تبلیغات
خاطرات کاکایوسف - ترش و شیرین!
بهانه ای برای بودن

ترش و شیرین!

تاریخ:یکشنبه 7 شهریور 1395-09:14 ق.ظ


Image result for ‫بازار وکیل شیراز‬‎   Image result for ‫عرقیجات و ترشیجات شیراز‬‎

سه شنبه 4 اردیبهشت 1386! چهارمین روز از اردوی شیراز گردی کلاس ما بود و قرار بر این بود که از برای خرید به بازار وکیل و دور و ور آن برویم!
هوای اردیبهشت ماه شیراز معروف و مشهور است به بوی بهار نارنج و دمای ملایم و معتدل و مطبوع بودن و از این جور چیزهای خوب! که گمانم همگان میدانند و نیازی به توصیف آب و هوای آن روزها نیست!
پس از صرف صبحانه که بنا به عادت و شبیه چند روز قبل در کنار دروازه قرآن صرف میشد و شامل کیک و شیر یا آب میوه و کیکی بود، به سمت بازار وکیل روانه شدیم. با همان اتوبوس سفید رنگی که در جلوی آن دو استاد پیر و میانسالمان نشسته بودند و پشت سر آنان پسرهای کلاس (دوازده نفر، که من هم قاعدتن در بینشان بودم) و پشت ما نیز انبوهی از جماعت نسوان کلاس محفل آراسته بودند و جمعشان بیش از دو برابر ما میشد.
قرار بر این بود که آن روز از دیار شهر راز از برای خانواده هایمان سوغاتی ای بخریم!

به بازار که رسیدیم، اساتید با دیدن چشم چرانیها و بعضن تیکه پرانیهای پسران آن مرزوبوم به این نتیجه رسیدند که بهتر است خود و چند تا از پسران کلاس در جلوی قافله حرکت کنند و پشت سرشان نسوان گز کنند بازار را و در انتهای کاروان نیز من و جلیل مثل عقاب هوای جلویی ها را داشته باشیم مثلن!(چنانکه سال بعد و در اردوی اصفهان و کاشان نیز تقریبن وظیفه من و جلیل به همین شکل بود انگار). اینکه ما در عقب قافله باشیم شاید به این دلیل بود که من و جلیل تقریبن آرامتر از مابقی راه میرفتیم و میرویم.
الغرض یکی از دخترهای کلاس هم که کمی شوخ طبع بود لقب بادیگارد را به من و جلیل داد! و ما اصولن اینگونه طعنه ها را در آن ایام شباب با وجود تمام آرام بودنمان بی جواب نمیگذاشتیم معمولن! ولی در آن حال بی جواب گذاشتیم! هرچند که لقب بدی هم نبود.
آن روزگار امیررضایمان(خواهرزاده ام) که اکنون یازده ساله است فقط یک سال و یازده ماه داشت! درست مثل برادر زاده ی جلیل که او نیز از قضا هم سن و سال امیر ما بود! لذا من و جلیل در حین مسئولیت پذیری مان و در همان حال که مثل شاهین هوای همه را میداشتیم، از مغازه ای در همان بازار وکیل بولوز و شلواری کوچولو برای امیرها خریدیم! به رنگ آبی کمرنگ! آبی آسمانی، دقیقن شبیه به هم!
بعد دیدیم که نماینده کلاسمان که یکی از نسوان سر زبون دار کلاس بود، (اوایل ترم یک و پس از یک همه پرسی به عنوان نماینده کلاس انتخاب شده بود، در آن همه پرسی «صادق» دیگر همکلاسیمان رقیب او بود که گمانم به خاطر سه برابر بودن جمعیت نسوان کلاس نسبت به جمعیت ما پسرها نهایتن او به نمایندگی رسید، بعدها فهمیدیم که برخی از پسرها نیز به او یعنی اکرم خانم رای داده بودند و نه به صادق، بگذریم)، از قافله جا مانده و رنگ و رویش نشان میداد که احساس گم شدن در وی به وجود آمده، وقتی ما را دید انگار حالش بهتر شد و بیم گم شدن ناپدید شد در رخسار او. اکرم خانم که برخی از نسوان به او «اکی» هم میگفتند به سه چهار نفر دیگر از نسوان کلاس که گروه معروف و مشهوری را تشکیل میدادند پیوست و من و جلیل نیز مغازه ها را همچنان رصد میکردیم.
حلوا مسقطی ای هم گرفتیم! مدتی گذشت و دیدیم که گروه خانم نماینده کلاس چند ده متری از من و جلیل فاصله گرفته و پشت سر ما مغازه ها را یکی یکی رصد میکنند و اینگونه نظم و سازماندهی لشکر را برهم زده اند! فی الفور نگاهی به جلیل انداخته و فکری شیطانی از خیال ما گذشت! به جلیل گفتم که بیا سربه سر این نسوان گذاشته و کمی بترسانیمشان! به آنها میگوییم که شما کجایید؟ استاد دو ساعته منتظرتونه؟(یکی از اساتید همراه ما کمی اخلاقش به گونه ای بود که بهتر میبود هر چه میگوید ما بگوییم چشم)! جلیل نالوتی هم فی الفور موافقت کرد با این فکر بزرگ و سترگ!
با حالتی تقریبن خشک و جدی(در حالت عادی هم به کاکایوسف میگویند که چقدر جدی به نظر میرسی، وای به روزی که حالت جدی به خودمان بگیریم) نزد گروه سابق الذکر یعنی اکرم خانم و دوستانش رفته و گفتیم: «شما کجایید؟ چقد خریدتون رو طولانی کردین؟ استاد خیلی عصبانیه از دستتون. میگه بچه ها زودتر جمع شن یه جا!» با گفتن این جملات و تاکیدهای بیشتر جلیل، دخترها همگی با عجله آماده روانه شدن به آنسوی بازار شدند! در این بین آن دختر خانمی که پیش از این لقب بادیگارد را بر ما نهاده بود گفت: «من بایست برای شصت نفر سوغات بخرم و هنوز کلی کار داریم!» که در اینجا کاکایوسف با نامردی تمام گفت: «دوران زندگی قبیله ای مدتهاست به سر آمده! سوغات رو واسه خونه خودتون بگیرید، کافیه!» خلاصه آن بنده خداها با عجله راهی شدند و من و جلیل به هدف شوممان رسیده بودیم!(البته بعدها اصل ماجرا را در فرصتی مغتنم برای برخی از نسوانی که سر به سرشان گذاشته بودیم تعریف کردیم). باشد که از ما گذشته باشند!
آن روز علاوه بر قسمت صنایع دستی بازار وکیل، به مغازه های عرقیجات و ترشیجات شیراز هم که کنار ارگ کریم خانند بیشترشان، سرکی زدیم که مورد توجه بچه ها نیز قرار گرفت و خریدهایی هم شد.
بیش از این طول مطلب به کار نیاید و واجب است که سخن کوتاه کرده و پرونده خاطرات آن روز را در همین جا ببندیم. که گاهی نیم روز به اندازه ی هزار روز حرف از برای گفتن دارد.
راستی چه زود بیش از نه سال از آن ایام گذشت! و ما بقی عمر نیز به همین سرعت خواهد گذشت و بلکه سریع و سریعتر و این رسم روزگار است! خوشایند بودن یا نبودنش را هم خودمان میسازیم، همین!

