تبلیغات
خاطرات کاکایوسف - وجدان دومینویی!
بهانه ای برای بودن

وجدان دومینویی!

تاریخ:دوشنبه 24 آذر 1393-02:18 ب.ظ


هوا سرد بود و ترافیك سنگین! 
اینجور مواقع میبایست از ایستگاه منشا سوار اتوبوس شد تا مجبور نباشی كه چه بسا مثل دیروز هفتاد دقیقه سر پا بایستی و بعد یكهو از آن ته اتوبوس دختر كوچولویی مادرش را اذیت كند و با تكانی كوچك دومینویی انسانی از آن ته اتوبوس تا مرز آقای راننده تشكیل شود و ..
الغرض اینبار آمدیم سر ایستگاه نخست! با وجود اینكه چند نفر از نسوان ردیف آخر و حتی یكی مانده به آخر قسمت مردها را قرق كرده بودند اما هنوز چند صندلی اتوبوس تهی بود و ما هم رفتیم نشستیم درست روی صندلی صبر خویش!
به راه كه افتادیم ایستگاه بعد باز كلی مسافر زن و مرد سوار شدند و از قضا مرد موی سفید تقریبن 50 ساله ای كنار صندلی ما ایستاد و ما درگیر شدیم با وجدان لامصبمان!
اما پسرك بغل دستی ما سرش در موبایل خویش بود و غرق اندر بازی و با تیربار تمام دشمن را میكشت و حظ میبرد!
درین اندیشه بودم كه ما وجدان درد امانمان را بریده است و این پسرك سرخوش عجب دل خجسته و بیخیالی دارد كه یكهو سر بالا آورد و پیرمرد را كه دید پا شد و پیرمرد نشست كنار من و تازه پسرك عذری هم خواست كه ببخشید الان متوجه شما شدم آقا!
بله کاکایوسف، زود قضاوت نكن و وجدان دردت را هم بگذار لب كوزه آبش را بخور! كه مرد عمل باید بود! به حرف خالی كه نیست!


نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
saygol
پنجشنبه 27 آذر 1393 10:22 ب.ظ
چجوری وجدان ادم به درد می اید؟
ما در این مواقع وجدانمون تازه ساکت میشه
پاسخ خاطرات کاکایوسف : جدی؟ شوخی میکنید
lmasih
پنجشنبه 27 آذر 1393 07:59 ب.ظ
بسیار زیبا و ممنون از شما به خاطر اینکه من و از یاد نبرده و به وبلاگ بنده سر میزنی
پاسخ خاطرات کاکایوسف : ممنون از شما
آشنا
سه شنبه 25 آذر 1393 04:45 ب.ظ
جداً جداً. گاهی ما جوونها خسته تر از سالمندان هستیم. به قول مامان بزرگم ما بچه های روغن نباتی هستیم اونها روغن حیوانی. قوتشون بیشتر از ماست.
البته گاهی بچه های کوچیک خانمهای دیگه رو نگه میدارم تا به اونها سخت نگذره
پاسخ خاطرات کاکایوسف : بله، چقدر مهربانید شما
یه خدا قوت به سبك و با حرارت خود هادی عامل تقدیم به شما به خاطر این از خود گذشتگی
البته خودمونیم همچین ادله ی بی وزنی هم نیاوردید.
diana
سه شنبه 25 آذر 1393 03:16 ب.ظ
تاریخ درس شیرینیه و چه بسا به آدم فن سیاست هم یاد بده ولی خوب متاسفانه گاهی اوقات فهمش سخته. احتمالا شما هم باید تاریخ بخونید البته امیدورارم با شوق این رشته رو ادامه داده باشید. وقتی به کسایی نگاه می کنم که دارن دکترای تاریخ می خونن پیشاپیش دلم به حال خودم می سوزه که چه مسیری پیش رو دارم.
پاسخ خاطرات کاکایوسف : متاسفم كه یاد گرفتن فن سیاست رو از مزایای تاریخ دونستید!! ما از سیاست خوشمان نمی آید! سیاست ماكیاولی منظورمان است.. سیاست دور از جان شما پدر سوخته ها.. نه شیرین است مثل تاریخ نه دوست داشتنی. البته خود تاریخ هم گاهی فراوان تلخی ها دارد در خود كه شما بهتر میدونید..
بله منم تاریخ میخونم.(مثلن شما شك داشتید) حال بماند با شوق یا بی شوق تداومش داده ایم..
امیدوارم امسال قبول بشید در آزمونتون.
diana
سه شنبه 25 آذر 1393 03:07 ب.ظ
آره من دانشجوی تاریخ بودم مدتی می شه فارغ التحصیل شدم. البته بازم دلمون برای دانشجو شدن و مقاله های طاقت فرسای اساتید یه مقدار تنگ می شه. در ضمن من همیشه سعی کردم دانش آموز خوبی باشم. و تا اونجایی که یادم می یاد همیشه دوران ابتدایی کمک معلمم دفتر دیکته ها رو صحیح می کردم. که اینم عالمی داشت.
پاسخ خاطرات کاکایوسف : بله آدمی گاهی دلش برای چیزهایی تنگ میشه كه روزگاری موجبات رنج و زحمتش بودن.
اون بنده خداها همكلاسیاتون كه یحتمل بارها نمراتشون جابجا شده! البته بد هم نبوده واسشون چون همشون بالاتر از حقشون میگرفتن لابد
diana
سه شنبه 25 آذر 1393 02:18 ب.ظ
سلام. گفتید اتوبوس و کمبود جا ما و یاد دورانی می ندازه که مجبور بودیم گاهی اوقات ساعتها سر وایسیم. حق با شماست باید از ایستگاه های اول سوار اتوبوس شد و مخصوصا بری ان صندلی های آخر بشینی که دیگه وجدان دردم نگیری از اینکه به خاططر یه نفر از سر جات بلند شی و به قولا فداکاری کنی! این رو به این خاطر می گم که تقربا همیشه وقتی سوار اتوبوس می شدم با اپن ازدحام اتوبوس و کتابهای تاریخی قطور به دست مدام به خاطر خانم های بچه به دوش صندلیمو خالی می کردم و تا رسیدن به مقصد سر پا بودم. تازه بعد از ییاده شدن به اتوبوس هم باید پله های طاقت فرسای دانشگاه رو طی می کردم. خوشبختانه این روزا مجبور نیستیم زیاد سوار اتوبوس شم و از این بابت خوشحالم.
با این جمله هم موافقم می باید مرد عمل بود. به سخندانی نیست..
پاسخ خاطرات کاکایوسف : سلام
در این دیدگاه شما دو چیز بیش از همه توجه ما را به خود جلب كرد:
یكی اینكه شما هم مأنوسید با تاریخ و كتب سرشار از ناگفته هایش..
دویم اینكه قطعن شما ایام ابتدایی كه بودید دیكته هاتون رو یا با تقلب میگذروندید یا اینكه معلمه دلش میسوخته و نمره میداده به شما..
ممنون كه دیدگاهاتون رو مطرح میكنید.
همایون
سه شنبه 25 آذر 1393 02:01 ب.ظ
اجازه بده از زاویه امثال من که به میانسالی رسیدیم به این مساله نگاه کنیم . به سبب نزدیکی منزل و محل کار و کلا بیشتر ترجیح من به استفاده از دوپا خیلی کم سوار اتوبوس می شوم . قدیم ها که بیشتر از اتوبوس استفاده می کردم همیشه سعی داشتم که اگر جای نشستن هست بیشتر مسن ها استفاده کنند و از این کار خودم هم راضی بودم تا اینکه چند سالی از اتوبوس استفاده نکردم تا پارسال که در ایستگاه خط ویژه ولی عصر سوار اتوبوس تند رو شدم تقریبا خلوت بود ولی خوب صندلی ها همه پر بودند و من هم مطابق معمول و قاعده ایستادم در همین زمان یک پسر جوانی از جای خودش بلند شد و مرا به اصرار نشاند بر آن صندلی . البته متذکر شوم این کار خوب و پسندیده ان جوان نه تنها موجب خوشنودی من نشد بلکه وقتی در مقصد پیاده شدم بفکر رفتم که هی پیر شدی . تا دیروز صندلی خود را به پیر ها می دادی و امروز جوان ها صندلی خود را به تو می دهند
پاسخ خاطرات کاکایوسف : جالب بود.
تصمیم گیری در مواقعی كه اتوبوس خلوت است بسیار راحت تر است. ولی وقتی همه به هم چسبیده اند و برای سوار و پیاده شدن هم راه گریزی نیست و راه هم طولانی است وجدان آدمی گاهی چرت میزند مع الاسف! گاهی هم خود پیرمرد یا پیرزن منتظر نمیماند تا با اتوبوس بعدی سوار بشه! و از همون ایستگاه نخست میاد سوار اتوبوسی میشه كه صندلی هاش پر شدن! خب اخه یه كم منتظر بمونه با اتوبوس بعدی بیاد و راحت بشینه رو صندلی! مث خود ما كه كلی منتظر میمونیم تا اتوبوس بعدی بیاد و بشینیم رو صندلی. باور كنید خود ما هم پیر شویم و در ایستگاه نخست باشیم سوار اتوبوس بی جا نخواهیم شد. میدانیم همه توجیه بود. اصلن شاید عجله داشته باشه یه پیرمرد بنده خدایی و نتونه منتظر بمونه با اتوبوس بعدی بیاد! ولی انصافن تو این ترافیك بعد ظهرهای كارگر شمالی چه عجله داشته باشی چه نه، پدرت در میآید.
در مورد پیری هم باید گفت كه بهرحال پیری از برای همه است. مادر بزرگ ها همیشه به نوه هایشان میگویند: پیر شی الهی.
معصومهـ
سه شنبه 25 آذر 1393 01:15 ب.ظ
حالم خوب است

اما گمانم

مدتی ست لبخندم درد می كند ...
پاسخ خاطرات کاکایوسف : از یكی شنیدم میگفت: حالم خوب است ولی گذشته ام درد میكند!
فاطمه
دوشنبه 24 آذر 1393 06:48 ب.ظ
سلام.
واقعا زیبا بود این جدال وجدانی.
من گاهی میان وجدان بلند شدن از صندلی و درد کمر همیشگی می مانم.
لذت بردم.
شاد باشی
پاسخ خاطرات کاکایوسف : سلام
سپاس از شما.
آشنا
دوشنبه 24 آذر 1393 04:55 ب.ظ
اینجور موقعها که یکی زودتر بلند میشه یه آخیش از ته دل میگم که بیشتر میشینم تازه صدای وجدان هم ساکت میشه
پاسخ خاطرات کاکایوسف : جدن؟
آره خب اگه یكی زودتر پا شه خوبه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.