تبلیغات
خاطرات کاکایوسف - اندر حکایت روزگار ما.3
بهانه ای برای بودن

اندر حکایت روزگار ما.3

تاریخ:شنبه 10 آبان 1393-05:39 ب.ظ

  Image result for ‫قطار‬‎

بعد از پانزده شانزده ساعت طی طریق کردن با لوکوموتیوهای دست چندم  و حلزون وار و گران کرایه ی این مرز و بوم و سر کله زدن با هم کوپه ای مان که با اقتدار شغل "شر خری" اش را فریاد میزد از برای ما، سرانجام از پایتخت به شیراز رسیدیم!

الغرض هفته گذشته سفر چند روزه ای داشتیم به پایتخت! با آن هوای همیشه شلوغش! آدمهای عجولش! دیوارهای پر از خاطره ی دانشکده ی ادبیات و آن مجسمه ی فردوسی حکیمش! و البته دیدار با رفقای غار و گرمابه ی دورانی پیش از این!

"شر خر" همسفرمان کلی با آب و تاب کتاب خاطرات و ماجراجویی های پر خطرش را از تیر خوردن زانوی پای راستش و زندان رفتن سه ساله اش تا دزدیدن خاطرخواهش از منزل پدر زنش برایمان ورق میزد و کیف هم میکرد و سیگار و قرص هم میکشید و میخورد! به هر حال هم کوپه شدن با "شر خر" را تجربه نکرده بودیم که کردیم! بگذریم!

شیراز که رسیدیم باران نم نمی میبارید! خیلی پر صفا! ولی خوابمان می آمد!

بی خوابی مستولی شده بود بر ما و نفهمیدیم که مسیر راه آهن تا نمازی را که اندازه ی خاطراتمان طولانی است چگونه آمدیم!

خوابگاه هم که به رسم معمول مهمان داشتیم! تا غذا پختیم و خوردیم و گپ و گفتی نمودیم عقربه های همیشه حلزون وار این اتاق سرد دویدن گرفته بود و به یک قدمی دو رسیده!

میبایست از برای کلاس امروز صبح زود بیدار میشدیم! مهمان ما اما بدجور "خر و پف" میکرد! یعنی واقعن بدجور! ما را یاد موتور گازی های دهه شصت می انداخت با آن صداهای عجیب و غریبشان!

کلی دعا کردیم، اصلن مثمر ثمر نبود!

سُکش هم که دادیم دیدیم سی ثانیه ای مکثی کرد و باز دوباره آغازیدن گرفت لامصب!

بعد با مکافاتی تمام داشتیم چرتکی میزدیم که آسمان همیشه آرام شیراز  چنان غرید که خواب از سرمان پرید و قید همه چیز را زدیم و با بوق سگ از رخت خواب بی خوابمان جدا شدیم و بهر رفتن سر کلاس درس و دود چراغ خوردنهای همیشگی و انگار بی هدفمان روانه!

ای روزگار!



نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
گردی از این حوالی
دوشنبه 19 آبان 1393 11:45 ب.ظ
نثرت دارد قوام میگیرد رفیق آمدم دیدم هستی باش و ادامه بده و کلی هم خوش بودیم با هوشمندی کلامت.
سایه ی نوشتنت مستدام
شاد باش آرام مرد کوچه های نا آرام
پاسخ خاطرات کاکایوسف : لطف داری مرد
ما به وقت انتقادهای لخت و عورت نیز قبولت داشتیم چه رسد به وقت تبسمت به نثر بی رونق ما.
خیلی مردی.
همایون
چهارشنبه 14 آبان 1393 04:53 ب.ظ
خاطره زیبایی بود دوست عزیز من را بیاد آن سالهای دانشجویی که در شیراز بودم انداختید البته زمان ما اولین سالهای بعد از جنگ بود از قطار که خبری نبود هیچ اتوبوس هم بمقداری کم و اندک بود که اغلب جایی بهتر از بوفه نصیبم نمی شد . شیراز ان سالها خیلی کوچک بود و بزرگی و شلوغی امروزه را نداشت همین که به قصر الدشت می رسیدی شهر تمام می شد البته باید اعتراف کنم که دانشگلاه و خوابگاه ان روز ها فوق العاده بود و اصلا با امروزه قابل قیاس نیست تازه بعد از کلی اتوبوس سواری وقتی به محوطه کوی می رسیدیم اغلب می بایست کل مسیر سر بالایی را طی می کردیم تا به خوابگاه برسیم اغلب هم که اسانسورش خراب بود بهمین خاطر من همیشه ترجیح می دادم طبقات را با پله طی کنم تا در اتاق 822 ارام بگیرم راستی اتاق 822 هنوز همانطور هست ؟ از 69 تا 72 انجا برای من قطعه ای از بهشت بود .
پاسخ خاطرات کاکایوسف : سپاس فراوان از شما.
بله شیراز هم شلوغ شده است و بزرگ و این طبیعت دنیای مدرن است، بماند که خوب است یا بد.
الان که چه عرض کنم مدتهاست که مسیر درب ورودی تا خوابگاه را با اتوبوس دانشگاه طی طریق میکنیم و میکنند. اما دوستی داشتیم و داریم بسیار پر شور و شعر که اکثر اوقات این مسیر سربالایی را پای پیاده گز میکرد و میکند و کیفش را میبُرد و میبَرَد.
آسانسورها هم دو سال پیش تعویض شده اند و الان کمتر خراب میشوند.
اتاقها همان اتاقهای دوران چهل پنجاه سال پیشند! البته با اندکی تغییر در رنگ و رویشان! همین!
البته نمیدانم شما مفتح بودید یا دستغیب ولی هر دو انگار در یک قواره اند با اندکی توفیر.
دیانا
سه شنبه 13 آبان 1393 12:19 ب.ظ
سلام. خاطره ی قطار زیبا بود. واقعا دوره ی قحط الرجاله. خانم دکتر آینده و یه ....بگذریم.

