تبلیغات
خاطرات کاکایوسف - سرمین!
بهانه ای برای بودن

سرمین!

تاریخ:دوشنبه 23 آذر 1394-03:00 ب.ظ


Image result for ‫باغ ارم شیراز پاییز بارون‬‎  Image result for ‫باغ ارم شیراز پاییز بارون‬‎

از هفته پیش تاکنون یکی دو روز شیراز بودم و چند روزی هم خانه!
شیراز که بودم خیلی ناز و شیک این ماه عزیز آخر پاییز را دو دستی بغل کردم!
مثل بغل کردن یک بچه ی کوچولوی یکی دو ساله!
بعدظهر یک روز بارانی همراه با اکبر به باغ ارم رفتیم!
چه قدر دیدنی و بی نظیر بود این باغ همه رنگ در یک روز بارانی اواسط آذرماه!
هرچند اکبر اهل این شاعربازیها و عکس گرفتن ها و عشق کردن ها با پاییزِ بارانی باغ نبود و حتی چند باری هم که اعصابش از رمانتیک بازیهای من خراب میشد، به خودش بد و بیراهی هم میگفت ولی به هر حال او هم دلی داشت و به ویژه به مناسبت تولد "سرمین" دختر نازنینش هم که شده بود مجبور بود این یک دفعه را تحمل کند دیدن زیباییهای این باغ را!
نمیدانم چرا بعضی آدمها از زیبایی ها دوری میکنند؟!
مثلن اگر به دوستان میگفتم که بیایید تا پایین خوابگاه برویم و از آن گلهای نرگس و زیبایی که به دانشجویان به مناسبت روز دانشجو هدیه میدهند بگیریم، کلی مورد تمسخرشان قرار میگرفتم که یعنی چه در این سرما به خاطر یک گل...!
بهرحال در این فقر رفقای نازک دل، همراهی اکبر هم الحمدا.. داشت! دوستان دیگر که یا با از ما بهتران قرار ملاقات داشتند و یا وقتشان را در کتابخانه ها میگذراندند! آخر همه چیز که در کتابها و کتابخانه یافت نمیشود!
به هر حال بعد از کلی لبخند زدن به باغ، به سمت شانار رفتیم و در آن نم نم باران بستنی خوردن لذتی دیگر داشت!
بعد به شیرینی فروشی ای در حوالی ملاصدرا و قصرالدشت رفتیم و اکبر شیرینی ای خامه ای به مناسبت تولد دخترخانم عزیزش از برای من و کل بچه های اتاق خرید و کلی کیف کردیم آن شب را!
فکر میکنم اکبر دو سه روز بعد از آن به خانه راهی شد و حتمن سرمین را خوب در بغل گرفت!
من هم دوست داشتم این سفر که به خانه رفته بودم، محیا و امیر را ببوسم ولی حتی دیدارشان میسر نشد!
هرچند آنقدر با فاطمه خانمِ چهارماهه حال کردم که نگو و نپرس! به قول پدرش که برادرم میشود: فاطمه یک سبزه ی با وفاست! و از دید من خیلی با نمک!
همین!


نوع مطلب : خاطرات یک دانشجو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
قاصدک پاییزی
دوشنبه 7 دی 1394 03:21 ب.ظ
بعله هربار که تشریف آوردید شیراز، شیرینی میل کردید ها، نوش جان.
وقتی سرمین کوچولو یه ذره بزرگتر شد و لاک قرمز زد با دامن چین چین و گل سر خوشگل و باباش کلی ذوقش کرد به حکم زمانه نازک دل خواهد شد. بچه ها اعجاز خداوندند.
ایشالا فاطمه خانم و سرمین خانم زیر سایه الطاف خداوند و پدر و مادراشون تنشون سالم و لبش همیشه خندون باشه.
پاسخ خاطرات کاکایوسف : سرمین بر وزن برخیز و با فتح س است!
همینجوری گفتم شاید تلفظش سخت و نو باشه واسه خواننده.
یه جایی هم خوندم که به معنی محجوب و باحیاست و واژه ای ترکیه!
در مورد نازک دل شدنش هم بایست منتظر گذر زمان شد پس، که البته... نمیدونم شایدم
بابت دعاتون هم سپاسگزارم.
همایون
دوشنبه 7 دی 1394 03:20 ب.ظ
سلام بر شما دوست بزرگوار
اینکه همراهی داشته ای ولو انکه زیاد در سلیقه هماهنگ نبوده اید خود نعمتی است بزرگ ، چون این روز ها همراه که پیدا نمی شود هیچ سد کننده راه هم تا دلتان بخواهد فراوان مقدار هستند . البته من هم زمان جوانی یعنی همان زمان که در دانشگاه شیراز بودم سلیقه های امروزی را نداشتم مثلا از اثار باستانی متنفر بودم به انها به چشم چهار تیکه سنگ که می شود از انها درامدی برای کشور ایجاد کرد نگاه می کردم ، ولی خوب عشق کار خودش را کزرد و من شدم با این سلیقه های امروزی ، این گذر زمان لعنتی بد بلایی بر سر ادم ها می اورد ، ادم را که پیر می کند هیچ سلیقه ها را هم عوض می کند ، ارزو ها را هم به باد فنا می دهد انگار با گذر زمان ارزوهای ادم ها هم کم می شود . راستی پیشنهاد می کنم کم کم خاطرات خود را با از ما بهتران بسازید باور کن وقتش همین الان است ، چند سال دیگر زیاد خاطره بازی نمی شود کرد . اگر جای شما بودم لحظه ای درنگ نمی کردم . بی صبرانه منتظرم خاطره ای از این دست از شما بخوانم . پس لطفا زیاد مرا منتظر نگذار
پاسخ خاطرات کاکایوسف : سلام به دوست گرامی و بزرگوارم
بله درست میفرمایید همین که همراه شد نعمت بزرگی بود ولو کلی اختلاف افکار و سلیقه داشتیم و داریم با او... خب گاهی اوقات این تفاوتها نیز حکم نمک لحظه ها و دقایق را دارند... البته اکبر را را تا حدودی میشناسم و میدانم که بر خلاف اینکه در ظاهر تمایلی به این زیباییها ندارد ولی آدم دل نازکی است... دوری اش از عیال گرامی اش نیز حجت را تمام میکند که درکش کنم اگر زیاد به او خوش نگذرد وقتی که با عزبی چون کاکایوسف همراه است...
اینکه گذر زمان آدمها را تغییر میدهد نیز حرف درستی است... ولی سخت است باور کنم که روزگاری شما نگاهتان به ابنیه تاریخی انگونه بوده است که فرمودین.
اما در مورد انتظار حضرت عالی در مورد اینکه خاطره ای از آن دست بخوانید، سعی میکنم سیاه ای بنویسم از خاطراتی که رد پایی نیز از جماعت نسوان باشد، البته نه در قالب نقش اول؛ تا بلکه این انتظار شما مصداق سماق مکیدن نشود لااقل.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.