تبلیغات
خاطرات کاکایوسف - آزمون زبان!
بهانه ای برای بودن

آزمون زبان!

تاریخ:شنبه 25 اردیبهشت 1395-04:55 ب.ظ


Image result for ‫تقلب آزمون زبان‬‎  Image result for ‫تقلب آزمون زبان‬‎

امروز جمعه است درست بیست و چهار روز از اردیبهشت نود و پنج گذشته و من روی صندلی سالن انتظار ایستگاه راه آهن شیراز نشسته ام! و قطار شیراز به تهران دقیقن نیم ساعت دیگر یعنی یک ربع مانده به هفده سوتش را به صدا در خواهد آورد!
همین چند دقیقه پیش ایمان عزیز زحمت کشیده و پس از کلی پلی استیشن(معادل پارسی اش را نیافتیم) بازی مرا با پژو پارس تازه خریدش از خوابگاه مفتح دانشگاه شیراز تا همین ایستگاه راه آهن آورد و خود رهسپار خانه ی خواهر محترمه اش شد...
این یک هفته ای که شیراز بودم خیلی خوش گذشت! آخر مگر میشود اردیبهشت ماه شیراز باشی و در کنار دوستان و به آدمی خوش نگذرد؟!
در این فرصت کوتاه فقط خاطره آزمون زبان دیروز را مینویسم! ما بقی اش بماند از برای بعد! شاید وقتی دیگر! چرا که طول و تفصیل سخن خواننده را بیازارد و آزردن اساساً کار کاکایوسف نیست! باور کن!
دیروز صبحِ تقریبن زود یعنی حول و حوش هفت صبح از خواب بیدار شدم و چای سریع السیری دم کردم و تخم مرغی فوری طبخ نمودم و بعد به همراه علی آقا و تنها آدامسی که در کیف او باقی مانده بود و نصفش نمودیم از برای هم و جویدیم، به سمت سالن امتحانات روانه شدیم!
زبان انجلیسی علی آقا روی هم رفته بد نیست و زبان کاکایوسف افتضاح است! لکن این چند وقت اخیر توانسته بودم در لابلای آن همه پلی استیشن بازیها، نیمی از کتاب 504 را تورق کرده و اندکی هم گرامری بخوانم!
به سمت زیرزمین مربوطه رفتیم! همان زیرزمینی که پشت بامش جای خوبی است برای نشستنهای دورهمی! و قسمتهایی از شیراز را میتوان از آن بالا رصد نمود!
به هر کیف با مداد مشکی نرم و نصفه پاک کنی در دست وارد کلاس آزمون شدیم! دیشب کلی با علی آقا خوش خیالی کرده بودیم که شاید صندلی مان کنار یکدیگر بیفتد و ...