پی نوشت: معلوم است که حافظه ی کوتاه مدت کاکایوسف آنقدر هم قوی نیست که جزییات آن روزگار در خاطرش مانده باشد هوز، اکثر مطالب بالا نیز از خاطرات ثبت شده ی اردوی شیراز که در همان اردیبهشت ماه هشتاد و شش نگاشته شده اخذ گردیده است.


نوع مطلب : خاطرات یک دانشجو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
شب های نقره ای
یکشنبه 14 شهریور 1395 04:50 ب.ظ


بادیگارد
پاسخ خاطرات کاکایوسف :
آهوی شهر راز
چهارشنبه 10 شهریور 1395 11:20 ق.ظ
معلومه کاکایوسف همون موقع هم فقط اون قسمتی که دوست داشته ثبت کرده وگرنه الان هم خیلی خوب میشه تصور کرد ظاهر و باطن اون خانم همکلاسی بعد از شنیدن زندگی قبیلگی به چه صورت بوده است و بنده فکر نمیکنم اون تیکه بدون تلفات بوده باشه
پاسخ خاطرات کاکایوسف : والا الان اگه بخوام به اون روز فکر کنم قطعن خاطرم نیست که عایا این جمله "دوره زندگی قبیله ای..." رو با صدای بلند گفتم و ایشون هم شنیدن و یا اینکه جوری گفتم که فقط جلیل خان شنیده باشن. به هر حال چون توی خاطرات مربوط به اون اردو آورده شده بود و لابد با خنده و تبسم همراه بوده این جمله، میشه حدس زد که بلند ادا شده باشه.
در زمینه اینکه تلفاتی هم بوده یا نه مطمعنن نبوده، کلن توی اردو اکثر همکلاسیها رفتار و اخلاقشون خوب و مناسب بود و مشکلی پیش نمیومد و اینجور چیزها قطعن جنبه شوخی داشت.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.