تبلیغات
خاطرات کاکایوسف - دم سید گرم!
بهانه ای برای بودن

دم سید گرم!

تاریخ:چهارشنبه 14 مهر 1395-04:39 ب.ظ

Image result for ‫درس دوستان جدید دوم ابتدایی دهه 70‬‎   Image result for ‫مدارس قدیم‬‎

مهرماه 1372! یعنی دقیقن بیست و سه سال پیش!

روزهای ابتدایی سال دوم ابتدایی بودیم و هوای حوصله ها ابری بود به خاطر آغاز سال تحصیلی! تعارف که نداریم و بایست قطع به یقین و با ضرس قاطع اینچنین گفت که آن ایام همه ی بچه های کلاس ما از باز شدن دوباره مدارس دل خوشی نداشتند! گمانم همینک نیز چنین است و اغلب بچه ها با دلی سرشار از اندوه به پاگشایی مدرسه ها میروند! امیر کوچولوی خودمان نیز که البته دیگر چندان هم کوچولو نیست و امسال راهی کلاس ششم میشود، در همین سفر اخیرمان به مشهد، وقتی به او گفتم: اینکه تعطیلات تابستان رو به اتمام است و کاش به جای سه ماه تعطیلی، سه ماه به مدرسه میرفتید و نه ماه دیگرش تعطیل میبودید! در جواب به دایی اش گفت: "دایی! سه ماه هم زیاده! یه ماه کافیه واسه درس و مدرسه!!"
الغرض کاکایوسف که مثلن جز شاگرد زرنگها به حساب می آمد و گهگاه برگه های املای دیگر بچه ها را معلم ها میسپردند تا او تصحیح کند، نیز دل خوشی از شروع مدارس نداشت! لااقل در آن ایام!

