تبلیغات
خاطرات کاکایوسف - روز مرد!
بهانه ای برای بودن

روز مرد!

تاریخ:شنبه 4 اردیبهشت 1395-04:02 ب.ظ


Image result for ‫رز قرمز‬‎  Image result for ‫زن ذلیل‬‎

جماعت نسوان بر این عقیده اند که در طول تاریخ مورد ظلم رجالِ عصر قرار گرفته و حقشان پایمال لگدهای مردانه شده و قلب لطیفشان به تاراج شمشیر و بازوان جنس مخالف درآمده است! و قص علی هذا!
ما تاریخ خوانها (نه تاریخ دانها) بهتر از هر کس دیگر میدانیم که در گذر این ارابه ی بزرگ چه بر سر این جماعت لطیف آمده است و این جماعت نیز چه بر سر روزگار آورده اند! که اینها همه بماند!
اما آنچه واضح و بدیهی و مبرهن است این است که تا همین سه چهار دهه قبلتر از این، وضعیت نسوان لااقل در جامعه ما جوری بوده که قلم نمیتواند حتی به زورِ تحریف هم از بیان مصائب و سختیها و رنجها و زجرهای این قشر ضعیف بپرهیزد!
اما دو سه دهه ای است که این جماعت به ظاهر ضعیف که در گذشته آنان را به اشتباه "ضعیفه" هم نام مینهادند چنان قوی پنجه گردیده اند که مردها اکثرهم زن ذلیل گشته اند و دربست تسلیم ایشان!
برای اثبات این داستان جای دوری نمیرویم و کار شاقی هم نمیکنیم، کافی است وضعیت مادربزرگها و حتی مادرهایمان را با وضعیت خواهرها و عروسها و زن داداشهایمان مقایسه کنیم! به راحتی پی میبریم که تفاوت اوضاع و احوال از زمین تا آسمان است!

مادربزرگهای بیچاره ما و زنهای سه چهار نسل پیش از ما تقریبن از هیچ حق و حقوقی برخوردار نبودند و آنچه سهمشان از زندگی بود فقط وظیفه بود و وظیفه بود و وظیفه! بنده خداها حق چه میدانستند که چیست! و با این حال اغلب مورد ناجوانمردی پدربزرگهایی قرار میگرفتند که صدای بلندی داشتند و بازوانی نیرومندتر و قلبی سنگتر!
اما اکنون بیایید رو راست باشیم! اغلب نسوان بر مردها چیره شده اند و مردها برده هایی هستند که برای ملکه به فعالیت میپردازند! درست مثل زنبورهای نر که یا بایست کار بکنند یا بمیرند در راه ملکه!
چه مقدمه ی طویل و درازی شد! الغرض!
الغرض اداره تقریبن کوچک ما را رسم هر ساله بود و است که موسم تولد بانو فاطمه زهرا(س) که میشد و میشود از برای جماعت نسوان اداره هدیه ای ترتیب داده و تقدیمشان میکند! ساده ترش این است که این ربع سکه ی ناقابل هم به مردهای متاهل میرسد و هم به زنان و هم به دختران مجرد اداره! و ناگفته پیداست که در این میان سر کاکایوسفها بی کلاه میماند!
لابد میگویید بی کلاه بماند که بماند، آدم برای یک ربع سکه که نمیرود زن بگیرد، والا!

