بهانه ای برای بودن

عشق، اجبار، علاقه!

تاریخ:شنبه 22 آبان 1395-03:57 ب.ظ

Image result for ‫معلم و تخته سیاه‬‎   Image result for ‫معلم و تخته سیاه‬‎
دقیق یادم نیست که چند هفته از مهرماه هفتادوهشت گذشته بود! آقای شعبانی معلم علوم تجربی مسئله ای را با گچی سفید روی تخته سیاه مینوشت و چشمهای کلاس خیمه ی سنگینی بر آن تخته سیاه سبز رنگ زده بود! و پنکه سقفی کلاس در هجوم سکوتی غریب، تق و توقی عجیب و بسیار هماهنگ و دقیق راه انداخته و همچون آوای لا لایی مادران جنوب هوس خواب را در چشمهای همگان دوانیده بود!
آقای شعبانی بر خلاف آقای شکاری(معلم علوم سالهای اول و دوم راهنمایی) اخلاق خیلی تندی نداشت! گاهی تنبیه هم میکرد ولی جوکهای خیلی خوبی هم بلد بود. قدی کوتاه داشت و موهایی کم پشت! صورتی تقریبن گرد و البته بامزه! علاقه عجیبی هم به رنگهای نارنجی، قهوه ای کمرنگ و ازین قبیل رنگها داشت! در آن ازمنه بر خلاف اکثر معلمها که با موتور می آمدند، او با ماشین می آمد!
شعبانی هنوز با بچه های کلاس خیلی آشنا نشده بود! به خاطر همین وقتی مسئله را نوشت پرسید: «کی میتونه این مسئله رو حل کنه؟!» هیچکس جوابی نداد! البته من بلد بودم آن مسئله را حل کنم ولی چیزی نگفتم!

یادم می آید تا کلاس اول راهنمایی همیشه هر سوالی که پرسیده میشد، به ویژه در کلاس ریاضی، من به سرعت پاسخش را میدادم! ولی در کلاس اول راهنمایی معلم ریاضیمان که بسیار مهربان و خوش اخلاق هم بود و من خیلی دوستش میداشتم اصرار داشت که هر کس میخواهد جواب سوالی را بدهد ابتدا بایست اجازه بگیرد! یک روز سوالی را مطرح کرد و من بدون اجازه و طبق عادت پاسخش را گفتم! ولی معلم عزیز گفت: «علی جان اولن بدون اجازه جواب دادی! دومن پاسخت اشتباهه!» و بعد از آن بود که اخلاق و رفتار من کاملا برعکس شد و گاه حتی سوالاتی که پاسخش را هم میدانستم بدون اجازه جواب نمیدادم! و گاه حتی منتظر میماندم تا خود معلم شخصن بخواهد تا اگر بلد باشم جواب دهم سوالش را!
از داستان دور نشویم! الغرض پس از آنکه هیچکس جواب آن مسئله را نداد، یکی از بچه ها که ردیف اول کلاس نشسته بود(من آن سال یک ردیف مانده به آخر مینشستم)، با اشاره به سمت من گفت: «اجازه آقا، علی میتونه این مسئله رو حل کنه!»
با شنیدن این جمله رنگ کاکایوسف سرخ شد! و یه جورایی مانده بودم که چه کنم؟! خب آن موقع اصلن انگار خودنمایی کردن در وجود من نابود شده بود! شاید هم خوشم نمی آمد که به من بگویند زرنگ کلاس! ولی خب گاهی میگفتند! شاید هم آن زمان هر که ریاضی اش بهتر میبود ناخودآگاه او را زرنگ کلاس میپنداشتند!
آقای شعبانی که لابد از نگاه من و تعاریفی که دیگر بچه ها میکردند قانع شده بود که علی میتواند این مسئله را حل کند، گفت: «بچه ها خیلی تو را قبول دارند، من یک مسئله دیگر طرح میکنم، اگر بتوانی آن را حل کنی یک نمره به نمره پایان ثلث تو اضافه میکنم!» خب آن زمان معلمها در نمره دهی خیلی سنگدل و سختگیر بودند و مثل الان نبود که کیلویی و کشکی به هر دانش آموزی نمره میدهند و مثلن نمره چهار را هفده میکنند و تازه مدیر مدرسه هم باز از معلم گلایه میکند که چرا نمره خوب نمیدهی به بچه ها!!! حتی الان در سطح دانشگاه ها هم نمره کیلویی باب شده و یکی از دوستان کاکایوسف که در دانشگاه تدریس میکند نمره شش از بیست را شانزده و نیم هم میدهد بلکه هم بیشتر! ولی آن زمان «نمره دادن» در کار نبود، هرچه بود «نمره گرفتن» بود فقط!
بله با توجه به وقایع رخ داده و از برای اینکه دوستانی که لطف داشتند در باب کاکایوسف ضایع نشوند و البته یک نمره هم پیشاپیش از معلم سختگیر گرفته باشم، پا شدم و آن مسئله را حل کردم! دقیق یادم نیست ولی به نظرم بچه ها تشویقی هم نثار کاکایوسف نمودند و لبخند رضایت معلم نیز هویدا شد!
خب آن ازمنه واقعن علاقه جالبی به ریاضیات و آنچه که به ریاضیات مربوط میشد داشتم! تمیزترین دفتر و کتاب من، دفتر و کتاب ریاضی بود! شیرینترین کلاس درس من، کلاس درس ریاضی بود! حال آنکه خیلیها اصلن خوششان نمی آمد از ریاضی و آنچه به او مربوط میشد! بهترین روز امتحان من، روز امتحان ریاضیات بود! حال آنکه این روز کابوس خیلی از بچه ها بود! بهترین لحظه های من در کلاس درس ریاضی میگذشت و ... .
با تمام این علایق، از آنجا که روستای ما فقط رشته علوم انسانی داشت، و آن زمان کاکایوسف هنوز بال پریدن نداشت، لذا بالاجبار در رشته علوم انسانی ادامه تحصیل دادم! چند نفر دیگر از بچه های کلاس ما که انصافن بچه های با استعداد و خوبی بودند به شهرستانهای اطراف رفته و در رشته هایی همچون علوم تجربی و ریاضیات ادامه تحصیل دادند! راستش نمیدانم که چقدر در آن رشته ها موفق بودند یا نبودند!
نمیخواهم بگویم که فلان رشته از فلان رشته بهتر است، بلکه میخواهم بگویم که کاش همه وارد آن رشته ای میشدند که دوست میداشتند! و باز نمیخواهم بگویم که اگر وارد رشته ریاضی یا تجربی میشدم موفق میبودم، چرا که تجربه اش نکرده ام و چه بسا ناموق میبودم!
بهرحال با خانواده علوم انسانی آشنا شدم و بعدها با تاریخ و ادبیات(دخترانی که ابتدا خیلی دوستشان نمیداشتم) ازدواج کردم! اعتراف میکنم که هرچند به عشق اولم نرسیدم ولی بعدها و با مرور زمان هم به تاریخ و هم به ادبیات علاقه مند شدم! الان هم اگرچه کلبه ما از رونق تهی است ولی سرشار از صفاست، و زندگی خوبی در کنار هم داریم! همین!



