بهانه ای برای بودن

هفده به یک!

تاریخ:چهارشنبه 10 شهریور 1395-03:11 ب.ظ


Image result for ‫توپ پلاستیکی‬‎  Image result for ‫توپ پلاستیکی‬‎
فوتبال خوب یا بد باشد، به درد ما بخورد یا نخورد، به هر حال با حیات اهالی خوزستان عجین شده است! هنوز هم با وجود هجوم ارابه ی سهمگین دنیای مجازی، باز هم در خانه های این دیار توپ فوتبال پیدا میشود! ولی شاید نه آن توپهای معروف پلاستیکی بیست و خورده ای سال پیش، که همدم روزها و شبهای ما بودند!
بچه که بودیم یکی از محدود دلخوشیهایمان همین توپ فوتبال بود! توپ فوتبال با وجود رنگ در رنگ بودندش رفتاری خالصانه داشت و همیشه با ما یار بود! رفتار دمپاییها اما با ما دوگانه بود! گاهی وسیله ی تنبیهمان میشدند و گاهی هم در نقش تیرهای دروازه یارمان میدادند!
آن زمان مث الان نبود که خانواده ها یا بچه ای ندارند و یا یکی دارند که تا ابد در حسرت داشتن خواهر و برادر خواهد ماند و بچه هایش هم یحتمل نه خاله ای خواهند داشت و نه عمو و نه دایی و نه به ویژه عمه ای! آن زمان با پسرهای هم سن و سال فامیل کلی فوتبال بازی میکردیم.

به هر حال آن دوره آن هم در دهاتهای دوردست نه کسی از روشهای جلوگیری با خبر بود خیلی و نه والدین از زیر سختیهای بزرگ کردن بچه ها شانه خالی میکردند! تازه آن ازمنه شاید چشم و هم چشمی نیز پررنگ بود میان مادرها که در اجتماع با شکوهشان به همراه  اختر خانم و ناهید جان و ... کم جمعیت بودن خانواده ی اقدس اینها را اسباب خنده های محفلشان نمایند! بگذریم!
خلاصه اینکه ما از همان بچگی با فوتبال آشنا بودیم! توپ را دوست میداشتیم و کارتن فوتبالیستها را ده بار میدیدیم! و در بازیهای محله نیز شرکت جسته و جز بازیکنان متوسط به بالا به شمار می آمدیم از دید رقبا... اما...

ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ترش و شیرین!

تاریخ:یکشنبه 7 شهریور 1395-10:14 ق.ظ


Image result for ‫بازار وکیل شیراز‬‎   Image result for ‫عرقیجات و ترشیجات شیراز‬‎

سه شنبه 4 اردیبهشت 1386! چهارمین روز از اردوی شیراز گردی کلاس ما بود و قرار بر این بود که از برای خرید به بازار وکیل و دور و ور آن برویم!
هوای اردیبهشت ماه شیراز معروف و مشهور است به بوی بهار نارنج و دمای ملایم و معتدل و مطبوع بودن و از این جور چیزهای خوب! که گمانم همگان میدانند و نیازی به توصیف آب و هوای آن روزها نیست!
پس از صرف صبحانه که بنا به عادت و شبیه چند روز قبل در کنار دروازه قرآن صرف میشد و شامل کیک و شیر یا آب میوه و کیکی بود، به سمت بازار وکیل روانه شدیم. با همان اتوبوس سفید رنگی که در جلوی آن دو استاد پیر و میانسالمان نشسته بودند و پشت سر آنان پسرهای کلاس (دوازده نفر، که من هم قاعدتن در بینشان بودم) و پشت ما نیز انبوهی از جماعت نسوان کلاس محفل آراسته بودند و جمعشان بیش از دو برابر ما میشد.
قرار بر این بود که آن روز از دیار شهر راز از برای خانواده هایمان سوغاتی ای بخریم!


ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک دانشجو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

روسری جادویی!