به هر کیف، مدارس باز شده بود و صدای "مدرسه ها وا شده..." و "بوی ماه مهر...." حال همه ی ما را گرفته بود که از زبان مدیر مدرسه مطلع شدیم معلم امسال ما اهل دهات خودمان نیست! وه! چه چیز عجیبی!
اینکه معلم از دهات خودمان نباشد برای ما که تازه دومین سال تحصیلمان را میگذراندیم، چیز ملموسی نبود! ولی خب وقتی فکرش را میکردیم چندان بد هم نمیبود! چرا که با خیال راحت میتوانستیم روزها در زمینهای خاکی دهات فوتبال بازی کنیم بدون ترس از این که فردا روز معلم ما بیاید و بگوید چرا اینقدر بازی میکنید و درس نمیخوانید! اما از طرفی ناشناخته بودن آن معلم نیز میتوانست عیب تقدیر ما باشد!
کلاسها شروع شد! در همان مدرسه ی قدیمی با آن دیوارهای کهنه و تخته سیاه های سبز رنگش! و نیمکتهایی سیاه شده از یادگاریهای دخترها و پسرهای دو سه دهه قبل از ما تا به آن روز! خب آن ازمنه مدارس در دهات ما زیاد نبودند و جوری بود که یک هفته در میان تایم صبح و عصر میشدیم! وقتی ما وعده صبح بودیم دخترها ظهر بودند و برعکس! تایمهای ظهر مزیتش این بود که میتوانستیم به جای اینکه کله سحر از خواب بیدار شویم کلی بخوابیم در رخت خواب خویش! اما عیب بزرگش این بود که گاه دخترها شیطنت کرده و شیر آب تانکر مدرسه را تعمدن باز و رها میکردن به امان خدا! و اینگونه ما پسرها در وعده ظهر حتی از داشتن همان آب گرم تانکر بهر نوشیدن در آن هوای داغ بی بهره میشدیم! البته پسرها هم کم شیطنت نمیکردند در وعده گاه صبح!
چقدر از بحث اصلیمان دور شدیم! آری معلم ما اهل دهات ما نبود! وقتی همان جلسه اول خودش را معرفی کرد و فهمیدیم که او سید است، حس خوبی به ما منتقل شد! آخر، بزرگترهای دهات ما کلی به سادات احترام میگذاشتند و ما نیز به تبع از بزرگترها همینجور بودیم! گمانم لااقل در همان دهه هفتاد علاقه ایرانیان به سادات در ماجراهای مختلف عیان شده بود و بعد از آن هم شد!
اما
آنچه که این معلم خوش اخلاق و کوتاه قامت را که علاقه زیادی به رنگ کرم داشت در ذهن ما ماندگار کرد، وجه سید بودن او نبود! بلکه ابتکار بسیار گرانسنگی بود که در اداره کلاس به کار میبرد!
او در همان هفته های اول خیال همه ما را راحت کرد و گفت: من در طول ایام سال احتمالن برخی روزها یا ساعتها را نتوانم بیایم! شما آن موقع که من نیستم، بر سر همین نیمکتها سرهایتان را بگذارید و بگیرید تخت بخوابید از برای خودتان! این را که گفت علاوه بر سیل تعجب، اشک شوق نیز در چشمهای ما حلقه زد! خلاصه سید بزرگوار که گویا در شهرستان مغازه ی کوچکی هم داشت، خیلی از ساعتها را غایب بود! و ما بنا به توصیه و اجتهاد زیبای او میگرفتیم در کلاس میخوابیدیم! یادم هست که چند باری خوابمان نمی آمد، حتی آن ظهرهای گرم زیر آن پنکه های سقفی ای که باد خنکشان مست و خمود میکرد آدم را! ولی خب مگر میشد به حرف معلم گوش نداد! لذا به زور هم که شده بود میخوابیدیم!
البته بچه ها این جریان را به مدیر مدرسه گفتند، ولی مدیر هم که کلی تعجب کرده بود خداروشکر کاری از دستش بر نمی آمد انگار!
یادم هست سید عزیز درس جمله سازی را نیز فقط در همان جمله ساختن از کلمات خلاصه کرده بود بدون اینکه چیز دیگری به ما بیاموزد! به همین خاطر وقتی از بخت بد ما ثلث سوم همان سال آزمون درس جمله سازی را معلمهای شهرستان طراحی کردند! من با وجود تبحر خاصی که در جمله ساختن داشتم فقط ده نمره آن آزمون برایم آشنا بود که همان جمله سازی با کلمات بود! و ده نمره دیگر که سوالات جای خالی و از این قبیل بود، آنقدر سخت به نظرم می آمد که گویی الان مرا بنشانند پای آزمون فیزیک کوانتوم! ولی دم سید گرم! کلی از جوابها را برای همه بچه ها خواند! هرچند آخر سر پایینترین نمره سال ما همان نمره آن آزمونمان شد، ولی خداییش "دم سید گرم"!



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
دل آرام
سه شنبه 4 آبان 1395 03:09 ب.ظ
غلط املایی که نه !

آه خدای من بزرگترین ایراد دل آرامی همین عجول بودن ...
پاسخ خاطرات کاکایوسف : بله ملتفتم که غلط املایی نبوده و اشتباه تایپی بوده.
میفرماید: ما انسان را عجول آفریدیم...
پس نگران نباشد همه آدمها به نوعی کم دقت و عجول هستن. کاکا هم ازین قاعده مستثنی نیست.
دل آرام
سه شنبه 4 آبان 1395 03:09 ب.ظ
کاکا ؟

