تبلیغات
خاطرات کاکایوسف - ماجراهای من و زهرا.1
بهانه ای برای بودن

ماجراهای من و زهرا.1

تاریخ:یکشنبه 22 فروردین 1395-02:57 ب.ظ


Image result for ‫خانم چادری از نمای پشت سر‬‎  Image result for ‫یک کلاس درس دانشگاه‬‎

تازه دو سه هفته از آغاز ماراتن تحصیلات عالیه کاکایوسف میگذشت و من اصلن به مخیله ام خطور نمیکرد که این ماراتن تا یک دهه بعد از این نیز و بلکه بیشتر ادامه داشته باشد! که هنوز هم ادامه دارد!
قبل از ظهر مهرماه 84 بود و هوا هنوز گرمای خود را به دست پاییز نسپرده بود و آن طبیعی هم بود برای منطقه ما!
مادرم آمد و گفت که بیا مادر زهرا با تو کار دارد!
زهرا هم کلاسی من بود در دوره کارشناسی! یک سال از من بزرگتر! و یک سال نیز از برادرش بزرگتر! برادرش همکلاسی دوران دبیرستان من بود!
در حیاط بزرگ خانه مادر زهرا با مهربانی خاصی به من گفت: "علی! زهرا از وقتی که رفته اهواز هنوز تلفنی به ما نزده ... !"
گویا تلفن خوابگاهشان نیز نتوانسته بود عاملی برای برقراری ارتباط این مادر و دختر شود!
الغرض از من خواست که فردا که راهی اهواز میشوم به زهرا بگویم که تلفنی به خانه بزند و خانواده را از نگرانی دربیاورد!
خب آن موقع که مثل الان تلگرام و این جور چیزها نبود! و خیلی کم بودند افرادی که تلفن همراه داشتند! شاید به تعداد تخمه های تلخ در یک بسته ی تخمه ی سیاه آفتاب گردان! شاید هم کمتر! ولی اگر بود زیاد به چشم می آمد!

خب در آن لحظه نمیشد و نمیبایست دل یک مادر منتظر را شکاند و من نیز گفتم: "چشم به دختر خانم شما اطلاع میدهم!"
در ظاهر تقاضای سهل و آسانی شده بود از من! ولی مصائب دشواری را پیش چشمم متصور بودم!
اول اینکه هنوز درست چهره زهرا را ندیده بودم و نمیشناختمش!
دوم اینکه صحبت کردن با یک بانوی جوان خیلی خیلی سخت بود از برای یک پسر جوان خجالتی!
سوم اینکه صحبت کردن با یک دختر خانم در آن کلاس سی چهل نفره قطعن در قاب نگاه کنجکاو همکلاسیها به یادگار میماند!
بهرحال میبایست این عملیات غیر ممکن را ممکن میکردم! آن دوره دزدهای سر گردنه هم معرفت داشتند چه برسد به اینکه بحث خواهر رفیق آدم در میان باشد. قطعن میبایست معرفتی خرج میشد از برای او!
از قضا شنبه شد و نتوانستم دل بزنم به دریا! یکشنبه هم همچنین!
اما دوشنبه انگار روز موعود بود! برای رفع دلتنگی مادر زهرا هم که شده بود بایست از همه موانع خودساخته عبور میکردم! که سهراب نیز گفته است: "عبور باید کرد..."!
گمانم آن روز کلاسمان در "سه گوش" برگزار نمیشد! بلکه در "سوله" تشکیل شده بود! "سوله" اسم بی مسمایی بود که به ساختمانی در روبروی درب اصلی پردیس مرکزی دانشگاه شهید چمران داده بودند!
اول کاری که کردم نشستن ته کلاس بود! دلیل این استراتژی خلاقانه مشخص است! برای اینکه با تمرکز و تسلطی کامل موقع حضور و غیاب بتوانم همچون عقابی آماده ی شکار، موقعیت استراتژیکی را که زهرا آنجا نشسته بود شناسایی کنم تا بتوانم بعد از اتمام کلاس سروقتش بروم و بانویی دیگر را به اشتباه مخاطب خویش قرار ندهم!
خب موقع حضور و غیاب اسم زهرا یک اسم قبل از اسم من قرائت میشد! چون نام فامیلیمان یکی بود! یعنی اکثرهمِ دهات ما نام فامیلشان مشترک است! به خاطر همین بعدها فهمیدم که همکلاسیها به اشتباه من و زهرا را در اوایل ترم پسر عمو و دختر عمو تصور کرده بودند!
به هر حال عملیات رصد به خوبی انجام شد و کلاس به اتمام رسید!
به لطایف الحیلی کمی دیرتر از جا بلند شدم تا سایر پسرهای کلاس خارج شوند و بعد من! آخر آن زمان برایم مهم بود که پسرهای کلاس قصه سازی نکنند از برایمان! و شاید برای آن دختر معصوم!
هنوز چند نفری از دخترهای کلاس که تقریبن هیچکدامشان را آن موقع به اسم هم نمیشناختم حضور داشتند! و زهرا هم بود!
پیش از اینکه او را صدا کنم کلی با خود کلنجار رفته بودم که عایا فارسی رسمی با او صحبت کنم بهتر است یا با لهجه روستایی خودمان! که نهایتن اولی را برگزیدم!
خیلی مصمم نام خانوادگی او را پس از ادای لفظ "خانومِ" صدا زدم و از او خواستم اگر میشود به راهرو تشریف بیاورند! و ایشان هم که مرا میشناخت پذیرفت!
بعد باز به فارسی و نه لهجه ی خودمان جریان مادرش را به او گفتم که دلتنگ شما شده است و چرا تماسی با خانه نگرفته اید در این چند روز اخیر!
و او با لبخندی گفت که اتفاقن دیشب با مادرم حرف زدم و اینها را گفت!
هرچند زهرا تشکر کرد و از هم جدا شدیم ولی خب معلوم بود که این خبر رسانی ما در حد نوشداروی پس از مرگ سهراب هم نبود! که از قدیم گفته اند کار امروز را به فردا مینداز!
همین!