تاریخ:شنبه 26 تیر 1395-06:16 ب.ظ


Image result for ‫جاده هندیجان‬‎  Image result for ‫روسری آبی‬‎

سال سوم دبیرستان که تمام شد و نتایج آزمون نهایی که آمد متوجه شدیم از کلاس بیش از سی نفریمان فقط من و چهار نفر دیگر معدل کتبی مان بالای ده و بیست و پنج صدم شده است! شاید هم بالای ده! دقیق یادم نیست! چند نفر دیگر از بچه های کلاس نیز که تعدادشان زیاد نبود به برکت معدل کل سالشان قبول شدند ولی چون معدلشان کمتر از ده یا ده و بیست و پنج صدم بود میبایست از برای دوره پیش دانشگاهی شهریه ای هرچند اندکی میپرداختند!
الغرض از آنجا که تعداد قبولی بچه های کلاسمان به حد نصاب تشکیل یک کلاس نمیرسید و صحابی هم نداشت دهات ما، مدیران شهرستان تصمیم گرفتند که این تعداد بچه های ما میبایست جهت ادامه تحصیل در دبیرستان هندیجان ثبت نام بنماید! و هندیجان بیست و پنج کیلومتر با دهات ما فاصله داشت!
ما هم که دستمان از همه ی دنیا کوتاه بود چاره ای جز تبعیت از تصمیم گرفته شده نداشتیم.
اولین مشکل ما پس از ثبت نام در دبیرستان مورد نظر مسئله ایاب و ذهاب بود!


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آش نذری!

تاریخ:سه شنبه 8 تیر 1395-02:17 ب.ظ


Image result for ‫آش نذری گرفتن زیاد‬‎   Image result for ‫آش نذری‬‎

ساعت ده دقیقه به هفت بعد از ظهر بیست و یکمین روز ماه مبارک بود و حدود یک ساعت و پنجاه و پنج دقیقه مانده به اذان مغرب به افق پایتخت، که احمد گفت: بپوش برویم بیرون قدمی بزنیم و چیزی بخریم!
مرغها را در آب ریختیم و روی گاز گذاشتیم و پیراهن مشکی آستین کوتاه تقریبن قدیمی خود را پوشیده و احمد نیز با تی شرتی مشکی بر تن روانه ی خیابانها شدیم!
این پیراهن مشکی آستین کوتاه را خیلی دوست داشتم که از برای اداره نیز بپوشم در این ایام که گویا پیراهن آستین کوتاه پوشیدن چندان خوشایند نیست از برای آنجا!
الغرض از خانه بیرون زدیم و هنوز خیلی از خانه دور نشده بودیم که دیدیم ملت با ظروف پر از آش شله قلم کار از کوچه ای آنسوتر مثل مور و ملخ میزنند بیرون!
دو دختر نوجوان نیز دارند دو دیگ آش را درون ماشین جاسازی میکنند و انکه کمی کوتاه قامت تر است میگوید: «من جلو میشینم تا یکی از دیگها را نگه دارم و سر ریز نشود!»
و من و احمد نفرین میکردیم بخت بد خویش را که چرا الان در مسیر برگشت به خانه نیستیم تا بتوانیم آشی به تور بزنیم! آن یکی رفیقمان نیز خواب بود در خانه، گرنه زنگی به او میزدیم که با ظرفی بیاید و آشی به خانه ببرد!
مردی که دو قابلمه ی بزرگ پر از آش را روی هم گذاشته بود(قابلمه ی بالایی کمی بزرگتر از قابلمه پایینی بود) و آنها را به سمت ماشین پارک شده اش حمل میکرد، در بین راهی که تا ماشینش بود به گونه ای ماهرانه و هنرمندانه قابلمه ی بالایی را کمی کج کرد(خب معلوم است که قاعدتن در این هنگام قابلمه ی پایینی نیز کمی کج میشد ناخواسته) و دهان مبارک را به قابلمه نزدیک و اندکی از آن آش چرب و چیلی تناول فرمود که هیچ آشی هم از آن قابلمه پایینی بر تی شرت قرمز رنگش نریخت! و من و احمد را با این کار هنری خویش هم خنداند و هم حرص داد کمی!


ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

برای امیر!

