاری هم به اینکه پدر فرد مورد نظر یا پدر زن فرد مورد نظر کیست نداشتیم، یعنی نداشتم! آخر عامو رضا نیز به همراه من و احمد آمده بود رای بدهد! عامو رضا همان استاد حاذقی است که مهارتش کم نظیر است در فحاشی نسبت به آنانکه مخالفش باشند حال این مخالفت چه در عرصه سیاست باشد و چه در عرصه فوتبال! کاکا بارها به عامو رضا توصیه کرده است که این فحشهای ناموسی از پشت تی وی به چه درد میخورد؟ جز اینکه اعصاب و روان هم خونه ایها را به اضمحلال میرساند! میدانم که این گفته ها هیچ گاه تأثیری نداشته و نخواهد داشت! اصلن به جز احمد، سایر همخونه ایها نیز از برای خود دکانی باز کرده بودند و بازارشان نیز همچین کساد نبود، بگذریم!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جیغ آسمان!

تاریخ:سه شنبه 19 اردیبهشت 1396-10:05 ق.ظ

Image result for ‫باران و رعد و برق‬‎    Image result for ‫باران و رعد و برق‬‎

بعد از ظهر قشنگی است!
باران میبارد و بهار آستینش را بالا زده از برای خوشحالی ما!
صورت شهر زیباست و نیازی به آرایش و پیرایش ندارد امروز! واقعن زیباست!
صدای بوق ماشینها، آواز گنجشکها، نفیر باد، سمفونی پنجره های باز، پرنده های بی پرواز، همه و همه هستند و این نقاشی زیبا فقط یک چیز کم دارد امروز: جیغ آسمان!
احمد نشسته است پشت میز کارش، و هوس خریدن ماشین را همچنان در سر میپروراند، چنانکه سالیانی است چنین است! و من ساز مخالف میزنم در این امر!
اتاق دو تا از همکاران رفته بودم همین چند دقیقه پیش! اتاق بچه های آی تی! شخصیت آرامی دارند! یکی از دیگری خونسردتر و آرامتر! سن و سالشان از من کمتر است! ولی متولد دهه بی بدیل شصت هستند ایضن! یکی شان در حالی که داشت کار مربوطه را انجام میداد گفت: «من وقتی آرامش تو رو میبینم، استرس میگیرتم!!» 
از این و آن شنیده بودم در مورد آرامش کاکا ولی این یکی باز غافلگیرم کرد! آخر او خود کلی آرام بود! به او گفتم که «خب آدمها ممکن است ظاهر آرامی داشته باشند ولی باطنشان را خدا میداند! تازه خود شما دو نفر هم که خیلی آرومید!» ولی او زیر بار نمیرفت و بر گفتار و پندار خویش مُصر بود مبنی بر اینکه یک آرامش عجیبی در طبع من مؤکد شده است!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حسب الحال!

تاریخ:شنبه 16 اردیبهشت 1396-03:49 ب.ظ


هوا خوب است این روزها، به واقع که هوای این روزهای پایتخت بهاری است با ابرهایی که گاه به گاه سر میگذارند روی دوش این شهر و زار زار میگریند از روی شوق! از روی عشق!
درختهای توت ثمر داده اند! 
باغچه خاطره ها را بیل میزنم به امید استمرار این باران بهاری!
آن خاطره خوابگاهی که از برای جشنواره ترنج فرستاده بودم، برگزیده شده است!
اوضاع کاری هم بد نیست با وجود اینکه مستمری را فعلن کاهش داده اند!
دوستان هم همچنان همان دوستان سابقند! گاهی خوب گاهی بد! 
و من همیشه بد بوده ام!
باد روح و جان آدمی را نوازش میدهد مانند وقتی که زلفان یک دختر پنج ساله را با سرانگشت دستهای مهربانش!
گلدانهای حسن یوسف لبخند آرامی بر غنچه ی لبهای صورتی شان نقش بسته است و آغوش پنجره باز است به روی زیبای نسیم دلنشین نیمه های اردیبهشت!
ولی امروز از دو کاکایوسفی که چند وقتی است می آیند کنار پنجره ی این اتاق خبری نیست!
فکر میکنی کجای شهر غریبانه های من آشیانه ساخته اند؟!
فهمیدی نه؟!
آری قلمم داد میزند که دلم گرفته است و پنهان کردنش کار بیهوده ای است میدانم!
برای دلتنگ شدنم شنیدن یکی دو موسیقی غمگین کافی است! باور کن!
گاهی خیس شدن چشمهای آدمی از نشانه های امید است! و امید خطرناک نیست هنوز! باور کن!

