تبلیغات
خاطرات کاکایوسف - بنفشه!
بهانه ای برای بودن

بنفشه!

تاریخ:دوشنبه 3 خرداد 1395-03:34 ب.ظ


Image result for ‫قطار ماشین دودی‬‎  Image result for ‫باباپنجعلی زنته‬‎

سالن انتظار ایستگاه قطار شیراز نشسته بودم کنار تنهایی خودم، درست یک ردیف مانده به آخر! که یکهو مردی میانسال
و عینکی با موهایی جوگندمی و تقریبن خوشتیپ با لباسی روشن و شلواری تیره آمد و گفت: این خرت و پرتها را نگه میداری تا بروم دستشویی و برگردم!؟
خب نگاهی به ساعت انداختم و دیدم یک ربع تا بیست دقیقه وقت دارم هنوز! با تردید به تبسم توامان با انتظارش پاسخ مثبت دادم. کلی پفک و اینجور چیزها خریده بود!

ساعت به پنج و نیم بعداز ظهر نزدیک میشد و صاحب خرت و پرتها آمد و در حالی که من ایستاده بودم کنار صندلیها و در آستانه رفتن به سمت صف شناسایی بلیط بودم، تشکری کرد و باهم به صف رفتیم!
کارت دانشجویی همراهم نبود چرا که گذاشته بودمش اتاق تا بلکه به کار داش کیوان بیاید! با کارت ملی از درب مربوطه گذشتم و با کوله ای بر پشت به سمت قطار روانه! میبایست به واگن شش میرفتم! قطار را از هر طرف که شروع کنی واگن شش جوری است که در وسط او تعبیه شده و به هر شکل میبایست نیمی از طول قطار را پیاده روی کرد! و من پیاده روی را این روزها بیشتر از گذشته دوست دارم چرا که شنیده ام قند خون بالا را میتواند اندکی پایین بیاورد!
همان لحظه که از آخرین پله های ایستگاه قطار پایین می آمدم و به سمت واگن شش میرفتم به ناگاه چشمهایم به ساکی سورمه ای رنگ افتاد که توسط پیرزنی روی زمین کشیده میشد! از آن ساکهای قدیمی و بدون چرخ و اینها بود!
به خانم مربوطه که مانتویی گشاد و کاملن بلند پوشیده و تا سرحد پایین ساق پاهایش کشیده شده بود گفتم: "میتوانم کمکتان کنم مادر؟!"
او که انگار مرا فرستاده ای الهی از برای کمک به خودش یافته بود صورتش را برگرداند به سمت من و با لبخندی توامان گفت: "بله! خیلی ممنونم! و ..."
ساکش را بلند کردم! واقعن سنگین هم بود! و به نظرم از برای یک خانم جوان هم حمل او سنگین بود چه رسد برای خانمی در آن سن و سال!
دو سه قدم که برداشتم دیدم خانم قصه ی ما دست چپم را که در واقع همان دستی بود که ساک او را گرفته بود با دست راستش فشرد! شاید ترسیده بود که مبادا بخواهم دزدی کنم مثلن! شاید هم بدون غرض خاصی دستم را گرفت!
دست تقریبن سردی هم داشت! بعد از چند ثانیه دستم را ول کرد و ما چند قدمی که حرکت کردیم از او پرسیدم: "واگن چندید مادر؟!"
گفت که نمیدانم و ما یک گروهی هستیم(و به چندین پیرزن دیگر که در چند قدمی ما بودند اشاره کرد) که از طرف ارتش از برای چندین روز اردیبهشت گردی به شیراز آمده ایم! و الان سرپرستمان نیست و نمیدانیم که واگن چندیم! آن پیرزنهای دیگر یا همان همقطاران دیگر او نیز که برخی با چادرهایی مشکی و بعضی نیز با مانتوهایی بلند و گشاد بودند نمیدانستند که در کدام واگن امشبی را قرار خواهند گرفت!
بهرحال به او گفتم من تا واگن شش که کوپه ما آنجاست وسایل شما رو خواهم برد! به اندازه ی طولِ یک واگن که قدم زدیم ایستادیم تا هم قطاران او برسند و او در این فاصله کلی سوال از من پرسید و من هم همه را با صداقت تمام جواب دادم! سوالاتی از قبیل اینکه اهل کجایی؟ دانشجویی؟ چه رشته ای میخوانی؟ چه مقطعی؟ وقتی فهمید خوزستانی ام کلی خوشحال شد و گفت من خوزستانیها را خیلی دوست دارم! و کلن خیلی میخندید!