تاریخ:دوشنبه 31 خرداد 1395-02:54 ب.ظ


Image result for ‫آدامس بادکنکی‬‎  Image result for ‫کیک تولد امیررضا‬‎
یازده سال پیش در چنین روزی چشم به جهان گشودی!
آن زمان به سبب اینکه مادر جانت مجبور بود در شهرستان دیگری از استانمان معلم باشد، دور از ما بودید! یادم می آید تقریبن یک ماهه بودی که دایی علی از برای مشاوره در باب انتخاب رشته ی دانشگاهی اش نزد مامان جانت آمد و مامانت هم که آن زمان تحصیل کرده ترین عضو خانه ی ما بود با آن مشاوره ی تاریخی اش باعث شد که همچنان آسوده درین گرداب تاریخ گرفتار باشم و حیران!
خب آن موقع تو خیلی کوچولو بودی و با آن لُپ های خوشکلت کلی دل میبردی از این و آن! بهرحال اولین نوه ی یک خانواده بودن هم از برای خودش کلی ارج و قرب دارد و مزایا! و تو از تمام این ارج و قربها برخوردار بودی از همان اوان.
راستش را بخواهی حس دایی شدن از برای من هم خیلی خوب بود و تو باعثش شده بودی!
تازه سه ماهه شده بودی که من راهی دانشگاه شدم! و این چندان جالب نبود از برای من چرا که معمولن خیلی دیر به دیر همدیگر را میدیدیم! درست مثل هشت سال بعد که خواهر کوچولویت محیا جان به دنیا آمد و باز من دور از خانه و خانواده بودم و شما هم نامردی نمیکردید و نمیکنید و یک هفته در میان به خانه روستایی مان میرفتید و میروید و از همانجا تلفنی هم به من غریب میزدید و میزنید و از پشت تلفن با صداهای دلنشینتان دل آدم را میبردید و میبرید و این عین نامردی بود و است!


ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ماجراهای من و زهرا.2

تاریخ:سه شنبه 18 خرداد 1395-03:59 ب.ظ

Image result for ‫خانم چادری از نمای پشت سر‬‎  Image result for ‫اتوبوسهای قدیمی‬‎

ماه مبارک رمضان را در خوابگاه های دانشجویی سر کردن عالم عجیب و غریب و جالبی دارد!

اوایل و اواسط پاییز 84 اولین رمضان دوران دانشجویی کاکایوسف رو به اتمام بود!
هوای اهواز همچنان تا حدودی گرم بود و باران هم نباریده بود چندان!
چند روز قبل از عید فطر، زهرا همکلاسی و هم روستایی من در حالی که مثل همیشه تیپ ساده اما شیکی داشت بعد از کلاس درس آمد و گفت: برای عید فطر آیا قصد رفتن به خانه را داری؟
من قبلن و از طریق باجه های تلفن همگانی و به مدد کارت تلفن هزاروهشتصد تومانی به خانه مخابره نموده بودم که از برای عید فطر در آغوش خانواده خواهم بود. لذا در پاسخ به زهرا گفتم که بله اگر خدا بخواهد به ولایت خواهم رفت!
چادرش را کمی جمع و جورتر کرد و تبسمی زد و گفت: "میشود با همدیگر برویم؟ تنهایی برایم سخت است و این اولین باری است که بدون پدر و برادر میخواهم مسافرت کنم!" (و من در آن لحظه به یاد لبخندهای پدرش در روز ثبت نام افتادم که به همراه زهرا آمده بود اهواز).
گفتم: بله مشکلی وجود ندارد و انشاالله باهم خواهیم رفت و نگرانی خاصی هم وجود ندارد.

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک دانشجو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

از شیراز گردی تا سمبوسه خوری!

