تبلیغات
خاطرات کاکایوسف - ایناس!
بهانه ای برای بودن

ایناس!

تاریخ:سه شنبه 24 آذر 1394-04:02 ب.ظ


Image result for ‫ماشین دودی‬‎ 
Image result for ‫ماشین دودی‬‎

پانزدهم فروردین 1394 است و من میهمان قطار شش تخته ای هستم که بلیطش را به لطائف الحیلی پیش از ایام العید تهیه کرده بودم!
سرم کمی درد میکند! کوپه های شش نفره تقریبن به گورهای دست جمعی میمانند که عده ای را زنده زنده در آن جای داده باشند!
البته باز صد رحمت به اتوبوس!
عقیده ام بر این است که اتوبوس تقریبن مسخره ترین و بدترین اختراع بشر از قرن پانزدهم میلادی به این سو است!
بگذریم!
تا پایتخت راه زیادی مانده است و من روی یکی از دو تختِ بالاترین طبقه ی کوپه دراز کشیده ام!
صدای "ایناس" دختر یکی دو ساله ی خرمشهری از تخت پایین هنوز به گوش میرسد!
بعد از ظهر که شکلاتی برایش از جیب مبارکم درآوردم، خندید!
البته آغاز دوستیمان لحظه ای بود که لبخندی به او هدیه دادم و او هم با تمام کوچکی اش لبخند بزرگی هدیه ام داد!
انگار بچه ها بهتر از بزرگترها میفهمند که شیرینی لبخند به است ز شیرینی شکلاتِ عید!
شاید ایناس حتی این لبخند را ترجیح میداد به شیرینیهای محلی و خوشمزه ای که مادرش پخته بود و من امروز از آنها سهمی داشتم!
پدر و مادرش به زور فارسی صحبت میکنند، جوری که اول بار گمان کردم عراقی باشند!
بهرحال با احتساب ایناس - این فرشته کوچولو - هفت نفر هستیم درین گورِ دست جمعی!
با خودم میگویم راستی را اگر قرار است که در گور واقعی نیز فرشته ای سراغ ما بیاید، کاش شبیه ایناس باشد!
صدای انیمیشن ایران 1500 از دریچه ی لپ تاپ یکی از همسفران به گوش میرسد و من در زندان سردردی خفیف گرفتارم و به سقفِ قطار خیره!
روی سقف با خودکاری آبی و خطی نه چندان خوش نوشته شده است: فاطمه، فاطمه، آتنا، هما، ملیکا و آرزو! و امضاء و تاریخ زمستان اخیر را نیز همانجا نقش کرده اند این جماعت نسوان!
همین!

پی نوشت: 
گویا ایناس اسمی عربی - لبنانی  و به معنی دختر زیبای وحشی است که به تنهایی در جنگلی زندگی میکرده و بعد از کشف آن دختر زیبا و و امرار زندگیش در بین مردم و انس گرفتن با آنها لقب ایناس به او داده شده است!

نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
قاصدک پاییزی
دوشنبه 7 دی 1394 03:23 ب.ظ
انگار بچه ها بهتر از بزرگترها میفهمند می توان با لبخند دوست شد
بعله ما هم در دورانهای قبل از این اسم نوشتها داشتیم. روی نیمکت، روی صندلی اتوبوس! و ... .
با این توصیف شما، همون اتوبوس که به قطار شش تخته ای و گور دسته جمعیش ارجحیت داره که.
پاسخ خاطرات کاکایوسف : آخه این اسم نوشته ها به چه درد میخوره؟؟؟!!!
حالا میشه با ارفاق روی نیمکت نوشتن رو پذیرفت چون خود منم حتی نقاشی هم میکردم روی نیمکتا....!!!!
ولی دیگه اتوبوس و قطار و درخت و دیوار اتاق خوابگاه و دیوار کلاس و ... که جای یادگاری نوشتن و اینا نیست که!! والا!
نه خیر اتوبوس مث دوزخ میمونه و قطار خیلی بهتره!! البته به قول آقوی همساده هر فردی واسه خودش یه اخلاقی داره! من واسه طرفداران اتوبوس هم احترام ویژه ای قائلم.
همایون
دوشنبه 7 دی 1394 03:22 ب.ظ
خاطرم هست در زمستان 1374 می بایست سفری می کردم به مشهد و البته که نباید مدیران شرکتی که در ان مشغول کار بودم متوجه این سفر من می شدند ( راستش مذاکره ای داشتم با شرکتی رقیب بابت پیشنهادی که به من اده بود ) چون اگر پی می بردند اخراج حتمی بود . خلاصه من درخواست چند روز مرخصی کردم و بابتش را گرفتاری در شیراز عنوان نموده و طوری وانمد کردم که عازم شیراز هستم . همان شب به ایستگاه راه اهن رفتم و بلیطی برای مشهد درخواست کردم متصدی فروش بلیط گفت که قطار جدید دانمارکی که اتوبوس طور است و فاقد کوپه می باشد برای همین امشب جا دارد اگر مایلید بلیطش را به نام شما صادر کنم و من هم چون برایم فرقی نمی کرد پاسخ مثبت دادم . سوار بر قطار جدید شدم و راهی مشهد . در صندلی روبروی من دو نفر نشسته بودند که دوربینی حرفه ای در دست داشتند و به محض حرکت شروع کردند به فیلم برداری و در طی مسیر با من هم مصاحبه ای داشتند . بگذریم من بعد از رسیدن به مشهد و توقفی چند روزه و انجام کارها به تهران برگشتم و صبح برای کار در شرکت حاضر شدم ، همین که وارد شرکت شدم نگاه ها طوری بود که حکایت از ماجرایی داشت ، هنوز بر صندلی جا نگرفته بودم که تلفن روی میزم زنگ خورد و خانم منشی محترم مدیر عامل بود که فرمودند جناب مدیر با شما کار دارند و فورا بیایید بالا ، من هم چون ادم مطیعی بودم فورا اطاعت امر کردم و رفتم به دیدار مدیر عامل ، انجا بود که متوجه شدم نگاه ها چه معنایی داشت و همه فهمیده بودند که من راهی شیراز نبودم و مقصد سفرم مشهد بوده است چون فردای همان مصاحبه در اکثر بخش های خبری مصاحبه پخش شده بود . همه می دانستند من کجا هم و من خوش خیال تصور می کردم که همه بر این باورند که شیراز جایی است که در ان ولم . بگذریم که چند ماه بعد خودم محترمانه استعفا دادم . این خاطره من بود از قطار ، شاید اینکه در ضمیر ناخود اگاه زیاد میلی به سفر با قطار ندارم دلیلش همین باشد
پاسخ خاطرات کاکایوسف : خاطره جالب و بامزه ای بود
البته اون موقع واسه شما تلخ بوده ولی با گذشت بیست سال از اون ماجرا بامزه به نظر میرسه.
این رو قبول دارم که برخی حوادث در اولین برخوردها و دیدارها و رابطه ها باعث ایجاد نوعی میل یا بی میلی نسبت به اون حوادث، آدمها و وسایل و ... میشه.
یادمه در بچگی بعد از اینکه اولین بار لیمو شیرین خوردم و تلخی اش را چشیدم دیگر هیچوقت نسبت به این میوه حس خوبی نداشته ام. و هنوز هم مث امروز که سرما خورده ام نسبت به این میوه ی پر ویتامین بی میلم!! خب این دلیل بر بد بودن لیمو شیرین نیست. همانطور که قطار و اتوبوس هم اینگونه اند.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.