جالب اینجا بود که وقتی متوجه شد مقطع دکتری هستم کلی تحویل گرفت و فی الفور گفت شماره مرا یادداشت کن: 0912...! من که از رفتار این خانم شاید بالای 50 سال سن تعجب کرده بودم گفتم خودکار و کاغذ و اینها همراهم نیست! (و دیگر میترسیدم به او بگویم مادر!) گفت: "توی گوشی همراهت یادداشتش کن! اسم من بنفشه است!" و من یادداشت کردم!!!
و بعد گفت حالا سریعتر راه برویم تا همراهان من نرسیده اند! خلاصه دوباره راه افتادیم و از آنجا که معلوم شد آنها واگن پنج هستند وسایل او را تا واگن پنج از برایش حمل نمودم و او در این فاصله کلی حرف زد! مثلن گفت شوهرم ارتشی بود و چندسالی است که مُرده و من الان سمت پیروزی مینشینم در پایتخت!!! آخرین سوالی که ازم پرسید اسم کوچکم بود! که از ساده لوحی تمام اسم واقعی ام را نیز از برای او گفتم! و او تشکری کرد از من و گفت خوشحالم که امشب همسایه هستیم در قطار!!!
بهرحال سوار قطار شدیم و من غرق در تعجب و حیرت که آخر واگن بغلی ما بودن هم عایا خوشحالی خاصی دارد؟!
همکوپه ای های آن روز من سه مرد تقریبن پیر و در آستانه بازنشستگی بودند!
(من هیچوقت نفهمیدم معیار و ملاک پیر بودن و میانسال بودن دقیقن چیست و کدام سن و سال است!).
بگذریم!
دوتا از آنها اهل کازرون بودند و یکی اصالتن آبادان! من و آن مرد آبادانی روبروی هم کنار درب کوپه نشسته بودیم. همه چیز خوب داشت پیش میرفت! قطار سر موعد مقرر سوتش را کشید و به راه افتادیم!
تازه داشتیم از کنار مرودشت میگذشتیم که خانمی با چادری گل گلی و چشمهایی سورمه زده شده کله مبارکش را درون کوپه ما آورد و رو به من کرد و گفت: "خوبی؟!" و این واژه خوبی را هی میکشید موقع تلفظش! بعد از نگاه اولیه به صورت او، سرم را زیر انداختم و در آن حین بود که جوراب و دمپایی رنگی او به چشمم خورد! گفتم: "ممنونم شما خوبید!" و او که انگار در آن جمع چهار نفره ما کسی جز مرا نمیدید گفت که من همان خانمی هستم که کمکش کردی!
و من با تکان دادن سر و معجونی از تبسم و سکوت پاسخش را دادم! باز خوب بود که به آن سه همکوپه ای ما گفت که این آقا بهم کمک کرد و اینها! و باز خوبتر این بود که مرا با اسم کوچکم صدا نزد!
و بعد پرسید از من که اینجا واگن شیشه و ما پنجیم و عایا هفت میشه اون جلویی؟! و من باز پاسخش را دادم!
بنفشه خانم دو سه بار دیگر هم قبل از اینکه موقع خواب در قطار فرا برسد به کوپه ما سر زد! و هر بار نیز همان جور صحبت کرد! یعنی واژه خوبی را میکشید و میپرسید اینجا واگن چنده و ما واگن پنجیم و اینها! معلوم بود با لباس داخل کوپه شان و بدون روسری تا کوپه ما می آمد و شبیه خانمهای پایین شهر تهران چادر رنگی اش را جوری استادانه با دستهایش دور خودش پیچیانده بود که فقط انتهای جورابش مشخص بود و کمی از گوشواره گوش راستش!
الغرض بار آخری که ساعت حدود هشت و نیم نه شب شده بود و او تا درب کوپه ما آمد خیلی سرد و خشک پاسخش را دادم! و وقتی رفت به آن مرد مو سپید آبادانی که قیافه و سن و سالش مرا یاد پیرمرد کوهنورد (لقب یکی از اساتید خودمان) می انداخت گفتم: "نمیدانم این خانم چش شده که سه چهار بار آمده و هربار هم با لبخند چند سوال تکراری را از من پرسیده است؟!"
پیرمرد آبادانی که غرق بحث با هم سن و سالان خودش بود لحظه ای رو به من کرد و با تبسم گفت: "از تو خوشش اومده!"
و رنگ کاکایوسف در آن لحظه مثال آفتاب پرست هی عوض میشد از شرم!
جای باباپنجعلی خالی بود آنجا که رو به کاکا کند و بگوید: زنته!؟
همین!


نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
آرش
یکشنبه 9 خرداد 1395 10:11 ب.ظ
سلام

وبلاگ خیلی زیبایی داری!

به منم سر بزن!

منتظرم!


دل آرام
چهارشنبه 5 خرداد 1395 12:09 ب.ظ
(و دیگر میترسیدم به او بگویم مادر!)

یعنی ندیدمتون . اما یقین دارم قیافه بسیار جالب و کاریکاتور واری داشتین آن لحظه ... که خدایا ملت هم به تورشون میخوره منم !!

تا نصف خوندم نمیدونم چرا همش در ذهنم تداعی این شعر بود
عشق پیری چون بجنبد سر به رسوایی نهد
که یهو خوندم هم کوپه هاتون هم بازنشستگان بوده اند ..

خدای من ... خعلی خاطره جالبی بود ..

کاکا ؟ چرا بده ؟ اینکه زنی سنش بالای پنجاه سال باشه بده دل بده ؟
اصن میخوام بتوپم .... والاه
-------------------

بگذریم موندم این خانم با این سن سریع تریپ عشق و عاشقی برش داشته ، نوزده بیست سالگی چی بوده !
چ چ چ چ ...

پاسخ خاطرات کاکایوسف : سلام
آقا ما بالاخره نفهمیدیم شما موافق دلدادگی در ایام پیری هستین یا مخالف!
اگه بالزاک زنده بود حتمن عنوان کتابش رو از «زن سی ساله» به زن پنجاه و خورده ای ساله تغییر میداد یا شایدم یه کتاب جدید با این عنوان مینوشت و قطعن به دوران نوزده بیست سالگی ایشون هم اشاره میکردن و یحتمل خیلی پر رنگ. البته ما که از زندگی دیگران بی اطلاعیم و چه بسا تصورات و برداشتهای ما با واقعیت متفاوت باشه.
آهوی شهر راز
دوشنبه 3 خرداد 1395 06:06 ب.ظ
بنظرم خوبتر ابن بود که وقتی که شماره اش رو یادداشت کردید، نگفت حالا یه تک بزن به من که شماره ات بیفته
اونجایی که خانمه گفته سریعتر بریم تا همراهانم نرسیدن، خیلی بامزه بود
ولی خودمونیما، عجب اسم باکلاسی داشته خانمه
پاسخ خاطرات کاکایوسف : بله واقعن، اصلن از این زاویه نگاه نکرده بودم به قضیه، گمونم این امداد الهی بود گرنه من تک زنگ هم میزدم بهش اونم تازه با شماره همراه اول!
بله اسمش باکلاس بود البته اگه واقعن اسم شناسنامه ایش بوده باشه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.