اما از بخت و اقبال نامرادمان درست افتادم صندلی شماره یک آن کلاس! سمت راست کاکا درب ورودی بود که به هیچ دردی نمیخورد! روبرویم دیوار بود! یک دیوار سفید! بلکه کاملن سفید! حتی ساعتی دیواری هم در آن کلاس تعبیه نشده بود تا بلکه ما بتوانیم در این بی مدیریتی زبان، لااقل زمان را مدیریت کنیم!
پشت سرمان هم که خود دکتر ظریف نیز اگر نشسته میبود به درد نمیخورد! آخر مگر میشود به برگه پاسخنامه پشت سری نظری انداخت و چشمی چراند در آن وادی؟!
این سه جهت هیچ، مانده بود سمت چپ! از بد عهدی ایام نفر بغل دستی ما غایب بود! آزمون داشت شروع میشد و ما از یک سو دعا میکردیم در دل و از سویی با چشم مبارک هر که را از درب ورودی می آمد تو رصد مینمودیم که بلکه او بیاید و در کنار ما بنشیند! الغرض چونان شبه جزیره ای بودیم که از یک جنب به خشکی راه داشت و آن یک جنب هم فقط کویر بود کویر!
آزمون شروع شد و زمان میگذشت که بالاخره همسایه ما با چادری ملی بر سر و عینکی بر چشم و بدون پاک کن و تراش آمد و نشست در جای خویش!
آزمون سخت بود لامصب! لااقل از برای من! آن نصف آدامس سابق الذکر را از برای برهم نخوردن تمرکز همچنان میجویدم ولی کارگر نبود که نبود! از این بابت کارگر نبود که صدای پر رنگ کردن خانه های پاسخنامه توسط بغل دستی کاملن روی اعصاب کاکا رژه میرفت! لامصب چقدر خوب و سریع و محکم کارش را بلد بود! خب شاید این از خوش اقبالی ما بود! ولی چه سود؟!
از بداقبالی ما یکی از دو مراقب کلاس درست نشسته بود کنار وایت بورد، در همان زاویه ای که ما میخواستیم با نگاه در برگه ی پاسخنامه ی بغلی مثلن در طول حیات بیست و چهار ساله ی تحصیلمان برای اول بار تقلب کنیم! یعنی به محض برگرداندن کله ی همایونی چشمهای من و آن مراقب بزرگوار تلاقی می یافت در هم چونان تلاقی چشمان دو معشوقه و ما سر به زیر میشدیم و شرمگین از کار خویش! و من چقدر از چشمهای این مراقبان شرم داشته ام همیشه! حتی از این مراقب که قدی متوسط داشت شبیه خودم و ریش و پشمی هم داشت به اندازه من و موهایش هم کمی بیش از موهای کاکایوسف جوگندمی شده بود و نوع لباس پوشیدنش هم سنتی بود و نه پست مدرن، باز هم درست شبیه من!
الغرض قید تقلب را هم زدیم! ولی دیدیم که فایده ندارد و این خانم لامصب همچنان ویراژ میرود با پر کردن حانه های پاسخنامه بر اعصاب ما و تازه هی به مراقب هم گیر میدهد که وقت کم است و اینها!
لذا اندیشیدیم که این بانو لابد علوم انسانی نمیخواند و به نمره بالاتری از برای قبولی محتاج است چرا که با وجود این همه رژه رفتن بر روح  و روان ما هنوز هم گله دارد از وقت!
خلاصه اینکه توانستیم به لطائف الحیلی هفت هشت تستی از روی دست او بزنیم! حالا میماند شانس و اقبال ما از یک سو و اینکه آیا برگه سوالات یکی بوده است یا نه! کاش آن بغل دستی به جای دقیقه نود در همان اواسط جلسه پاک کنی از ما میخواست! همان پاک کنی که دیشب با چاقو برای خودم و علی دو نصفش کرده بودیم! بهرحال پاک کن میدادیم و در مرصاد نگاه مراقب مینشستیم و بلکه تست بیشتری میزدیم تا تازه امیدوار باشیم به نمره ی پنجاه از صد!

به هر صورت که بود آزمون تمام شد و ما به خوابگاه خویش برگشتیم! حتی یک آب معدنی هم در آن دو ساعت به ما ندادند لامصبها! نمیدانم آن پنجاه هزار تومان را از برای چه چیزی از ما ستانده بودند! خب لااقل آبی به ما میدادید در آن نینوا! والا!

پی نوشت: بر اساس اخرین اجتهاد اینجانب اساسن و اصولن تقلب چیز خوبی نبید! ولی در چنین آزمونهایی که رقابتی بین افراد وجود نداشته بید تقلب از برای آوردن حد نصاب لازم بد نبید! یعنی خوب هم بید! به جان خودم!


نوع مطلب : خاطرات یک دانشجو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
دل آرام
پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 01:30 ق.ظ
یادش بخیر دوران دانشجویی ...