تاریخ:دوشنبه 10 خرداد 1395-01:14 ب.ظ


Image result for ‫سمبوسه‬‎  Image result for ‫بستنی سنتی‬‎

با چهره ای نه چندان مطمعن و با انبوهی از تردید از سر جلسه آزمون زبان بلند شدم و علی که کمی زودتر از من تمام کرده بود آزمونش را اندکی آنطرفتر ایستاده منتظرم بود! هر دو متفق القول گفتیم که تقریبن سخت بود آزمون نالوتی!
پنجشنبه، 23 اردیبهشت، ساعت حول و حوش ده و ده دقیقه صبح بود و من و علی بدون توجه به رفقایمان یا همان درختهای توتی که آن حوالی بودند به سمت خوابگاه و اتاق روانه شدیم!
کیوان که تازه دیشب از سفر یزد بازگشته بود هنوز خواب هفت پادشاه را میدید!
نبود کیوان در این پنج شش روزی که شیراز بودم هم خوب بود و هم بد! خوب از آن جهت که اگر میبود میبایست بعد از آن همه پلی استیشن بازی با اکبر و ایمان، می آمدم و با کیوان مینشستیم و تا دم دم های صبح فیلم و کلیپ و اینها میدیدیم و آن وقت وقتی نمیماند که چند لحظه ای نیز تورقی کنیم کتاب 504 را!
اما بدی اش که اظهر من الشمس است چرا که شیراز بدون کیوان مثل قندان بدون قند میماند و شاید شبیه بستانی است بدون درخت! فارغ از این مثالها و اینکه چقدر با ربط و بی ربطند
خلاصه اش این است که بایست گفت: شیراز بدون کیوان یک چیزی کم دارد!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک دانشجو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بنفشه!

تاریخ:دوشنبه 3 خرداد 1395-04:34 ب.ظ


Image result for ‫قطار ماشین دودی‬‎  Image result for ‫باباپنجعلی زنته‬‎

سالن انتظار ایستگاه قطار شیراز نشسته بودم کنار تنهایی خودم، درست یک ردیف مانده به آخر! که یکهو مردی میانسال
و عینکی با موهایی جوگندمی و تقریبن خوشتیپ با لباسی روشن و شلواری تیره آمد و گفت: این خرت و پرتها را نگه میداری تا بروم دستشویی و برگردم!؟
خب نگاهی به ساعت انداختم و دیدم یک ربع تا بیست دقیقه وقت دارم هنوز! با تردید به تبسم توامان با انتظارش پاسخ مثبت دادم. کلی پفک و اینجور چیزها خریده بود!

ساعت به پنج و نیم بعداز ظهر نزدیک میشد و صاحب خرت و پرتها آمد و در حالی که من ایستاده بودم کنار صندلیها و در آستانه رفتن به سمت صف شناسایی بلیط بودم، تشکری کرد و باهم به صف رفتیم!
کارت دانشجویی همراهم نبود چرا که گذاشته بودمش اتاق تا بلکه به کار داش کیوان بیاید! با کارت ملی از درب مربوطه گذشتم و با کوله ای بر پشت به سمت قطار روانه! میبایست به واگن شش میرفتم! قطار را از هر طرف که شروع کنی واگن شش جوری است که در وسط او تعبیه شده و به هر شکل میبایست نیمی از طول قطار را پیاده روی کرد! و من پیاده روی را این روزها بیشتر از گذشته دوست دارم چرا که شنیده ام قند خون بالا را میتواند اندکی پایین بیاورد!
همان لحظه که از آخرین پله های ایستگاه قطار پایین می آمدم و به سمت واگن شش میرفتم به ناگاه چشمهایم به ساکی سورمه ای رنگ افتاد که توسط پیرزنی روی زمین کشیده میشد! از آن ساکهای قدیمی و بدون چرخ و اینها بود!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آزمون زبان!