دقیقا روز ده آبان منم کلاس داشتم. ولی به میمنت رعد و برق شبی که گذشت، چنان بی خواب شدم که از ترس تا خود صبح تو رختخواب نشستم عین اکیوسان! و صبح فردا سر کلاس از بی خوابی چنان حالی داشتم که استاد خوزستانی بنده متلک بارون کرد مارو...
پاسخ خاطرات کاکایوسف : سلام، ممنون از شما.
ابجدخوان کلن از اکیوسان خاطره خوبی ندارد! به ویژه از مادر اکیوسان! بگذریم.
در مورد متلکهای استاد خوزستانی باید گفت که البته همیشه حق با خوزستانیاس مگه اینکه خلافش ثابت شه! به نظرم میبایست به سبک همون اکیو یه راه حلی، پاسخ شایسته ای چیزی درست میکردید واسه استاد سابق الذکر.
معصومهـ
یکشنبه 11 آبان 1393 01:50 ب.ظ
هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق


هم دعا کن گره تازه نیافزاید عشق
.
قایقی در طلب موج به دریا پیوست

باید از مرگ نترسید ، اگر باید عشق
.
عاقبت راز دلم را به لبانش گفتم

شاید این بوسه به نفرت برسد ، شاید عشق
.
شمع روشن شد و پروانه در آتش گل کرد

می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق
.
پیله رنج من ، ابریشم پیراهن شد

شمع حق داشت ، به پروانه نمی آید عشق !

پاسخ خاطرات کاکایوسف : بسیار زیبا. سپاس.
محمد
یکشنبه 11 آبان 1393 01:15 ب.ظ
دوست داشتن بلدم شمردن نه ..!

شده یکی را دو بار دوست داشته باشم،

دو نفر را یک جا ...!!!

چه می شود کرد ؟

دوست داشتن بلدم شمردن نه !







روزی که اینو نوشت کسایی که نمی دونستن اون چه فرشته ایه؛

همه جور فکری راجع بهش کردن..


پاسخ خاطرات کاکایوسف : زیبا بود محمد جان، سپاس از حضورتون.
آشنا
یکشنبه 11 آبان 1393 12:13 ب.ظ
دزدیدن خاطرخواهش از منزل پدرزنش خیلی دلچسب بود. خوشم میاد از این خاطرخواهی ها.
واااااااااااای عجب مهمانی.
البته غرش آسمان و لرزاندن شیشه های پنجره باعث شد فکرکنیم نکنه زلزله اومده و ما هم بی خواب شدیم.
پاسخ خاطرات کاکایوسف : میگفت همسرم دانشجوه و جراحی ارتوپد میخونه!! این خاطرخواهی ما رو یاد برره انداخت و ..
تازه میگفت چندتا مجرم رو تونسته از دست سربازا فراری بده و کلی پول مول به جیب بزنه..
مهمان دوست داشتنی ایه ولی همیشه اتاق بغل میخوابید
رعد و برق واقعن ترسناک بود کافیه پنجره طبقه 12 رو بدون پرده تصور کنید. انگار برق آسمون بی فاصله داخل اتاق میشد و بعدشم صدای رعد..
یکتا...
شنبه 10 آبان 1393 06:57 ب.ظ

پاسخ خاطرات کاکایوسف : ممنون.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.