تبلیغات
خاطرات کاکایوسف - هفده به یک!
بهانه ای برای بودن

هفده به یک!

تاریخ:چهارشنبه 10 شهریور 1395-03:11 ب.ظ


Image result for ‫توپ پلاستیکی‬‎  Image result for ‫توپ پلاستیکی‬‎
فوتبال خوب باشد یا بد، به درد ما بخورد یا نخورد، به هر حال با حیات اهالی خوزستان عجین شده است! هنوز هم با وجود هجوم ارابه ی سهمگین دنیای مجازی، باز هم در خانه های این دیار توپ فوتبال پیدا میشود! ولی شاید نه آن توپهای معروف پلاستیکی بیست و خورده ای سال پیش، که همدم روزها و شبهای ما بودند!
بچه که بودیم یکی از محدود دلخوشیهایمان همین توپ فوتبال بود! توپ فوتبال با وجود رنگ در رنگ بودندش رفتاری خالصانه داشت و همیشه با ما یار بود! رفتار دمپاییها اما با ما دوگانه بود! گاهی وسیله ی تنبیهمان میشدند و گاهی هم در نقش تیرهای دروازه یاریمان میدادند!
آن زمان مث الان نبود که خانواده ها یا بچه ای ندارند و یا یکی دارند که تا ابد در حسرت داشتن خواهر و برادر خواهد ماند و بچه هایش هم یحتمل نه خاله ای خواهند داشت و نه عمو و نه دایی و نه به ویژه عمه ای! آن زمان با پسرهای هم سن و سال فامیل کلی فوتبال بازی میکردیم.

