تبلیغات
خاطرات کاکایوسف - صبح یک روز برفی!
بهانه ای برای بودن

صبح یک روز برفی!

تاریخ:سه شنبه 2 آذر 1395-12:38 ب.ظ


Image result for ‫هوای برفی‬‎   Image result for ‫هوای برفی تهران‬‎

با صدای زنگ گوشیِ در حال پرواز، از خواب ناز پریدم و با لحن کاملن خواب آلوده ای صبح بخیری به رضا که معمولن صبحها زودتر از ما بیدار میشود، گفتم. و او در جواب گفت: «ببین داره برف میاد!»
آدم بایست خیلی خوشبخت باشد که بتواند صبح یک روز برفی را تجربه کند و توان قدم زدن بی دردسر را نیز در پاهای خود داشته باشد!
آری برق شوق و ذوق در چشمهای من خیمه زد و لبخندم تراوید! خیلی سریع دست و صورتم را شستم و بدون اینکه صبحانه بخورم لباس گرمی پوشیدم و کیف قهوه ای رنگ را روی دوش گذاشتم و دل زدم به کوچه ها و خیابانهای مابین خانه تا محل کار!
فکر میکنی قدم زدن زیر برف نرم و نازک خزانی همراه با یک سیب سرخ خوشبختی نیست؟! اوه من عاشق این هوای شالگردنی پوش هستم! هوایی که در آن بخار بازدمهایت را به وضوح میبینی!
شالگردنم را جمع و جورتر میکنم ولی هد بند را نمیپوشم! حیف نیست گوشها را از لمس برف بی نصیب بگذاریم؟!
چه منظره هیجان انگیزی! ماشینها لباس عروس به تن کرده اند و برگهای درختان شال سفید پوشیده اند و رنگ سبزشان از زیر آن شال سفید زیبا پیداست هنوز! چه شب زفافی بوده است دیشب از برای زمین و آسمان!

میشد در این هوای دل انگیز شام آخر داریوش را گوش کرد(سفر با تو چه زیبا بود...) یا «دنس می» لئونارد کوهن را از دریچه های گوش گذراند، اما راستش را بخواهی با خود میگفتم هیچ صدایی خوشتر از همین صدای گنجشکها و نسیم و درختها و نغمه های عاشقانه ی برف نیست! پس گوشها را آزاد و رها گذاشتم تا هر چه خود دوست دارد بشنود!
مردی با کاپشنی نوک مدادی آن سو تر با چتری مشکی بر سر خیابان را قدم میزد! مرد میانسالی نیز با نونی سنگک در دست از کنار من شتابان گذشت و تا خیلی آنسوتر دوید و گویا از برف فراری بود!
فکر میکنم از هر ده نفری که زیر برف قدم میزنند فقط یک نفرشان عاشق برفند! و او را واقعن لمس میکنند! و میفهمند!
کاکایوسفها یحتمل الان در آغوش هم گرم گرفته اند خوابیده اند! شاید هم آن بالا روی نوک آن درختان سفید پوش برف بازی میکنند با هم! یا نشسته اند و خاطراتشان را ورق میزنند!
آه چقدر خوب میشد امروز مسیر خانه تا محل کار طولانی تر میبود!
دوست داشتم با یکی از این درختان که داشت به من لبخند میزد مسابقه دم و بازدم بدهم تا ببینیم که بازدم کی گرمتر و با بخارتر است! چشمکی به لبخند آن درخت نازنین هدیه میدهم و لبخند او را دو چندان میکنم و عبور میکنم از آن خیال خوش!
خانم جوانی دست دشتکش دار دختر خردسالش را گرفته بود و او را تا مهد کودک همین حوالی هدایت میکرد! به نظرم خیلی حال میدهد در این هوای برفی کودک باشی و دست و جیغ و هورااااا بکشی در کنار هم سن و سالانت!
خانم جوانتری نیز از ماشین تقریبن مدل بالایش پیاده شد و تا دم درب خانه شان آمد و گویی نمیدانست که چه ذوقی و چه برق شادمانی ای در موهای پریشانش به واسطه بارش برف تجلی داشت! وگرنه اینقدر برای ورود به خانه تعجیل نمیکرد!
و من همچنان نفس عمیق میکشیدم در این شهر معمولن پر ز دود که یک امروزی تمیز بود و پاک!
کمی به آسمان نگاه کردم و دانه های ریز برف صورتم را نوازش کرد و من چقدر خوشحال بودم و سرمست! چنان خرامان و شاد قدم میزدم روی آسفالتی که برف لطیف امروز توان سفید کردنش را نداشت، گویی که شاهزاده های قرن هفده فرانسه نیز آنقدر سرمست نبودند وقتی که با معشوقه هایشان عشق بازی میکردند در یک صبح دل انگیز بهاری!
اوه به درب اداره رسیدم و افسوس که بایست کم کم به درون قفسی از سنگ و آجر خزیده و این عشق بازی با برف را رها میکردم!
به حراست اداره گفتم: «سلام کوکا! چه هوای خوبیه امروز؟» و او هم که دوست داشت و دارد مثل من با لهجه جنوبی صحبت کند گفت: «ها عجب هواییه کا! میدونی چی میچسبه؟» و من در جوابش گفتم: «هیچ چیزی به اندازه پیاده روی نمیچسبه کوکا! و چندتا دم و بازدم عمیق!» و او گفت: «ها کوکا الان دربند باشی کنار او درختها که تنه اوجوری دارند و شومینه هم باشه و یه لیوان چای داغ زعفرونی بخوری چقد حال میده! و بعدشم یه کاسه عدسی داغ!»
و من با لبخند و هیجان، تمام تخیل خوشگلش را تأیید کردم و به سمت ساختمان اداره رهسپار شدم! از دم حراستی تا ساختمان اداره یک مسیر چند ده متری و شیب دار هست که موقع گذر از آن مسیر کوتاه، در حالی که دو دستم در جیب بود، به آسمان برفی نگاهی انداختم به نحوی که صورتم تجلی گاه ذوق و شوق و تشکر و لبخند و هیجان و آرامش و احساسی لطیف شده بود و گمانم فقط او میدانست که چگونه دارم با سکوتم حرفها میزنم با او! و او باز بیشتر حس خوبی به من هدیه میداد! از همان حسهایی که امروزیها میگویند باعث ترشح فلان هورمون در وجود آدمی میشود! همین!

