تبلیغات
خاطرات کاکایوسف - آش نذری!
بهانه ای برای بودن

آش نذری!

تاریخ:سه شنبه 8 تیر 1395-01:17 ب.ظ


Image result for ‫آش نذری گرفتن زیاد‬‎   Image result for ‫آش نذری‬‎

ساعت ده دقیقه به هفت بعد از ظهر بیست و یکمین روز ماه مبارک بود و حدود یک ساعت و پنجاه و پنج دقیقه مانده به اذان مغرب به افق پایتخت، که احمد گفت: بپوش برویم بیرون قدمی بزنیم و چیزی بخریم!
مرغها را در آب ریختیم و روی گاز گذاشتیم و پیراهن مشکی آستین کوتاه تقریبن قدیمی خود را پوشیده و احمد نیز با تی شرتی مشکی بر تن روانه ی خیابانها شدیم!
این پیراهن مشکی آستین کوتاه را خیلی دوست داشتم که از برای اداره نیز بپوشم در این ایام که گویا پیراهن آستین کوتاه پوشیدن چندان خوشایند نیست از برای آنجا!
الغرض از خانه بیرون زدیم و هنوز خیلی از خانه دور نشده بودیم که دیدیم ملت با ظروف پر از آش شله قلم کار از کوچه ای آنسوتر مثل مور و ملخ میزنند بیرون!
دو دختر نوجوان نیز دارند دو دیگ آش را درون ماشین جاسازی میکنند و انکه کمی کوتاه قامت تر است میگوید: «من جلو میشینم تا یکی از دیگها را نگه دارم و سر ریز نشود!»
و من و احمد نفرین میکردیم بخت بد خویش را که چرا الان در مسیر برگشت به خانه نیستیم تا بتوانیم آشی به تور بزنیم! آن یکی رفیقمان نیز خواب بود در خانه، گرنه زنگی به او میزدیم که با ظرفی بیاید و آشی به خانه ببرد!
مردی که دو قابلمه ی بزرگ پر از آش را روی هم گذاشته بود(قابلمه ی بالایی کمی بزرگتر از قابلمه پایینی بود) و آنها را به سمت ماشین پارک شده اش حمل میکرد، در بین راهی که تا ماشینش بود به گونه ای ماهرانه و هنرمندانه قابلمه ی بالایی را کمی کج کرد(خب معلوم است که قاعدتن در این هنگام قابلمه ی پایینی نیز کمی کج میشد ناخواسته) و دهان مبارک را به قابلمه نزدیک و اندکی از آن آش چرب و چیلی تناول فرمود که هیچ آشی هم از آن قابلمه پایینی بر تی شرت قرمز رنگش نریخت! و من و احمد را با این کار هنری خویش هم خنداند و هم حرص داد کمی!