تاریخ:شنبه 25 اردیبهشت 1395-04:55 ب.ظ


Image result for ‫تقلب آزمون زبان‬‎  Image result for ‫تقلب آزمون زبان‬‎

امروز جمعه است درست بیست و چهار روز از اردیبهشت نود و پنج گذشته و من روی صندلی سالن انتظار ایستگاه راه آهن شیراز نشسته ام! و قطار شیراز به تهران دقیقن نیم ساعت دیگر یعنی یک ربع مانده به هفده سوتش را به صدا در خواهد آورد!
همین چند دقیقه پیش ایمان عزیز زحمت کشیده و پس از کلی پلی استیشن(معادل پارسی اش را نیافتیم) بازی مرا با پژو پارس تازه خریدش از خوابگاه مفتح دانشگاه شیراز تا همین ایستگاه راه آهن آورد و خود رهسپار خانه ی خواهر محترمه اش شد...
این یک هفته ای که شیراز بودم خیلی خوش گذشت! آخر مگر میشود اردیبهشت ماه شیراز باشی و در کنار دوستان و به آدمی خوش نگذرد؟!
در این فرصت کوتاه فقط خاطره آزمون زبان دیروز را مینویسم! ما بقی اش بماند از برای بعد! شاید وقتی دیگر! چرا که طول و تفصیل سخن خواننده را بیازارد و آزردن اساساً کار کاکایوسف نیست! باور کن!
دیروز صبحِ تقریبن زود یعنی حول و حوش هفت صبح از خواب بیدار شدم و چای سریع السیری دم کردم و تخم مرغی فوری طبخ نمودم و بعد به همراه علی آقا و تنها آدامسی که در کیف او باقی مانده بود و نصفش نمودیم از برای هم و جویدیم، به سمت سالن امتحانات روانه شدیم!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک دانشجو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

روز مرد!

تاریخ:شنبه 4 اردیبهشت 1395-04:02 ب.ظ


Image result for ‫رز قرمز‬‎  Image result for ‫زن ذلیل‬‎

جماعت نسوان بر این عقیده اند که در طول تاریخ مورد ظلم رجالِ عصر قرار گرفته و حقشان پایمال لگدهای مردانه شده و قلب لطیفشان به تاراج شمشیر و بازوان جنس مخالف درآمده است! و قص علی هذا!
ما تاریخ خوانها (نه تاریخ دانها) بهتر از هر کس دیگر میدانیم که در گذر این ارابه ی بزرگ چه بر سر این جماعت لطیف آمده است و این جماعت نیز چه بر سر روزگار آورده اند! که اینها همه بماند!
اما آنچه واضح و بدیهی و مبرهن است این است که تا همین سه چهار دهه قبلتر از این، وضعیت نسوان لااقل در جامعه ما جوری بوده که قلم نمیتواند حتی به زورِ تحریف هم از بیان مصائب و سختیها و رنجها و زجرهای این قشر ضعیف بپرهیزد!
اما دو سه دهه ای است که این جماعت به ظاهر ضعیف که در گذشته آنان را به اشتباه "ضعیفه" هم نام مینهادند چنان قوی پنجه گردیده اند که مردها اکثرهم زن ذلیل گشته اند و دربست تسلیم ایشان!
برای اثبات این داستان جای دوری نمیرویم و کار شاقی هم نمیکنیم، کافی است وضعیت مادربزرگها و حتی مادرهایمان را با وضعیت خواهرها و عروسها و زن داداشهایمان مقایسه کنیم! به راحتی پی میبریم که تفاوت اوضاع و احوال از زمین تا آسمان است!


ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اعتماد به نفس!

تاریخ:یکشنبه 29 فروردین 1395-01:27 ب.ظ


Image result for ‫رقص تانگو‬‎  Image result for ‫اعتماد به نفس‬‎

عصر آخرین جمعه ی فروردین ماهِ تهران زمین علی القاعده میبایست هوا خوب باشد! هوا هم انصافن تا پیش از آشفته شدنش چنگی از آرامش به دلها میزد و من هندسفری در گوش آرام وار قدم میزدم در خیابانهای خنک و خلوتِ همین حوالی!
چنان در هوای موسیقی سنتی اش غرق بودم که تازه بعد از چندین بار بوق زدن ماشین پراید نوک مدادی ای که در کنار خیابان خلوت عصر جمعه شیشه ی دربِ سمتِ راستِ جلویش را پایین کشیده بود، متوجه شدم که دارد با زبان بی زبانی مرا صدا میزند!
آرام نگاهی به راننده اش کردم و دیدم که تقاضایی دارد با ایما و اشاره!
به سمت پراید رفتم! تک سرنشینش خانمی بود تقریبن چهل ساله(شاید هم کمتر) با ظاهری تقریبن آراسته و شالی قهوه ای رنگ به سر که به درستی نتوانسته بود رنگ قرمز شده ی موهایش را بپوشاند!


ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ماجراهای من و زهرا.1

تاریخ:یکشنبه 22 فروردین 1395-02:57 ب.ظ


Image result for ‫خانم چادری از نمای پشت سر‬‎  Image result for ‫یک کلاس درس دانشگاه‬‎

تازه دو سه هفته از آغاز ماراتن تحصیلات عالیه کاکایوسف میگذشت و من اصلن به مخیله ام خطور نمیکرد که این ماراتن تا یک دهه بعد از این نیز و بلکه بیشتر ادامه داشته باشد! که هنوز هم ادامه دارد!
قبل از ظهر مهرماه 84 بود و هوا هنوز گرمای خود را به دست پاییز نسپرده بود و آن طبیعی هم بود برای منطقه ما!
مادرم آمد و گفت که بیا مادر زهرا با تو کار دارد!
زهرا هم کلاسی من بود در دوره کارشناسی! یک سال از من بزرگتر! و یک سال نیز از برادرش بزرگتر! برادرش همکلاسی دوران دبیرستان من بود!
در حیاط بزرگ خانه مادر زهرا با مهربانی خاصی به من گفت: "علی! زهرا از وقتی که رفته اهواز هنوز تلفنی به ما نزده ... !"
گویا تلفن خوابگاهشان نیز نتوانسته بود عاملی برای برقراری ارتباط این مادر و دختر شود!
الغرض از من خواست که فردا که راهی اهواز میشوم به زهرا بگویم که تلفنی به خانه بزند و خانواده را از نگرانی دربیاورد!
خب آن موقع که مثل الان تلگرام و این جور چیزها نبود! و خیلی کم بودند افرادی که تلفن همراه داشتند! شاید به تعداد تخمه های تلخ در یک بسته ی تخمه ی سیاه آفتاب گردان! شاید هم کمتر! ولی اگر بود زیاد به چشم می آمد!


ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک دانشجو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ماجرای گردو!

تاریخ:سه شنبه 17 فروردین 1395-03:42 ب.ظ


Image result for ‫گردو‬‎  Image result for ‫گردو‬‎

این عبارتها چقدر آشنایند: سوهان قم! گز اصفهان! زیره کرمان! انار ساوه! پسته رفسنجان! نون برنجی کرمانشاه! قطاب یزد! و ... و ... و ...

بله هر شهر و دیاری که نه ولی اکثر مناطق از برای خودشان سوغاتی منحصر به فرد دارند! یا اگر خیلی هم منحصر به فرد نباشد به هر حال در آن ناحیه فراوان موجود است!
مثلن در نواحی جنوبی خرما فراوان یافت میشود و ماهی و میگو و از این قبیل اقلام خوراکی!
و من نیز در ایام تحصیل گاه و بی گاه از برای هم اتاقیها خرما می آوردم و البته ماهی را نه! چرا که حمل و نقلش کلی دنگ و فنگ داشت و دارد!

همه میدانیم که مزه خوراکیها و البسه و کلن هر نوع سوغاتی ای که فکرش را میکنید، بهتر و برتر از همان نوع خوراکیها و البسه و اقلامی است که خودمان برویم و از بازار تهیه کنیم! حال علت این بهتری و برتری هرچه میخواهد باشد، باشد!
از قضا شهر ایذه نیز بنا به جغرافیای خاصی که دارد، شرایط خوبی را از برای زندگی درختان گردو فراهم میکند!
و جلیل لامصب که پیش از این بارها ذکر خیرش بوده دراین مجالِ اندک، اهل شهر زیبای ایذه بود!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک دانشجو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شیرینی مخصوص!!

