تبلیغات
خاطرات کاکایوسف - زبان سرخ!
بهانه ای برای بودن

زبان سرخ!

تاریخ:سه شنبه 27 مهر 1395-04:41 ب.ظ


Image result for ‫زبان سرخ‬‎   Image result for ‫زبان سرخ‬‎

کاکایوسف اصولن آدم چرب زبان و تلخ زبانی نیست ولی خب گاهی پیش آمده که از وادی آرامش پا را بیرون نهاده و طعنه و کنایه ای هم به فردی زده است.

البته اکثرهم این طعنه های آنی و فی الفور و یهویی در حق دوستان و آشنایان همجنس بوده و در این شکی نیست، اما خب گاهی هم پیش آمده که طعنه و کنایه ای را نثار جنس مخالف کرده باشد!
یکی از این تلخ زبانیها برمیگردد به آن بعد از ظهر خسته کننده اواخر اردیبهشت ماه هشتادوهفت که ما در یکی از کلاسهای پشت بام سه گوش(دانشکده ادبیات دانشگاه شهید چمران اهواز) ثانیه ها را شمارش میکردیم تا بلکه استاد گرانقدر سوت پایان کلاس را به صدا دربیاورد و ما پی زندگی مان برویم!
آری بالاخره آن کلاس لامصب به اتمام رسید. قرار بود من و چهار نفر دیگر از بچه ها که با هم مسئولیت نوشتن یک تحقیق کلاسی را بر عهده داشتیم، در پایان آن کلاس کمی بمانیم و در مورد چگونگی فرآیند نگارش و ارائه آن تحقیق یا مقاله مشورتی کنیم.