" هی وای من "
پاسخ خاطرات کاکایوسف :
رهگذر
یکشنبه 26 اردیبهشت 1395 01:17 ب.ظ
در رابطه با پی نوشت جدیدالتقریر شما، خاطره ای یادم اومد. زمان دانشجویی ما دختر خانمی کاملا مذهبی بودن که تقلب کردن رو حرام می دونستن! با توجه به ظاهرشون که چادری هم بودن و ما بچه مثبت ها همون جوری که در عنفوان جوانی چادر برای خانمها و ریش برای آقایون رو دلیل مسلمی برای دینداریشون می دونستیم، درصدی هم احتمال نمیدادیم که ایشون چون درسش خوبه و نمیخواد به کسی تقلب برسونه اعتقاد داره که تقلب حرام است.
از قضا ما با ایشون درس زبان تخصصی داشتیم و باز هم از قضا، ایشون همه ی درساشون خوب بود جز زبان!
جالب اینه سر جلسه ی امتحان به من اصرار داشتن بهشون برسونم، وقتی هم گفتم تو که می گفتی حرامه، جواب دادن که نههههههه، استاد این درس گفته من مشکلی ندارم تقلب کنید !!!

با سلام به اصغر فرهادی و پایان های باز ایشون، نتیجه گیری رو بر عهده ی خواننده میذارم.
پاسخ خاطرات کاکایوسف : سلام، هم به شما دوست عزیز و هم به جناب اصغر خان فرهادی
و اما بعد!
اول اینکه من با قضاوت کردن زودهنگام مخالفم ولی به نظر میرسه که کار اون خانمه چادری چیزی جز خودخواهی نبوده البته با توجه به اسناد موجود.
دوم اینکه بنده حضرتعالی را نمیشناسم(فعلن) و شاید شما حقیر را میشناسید که کاکایوسف را و اخلاق او را با همین بانوی چادری خاطره تون مقایسه نمودید، شاید هم مقایسه ننموده اید ولی به هر حال مثالی زدید که با پی نوشت ما مرتبط بوده به قول شما. اگر مقایسه نموده اید که لابد کاکا را خوب میشناسید و میدانید که او نیز شبیه همین به ظاهر مومنان است و به وقت سخاوت تنگ دست است و به هنگامه ی درخواست و نیاز خودخواه و بخیل و اینها. و لابد میشناسیدش که او در تمامی دروس از اولیاء الله بوده و در درس زبان اسفل السافلین. اگر هم نمیشناسیدش خب لابد پیشگویی کرده اید.
اما راجع به پی نوشت باید عرض کنم که این نظر حقیر بود و شاید هم با گفته همان خانم چادری یکی باشد از دید شما و این اشکالی هم ندارد. بهرحال ما گمان کردیم که چون این نوع آزمونها را رقابتی نیست در او، و هر کس به نمره حد نصاب برسد قبول است و با رسیدن ما به حد نصاب حق الناسی هم ضایع نمیشود گفتیم شاید فعلمان چندان بد هم نبوده باشد. به هر کیف ممنونم از تذکر شما رهگذر گرامی.
آهوی شهر راز
شنبه 25 اردیبهشت 1395 07:11 ب.ظ
برای کاکایوسف که نباید نگاه کردن به برگه های بقیه سخت باشه. کافیه با اون بالهاش یه دور بزنه توی کلاس
آقا اون لطائف الحیل رو لطفا بگین شاید گره از کار کسی باز کرد الان هم فصل امتحانات نزدیکه بچه ها دعاگو میشن
جا داره از همین جا هم سلامی عرض کنم به اون مراقب مسئول! کنار وایت بورد
پاسخ خاطرات کاکایوسف : خب با این تفاسیر و تفاصیل آن لطائف الحیل ما لابد همان پرواز کردن بوده دیگه! والا!(لطفن به پی نوشت جدید التقریر نیز مراجعه فرمایید).
اون مراقبه که واقعن مسئولترین فرد روی کره زمین بود اون روز! یعنی اگه کلهم اجمعین ملت عزیز و همیشه در صحنه و دولت گرانقدر اینقدر در انجام وظایفشون مسئولیت پذیری نشون میدادن، باور کنید قبل المپیک پیش رو ما توسعه یافته میشدیم والا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.