پی نوشت: ترجیحن این حسب الحال را همزمان با نیوشیدن ترانه «کویر» از آلبوم محمد معتمدی بخوانید! لطفن!


نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جشن بهاری!

تاریخ:چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396-02:48 ب.ظ

آن روز حقوق کارکنان تمام وقت اداره درست در ماه اولی که کاکا تمام وقت شده بود به میزان تقریبن نیم میلیون تومان کسر گردیده بود! ولی همه چیز داشت خوب پیش میرفت! میزها و صندلیها در محوطه تقریبن باصفای اداره چیده شده بود! گلهای باغچه نیز خوشحال به نظر میرسیدند و درختان توت مسرور بودند از اینکه قرار بود یکی دو ساعتی را در کنار هم بگذرانیم!
آری همه چیز مهیای برگزاری جشن ساده ی اداره به مناسبت شب مبعث بود که ناگهان احمد در حالی که سر اندر گریبان تلگرام داشت گفت: "طوفانی نزدیک تهران گزارش شده و یحتمل تا نیم ساعت دیگر به اینجا خواهد رسید! انگار این جشن نمیتواند در محوطه اداره برگزار شود!"
اصل و اساس قضیه این بود که اداره ما هر ساله به مناسبت روز مادر جشنی برپا میکند و همکاران را همراه خانواده شان بدین مراسم دعوت، ولی امسال به دلیل همزمان شدن روز مادر با تعطیلیهای نوروز قرار شده بود مثل سال قبل جشن مذکور در روز پدر برگزار گردد که البته آن نیز به دلایلی لغو و به شب مبعث منتقل شد! حالا هم که انگار طوفان و باد سر ناسازگاری داشتند با برگزاری او، شاید! بهرحال هوای بهار را نمیتوان خیلی خوب پیشبینی کرد! شاید یکی از وجه شبه های بهار و نسوان نیز همین باشد! غیر قابل پیشبینی بودن!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوروز و کیچیکه ها!

تاریخ:دوشنبه 21 فروردین 1396-03:59 ب.ظ

بعضی زخمها هستند که شیرینند! هرچند اندکی درد هم به همراه داشته باشند ولی باز شیرینند!
به دستم خیره شده ام و لبخند آرامی بر لبهایم نقش بسته! جای زخمهای کوچکی روی ساعد دستم پیداست! اینها یادگار ایام العید است که در آن روزهای نه چندان شاد، اندک شادیمان را مدیون کوچولوها یا بقول خودم کیچیکه ها بودیم!
محیا کیچیکه، چنان با من رفیق و شفیق شده بود که انگار کل سه سال حیاتش را در آغوش کاکا بزرگ شده! این اواخر با ریشهای کاکا نیز بازی میکرد گاهی و شاهکارش فشردن ساعد دست دایی جانش بود با آن انگشتهای ظریف و ناخنهای کوچکش! به جای آنکه من او را بگیرم و بچلونم، او این کار را با دستهای من انجام میداد! کلی هم آثار و نشانه های شیطنت در چشمهای سیاه کوچکش هویدا بود وقتی که با تمام وجود دستم را بهر اذیت کردن میفشرد! یا آن هنگام که دکتر بازی میکردیم و او خلال دندون را با تمام قدرتش در دست و بازوی من فرو میکرد!


ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :7
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7