تبلیغات
خاطرات کاکایوسف - سکینه خانم!
بهانه ای برای بودن

سکینه خانم!

تاریخ:یکشنبه 13 دی 1394-10:42 ق.ظ



Image result for ‫پیرزن در حال نماز‬‎  Image result for ‫پیرزن تنها در حال نماز‬‎

غروب که از سر کار بازمیگشتم، صدای سکینه خانم می آمد! به اتاق کوچک و دو در دوی او رفتم و دیدم که زیر چادر سفید رنگی نشسته به نماز! و هیتر برقی قرمز رنگش از آنجایی که آویزان بوده افتاده بر روی پتوی تقریبا صورتی کف اتاقش و همان تک شعله ی درستی نیز که داشته شکسته است! و شانس آورده که هیتر روی دست و پایش نیفتاده! آویزانش کردم به دیوار ولی روشن نمیشد! اتاق کوچکش سرد شده بود!
سکینه خانم پیرزنی است هشتاد نود ساله در همسایگی ما با چشمهایی تقریبن نابینا که در اتاقی دو در دو به تنهایی گذران عمر میکند!
میگویند در جوانی برای خود برو و بیایی داشته ولی من از این حکایات به نتیجه ی موثقی نرسیده ام، یعنی نخواسته ام که برسم!
مهم هم نیست، مهم این است که او با تن رنجور و نحیف و حال نزارش گاه چارده پله را طی میکند تا درب واحد ما را بزند و کمی بر روی صندلی ای که از برای او مهیا میکنیم بنشیند و بعد با لهجه شیرین یزدی اش از برای ما داستانها بسراید!
گاهی هم پولهای ریز و درشتش را به ما میدهد تا از برایش شمارششان کنیم!
چند روز پیش آمده بود و بر همان صندلی معروف تکیه زده بود و داستان حضرت ابراهیم را با لهجه تند و سریع یزدی اش از برای ما تعریف میکرد و بچه ها گاه لبخندی هم میزدند و یکیشان هم حوصله اش سر رفته بود از پر حرفی سکینه بانو!
با آن سن و سال هنوز خوب در خاطر داشت جریان ابراهیم نبی را و شکستن بتها و گذاردن تبر بر دوش بت بزرگ و حتی چگونگی گلستان شدن آتش بر او را!
برای رفتن که آماده میشد طبق عادت چادر رنگی اش را روی دستانش کشید و دستش را گرفتم و تا دم درب رهسپارش کردم و دمپایی های نارنجی رنگش را نیز به هر سختی ای که بود پوشید!
در همان حین به سوال یکی از بچه ها مبنی بر چگونگی نابینا شدنش پاسخ داد و گفت: خدا رحمت کند خدیجه را! سی چهل سال پیش گفت که اگر خوب به خورشید نگاه کنی تصویر حضرت زهرا(س) را در او خواهی دید چنانکه در ماه تمثال حضرت علی(ع) نمایان است! و من یک روز(یحتمل در روستای کویریشان) به قدری در خورشید نگریستم که شعله هایش را سرخ و آبی دیدم و از آن زمان سوی چشمهایم رفت!
یکی از بچه ها که پیش از این وسط صحبتهایش گاه صلوات میفرستاد از سر استیصال بعد از رفتن سکینه خانم میگفت: یحتمل در حال مستی خورشید را سرخ آبی میدیده!! 
نمیدانم، من که همان داستان خدیجه و جهل آن روزگاران را باور میکنم!


نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
دل آرام
شنبه 19 دی 1394 11:30 ق.ظ
عجب حکایتی داشته این سکینه خانم

آما میدانید کاکا یوسف ؟ گاهی این افراد مسن چراغ و روشنایی هستند حتی اگر دیدکان خودشان نوری نداشته باشد ..
گاهی پای صحبتشان کی مینشینی کلی روحیه میگیری ....
موضوعی برام عجیبه و اون اینکه افراد بالای هفتاد هشتاد سال حافظه بسیار بالایی دارند.
اینها یا زیاد تکرار کرده اند یا زیاد صحبت میکنند که مطالب در خاطرشان حک میشود..
والا ماها که موضوعی را میخونیم و یک ساعته نشده فراموش می کنیم..

پاسخ خاطرات کاکایوسف : سکینه خانم حکایاتی بیش از این داشته و دارد...
البته که بزرگان چراغ و روشنایی خانه هستند...
البته در مورد حافظه بیاست این رو هم گفت که گاهی سن و سال زیاد باعث آلزایمر میشه...
پس قدر جوانی خودتان را بدانید و مهم هم نیست که موضوعات را از بر شویم، مهم این است که چیزهای خوب را یاد بگیریم و عمل کنیم و از چیزهای بد درس عبرت بگیرم، که فراموشی از برای همه هست.
همایون
چهارشنبه 16 دی 1394 07:57 ق.ظ
سلام بر شما دوست بزرگوار
راستش چه سعادتی دارید که یک همچنین گنج گران بهایی در نزدیکی خود دارید ، این مادر بزرگ های نازنین مانند گنجی هستند که متاسفانه اغلب شناخته نمی شوند ، اگر با درد دل کنید و داستان زندگیش را برای شما تعریف کند خواهید دید که تاریخی در کنار خود دارید که هر لحظه ممکن است از کف برود . راست گفنه اند که در زیر هر گور تاریخی خفته است . فقط به شعر زیر اکتفا می کنم که خودش باز گو کننده همه چیز است
یاد با آن روز گاران
که یاری داشتیم
این چنین خوار نبودیم
اعتباری داشتیم
ای که ما را در زمستان دیده ای
با پشت خم
این زمستان را نبین
ما هم بهاری داشتیم
پاسخ خاطرات کاکایوسف : سلم و ارادت خدمت شما دوست ارزشمند و گرامی
قطعن مواق همه ی آنچه که فرمودید هستم.
ولی متاسفانه این کاکایوسف تقریبن همیشه بهره و استفاده لازم رو از داشته هاش نبرده و نمیبره ولی امیدوارم که زین پس اینگونه نباشه.
متشکرم بابت شعر زیبایی که نگاشتید.
پاپیون
سه شنبه 15 دی 1394 02:33 ب.ظ
برای آدم هایی مثل او باور از نان شب واجب تر است.
باور که داشته باشی حتا تا ورطه ی کوری به خورشید می نگری بلکه به ایقان برسی.!
پاسخ خاطرات کاکایوسف : بله درست میفرمایید به باورهایش خیلی معتقد است.
ممنون.
آهوی شهر راز
یکشنبه 13 دی 1394 11:22 ق.ظ
معلومه سکینه خانم دوست داره از خاطراتش تعریف کنه که گاه چارده تا پله میاد بالا، هشتاد نود سال چه گنجی میشه از خاطرات. از اون روستای کویری تا تهرون. حتی فکر کردن بهش هم ذهن رو قلقلک میده برای فهمیدن ماجرای سکینه خانم.
ولی از همه مطلب جالب توجه تر، حسن ظن شما بود.
پاسخ خاطرات کاکایوسف : بله سکینه خانم کوله باری از خاطرات با خودش حمل میکنه..
ولی به خاطر سنش قاعدتن کم طاقت هم هست..
اما شاید به زودی خاطراتی ازش کشف کنم، شاید..
خب همیشه حسن ظن داشتن بهتر از بی اعتمادی است
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.