من نیز موافق این دیدگاهم. اما امسال با خود میگفتیم که خدا را صد هزار مرتبه شکر و سپاس که تولد بانو دقیقن افتاده در ایام العید و ما دیگر دچار آن تبعیض نمیشویم! ولی اگر روزگار بخواهد ناجوانمردانه خودی نشان بدهد و از پشت دشنه ای بزند به کس، آنگاه هیچکس جلودار او نخواهد بود!
الغرض اداره ما تصمیمی شگفت براین گرفت که حالا که جماعت لطیف نسوان از هدیه روز زن امسال بی بهره مانده اند بیاییم در روز مرد(همان روز جوراب) مراسم کوچکی برگزار کنیم و با دادن ربع سکه ای ناقابل از زحمات همسران کارکنان! و نیز دختران مجرد اداره تقدیر و تشکری به عمل آوریم!
دقیقن میدانم که شما نیز در این سطر مثل کاکایوسف به این جمله رسیده اید که: "مگر اینها به سلامت روان اعتقادی ندارند؟!"
آخر مگر میشود روز مثلن مرد بیاییم و به زنان و دختران هدیه بدهیم و مردها را یک جوراب هم نه؟!
نه جانم ما مردها بخیل نیستیم فقط بیایید فرض کنید این قضیه برعکس میبود! یعنی روز زن می آمدند و به مردهای متاهل و حتی ما مجردین و عزبها نیز هدیه ای میدادند! آنگاه میدیدیم که این جماعت نسوان باز چگونه تاریخی از مظلومیتهای هزاران سال پیشِ متحمل شده ی اعقابشان را بازگو و بازتولید میکردند و گریه ها و مویه ها سر میدادند که ای وای و ای دریغ و ای درد که این مردها چقدر فلانند و چقدر بهمان! البته خب در آن حال حق هم میداشتند!
به هر حال اداره ی زن ذلیل ما تصمیمِ کبرای خود را عملی کرد لامصب، همین چهارشنبه شب اخیر!
البته نبایست از حق بگذریم که بر سر ما مردهای مجرد هم منتی نهاده و ما را نیز به مراسمشان دعوت نمودند که لااقل در همان حال که شیرینی و شامی هم نصیب ما عزبهای روزگار میشود، شاهد ماجرای قربانی شدن روح و روان خویش در آن آوردگاه ننگین نیز باشیم!

سرتان را بیشتر از این به درد نیاورم! مراسم چهارشنبه شب برگزار شد و ما هم شرکت نمودیم و شیرینی و میوه ای هم خوردیم و بعد هم با کوچولوهای همکاران از نزدیک آشنا شدیم و آخر الامر نیز به همراه احمد شامی هم زدیم تا بلکه آن شب را لااقل زحمت آشپزی نخواهیم که بکشیم! والا!
مراسم تمام شده بود و من و احمد میخواستیم بیاییم به خانه که مسئول امور مالی اداره، ما دو تا و چند تای دیگر از پسران مجرد اداره را به اتاق خویش دعوت نمود!
بله به ما مجردها هم ربع سکه ای داده شد در کنار شاخه رزی قرمز! سورپرایز هم شدیم تقریبن!
همین!


نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
یکتا
شنبه 1 خرداد 1395 04:30 ب.ظ


پاسخ خاطرات کاکایوسف : ممنون از شما
قالب وبلاگ
شنبه 18 اردیبهشت 1395 04:20 ب.ظ
خیلییییی خوبببببببب بود
سپاس
آهوی شهر راز
یکشنبه 5 اردیبهشت 1395 02:10 ب.ظ
میخواستن سورپرایرتون کنند، خوبه که
مهم آخرشه که بر وفق مراد بوده گویا
احتمالن مدیر اداره تون خانم نیستن؟ یحتمل در تصمیمی این چنین کبری، پای یک یا چند زن در میان باشه
پاسخ خاطرات کاکایوسف : بله خب آخرش خوب بود، البته از قبل هم یه حدسها و زمزمه هایی شنیده بودیم ولی باورمون نمیشد، باتوجه به عقبه ای که دیده بودیم.
نه خیر اتفاقن خانم نیستن!! اگه خانم بودن که بهتر میبود، خانما توی اینجور مواقع واسه اینکه انگ و منگی بهشون نچسبه مجبورن رعایت اعتدال رو بکنن لااقل. والا.
دل آرام
یکشنبه 5 اردیبهشت 1395 12:04 ق.ظ
همیشه رمضان یه بار هم شعبان

والا به همین چراغ سو فسم نه فیمینیستم نه آنتی مرد ..
اما بی اغراق کاکایوسف گرامی شیوه قلم مبارک شما بس دلکشانه گیراست ..

والا ما ایرانی جماعت هم یا از آن ور بوم می افتیم یا این ور ..
اندکی تعادلم آرزوست ...
پاسخ خاطرات کاکایوسف : سلام بر همسایه گرامی و گرانقدر
بله ما یا از اینور بوم می افتیم یا از آن سو.. و تعادل چیز خوبی است.
از لطف شما نسبت به قلم کمرنگ کاکا سپاسگزاریم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.