غلط املایی کهنه ! اما برای ایرادات تایپی بنده ایراد وارد است شدیدن و شدیدااااا


در خصوص ریاضی ! :|

هیچی دیگه
پاسخ خاطرات کاکایوسف : بله آقا بر خلاف هنرمند بودن شما، ریاضیتون ضعیف به نظر میاد
اروین شرودینگر
سه شنبه 27 مهر 1395 03:16 ب.ظ
فیزیک کوانتوم این‌قدرها هم سخت نیست، بنده تکذیب می کنم
پاسخ خاطرات کاکایوسف : والا ما یه دوستی(جلیل نام) داشتیم تو دانشگاه که هم اتاقش فیزیک کوانتوم میخوند دوره ارشد. بر مبنای خاطراتی که با اون دوستمون داشتیم این مثال اومد به ذهنم. بلکه هم سخت نباشه
آهوی شهر راز
سه شنبه 27 مهر 1395 12:22 ب.ظ
حتمن جمعه میرفته مکتب میخوابیدید، نه
آخه دوره ابتدایی و راهنمایی که نمیشه با دوستت بری پارک و سینما و پیک نیک. یعنی ما که اینجوری بودیم. راستی واژه مدرسه از خواب هم گرفته نشده ها
پاسخ خاطرات کاکایوسف : بله از خواب هم گرفته نشده. ولی خب ما واسه خوابیدن و یا صرفن دیدار با دوستان نمیرفتیم مدرسه، بلکه میرفتیم یه چیزی یاد بگیریم!! بهرحال از کلاس دوم هم این نکته رو یاد گرفتیم که: گاهی میشود حضور نداشت ولی تاثیرگذار بود!!
سه شنبه 27 مهر 1395 11:22 ق.ظ
بعد ها با ظهور تکنولوژی " کالرآیدی " پای کلک زدن و دروغ هم باز شد ، که های بچه ها مراقب باشید شاید فلانی هست ، برندارید نکنه امشب بیایند خانه ما ف، حوصله نداریم ، و همین دروغها ، گرما را کم کرد ، و بیشتر به سمتی رفتیم که بهتر است تلفن بزنیم و از همین پشت تلفن احواپرسی می کنیم و صله رحم دیداری ما تبدیل بشه به گفتاری .
باز زمان گذشت و گذشت تا پای فرزند زنا زاده تلفن یعنی موبایل باز شد و اس ام اس که ارزونتر بود جای تلفن زدن را گرفت ، حالا با نوشتن پیامک احوال پرسی می کردیم و صله رحم دیداری و گفتاری ما تبدیل شد به صله رحم نوشتاری ، از اینجا به بعد دیگه نه دیدن بود نه شنیدن ، نفس به نفس شدن کاملا از بین رفت ، و ما با نوشتن متن و فونت می خواستیم گرما را منتقل کنیم و حیف دیگه گرمایی در کار نبود .
و حالا یعنی امروزه با ظهور تلگرام و ... دیگه حتی فونت هم نداریم و با گذاشتن چند شکلک و استیکر می خوایم احوال بپرسیم ، " طرف یه بوس می فرسته و طرف مقابل یه دست یعنی ممنون " و این میشه صله رحم و دیر نیست روزی برسه که حتی شکلک هم از بین بره و فقط یه صفحه سفید بفرستیم و طرف هم یه صفحه سفید جواب بده یه چیزی مثل های و هوی .
حالا ، پدر بزرگ ها ، مادر بزرگ ها ، دایی ها ، خاله ها ، عمه ها و عموها تبدیل شدند به یه سری استیکر و شکلک .
و وای به فردا ، حتما تبدیل می شویم به صفحه ای سفید و خالی بدون هیچ نام و نشانی .
پاسخ خاطرات کاکایوسف : سلام بر دوست ناشناس و ناپیدا ولی روشن ضمیر
ممنون بابت این متنهای زیبا و واقعی.
من با کلیت این متن شما موافقم.
به نظرم باز بچه های ما نسبت به نوه های ما سرنوشت بهتری خواهند داشت، نه به خاطر اینکه ممکنه نوه هامون صفحه سفید واسه هم بفرستن، بلکه به خاطر اینکه نوه هامون یحتمل از داشتن نعمت عمو، خاله، عمه و دایی بی بهره باشن. حداقل دو سه تاش رو نخواهند داشت. دیگه وقتی عمو و خاله و اینا نداشته باشی، خود به خود قضیه سزده رفته به خونشون یا با اطلاع قبلی رفتن و یا اصلن نرفتن کلهم حل میشه! باز بچه های ما به خاطر اینکه بابا مامانشون دهه شصتی و پنجاهی هستن معمولن کلی عمو و عمه و خاله و دایی دارن
بازم ممنون از حضورتون.
سه شنبه 27 مهر 1395 11:22 ق.ظ
قدیم ها یعنی ان روزهای دور یا شاید هم نه چندان دور ، زندگی رنگ و بوی دیگری داشت ، آدم ها چهره به چهره می شدند ، نفس به نفس ، خوب خاطرم هست ، آن سالهای دور ، روزگار کودکی همین که خورشید خداحافظی می کرد و می رفت و سایه شب پهن می شد بعد از صرف شام ، پدر می گفت " یالا پاشید شال و کلاه کنید بریم خانه عمو حسین ، سری بزنیم و برگردیم " ما هم خوشحال و شاد می رفتیم ، چهره به چهره می شدیم ، نفس به نفس ، می خندیدیم ، گریه می کردیم ، غیبت می کردیم و و و . این دیدن ها و شنیدن ها حس خوبی به ادم می داد ، حسی مثل اینکه ، تنها نیستی .
زمان گذشت و گذشت تا اینکه سرو کله این فرزند حرام زاده و زنا زاده علم ، یعنی تکنولوژی پیدا شد . با رسیدن تلفن به خانه های ما ، باید اول زنگ می زدی و اعلام می کردی که امشب ما میخواهیم به دیدن شما بیایم ، این خوب بود و شاید صاحبخانه یا میزبان می توانست آمادگی بیشتری داشته باشد اما هیجان یک باره بر سر خراب شدن و دیدن نگاه وامانده عمو حسین که غافلگیر شده بود را از بین برد حالا وقتی می رفتی خانه فامیل چون از قبل خبر داشتند همه چی مرتب بود و حس خودمانی کم شده بود و همین توقع را زیاد کرد که چون میزبان امدن ما را می دانست پس چرا نان شیرینی نخریده بود ؟ چرا میوه تازه نداشت ؟ و همین توقع ها رنگ و بوی یکدلی را از بین برد . یک زمان هایی می رسیدی جلوی درب خانه بادیدن این نوشته که "دایی اومد نبودین " روبرو نمی شدی و اون حس قشنگ که دایی برای دیدن ما اومده از بین رفت بود .
دل آرام
دوشنبه 26 مهر 1395 02:53 ب.ظ
کاکا ؟ اوالا که ما فهمیدیم که کاکایوسف عزیز این همسایه گریز پیامان هم دهه شصتی می باشد و 62 یا 63 نیخورد
اگر سال 72 کلاس دوم دبسا=تان بوده است ... !!
( آقا یکی این ذره بین رو از دست دلارام بگیرد )