تاریخ:سه شنبه 25 اسفند 1394-10:54 ق.ظ

Image result for ‫شیرینی فروشی‬‎  Image result for ‫عکس جعبه یک کیلویی شیرینی خامه ای‬‎

دوران لیسانس یا همان کارشناسی یا به عبارتی ایامی که در کلبه ی سه گوش جا خوش کرده بودیم، ترم هفتمان را جوری انتخاب واحد نمودیم(نمودم) که شش واحد کاملن مهم و حیاتی و ضروری دروس عمومی بیفتد از برای ترم هشت و فرصتی اینچنین از برای مطالعه بیشتر جهت کنکور ارشد فراهم آید!
البته برخی دیگر از دوستان نیز همین روال را پیش گرفتند و برخی نیز (یعنی حدود ده دوازده نفر از نسوان و دو تن از همجنسان خودمان) یکی از دروس چهار واحدی تخصصی را نیز پس از کلی تلاش به ترم هشت موکول کردند تا از برای ارشد ایام الفراغ بیشتری داشته باشند!
در این میان همکلاسیهای شبانه اما تمام واحدهایشان را اغلب در همان ترم هفتم فشرده کرده و کار را یکسره نمودند، جلیل نیز از جمله این گروه اخیر بود! البته برخی دانشجویان شبانه نیز بودند که باز به عللی دیگر خود را هشت ترمه مینمودند!
از قضا بهار 88 از نیمه هم گذشته بود و هوای آن فصل از سالِ اهواز قطعن گرم!
نتایج کنکور ارشد در همان ایام آشکار شد و از سر اتفاق، من و جلیل رتبه هایمان جوری خوب شده بود که میبایست شیرینی میخریدیم از برای دوستان!
خب من و جلیل که دیگر در سه گوش کلاسی نداشتیم و کلی دیگر از همکلاسیها نیز مثل ما! که کلاسهای عمومی در پردیس دانشگاه برگزار و تشکیل میشد و کلی فیض میبردیم از آنها!
بنابراین به جلیل پیشنهاد دادم که بگذار همان روزی که این ده پانزده نفر همکلاسی بر سر کلاس همان درس چهار واحدی سابق الذکر جمع میشوند، شیرینی بخریم! اینگونه هم میتوانیم کام تعدادی از همکلاسیها را شیرین کنیم و هم به اساتید و دیگر هم دانشکده ای های آشنا و کارمندانش نیز شیرینی ای بدهیم!
جلیل ابتدا قبول کرد این پیشنهاد را ولی لامصب نمیدانم چطور با آن زبان نرم و البته برنده اش جمله ای با این مضمون بر زبان راند که فلان روز ممکن است اهواز نباشم و همین فردا شیرینی میخریم و میبریم! و من مجبور به همراهی شدم!
به هر حال به یک دوست بامرام و مشتی که نمیشود نه گفت! میشود؟

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک دانشجو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مرضِ تخفیف خوردگی!

تاریخ:شنبه 22 اسفند 1394-12:15 ب.ظ


  Image result for ‫بوتیک شال و روسری زنانه‬‎

آدمها در مسیر زندگانی تا مرگ به مرضهای گوناگونی دچار میشوند!
یکی به سنگ کلیه مبتلا میشود، یکی بارها و بارها سرما میخورد، دیگری سرطان میگیرد، یکی به نقرس مبتلا می شود، دیگری گرفتار درد معده می گردد، یکی هم مرض سل میگیرد و فردی هم به درد قلب گرفتار و مبتلا و ...
الغرض یکی از انواع امراض نیز "خرید اجناس تخفیف خورده" است!
مخصوصن در ایام نزدیک به بهار که بازار خرید و فروش نمایشگاه های بهاره داغ داغ است!
قبلترها که جوانتر بودیم، معمولن پولهای خود را جمع میکردیم و هر جا که نمایشگاه کتابی میدیدیم با پنجاه شصت درصد تخفیف، کلی کتاب میخریدیم بی توجه به اینکه آن کتب چقدر با رشته تحصیلی ما مرتبط است!
مثلن یادم می آید که از یکی از نمایشگاه های دانشگاه تهران چند شاهنامه و مثنوی و عطار و ... خریدم! صرفن به خاطر تخفیفی که خورده بودند!

ادامه مطلب

نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :6
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6