تبلیغات
خاطرات کاکایوسف - یلدای 87!
بهانه ای برای بودن

یلدای 87!

تاریخ:سه شنبه 1 دی 1394-04:04 ب.ظ

Image result for ‫انار‬‎  Image result for ‫پل های اهواز‬‎

هفت سال پیش! شنبه شبِ 30 آذرماه 1387! اهواز! شهر پل ها! خوابگاه امانیه! اتاق شماره 17!
هفت نفر بودیم در این اتاق شش نفره!
من، حمید، علی، یحیی، فرزاد، سید و جلیل دوست داشتنی!
آن روزها تقریبن همه ی ما هفت نفر خودمان را برای آزمونِ ارشدِ بهمن ماهِ 87 آماده میکردیم!
چه روزهای خوب و پر خاطره ای بود! شاید بقول همایون خان ما دچار "نیک پنداری گذشته" هستیم ولی به هرحال همه ی آنچه که در گذشته ها رخ داده است نیز لزوما در نگاه ما نیک نیست!
به جز سید که آن روز نبود، ما شش نفر تدارک لازم را برای شب یلدایی پر از خاطره و عاطفه دیده بودیم!
انار، بادام زمینی، تخمه آفتاب گردان... و یک موسیقی همیشگی که آن زمان رکن اول اتاق ما بود و از دهان دستگاه سی دی ای قدیمی بیرون می آمد!
فیلمهای آن شب زیبا را دارم هنوز!
فیلمهایی که از گوشی سونی اریکسون کا 510 و مشکی رنگم به یادگار مانده است هنوز!
کیفیت ظاهری آنها معلوم است که خوب نیست ولی کیفیت خاطره بازی شان معرکه است هنوز!
در این فیلمها علی و یحیی که دو سه سالی از ما بزرگتر بودند سن و سالشان را به رخ ما میکشند! فرزاد به زیبایی صدای خروس درمی آورد! جلیل مثل همیشه آرام است و متبسم! و حمید باز ارادتش را به من نشان میدهد و مرا شیرِ بیشه ی اتاق میخواند!
و صدای خنده ی من که پشتِ قاب دوربین جا مانده ام، به گوش میرسد هنوز!
پوستهای تخمه و انار و بادام در وسطِ اتاق که نه بر روی یکی از همان "روزنامه سفره های" همیشگی در تب و تابند!
از فیلم بیرون بیاییم! آن شب علی که رقص را خوب بلد بود و گاهی میرقصید با آهنگای شاد، حسِ رقصیدنش نبود!
آن شب حتی به مانند برخی شبهای پیش و پس از آن، حوصله ی تبدیل کردنِ وقایع اتفاقیه ی کلاسِ ورودی های تاریخِ 84 را به تئاتری بامزه و شیرین نداشتیم! آخر فرزاد و بویژه یحیی توانایی فوق العاده ای در بازیگری داشتند و خیلی خوب و بامزه نقش اساتید و نسوان کلاس را بازی میکردند! البته که نمایش نامه نویسشان من بودم!!
آن شب طولانی بیشتر به گفت و گو گذشت و لبخند و شیرینی! و شاید چیزهایی دیگر که در خاطرم نیست! یادش بخیر!
همین!