پی نوشت یک: کاکایوسف عاشق هوای برفی است هوایی که پوشیدن شالگردن را واجب میکند! که خود شالگردن هم دوست داشتنی است لامصب!
پی نوشت دو: امروز میخواستم خاطره ای با عنوان «تئاترهای خوابگاهی» بنویسم که یادآور خاطرات دوران کارشناسی بود، ولی دلم نیامد حس این روز برفی را ننگارم! باشد از برای بعد! راستش را بخواهی کاکایوسف برف را بیشتر از خاطره ها دوست دارد!
پی نوشت سه: الان که این متن را مینوسم هنوز کمی برف در حال باریدن است و دو کاکایوسف دور آن درخت در حال گردشند و من بایست به بیرون از اداره بروم و ناهاری از برای خود و دو سه نفر از همکاران تهیه کنم! خب کاکایوسف معمولن روی قولهای خودش میماند! همین!


نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
دل آرام
جمعه 12 آذر 1395 01:54 ب.ظ
اولا سلام
سلامی گرم که بخار زندگی از آن تراود...

دوما با عرض پوزش
لعنتی !! طرز خاطره نویس تان را وااااااقعا دوست دارم. مرا به حال و هوای زیبای زمستانی میبرید ..

و سما با پی نوشت بسیااااا موافقم ..


زمستان خوب است البته برای عده ای اسباب تفریح و برای عده ای اسباب زحمت ...
کاش کااااش کاش همه از نعمتهای خدامند بهره میبردن .. کاش همه یک مامن امن و غذای گرم داشتن...


پاسخ خاطرات کاکایوسف : سلام بر شما همسایه گرانقدر و آرام دل
شما همواره نسبت به قلم کمرنگ کاکا لطف داشته اید و کاکا ازین بابت همواره سپاسگزار است.
بله زمستان از برای بعضیها خوب و از برای برخیها اسباب زحمت است... به قول شهریار عزیز: زمستان پوستین اقزود بر تن کدخدایان را/ ولیکن پوست خواهد ما یک لاقبایان را
آهوی شهر راز
چهارشنبه 3 آذر 1395 01:11 ب.ظ
زمین از آمدن برف تازه خشنود است
خوش به حال ساکنان تهرون. شالگردنها رو محکم ببندید.
پاسخ خاطرات کاکایوسف : بله به نظر زمین خشنود است(بود) از بارش برف تازه. خوش به حال ساکنان مناطق برفی
sahar
چهارشنبه 3 آذر 1395 09:34 ق.ظ
سلام مطلبت واقعا قشنگه خسته نباشید
پاسخ خاطرات کاکایوسف : سلام. ممنون از شما.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.