به هر حال آن دوره آن هم در دهاتهای دوردست نه کسی از روشهای جلوگیری با خبر بود خیلی و نه والدین از زیر سختیهای بزرگ کردن بچه ها شانه خالی میکردند! تازه آن ازمنه شاید چشم و هم چشمی نیز پررنگ بود میان مادرها که در اجتماع با شکوهشان به همراه  اختر خانم و ناهید جان و ... کم جمعیت بودن خانواده ی اقدس اینها را اسباب خنده های محفلشان نمایند! بگذریم!
خلاصه اینکه ما از همان بچگی با فوتبال آشنا بودیم! توپ را دوست میداشتیم و کارتن فوتبالیستها را ده بار میدیدیم! و در بازیهای محله نیز شرکت جسته و جز بازیکنان متوسط به بالا به شمار می آمدیم از دید رقبا... اما...
اما کلاس سوم ابتدایی معلمی داشتیم به نام «آقای غلام»! ازینرو به او آقای غلام میگفتیم که اسم کوچکش غلام بود و نام فامیلی اش همان نام فامیلی کاکایوسف و نود و خورده ای درصد از بچه ها و معلمها و اهالی دهات!
غلام معلم بسیار مهربانی بود! مثل اکثر ما سبزه بود! قد کوتاهی داشت و موهایی تقریبن بلند با ریشهایی که متناسب با بلندی موهایش توانسته بود در کل خوش تیپ نشانش دهد در آن روزگار! زنگهای کلاس آقای غلام همیشه خوش میگذشت، شعر میخواند، نقاشی میکشید، از بچه ها میخواست که کنار تخته سیاه آمده و هر شعر و ترانه ای که بلدند درست یا غلط بخوانند! و این خود ماجراهای بامزه ای داشت که بماند! اما با وجود تمام اینها زنگ ورزش اخلاق خیلی خاصی داشت نالوتی!
حیاط مدرسه ما آنقدر بزرگ بود که دو زمین از برای فوتبال داشت! یکی خاکی بود و دیگری سنگریزه بود کفش! آقای غلام بچه های کلاس را به دو گروه کوچک و بزرگ تقسیم کرده بود! یعنی افراد بلند قدتر و هیکلی تر را در یک گروه و کوتاه قدها و لاغرترها و ساکتترها را در گروه دیگر! گروه بزرگها میبایست در زمین اصلی که خاکی بود بازی میکردن و کوچیکترها در زمین سرشار از سنگریزه! و من و علیرضا که فوتبالمان از خیلی از آن بلندقدها(که معمولن به خاطر مردودیهای سالهای قبلشان یکی دو سال از ما بزرگتر بودند) بهتر بود میبایست به خاطر قد کوتاه و ریز بودنمان در گروه بچه هایی که فوتبال بلند نبودند و وسط زمین توپ را یهو با دست میگرفتند، بازی میکردیم!
مدتی با این خفت و خواری گذشت و من و علیرضا از دور بازی بزرگترها را میدیدیم و حسرت میخوردیم ولی کاری از دستمان بر نمی آمد! تا اینکه یک روز با اصرار برخی از دوستانمان که در گروه بزرگترها بودند و دیده شدن فوتبال من و علیرضا از سوی معلم عزیز، ما نیز به گروه بزرگترها راهی شدیم! و قصه تازه شروع شد!
الغرض در آنجا نیز باز آقای غلام طبق میل و قاعده و قانون خاص خودش، بچه ها را به دو دسته تقسیم کرده بود و اینبار نه از روی ظاهر بلکه کلهم آنهایی را که بازیشان بهتر بود در یک گروه گذاشته و مابقی را در گروهی دیگر!
به هر صورت آقای غلام بعد از گذشت چند هفته فهمیده بود که بازی کدامیک از بچه ها بهتر است! و به من و علی رضا هم گفت: شما هم در همین گروه مابقی بمانید! تازه آقای غلام خودش هم عشق فوتبال بود و در گروه بهترین ها و گلچینها آنهم در نوک حمله بازی میکرد! ولی تمام این نابرابریها باعث نمیشد که من و علیرضا خوشحالیمان را از عضویت در آن زمین خاکی پنهان کنیم! میبایست خودمان را ثابت میکردیم! من و علیرضا کلی با هم هماهنگ بودیم به خاطر اینکه هر روز در زمینهای خاکی گل کوچیک بازی میکردیم. و کلی رفیق هم بودیم باهم!
اما وقتی بازی شروع شد دیدیم که انگار داریم دونفره مقابل یک لشکر ده نفره بازی میکنیم که هیکلشان هم از ما بزرگتر بود! آقای غلام هم که خیلی نامرد بود موقع بازی! کرنر که میشد به یکی از بچه های تیمشان میگفت بیا از فاصله سه متری توپ را با دست بنداز روی کله ی من! و او با کله ی مبارکش توپ را وارد دروازه مینمود و کلی هم کیف میکرد از برای خودش! مقابله با این تاکتیک ناجوانمردانه غیر ممکن به نظر میرسید! چون اگر من میرفتم بالای دوش علیرضا می ایستادم نیز باز قدم به آقای معلم نمیرسید و او به راحتی ضربه ی سرش را میزد! خود بچه های تیم رقیب هم این قضیه را که با اصل عدالت جور در نمی آمد میدانستند ولی چاره ای جز پیروی از آقای غلام نداشتند!
دیگر بچه های تیم ما نیز انگار بویی از فوتبال نبرده بودند! آقای غلام با وجود اینکه کلی گل جلو بودند پی برده بود که بازی من و علیرضا بد نیست و به خاطر همین بعد از هر گل کری هم میخواند! با این وجود و وقتی که حدود ده دوازده گل عقب بودیم مایوس نشدیم! و به معلم گفتیم ما امروز میبازیم ولی قطعن یک گل به شما خواهیم زد! این جمله در آن ورطه خنده دار به نظر میرسید! آنها هم تعدادشان بیشتر بود و هم بازیشان خوب و هم معلم در کنارشان! لذا معلم یک عبارتی را گفت که معنای «عمرن بتوانید گلی بزنید» میداد.
گل هفدهم را هم خورده بودیم و فقط یکی دو دقیقه تا پایان زنگ ورزش مانده بود که کرنری نصیب تیم تقریبن دو نفره ی من و علیرضا شد! و معلم جوری رفتار میکرد که ما موقع کرنر تمام قوانین فوتبال را دقیقن میبایست رعایت میکردیم. اما علی رضا
خیلی سریع پاسی روی زمین ارسال کرد و من هم مهلت نداده و در شلوغی جلوی دروازه حریف توپ را به تور چسباندم! آنچنان در پاییز سال هفتاد و سه من و علیرضا بعد از آن گل خوشحال و سرخوش همدیگر را در آغوش گرفتیم که حس میکردیم با یک گل بهار شده است!
معلوم است که هنوز نیز خیلی خوب لذت آن گل در ذهن من مانده است! ذهن علیرضا را نمیدانم چرا که از کلاس پنجم که به شهر مهاجرت کردند تاکنون هنوز ندیدمش!!
اینکه عایا بعد از آن روز فی الفور من و علیرضا نیز به تیم آقای غلام ترنسفر شدیم تا تیمشان ازین چیزی که بود باز هم قویتر شود یانه، دقیق یادم نیست! شاید هم او ما را به عنوان دو رقیب کوچک و بامزه پذیرفته بود. همین!



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
دل آرام
سه شنبه 6 مهر 1395 07:20 ب.ظ
و همچنان کر کره پایین است ...

کجاست شیر دلی تا شود هم نوای آزادی ...