نوع مطلب : خاطرات یک دانشجو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
آهوی شهر راز
دوشنبه 7 دی 1394 03:33 ب.ظ
حال آدم که دست خودش نیست/ ترانه ای میشنود/ خطی میخواند/ اصلن هم هیچی نشده/ یکهو دلش ریش میشود/ ... حالا بیا و درستش کن/ آدم دلگیر/ منطق سرش نمیشود/ برای آنها که رفته اند/ آنها که نیستند، میگرید/ دلتنگ میشود/ حتی برای آنها که هنوز نیامده اند .../ دل که بلرزد/ هیچ چیز سرجای درستش نیست/ این وقت ها/ انگار کنار خیابانی پرتردد ایستاده ای/ تا مجال عبور پیدا کنی/ هم صبوری میخواهد هم آرامش/ که هیچکدام نیست!/ آدم تصادف میکند،/ با یک اتوبوس خاطره های مست.
تقدیم به وبلاگ خاطرات کاکایوسف
پاسخ خاطرات کاکایوسف : ممنون. زیبا بود
آهوی شهر راز
دوشنبه 7 دی 1394 03:33 ب.ظ
الحق که هیچ چیز جای یک ملاقات و پیاده روی یا نشستن روی یک نیمکت توی یک پارک کوچک را نمیگیره.
بازی کردن نقش نسوان!! بعله
پاسخ خاطرات کاکایوسف : من فقط نمایشنامه نویس بودم همین
آهوی شهر راز
دوشنبه 7 دی 1394 03:32 ب.ظ
این مطلبتون باعث شد برم بگردم توی فایلهام فیلمهای دوره کارشناسی رو پیدا کنم.
بهمن 87 دوست عزیزتر از جانم درسش رو هفت ترمه تموم میکرد. از اون موقع چندتا فیلم دارم. ولی یکیش که با گوشی یکی از بچه ها گرفتیم رو بیشتر از همش دوست دارم. توی پارک نزدیک خوابگاه متأهلی من میخواستم دو تا از بچه ها رو از روی تاب بندازم پایین وااااای چقدر خندیدم از شنیدن دوباره جیغ جیغهاشون.
ممنون کاکایوسف که باعث شدی دفتر خاطراتمون رو ورق بزنیم
پاسخ خاطرات کاکایوسف : خاطرات شیرین گذشته دوست داشتنی هستند و خاطرات تلخ نه. البته تلخی ها و شادی ها در کنار همند که معنی میبابند. مثل شب و روز.
انشاا.. اکثر خاطراتتون شیرین باشه.
دل آرام
دوشنبه 7 دی 1394 03:32 ب.ظ
تو خوابگاه ترم آخر که بودیم فیلم جالبی ثبت نمودیم... ما هم ادای اقایون رو در میاوردیم

فرداش یکی از بچه ها گفت تا اینهارو سی دی کنی بده ببینمش ..
دادن همان و اشتباه حذف کردن هم همان ..

اما خب تو ذهنمون داریمش ...
پاسخ خاطرات کاکایوسف : البته ما ادای نسوان رو درنمیوردیم بلکه از وقایع اتفاقیه تئاتر میساختیم!!
خب از این حذف شدن های نابهنگام و ناخواسته پیش میومد اون دوران، یه بار یکی از بچه ها تصاویر اردوی کوچولو و یک روزه ای رو که رفته بودیم با اقتدار پاک کرد. یعنی نه تنها تصاویر اردو رو بلکه کل تصاویر گوشی اون بنده خدایی رو که تو اون زمان گوشیش یه لِول از گوشی ما بالاتر بود و به امانت گوشیش رو گرفته بودم واسه همون یه روز با درایت اون دوستمون که ادعا میکرد سر در میاره از اون گوشی پاک شدن! کلی خجالت کشیدم اون شب که رفتم امانتش رو بدون کلی تصاویرش بهش پس بدم! کلن خاطره تلخی بود پاک شدن تصاویر، ولی خب پیش اومد دیگه
دل آرام
دوشنبه 7 دی 1394 03:31 ب.ظ
ه به چقد دیدن فیلم های قدیمی رو دوست دارم . ادم گذر زمان رو به وضوح حس میکنه .. در چهره و اندام و حتی برخوردهاش...
پاسخ خاطرات کاکایوسف : بله دقیقن همینطوره و گذر زمان رو به خوبی میشه حس کرد.
البته در مورد خودمون بیشتر، چون ممکنه گاهی چند سال گذشته باشه و از دوستان دوره کارشناسی خبری و دیداری نشنیده و ندیده باشیم. البته من با توجه به عدم اعتقاد به شبکه های مجازی به لطائف الحیلی با اکثر دوستان هم اتاقی دوره کارشناسی دوباره و چندباره ملاقات داشتم. فک میکنم هیچ چیزی نمیتونه جای یک ملاقات و پیاده روی یا نشستن روی یک نیمکت توی یک پارک کوچک رو بگیره.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.