تبلیغات
خاطرات کاکایوسف - روسری جادویی!
بهانه ای برای بودن

روسری جادویی!

تاریخ:شنبه 26 تیر 1395-05:16 ب.ظ


Image result for ‫جاده هندیجان‬‎  Image result for ‫روسری آبی‬‎

سال سوم دبیرستان که تمام شد و نتایج آزمون نهایی که آمد متوجه شدیم از کلاس بیش از سی نفریمان فقط من و چهار نفر دیگر معدل کتبی مان بالای ده و بیست و پنج صدم شده است! شاید هم بالای ده! دقیق یادم نیست! چند نفر دیگر از بچه های کلاس نیز که تعدادشان زیاد نبود به برکت معدل کل سالشان قبول شدند ولی چون معدلشان کمتر از ده یا ده و بیست و پنج صدم بود میبایست از برای دوره پیش دانشگاهی شهریه ای هرچند اندکی میپرداختند!
الغرض از آنجا که تعداد قبولی بچه های کلاسمان به حد نصاب تشکیل یک کلاس نمیرسید و صحابی هم نداشت دهات ما، مدیران شهرستان تصمیم گرفتند که این تعداد بچه های ما میبایست جهت ادامه تحصیل در دبیرستان هندیجان ثبت نام بنماید! و هندیجان بیست و پنج کیلومتر با دهات ما فاصله داشت!
ما هم که دستمان از همه ی دنیا کوتاه بود چاره ای جز تبعیت از تصمیم گرفته شده نداشتیم.
اولین مشکل ما پس از ثبت نام در دبیرستان مورد نظر مسئله ایاب و ذهاب بود!

آخر یازده سال آزگار مدرسه ما فقط دویست سیصد متر با خانه مان فاصله داشت که آن هم اغلب دقیقه نود خودم را به مدرسه میرساندم و بچه ها در آستانه ی تشکیل صف صبحگاهی بودند که من میرسیدم به مدرسه! اما چون بچه آرام و سر به زیر و درسخوانی به نظر میرسیدم در نگاه دبیران و مدیران، آنها هم این دیر آمدنها را یک جورایی زیر سبیلی رد کرده و تنبیهمان نمیکردند!
البته یک بار مدیر مدرسه که فامیل تقریبن دورمان و همسایه ی دیوار به دیوارمان بود با طعنه ای واضح تر از خورشید خوزستان تقریبن خطاب به من گفت: بعضی از دانش آموزان از روستاهای اطراف سر وقت و به موقع به مدرسه می آیند ولی بچه هایی که همسایه مدرسه هستند دقیقه نود و یا دیرتر از وقت موعد! حتی یک بار هم پیش آمد که تایم ظهر بودیم و من پشت درب مدرسه که بسته بودندش گرفتار شدم و بقیه اش بماند که چه شد! خب حالا تصور اینکه بخواهیم یک سال را بیست و پنج کیلومتر طی کنیم تا مدرسه مان سخت و دشوار بود!