از آن صحنه ی نادر و کمیاب کمی دور شدیم!
به خیابان اصلی رسیدیم و دیدیم که نیمی از مغازه ها بازند و نیمی بسته! و من به احمد گفتم که یحتمل مقصد ما نیز که پاساژ لاله است بسته باشد! که احمد گفت این از خدا بی خبرها تعطیل نمیکنند!
همچنان راه میرفتیم و هوا هم کمی گرم بود دیروز ولی نه آنچنان که برنجاند ما را.
به پاساژ لاله که رسیدیم در نهایت تعجب دیدیم که کرکره اش تا فاصله ی نیم متری زمین پایین است و از آن نیم متر پایینی معلوم بود که حضرات دارند کلهم کف آنجا را میشویند!
احمد که میدانست زود باشد که تیکه ای از زبان تقریبن سرخ ما خواهد شنید بدون تأمل گفت: «گویا ما خودمان از خدا بی خبریم!»
خلاصه دیدیم هنوز که ساعت هفت و ده دقیقه است و کلی مانده تا افطار، بهتر است حالا که تا اینجا آمده ایم سر خر را کج کرده و به پارک لاله اندرون شویم!
کمی در آنجا بدون اینکه بنشینیم سیر کردیم و کلی هم با دقت در فیها خالدون آن سبز سرا نگریستیم و چیزهایی گفتیم و خندیدیم و گذشتیم!
از آن سو به جانب بازارچه لاله رفتیم و دیدیم که آنجا هم تعطیل است! و جالب این بود که خیلی از مغازه ها باز بودند ولی آن دو جایی که ما میخواستیم از آنها خرید ما یحتاج نماییم بسته!
ره آمده را برگشتیم! پسر کوچکی دیدم که غذایی خیلی شیک بسته بندی شده در دست داشت و به سمت ما می آمد! احمد گفت «غذایش را ازو بستانیم؟» گفتم چه کاریه؟ ما زورمون فقط به این کودک یحتمل فال فروش رسیده است؟ که احمد باز به شوخی گفت: «اتفاقن بایست از او که از تو ضعیفتر است بستانی و این قانون طبیعت است!!»
و این شوخیها و طنز گفتارها نمک تلخ بختیهایمان بود دیروز!
از قضا از شیرنی فروشی همان حوالی اندکی زولبیا بامیه خریدیم و به سمت خانه رهسپار شدیم! که مثلن دست خالی بازنگشته باشیم!
صف نانوایی بربری آن حوالی نیز آنچنان شلوغ بود که حتی به ذهنمان هم خطور نکرد که در آن همهمه و ازدحام نانی بخریم!
رسیدیم تا به کوچه ی نذری و دیدیم که هنوز ملت دارند آش میبرند آن هم خیلی زیاد! خیلی زیاد!
به احمد گفتم ما هم برویم شاید ظرف یکبار مصرفی چیزی داشته باشند خودشان و ما هم دلی از عزا دربیاوریم امشب! که به قول آن دوست اصفهانی مان «مفت باشِد کوفت باشِد»!
به کوچه ی نذری که وارد شدیم دیدم یک دو سه چهار پنج ... بلکه هشت نه دیگ بزرگ آش خالی شده و یکی مانده هنوز! دیگهایشان به قدری بزرگ بود که یاد آن آرزوی ایام نه چندان دورم افتادم: «پریدن و شیرجه زدن در دیگ آش»!
به ظرف آخر رسیدیم و دیدیم که هنوز متولی اش دارد با پارچ مخصوصی ظروف خالی ملت را لبریز میکند! آن طرف تر هم در دست پسری جوان درب ظروف یکبار مصرف به تعداد فراوان وجود داشت و ما ازو پرسیدیم یه دونه ظرف هم به ما میدید؟ که آن جوان مشکی پوش در عین ناباوری گفت: «متاسفانه ظرف تموم کردیم و فقط درباشون مونده!!»
به احمد نگاهی کرده و سری تکان داده و لبخند تلخی زدیم!
آن مغازه ی کناری نیز ظرف یکبار مصرف نداشت!
چونان لشکری شکست خورده داشتیم برمیگشتیم که در آن هجمه ی ملت و آش بردنها زنی که کمی جلوتر از ما راه میرفت چشم ما را گرفت! با مانتویی تقریبن گول گولی و متمایل به زرد که آستینهایش را تا آرنج بالا زده بود داشت دبه ی تقریبن ده لیتری خیارشوری را که پر شده بود(واقعن پر شده بود) از آش شله قلمکار نذری حمل میکرد! لامصب دستان پر توانی داشت که میتوانست آن ظرف سنگین را یک تنه حمل کند! شاید هم انگیزه ی بسیاری داشت که باعث افزایش توان جسمی اش شده بود! خلاصه آنقدر دلم سوخت از برایش که یاد کوزت و حمل کردن آب از سر چشمه و بینوایان و اینها افتادم!
کمی جلوتر که رفتیم دیدیم آن خانم با انگیزه ظرف آش را کنار ماشینشان که سه چهار سرنشین دیگر هم داشت زمین گذاشت، دقیقن کنار دیگر ظروف آشی که یحتمل دیگر سرنشینان آورده بودند! به احمد گفتم بیا حین عبور از کنارشان ظروف آششان را نیز بشمریم! شمردیم یک دو سه چهار ... دقیقن نه ظرف آش بود که برخیها یکبار مصرف بودن و برخیها ظروف خانگی و یکی هم آن دبه ی ده لیتری و به قول احمد خیارشوری! البته شاید هم ظروف دیگری داخل ماشین جاسازی کرده بودند قبل از اینکه من شروع به شمردنشان کنم، شاید!
نمیدانم این چه حکمتی است که ملت تا میبینند فلان جا فلان نذری ای وجود دارد میروند و اضافه بر مایجتاج و تا جایی که ظرف خالی دارند میگیرند و میبرند! خب لامصبها اصلن به دیگران فکر هم نکنید که ممکن است به اندازه ی یک ظرف کوچک دوست داشته باشند از آن آش بخورند ولی لااقل آن اندازه ببرید که بی استفاده نماند و خراب شود بعد از چند روز!
باز ما مثبت اندیشی میکنیم و با خود میگوییم لابد اینها را از برای استفاده ی همساده ها و قوم و خویشان خود میبرند و ثوابی هم میکنند و میبرند با این کار نیکشان! لابد! ما چه میدانیم!
با تمام این احوالات گمانم همان سبک دهات خودمان در ایام النذری بهتر بود(البته اگر هنوز اینگونه باشد) که صاحب نذری آشها یا حلیمها یا شله زردها یا هر نذر دیگری را که میداشت میداد به بچه هایش و آنها با استفاده از مجمه هایی تقسیمشان میکردند. بدین شکل که درب هر خانه را میزدند و کاسه یا بشقابی البته نه یک بار مصرف (زمان بچگی کاکایوسف) به آنکه درب را میگشود میدادند و منتظر هم میماندند تا طرف مقابل ظرف را خالی کرده و گاهی شسته و پس بگیرند!
خب رسم زمان ما که هنوز هم گاهی در دهات ما و لابد در دیگر دهات هست رسم خوبی بود! و خود خاطراتی دارد از برای خویش! بهرحال گاهی درب خانه ی ما یا خانه هایی که ما دربشان را میزدیم، باز که میشد، لبخندی میبود، مهربانی ای میبود، شرم و حیایی میبود...!
همین!



نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
شب های نقره ای
یکشنبه 14 شهریور 1395 04:56 ب.ظ

ای وای نتونستین از این سفره پهن شده آش نذری بهره ای ببرین مثل بعضی ها که از سفره پهن شده انقلاب سهم خودشون رو برداشتن
پاسخ خاطرات کاکایوسف :
آی مارکت
پنجشنبه 17 تیر 1395 12:37 ب.ظ
سلام و احترام خدمت مدیر محترم وبلاگ

به تازگی فروشگاهی راه اندازی کردیم که میتوانید محصولات خوبی با قیمت مناسب سفارش بدید

مارک خوب MP3 Player فقط 14000 تومان
دستگاه برقی دفع حشرات 18000 تومان
ماساژور ، ساعت LED ، عینک و وسایل دیگه....

خودتون بیاید قیمت ها رو ببینید چقدر مناسبه

منتظرتون هستیم!


دل آرام
یکشنبه 13 تیر 1395 01:19 ق.ظ
سلام
کاکا یوسف گرامی .. شما خاطره نویسی تان گرم است وگرنه این نوشته تلخ بود ..
چرا ؟ به راستی چرا ملت اینقدر خود حقیر شده اند که تا غذایی مفت و نذری میبنینند خود را شهید میکنند..
چرا فرصت نمیدهند امثال همان کوکان گل فروش برای یک شب هم که شده شکمی از عزا در بیاورند . و ماشین دار ها و ظروف دارها ... اه بگذریم


خوبین ؟
پاسخ خاطرات کاکایوسف : سلام و ممنون از شما همساده گرانقدر
بله واقعن این هیاهوی هنگام تقسیم نذری هم از برای خودش داستان تلخی است. البته به نظرم حرف شما درست است که ابتدا بایست تهی دستها ازین آشهای نذری برخوردار شوند و بعد هم البته که اشکالی ندارد آدم ماشینش را گوشه ای پارک کند و از برای خانم و خانه اش ظرف آشی بگیرد، که آش نذری بقولی تبرک هم هست. درد آنجاست که اکثر ملت میخواهند چیزی اضافه بر ظرف و ظرفیت خود ازین دیگهای نذری صاحب شوند، که این نوع رفتار، حرف ما نیست. امید است فرهنگ نذر گرفتنهای ما نیز اصلاح شود و به مانند خود فرهنگ نذر بذر محبت بکارد نه هیاهو و ازدحام و چشم و هم چشمی و اسراف و اینها.
با تشکر مجدد از شما
آهوی شهر راز
چهارشنبه 9 تیر 1395 11:06 ب.ظ
جالب بود مثل اینکه بیست و یکمین روز ماه مبارک برای شما طلسم شده بوده که هرجا میرفتید به در بسته میخوردید
پاسخ خاطرات کاکایوسف : بله گویا طلسم شده بودیم
آهوی شهر راز
چهارشنبه 9 تیر 1395 11:03 ب.ظ
شاید ملت هم که اینجوری نذری ها رو میگیرند و میبرند از همون قانون مفت باشه کوفت باشه، پیروی میکنن
پاسخ خاطرات کاکایوسف : شاید! ولی گمونم کاهدون دیگه از خودشون بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.