راستی ان دخدر همسایه که یک سال از شما بزرگتر بود و یک سال از برادرش کوچیکتر ..
اون هم جز شیطنت کننده ها بود یا ایشان از ابتدا به ساکن محجوب و ساکت بودند؟


در مورد سید ! اقا ما حرفی نداریم !


ضمنا کاکا بیشتر بیایید که همسایگان کمتر دلتنگ باشند !
پاسخ خاطرات کاکایوسف : سلام بر همسایه گرامی
اوووه چقد غلط املایی و ریاضی!!!
والا ما تا جایی که یادمونه یه شعری تو کلاس «چهارم» بود که میگفت: کودکی ده ساله بودم...، ریاضیتون ضعیفه ها همسایه
البته بعضی دانش آموزا که مردود میشدن ده سالگیشونم تو کلاس دوم میگذشت، یحتمل ازون لحاظ حساب کردین.
اگر میدانستیم که دقیقن کدوماشون شیطنت میکردن که ... بماند. ضمنن اون دختر خانمه هم یک سال از من بزرگتر بود و هم یک سال از برادرش.
(خدایا یکی بیاد این دقت ذره بینی رو از کاکا بگیره)
ممنون که سر زدین بعد از مدتها به کلبه ی کاکا
آهوی شهر راز
شنبه 24 مهر 1395 10:44 ب.ظ
همیشه میگفتم کاشکی بریم مدرسه ولی نه برای درس بلکه برای با دوستمون بودن. خب اینم یه مدلشه، نه؟
راستی چرا وقتی معلمتون نمی اومده شما میرفتید مدرسه؟ خب توی خونه میخوابیدید
پاسخ خاطرات کاکایوسف : خب چه کاریه واسه با دوست بودن برید مدرسه؟! خب برید پارک، سینما، پیک نیک و....؛ نگید اینجوری تن میرزا حسن رشدیه و امیرکبیر توی گور میلرزه! واژه مدرسه از ریشه درس گرفته شده نه از ریشه دوست!!
ضمنن ما که واسه خاطر شخص نمیرفتیم مدرسه! ما از کلیت مدرسه خوشمون میومد! آدم اگه علاقه مند به درس و مشق باشه، جمعه هم به مکتب میره!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.