لذا طرحی ریختیم که من و چهار نفر دیگر از هم دهاتی ها تاکسی ای را ماهانه کرایه کنیم که این طرح به سبب مخالفت دو سه نفر از بچه ها در نطفه خفه شد! و مجبور شدیم هر روز مسیری را با پای پیاده تا جاده ی اصلی ماهشهر به هندیجان پیموده و سپس کنار جاده منتظر بمانیم تا شوفری دلش به رحم آید و پایی بر پدال ترمز نهاده و ما را با خود به هندیجان ببرد و در مسیر برگشت نیز برعکس!
و اینچنین حکایات ما و اسفار پر ماجرایمان در طول یک سال تحصیلی آغاز شد!
یکی از این خاطرات ماجرای روسری جادویی است!
اردیبهشت ماه سال 1383 خورشیدی بود و ما بعد از گذشت هفت هشت ماه از سال تحصیلی به زیر و بم و پیچ و خم جاده و شوفرهای بین راهی اش آشنا شده بودیم! بعد از پایان کلاس تایم صبحگاهی ساعت دوازده و نیم بود و کنار میدان لنج هندیجان منتظر ماشینی بودیم تا ما را با خود به دهات ببرد! آن روز شش نفر بودیم! من، یعقوب، نعیم، صمد، و گمانم عادل و محمدرضا! که به جز محمدرضا بقیه جثه ی لاغری داشتیم تقریبن!
ساعت نزدیک یک ظهر شد و آفتاب مهربان بدجور نامهربانانه میتابید و هیچ شوفری دلش به حال ما نمیسوخت! تمام ترفندهایمان جهت تأثیرگذاری بر دل شوفرها هم ناکام ماند! نه کسی به اشاره ما به ساعتهایمان توجه داشت و نه کسی کتابهای در دست گرفته و قیافه ی مظلوممان را میدید!
تقریبن ناامید شده بودیم که یکهو صمد فکری به ذهنش رسید! صمد یکی از شوخ طبع ترین همکلاسیهای من بود و هنوز لبخندهایم را وقتی که با صمد بودم به خاطر دارم! آن روز صمد آقا تی شرت آستن بلند مشکی رنگی پوشیده بود که به خوبی با شلوار پارچه ای راسته اش ست شده بود و در آن ازمنه خیلی شیک و خوشتیپ به نظر میرسید! تازه ریش و سبیلش را هم شش تیغه کرده بود! با این توصیفات صمد گفت که من روسری ای همراه دارم، آن را میپوشم بلکه منفعتی داشته باشد! لامصب با آن قیافه ی خنده دارش شبیه دختر خانمی شد که تیپی مشکی زده و آستنهای مانتوی تنگ و کوتاهش را کمی به سمت بالا تا زده باشد!
همین که صمد با پوشیدن آن روسری شکل دختر خانمها شد دیدیم یک ماشین پژوی 405 از برای ما ایستاد! خب ما در آن برهوت به وانتی، نیسانی، ایران خودرویی چیزی نیز قانع بودیم چه رسد به یک ماشین کولر دار!
الغرض هنوز ترمز راننده از زیر پای او رها نشده بود که ما شش نفر در شورشی ناگهانی و برق آسا سوار آن مرکب خوشبختی شده بودیم! دو نفر در جلو کنار راننده(خب آن موقع ها نشستن دو نفر کنار شوفر عادی بود) و چهار نفر نیز عقب ماشین! و لاغر بودن ما به کارمان آمده بود در آن شرایط سخت!
مستقر که شدیم در ماشین منتظر بودیم که آن راننده جوان کلاچ را ول کرده و مرکبش را به حرکت وادارد! اما راننده که همچنان گیج و مبهوت به نظر میرسید کمی کنار جاده را نگاهی انداخت و بعد هم از آینه ی داخل ماشین به ما که عقب نشسته بودیم نگاهی کرد ولی آنچه را که میخواست و در پی اش بود، ندید! و ما در دلمان میخندیدیم به ترفند صمد و این شوفر چشم چران! بنده خدا انگار خجالت میکشید که از ما بپرسد پس آن خانمی که همراهتان بود چه شد؟ و گمانم تا به همین امروز نیز استفهام ان روز از ذهنش پاک نشده باشد!
البته آن دوران ما با مفاهیمی همچون «استفاده ابزاری» آشنا نبودیم ولی حق بدهید به ما که با استفاده ی ابزاری از آن روسری جادویی به هدفمان رسیدیم!
دم صمد گرم! همین!



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
دل آرام
شنبه 30 مرداد 1395 08:19 ب.ظ
کاکا؟
ان از وبلاگ دلنوشته که مسکوت و بسته مانده ... این از خاطره نگاری که خاک میخورد ...

رسم مروت چیز دیگری میگوید ...

همسایه
پاسخ خاطرات کاکایوسف : سلام بر همسایه گرانقدر
انتقاد شما رو کاملن قبول دارم و متاسفانه اینشکلی شده.
امیدوارم باز مروت برگردد به دیار کاکایوسف و خاطراتش.
بسیار سپاسگزارم که همراه خاطرات کاکا بوده اید و هستید.
دل آرام
سه شنبه 29 تیر 1395 12:42 ق.ظ
وای خدای من .. که در این بی رمقی و کج خلقی چه حالی داد این استفاده ابرازی شما ... کلی خندیدیم ..
در حلق همایون تاب شوفر باد این ابزار ...

پس شاعر بی ربط نفرموده

دستهایت روسرس را از وسط تا میکند // این مثلث در مربع سخت غوغا میکند ...




پاسخ خاطرات کاکایوسف : ممنون. بله استفاده ابزاری گاهی خوبه انگار
بیت زیبایی بود نشنیده بود.
آهوی شهر راز
شنبه 26 تیر 1395 10:56 ب.ظ
دخترها خودشون رو شبیه پسرها میکنن تا برن ورزشگاه، پسرا خودشون رو شبیه دخترها میکنن تا سوار ماشین بشن
روسری برای چی همراه صمدآقا بوده؟
پاسخ خاطرات کاکایوسف : سطر اول جالب بود
والا دقیق یادم نیست از برای چی روسری همراه صمد بود!! دوازده سال از اون روز گذشته و طبیعتن علتش رو نمیدونم، شایدم همون موقع هم علت همراه داشتن اون روسری رو ازش نپرسیدیم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.