پی نوشت: تصاویر آورده شده غیر واقعی و برگرفته از اینترنت میباشد.


نوع مطلب : خاطرات یک دانشجو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
maloosak
پنجشنبه 26 فروردین 1395 12:26 ق.ظ
سلام خیلی خوشحال شدم دوباره به وبتون اومدم باعث افتخاره شما هم به من سر بزنید
آهوی شهر راز
یکشنبه 22 فروردین 1395 11:30 ب.ظ
احتمالن مادر زهراخانوم فکر کردن شما چه پیک خبر رسان خوبی هستید
البته نقشه خوبی هم ریخته بودید
اون ملاحظه سومتون مخصوصن اوایل دوره کارشناسی خیلی پررنگ بود و باعث چه سوءتفاهم هایی میشد ولی جای احسنت داره که حواستون به این مورد بوده تا قصه سازی مخصوصن برای آن خانوم درست نشه.
پاسخ خاطرات کاکایوسف : بالاخره نفهمیدیم شما موافق عملکرد ما بودید یا منتقد خبررسانی ما؟
یکی به نعل زدید و یکی هم به میخ، خیلی هوشمندانه
خبرینه
یکشنبه 22 فروردین 1395 08:25 ب.ظ
خوب بود.

----------------------
زیبایی ناپایدار و فضیلت جاودانه است . گوته
پاسخ خاطرات کاکایوسف : ممنون از شما.
جمله بسیار زیبایی بود.
دل آرام
یکشنبه 22 فروردین 1395 08:19 ب.ظ
یک سال از من بزرگتر بود و یک سال هم از برادرش

این سطر خیلی برام جالب بود . خیلی زیاد ... گویا با شیطنت خاصی نوشته شده !

یعنی کاکا یوسف گرامی . من این خایره شما رو به عنوان منتخب گلچین کردم..


حالا چه نیازی به استراتژی بود آخه ... لبتون خندون اقا
کمی اسباب خنده شد این خجالتی بودن شما ( البته جسارت نباشه به شما که نه به اتفاقات افتاده )
پاسخ خاطرات کاکایوسف : فکر میکنم شما خیلی هوشمندانه شیطنت کاکایوسف رو متوجه شدید، آفرین
خواهش میکنم، انشاا.. شما هم همیشه خندون و شاد باشید.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.