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
تخفیف ریحون
چهارشنبه 26 آبان 1395 08:13 ب.ظ
تخفیف ویژه 10 هزار تومنی ریحون!
غذا رو سفارش بدید و 10 هزار تومن تخفیف بگیرید!
برای هر کسی که از لینک شما کد تخفیف رو بگیره هم 10 هزار تومن به حساب شما افزوده میشه!
برای گرفتن تخفیف 10 هزار تومنی مراحل زیر رو انجام بدید:
اول لینک رو باز کنید و کد تخفیف رو کپی یا یادداشت کنید
بعدش برید به صفحه اصلی سایت ریحون reyhoon.com و نرم افزار رو دریافت کنید (با گوشی برید و باید برنامه بازار رو داشته باشید)
بعد از نصب نرم افزار ثبت نام کنید (20 ثانیه طول میکشه نهایت!)
موقع سفارش غذا کد تخفیف رو بزنید تا 10 هزار تومن از هزینه غذا کم بشه
مثلا 20 هزار تومن غذا سفارش بدید فقط 10هزار تومن پرداخت میکنید
سوالی داشتید ایمیل بزنید
موفق باشی!

آهوی شهر راز
چهارشنبه 26 آبان 1395 01:26 ب.ظ
فکر میکنم بیشتر بچه های دهه شصت از این دست شکستهای عشقی داشتند. کشف استعداد معنی نداشت. نداشتن امکانات هم مزید بر علت میشد بر سوختن استعدادها. باز هم خوبه شما بعداً علاقمند شدید
از همه اینا بگذریم بنظر میاد تاریخ جنسیت مذکر داره
پاسخ خاطرات کاکایوسف : بله متاسفانه همینطوره که شما میفرمایید.
به نظرم تاریخ جنسیت خاصی مثل ما آدمها نداره! فقط میشه اون رو من باب تقریب به ذهن از برخی جهات شبیه دانست به جنس مذکر یا مونث.
به نظرم از باب افسون و افسانه داشتن، از باب عمر طولانی، از باب آبستن حوادث فراوان بودن، گاهی از باب پر حرفی، از باب غیبت کردن پشت سر دیگران، از باب حجاب داشتن، و مهمتر از همه از باب مظلوم واقع شدن، میان تاریخ و زن میتوان تشابهاتی دید
ملیکا سلطانی فر
چهارشنبه 26 آبان 1395 04:43 ق.ظ
سلام
دوست عزیزم وبلاگ زیبایی داری و میخوام ی چیز رو بهت توصیه کنم پس حتما بخون
خیلی از وقت ها دوست داشته اید شخص و یا همسر خود را عاشق خود نمایید. عاشق شدن به تمام معنا، طوری که هیچ کسی را به اندازه شما دوست نداشته باشد شما را کامل قبول داشته باشد و یا می خواهید دل کسی را بدست بیاورید و در این راه همیشه با شکست مواجه شده اید.
دوستان و یا اطرافیان شما به راحتی دل دیگران را بدست می آورند راحت همه عاشقشان می شوند ولی شما با وجود موقعیت بهتری که دارید موفق نمی شود! چرا ؟
آرزوی داشته اید که شماهم شخص مورد علاقه خود را مثل دیگران در کمترین زمان شیفته و عاشق خود نمایید اما ... چرا؟
کتاب چگونه دیگران را عاشق کنیم رو من برای اولین بار خوندم و اولین کتابی بود که کامل خوندم واقعا فوق العاده است اگه میخوای کسی رو عاشق خودت کنی این کتاب رو حتما بخون
لینک دانلود:
http://aymarket.ir/book/?p=261
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.