گروه پنج نفره ما متشکل بود از من و جلیل و سه دختر خانم همکلاسی. از آن سه دختر، دوتایشان مثل من و جلیل خیلی رفیق بودند با هم، همان دو دختری که یکیشان همشهری جلیل بود و در جریان خاطره گردو ذکری از آنها آمده است. نفر سومشان حقیقتن از ابتدا جز گروه ما نبود، ولی وقتی بنا به دلایلی غیرقابل ذکر توسط دیگر نسوان کلاس به نوعی مطرود شده بود، به گروه ما پناه آورد. خب جلیل هم به هر حال در آن ازمنه دل رحم بود به ویژه در باب نسوان، چنانکه پیش از این در خاطره مقوقس گفته آمد! البته من و دو دختر خانم دیگر هم مخالفتی با حضور ایشان نداشتیم.
الغرض بچه ها بعد از اتمام کلاس همه رفته بودند و فقط گروه تحقیق ما مانده بود و گروه پنج بعلاوه یک(نامی مستعار از برای گروهی شش نفره از نسوان کلاس که آن ایام یا بلکه بعدها توسط کاکا در غیاب بر آنها نهاده شد).
این گروه شش نفره هنوز دم در خروجی کلاس تجمع کرده بودند و فاصله شان با ما که کنار میز استاد مجلس آراسته بودیم دو سه متری میشد.
چنان پر سر و صدا بودند این گروه شش نفره در آن دم که گویی صد نفر داشتند با هم و همزمان صحبت میکنند! نمیدانم چرا آن لحظه همه شان همزمان صحبت میکردن و واقعن آیا خودشان چیزی میفهمیدند از حرفهای هم یا نه؟ هر چه بود سر و صدایشان باعث شد که جمع ما پنج نفر به سمت آنان خیره شود.
در آن لحظه من جمله ای را با صدای تقریبن رسایی گفتم. شاید هم رسا نبود ولی خب چون کمتر صحبت میکردم همان مقدار کم هم زیاد به چشم می آمد انگار! یک اینجور جمله ای گفتم که: «واقعن یه دختر اندازه صدتا پسر حرف میزنه!!» با گفتن همین یک جمله سکوتی سخت بر آن جماعت حاکم شد و خیلی زود همه شان راهی شدند! و من تازه متوجه شدم که سه نفر از گروه خودمان هم دختر هستند! لذا فی الفور عذرخواهی کردم و گفتم «البته بعضی از خانمها اینگونه نیستن!!»
آن روز گذشت و من متوجه اشتباهم شده بودم. میبایست با آرامش بیشتری از آن گروه محترم درخواست میکردم که آرامتر صحبت کنند! همین!
بعد از چند روز از طریق صادق که با برخی از اعضای گروه پنج بعلاوه یک موضوع تحقیقشان مشترک بود، شنیدم که یکی از دختر خانمهای آن جمع بابت جمله آن روز من خیلی ناراحت شده! این همان دختری بود که چندی قبل از این و در اردوی شیراز با همکاری جلیل نگذاشته بودیمش با خیالی آسوده، تفریح سوغات خریدنش را به اتمام برساند. البته بابت آن روز ناراحت نشده بود! بهرحال دختر سر و زبان داری هم بود و اینگونه حرفها را به دل نمیگرفت. و باز این همان دختری بود که در خاطره شیرینی مخصوص انتهای کلاس نشسته بود و نگاه طعنه آمیزش خیمه زده بود بر جعبه ی کوچک شیرینی ما! به هرحال مدتی بعد بابت جمله آن عصر خسته کننده از او عذرخواهی کردم.
یکبار هم در اردوی شوش که باز من و جلیل همراه هم قدم میزدیم، و این خانم تقریبن همشهری نیز با یکی از رفقای همان گروه معروفشان قدم میزدند، کلی از فیلمهای هری پاتر تعریف و تمجید میکرد و  معلوم بود خیلی هری پاتر را دوست دارد. نمیدانم چه مرضی داشتم که فی الفور گفتم: چقدر بیکارید که وقتتون رو پای همچین فیلمایی میذارید! (خب معلوم بود که فیلمهای خوب و پرفروشی هستن)! خلاصه بدجور تو ذوقش زدم! کارم اشتباه بود، میدونم!
اما نماینده کلاس ما خانمی بود متاهل، فوق العاده سر و زباندار، نیش و کنایه زن و ... . حتی گاهی مجری برخی از گردهمایی های سطح دانشکده هم میشد! خب معلوم بود که کاکایوسف آرام و خجالتی نمیبایست طعنه و کنایه ای به این خانم میزد چون بعدها پاسخ کوبنده ای میشنید! همانگونه که یکی از دوستان به او گفت و شنید، که بماند!
با وجود این، یک روز عصر پاییزی(ترم هفت کارشناسی) من و محمد در قسمتی از باغچه سه گوش نشسته بودیم و بعد نماینده کلاس و یکی دیگر از گروه شش نفره شان آمدند دو سه صندلی آنورتر نشستند! (از اینجا به بعد خاطره را از قول محمد مینویسم که چندی پیش طی تماس تلفنی خاطره عصر هشت سال پیش را بازگو کرد و من تقریبن همه را از یاد برده بودم)! نمیدانم چه شد که نماینده کلاس از من و محمد ماه تولدمان را پرسید! کلن اعتقاد عجیبی به ماه تولد آدمها داشت! قبل از اینکه من حرفی بزنم و بگویم که متولد بهمن ماه هستم، گفت: به نظرم شما متولد آذر ماه باشید! گفتم چطور؟ گفت: «آخه متولدین آذرماه همه شون زبان نیشداری دارند و شما هم همینطور هستید!»
باور کنید کاکایوسف بیشتر معروف بود به کم حرفی و آروم بودن، ولی نمیدانم چرا در ذهن نماینده کلاس با آن زبان سرخی که داشت، اینگونه نقش شده بود! نمیدانم!


نوع مطلب : خاطرات یک دانشجو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
آهوی شهر راز
چهارشنبه 28 مهر 1395 10:05 ب.ظ
خب با احتساب اینکه دوستتون «دل رحم بود بویژه در باب نسوان» و حضور سه خانم در گروهتون، تقریبن شما با یک گروه ده نفره روبرو بودید کاکایوسف ولی گویا شانس آوردین ها
پاسخ خاطرات کاکایوسف : هیچوقت ازین زاویه به قضیه نگاه نکرده بودم. شایدم واقعن شانس آوردم. شایدم دلشون سوخته برام. شایدم ازم حساب میبردن. نمیدونم بهرحال به خیر گذشت و منم درک کردم قضیه رو عذرخواهی کردم از بابت اتفاق رخ داده.
آهوی شهر راز
چهارشنبه 28 مهر 1395 12:22 ق.ظ
خدایی زود میدون رو خالی کردن اونا شش تا بودن شما یکی.
البته که پسرها هم آب نمی بینند وگرنه شناگرهای ماهری هستند. همصحبت و شنونده خوب باشه یه پسر عوض صدتا دختر حرف میزنه والا
پاسخ خاطرات کاکایوسف : گمونم رعایت حال من رو کردن، شایدم از گروه پنج نفره ما ترسیدن
نه من هنوزم فک میکنم که دخترها خیلی پرحرف تر از پسرها هستن، البته خب این حکم قطعی نیست و ممکنه بعضی وقتها برعکسش صادق باشه.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.