تبلیغات
خاطرات کاکایوسف - اتوبوس شهر!
بهانه ای برای بودن

اتوبوس شهر!

تاریخ:شنبه 20 دی 1393-12:51 ب.ظ



سوار اتوبوس شدم. این بار هم با هشیاری تمام از همان ایستگاه نخست!

اصولن از ردیف سمت چپ اتوبوس خوشم نمی آید! دلیلش را خودم هم نمیدانم!

اما این بار از برای تنوع هم كه بود رفتم نشستم ردیف سمت چپ، صندلی آخر!

ردیف سمت چپ این اتوبوس تك صندلی بود از قضا!

از همان ایستگاه نخست معلوم بود كه امروز نیز اتوبوس بیچاره میبایست بار سنگینی را بكشد بر دوش!

ایستگاه دوم یا بلكه سوم بود كه من نیز به نوبه خود باری بر ناحیه راست خویش احساس كردم!

از معایب ردیفهای تك صندلی این است كه در هنگامه ازدحام و غوغا و به هم چسبیدنهای همگانی ملت عزیز، یكی نیز از جانب راست تو را در فشاری نسبتا مضاعف قرار خواهد داد!

صدای زن میانسالی از كنار درب عقب به گوش میرسید كه میگفت: "خانوم ها یه كم برید بالاتر جا باز شه!"

...

الحمدا.. درب عقب این اتوبوس نیز خراب بود و بعد از ده دوازده ضربه ی شوفر به دكمه اش سر عقل می آمد و كارویژه مربوط به خود را انجام میداد، درست مثل تلویزیونهای سیاه و سفید دهه شصت خودمان!

در همان حین مرد میانسالی نیز كه از دو ایستگاه پیش، جلو درب جلو ایستاده بود و راه بندانش را اینجور توجیه میكرد كه ایستگاه بعد پیاده میشود، این ایستگاه نیز پیاده نشد باز! و خلقی گرفتار!

در این بین حس كردم یكی نیز پایش را محكم گذاشت روی پای راستم! كفش بی واكسم! معلوم است كه عمدی نبود در كارش، بگذریم!

اواسط راه بودیم كه خوردیم به دل ترافیك!

از پشت شیشه تمیز شده ی اتوبوس به ترافیك آن سمت خیابان خیره شدم و از معاینه گذراندم ماشین های شهر را در آنسوی خط تقارن خیابان!

اكثرهم تك سرنشین بودند مع الاسف!

در پرایدی سفید مرد میانسال تنهایی با سبیل جوگندمی اش ور میرفت!

زنی نیز كه روسری ای با گلهای زرد به سر داشت در پرایدی نوك مدادی تنها بود و هر دو دستش روی فرمان!

مرد نسبتا جوانی هم در پرایدی آلبالویی تنهایی اش را با سیگاری كه از پنجره بیرون آورده بود تقسیم كرده بود انگار!

در سمندی سفید زوج جوانی نشسته بودند فقط، كه مرد با كاپشنی تقریبن تیره اصلن به آدامس جویدن و خنده های مصنوعی دختر شال قرمز كنار دستش كه صندلی اش را تا جا داشته بود خم كرده بود به پشت، توجهی نداشت!

در ماشینی دیگر نیز زوج جوانی بودند كه جنس تبسمهایشان طبیعی تر به نظر می آمد انگار، بیشتر شكل زن و شوهرها بودند.

ماشین بعدی هم كه اسمش را نمیدانستم باز تك سرنشین بود! و ازین تك سرنشینها زیاد پیدا میشد! بی اغراق!

ماشینهایی با چهار یا پنج سرنشین خیلی كم پیدا میشوند! خیلی كم! ولی عوضش ترافیك تا دلت بخواهد هست!

از موتور خبری نبود انگار! آهان اینجور مواقع موتورها در پیاده روها جولان میدهند و من چقدر از این موتورها میترسم؛

نزدیك میدان پاستور كه شدیم از درخت لخت كنار خیابان پرسیدم: چماق میشوی بكوبی بر سر این فرهنگ؟!

خندید، ولی چیزی نگفت!

سرانجام به میدان حر رسیدیم! آدم برفی ای كه نه از جنس برف است و گذاشته اندش كنار میدان را دیدم! شاید در انتظار برف اند مردم! شاید! چه میدانم!



نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
یکتا
سه شنبه 7 بهمن 1393 06:25 ب.ظ

پاسخ خاطرات کاکایوسف :
فرزانه
دوشنبه 6 بهمن 1393 10:10 ق.ظ
"نزدیك میدان پاستور كه شدیم از درختان لخت كنار خیابان پرسیدم: چماق میشوی بكوبی بر سر این فرهنگ؟!

خندید، ولی چیزی نگفت!"

شاه جمله های این متن...خوشم اومد ازش. طنز نا امیدانه ای داره
پاسخ خاطرات کاکایوسف : ممنون از دیدگاهتون، لطف دارید.
راستش به "طنز ناامیدانه" دقت نكرده بودم. ولی انگار حق با شماست.
آشنا
چهارشنبه 24 دی 1393 08:54 ب.ظ
جالب بود. البته باید دید سرنشین این ماشینهای تک سرنشین چه دیدی به «بار سنگین اتوبوسها» دارند؟
پاسخ خاطرات کاکایوسف : سپاس،
بله این هم سوال خوبی است.
بهش فك نكرده بودم چون در جایگاه آنها نبوده و نخواهم بود.
ولی گمانم اصلن نبینن اتوبوسها را، نبینن ترافیكها را، نبینن سختیها را، نبینن آلودگیها را،
شایدم ببینن چه میدونم.
shadi
چهارشنبه 24 دی 1393 03:11 ب.ظ
از اینکه به وبلاگم سر زدین تشکر

نوشته های دلنشینی توی وبلاگتون پیدا میشه
پاسخ خاطرات کاکایوسف : ممنون از شما. لطف دارید.
سایگل
دوشنبه 22 دی 1393 09:37 ب.ظ
خیلی زیبا توصیف کردی. قلمتون حرف نداره. بهتون تبریک میگم.
راستی منم اپم و منتظر حضور سبزتون
پاسخ خاطرات کاکایوسف : سپاس از شما.
همایون
یکشنبه 21 دی 1393 08:34 ق.ظ
سلام
در این مواقع علی الخصوص در مخمصه ترافیک این روز ها عصر بد جور گریبان من را میگیرد سرگمی من هم همین است خیره شدن به ادم های داخل دیگر ماشین ها و یا رهگذران خیابان البته این را اعتراف کنم که اغلب در این مواقع به رهگذران پیاده حسادت می کنم شاید بهمین خاطر است که اگر مجبور نباشم سعی می کنم با پای پیاده بروم
پاسخ خاطرات کاکایوسف : سلام
بله دقیقن همینطوره و آدم یه جورایی حسودیش میشه به افراد پیاده. البته تو پیاده رو هم كلی موتور میاد رد میشه و ترسناكه!!
♥LOVE♥
شنبه 20 دی 1393 09:10 ب.ظ
مـن اگـر عـاشـقانه مـی نـویسم
نـه عـاشـقـم ، نـه مـعشوقِ کـسی !
فـقـط مـی نـویسم تـا عـشق یـاد قـلبم بـمانـد ...
در ایــن ژرفـای دل کنـدن هـا و عـادت هـا و هــوس ها
فقـط تمـرین آدم بـودن میکنم !
هـمیــن ...
پاسخ خاطرات کاکایوسف : خیلی زیبا بود، ممنونم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.