تبلیغات
خاطرات کاکایوسف - مردی در همین حوالی!
بهانه ای برای بودن

مردی در همین حوالی!

تاریخ:شنبه 20 اردیبهشت 1393-10:48 ب.ظ

معلم بود! ابجدخوان نبود! حرفهای عجیبی میزد! و فراوان غریب! طنز ملسی را هم از بر بود!
میگفت بچه که بودیم بنا بر الطاف الهی اندک استعدادی داشتیم و نمرات دبستانمان اغلب حول و حوش نوزده تا بلکه بیست نوسان داشت! و این از برای یک خانواده ی رعیت روستایی مایه ی بسی شادمانی بود!
میگفت همکلاسی اش اما شاگرد اول کلاس بود و نمراتش اغلب بیست! همین همکلاسی رفیق و رقیب، بعدها اعتراف شیرینی کرده بود اما:
"یادت هست نمراتم علی الاغلب میشد بیست؟ آنها نه نمره ی استعداد و تلاشم بود! از محبت و برکت غازهایی بود که پدرم به معلم میداد، رایگان!"
بعد گفت که آن دوست غاز به دست را بیخیال و قهقهه ای زد که درختان چنار همه ایستاده از برایش کف زدند و من، تبسمی آرام!
بعد حرف جالبی زد، گفت:
دیروز شاگردی کنجکاوانه پرسید که استاد چه قدر میگیری؟ مستمری، ماهیانه، مواجبت چند است؟
فی الفور گفته بودتش:
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو/ پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
آری حرفهای عجیبی میزد! ولی معلوم بود معلم راستگویی است!
خود به امداد همین دیدگان کم سویم دیدم پاکیزگی قلب و نگاهش را از ورای آن شیشه های پر غبار عینکش!
به جان خودم!


نوع مطلب : خاطرات یک دانشجو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
آشنا
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1393 05:07 ب.ظ
حواسم یه خورده پرت بود.الان با دقت خوندم. فهمیدم چرا اشتباه کردم. کامنت مردی در همین حوالی رو آخرش گفتند من یک معلمم فکر کردم خودتون در جواب گفتید آلان معلمید. از حواس پرتی رنگ متمایز کامنت و جوابش رو متوجه نبودم حالا مشکلی نیست به قول استاد بالقوه که معلم هستید.
پاسخ خاطرات کاکایوسف : بی دقتی هم پیش میاد دیگه..
نه خوب مشکلی نبوده و نیست..
بله به قول استاد بالقوه شاید بتوان گفت، البته ایضا در مورد شما.
lind
سه شنبه 23 اردیبهشت 1393 01:53 ب.ظ
بعد گفت که آن دوست غاز به دست را بیخیال و قهقهه ای زد که درختان چنار همه ایستاده از برایش کف زدند و من، تبسمی آرام!
کیگفت ان دوست غاز به دست را بیخیال؟
پاسخ خاطرات کاکایوسف : خود مردی در همین حوالی گفت که : "آن دوست غاز به دست را بیخیال..".
آشنا
دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 09:12 ب.ظ
من نمیدونستم شما معلمید
ــــــــــــــــــــــــــــــ
خشکسالی بوده
معلمه به شاگرداش میگه بچه ها بیاین امروز بریم بیرون
شما برای اومدن بارون دعا کنین دعاتون مستجابه
بچه ها میگن آقا اجازه اشتباه می کنین دعای ما مستجاب نیست
میگه چطور؟ از کجا میدونین؟
بچه ها میگن آقا اجازه واضحه،
اگر دعای ما مستجاب بود شما باید تا حالا صد بار مرده بودین!
معلم عزیز روزت مبارک
پاسخ خاطرات کاکایوسف : من هم نمیدونم شما چه جوری برداشت کردید که من معلمم!!
گمونم متن رو با دقت کمی خوندید بلکه هم کلن بی دقت خوندید!
تو خود نظرات هم دقت کنید، خود مرد همین حوالی هم نظر گذاشته!
به جان خودم
ولی من اگه معلم میبودم به قول "مرد همین حوالی" قول میدادم غاز نگیرم!
مـــعـــصومهـ
دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 02:46 ب.ظ
دلم کمی ” خدا ” میخواد …
کمی سکوت …
کمی دل بریدن میخواد …
کمی اشک …
کمی بهت …
کمی آغوش آسمانی …
کمی دور شدن از این آدمها …
کمی رسیدن ب خدا …!
پاسخ خاطرات کاکایوسف : قشنگ بود.
حسام خان
یکشنبه 21 اردیبهشت 1393 09:50 ب.ظ
مـے گوینـב :

باران ڪـﮧ مـے زنـב بوے خاڪ بلنـב مـے شوב...

اما اینجا...

باراטּ ڪـﮧ مـے زنـב

بوے خاطره بلنـב مـے شوב...
پاسخ خاطرات کاکایوسف :
یکتا...
یکشنبه 21 اردیبهشت 1393 06:46 ب.ظ



پاسخ خاطرات کاکایوسف : سپاس.
مردی از این حوالی
یکشنبه 21 اردیبهشت 1393 06:45 ب.ظ
سلام
ما شاگرد مکتب ابجد خوانیم هنوز.
ناگهان یاد این شعر یک شاعر ترک افتادم:
"بچه که بودم فرفره می چرخاندم
مادرم میگفت پسرم روزی پاشا می شود
و من هنوز فرفره میجرخانم."
آقا ما را از اینکه موضوع وبلاگ قرار دادی سخت کیفورم ولی خداییش از دید تیزبین شما که گرد و خاک عینکم را دیدی که غبار قرون را دارد همچنان دریایی در کفم. آفرین استاد ابجد شما دنیای گرد و خاکی مرا خوب دیده ای من هنوز بچه ی همین زمین خاکی ام و دنبال همان توپ پلاستیکی ام. راستی آن پسر الان حسابرس اداره ی مالیات است همان که غاز داد و من معلمم قول می دهم غاز نگیرم.
پاسخ خاطرات کاکایوسف : دوست داریم مرد بزرگ..
ما هم با غاز میانه ی خوبی نداریم مرد..
ما مرد این حوالی را بی غاز مرید شده ایم..
شعر جالبی بود سپاس..
کاش آدم ها گاهی به حساب خودشان هم رسیدگی میکردند کاش..
عاشق خاکی بودنتم مرد.. خاکتم..
همایون
یکشنبه 21 اردیبهشت 1393 11:31 ق.ظ
بچه که بودم هر برخوردی را که فکر می کردم بی عدالتی است به خشم می امدم . جوان که شدم با انچکه فکر می کردم نا برابری و بی عدالتی است شروع کردم به پنجه در پنجه شدن و البته هزینه اش هم شکستن پنجه هایم بود ولی الان بعد از سالها تازه فهمیدم که من هنوز فرق عدالت و عدالتی را نمی دانم چیست چون ادم ها با استعدادهایشان به جایی نمی رسند فقط باید انتخاب به موقع و اغلب فرصت طلبانه داشته باشند . متاسفانه رسم زندگی است
پاسخ خاطرات کاکایوسف : چه میتوان گفت..
نفیسه ابراهیمی
یکشنبه 21 اردیبهشت 1393 09:27 ق.ظ

حضورشون مستدام!
پاسخ خاطرات کاکایوسف :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.