ای بابا
پاسخ خاطرات کاکایوسف : درود بر شما.
همسایه از شما بابت پایین بودن کرکره عذرخواهی میکند...
خدا بخواهد دوباره برمیگردم.
سپاس از حضور شما
همایون
پنجشنبه 25 شهریور 1395 12:47 ب.ظ
این توپ های پلاستیکی دو لایه حداقل برای سه یا چهار نسل ، خاطره ساز بوده . البته تا همین چند سال پیش بعضا در برخی کوچه های تهران می دیدم که همچنان به خاطره سازی خودش ادامه می دهد ولی متاسفانه طی دو الی سه سال گذشته در کوچه پس کوچه ها خبری از توپ پلاستیکی دو لایه نیست . امیدوارم که در شهر های کوچک همچنان ایام را به کام کودکان و نوجوانان خوش سازد . دوستی داشتم و البته که دارم ، زمینه فعالیتش تولید کالاهای پلاستیکی از جمله همین توپ ها بود ، کارگاه تولیدی کوچکی داشت در نزدیکی جاجرود . خوب خاطرم هست حدود سال های نیمه دهه هفتاد بود که با او اشنا شدم ، در ان سالها همچنان بازار این توپ ها رونق داشت و روزانه حدود ده نیسان تولید می کرد و متعاقبا بارگیری می شد و به بازار روانه می گردید ، چند سالی این روال ادامه داشت تا اینکه یک دهه بعد یعنی اواسط دهه هشتاد ، من مشاهده کردم که تعداد نیسان هایی که روزانه از توپ پر می شوند هر ماه و هر سال کمتر و کمتر می شود تا اینکه در سال هشتاد و نه تولید این توپ ها را متوقف کرد البته که چند ماه بعد او هم به سرنوشت من مبتلا شد و کلا کارگاه را جمع کرد و رفت و نمی دانم الان در کدام گوشه تهران مسافر کشی می کند . بگذریم ، ما ادم ها برای خودمان حکایتی داریم ، ارزو های بزرگ در سر می پرورانیم در حالی که اخر کار چیزی بجز یک مشت خاطره باقی نمی ماند .
میلیونها نفر
در آرزوی
جاودانگی بسر میبرند،

در حالیكه نمیدانند با بعد از ظهر بارانی یک روز تعطیل خودچه كنند
پاسخ خاطرات کاکایوسف : ممنون که نظر و تجربتون رو تقریر کردین در مورد توپ پلاستیکی...
من با صحبتهاتون موافقم.
آهوی شهر راز
دوشنبه 22 شهریور 1395 02:41 ب.ظ
تقریبن یک هفته میگذره از بار اولی که این خاطره رو خوندم ولی هنوز رفتار آقاغلام رو هضم نکردم ولی اگر من بودم یا ماشینشو پنچر میکردم یا یه تکل حسابی روی پاش میرفتم
ولی ایول به تلاش تیم دونفره شما
پاسخ خاطرات کاکایوسف : اون موقع اکثر معلمها مالیه خرید یه ماشین رو نداشتن، اگه هم ماشین میداشت ما پنچرش نمیکردیم.
در مورد تکل هم گمون نکنم پای یه بچه نه ساله بتونه به پای یه مرد بزرگسال آسیب برسونه.
ولی خب تلاشمون رو توی زمین انجام میدادیم.
شب های نقره ای
یکشنبه 14 شهریور 1395 04:41 ب.ظ


سلام

خوشحالم که این بار آدرس منزل مجازیتون رو گذاشته بودین تا بتونم بهتون سر بزنم

ممنونم از این که سر می زنید
مطالب رو گذرا خوندم
بسیار عالی می نویسید
امیدوارم موفق باشید و سربلند

پاسخ خاطرات کاکایوسف : سلام
متقابلن ممنون که برخی مطالب رو خوندید.
همچنین شما هم موفق و سربلند باشید.
دل آرام
یکشنبه 14 شهریور 1395 01:50 ق.ظ
کاکا ؟
شما چقدر خاطرات دلنشین و شیرین دارید برای نوشتن و گفتن..
و من ! منِ دل آرام بی تعارف چقدر دوست دارم خواندنت را ...

راستی این پست رو باید دوباره بخوانم :)

آها یک نکته دیگه .. اون یکی پروفایلتان کماکان قفل است و کره کره پایین ..
پاسخ خاطرات کاکایوسف : سلام همسایه گرانقدر و هنرمند
ازینکه برخی خاطرات کاکا مورد نظر لطف همسایه قرار گرفته خوشحالم.
بله اون یکی همچنان کرکره اش پایینه و مرد میخواهد بالا کشیدن دوباره اش را
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.