تبلیغات
خاطرات کاکایوسف - تئاترهای خوابگاهی!
بهانه ای برای بودن

تئاترهای خوابگاهی!

تاریخ:دوشنبه 15 آذر 1395-04:36 ب.ظ

Image result for ‫کلاس درس دانشگاه‬‎  Image result for ‫تئاتر‬‎

دوران دانشجویی از برای جوانان ایرانی برهه ی جالبی از زندگی به حساب می آید! از اتفاقات تازه ای که در این برهه از برای آنان رخ میدهد، همکلاس شدن با جنس مخالف است! و این از برای خود حکایات جالب و اغلب بامزه ای را رقم میزند که بخشی از این بامزگی شاید به سبب عدم تجربه چنین فضایی در دوران درس و مدرسه بوده باشد! به هر صورت اتفاقات و رخدادهایی که گاه شدت حضور عنصر شرم و حیا در آنها آدمی را یاد آن دیالوگ معتمدآریا در گیلانه می اندازد که با لهجه شیرینش میگفت: «ایقد که با حیایه ای دختر، هیچ نگفت! زل زد به گل قالی». و گاه نیز میدان حسادتها و غیبتها و حتی بی ادبیها میشد، گاه نیز سرشار از شیرینی بود، همه و همه ی آن اتفاقات در دفتر خاطرات لحظه لحظه ی دانشجوها به یادگار مانده و خواهد ماند!
کاکایوسف نیز دفتر خاطراتی دارد که برگهای آن به جوهر وجود جنس مخالف و اتفاقات کلاس درس و دانشگاه سیاه شده که برخی از آن خاطرات نیز پیش از این آمد!
ترم هفتم بودیم! زمستان هشتادوهفت! و دانشجویان ترم هفت قاعدتن شناخت بیشتری نسبت به هم دارند! یک هفته قبل از آزمونهای ترم هفتم بود و بچه های اتاق هفده خوابگاه امانیه اهواز به خانه هایشان رفته بودند، حمید و علی و سید و جلیل هیچکدام نبودند. فقط من و فرزاد و یحیی مانده بودیم که مثلن از فرصت یک هفته ای در خوابگاه از برای مرور درس و جزوه و اینها بهره ببریم!
آن زمان کاکا با وجود اینکه گوشی بسیار مدل پایینی داشت و دوربین آن یک و سه دهم مگا بیشتر زور نداشت ولی اغلب اوقات در حال ثبت وقایع خوابگاهی بود! و اکنون کلی عکس و فیلم البته بی کیفیت از آن روزگار موجود است! چندتا از این فیلمها مربوط میشود به همین یک هفته ای که من و فرزاد و یحیی با هم بودیم و تئاترهایی ساختیم با موضوع نسوان کلاس! با بازی فرزاد و یحیی و به کارگردانی و نویسندگی و فیلم برداری کاکا! البته تئاترهای ما از جنس واقعیت بودند با اندکی اغراق!
خب ما در کلاسمان یک نماینده از جنس مخالف داشتیم که انصافن خانم با ادب و با شخصیتی هم بود! ولی یکی از اساتید خیلی هوایش را داشت و با احترام بسیار زیاد با او برخورد میکرد! یکبار خود نماینده کلاس نیز به ندانستن مطلبی حین ارائه کلاسی اش اعتراف کرد، ولی آن استاد در پاسخش گفت: «تواضع علمی شما را میستاییم!» لحن صحبت کردن آن استاد هم که با گرما و حرارت خاصی توام بود لحظات بامزه ای را رقم میزد از برای کل کلاس! یکی از تئاترهای ما در همین باب بود! یحیی نقش استاد مربوطه را بازی میکرد و فرزاد نقش نماینده کلاس! به این صورت که یحیی در حال توضیح بحث و درس (با همان شور و حرارت استاد) بود که یکهو فرزاد وسط بحث مربوط به حمله آلبوکرک به بندر گمبرون، با صدایی نازک شده میگوید: «ببخشید استااااد!» و استاد بحث را قطع کرده و میگوید: «بعله، بعله، بفرمایید بفرمایید خانمِ...! سوالی دارید؟» و فرزاد میگوید: «ببخشید استاد، چرا کبوترا توی مسجدا بیشترن»(بیشتر از جاهای دیگه ن)؟! و یحیی یا همان استاد در پاسخ با شوری وصف نشدنی میگوید: «عجب سواااالی عجب سواااالی! چه حافظه ی خوبی! چه پرستیژ بالایی... ». بعد نماینده کلاس در ادامه میگوید: «استاد ما تو خونمون کبوتر داریم و شوهرم میگه به کبوترا دونه بده!» البته در اینجا به سبب کم بودن بازیگر کسی نبود تا با دهان وامانده و متعجب لحظه ها را هُل بدهد به جلو که زودتر کلاس به اتمام برسد! تا اینقدر سوالات بی ربط با موضوع درس و کلاس نشنود این گوشهای بی گناه!
تئاتر دوم در مورد یکی دیگر از خانمهای کلاس آن هم در حال ارائه یک تحقیق کلاسی بود. قبل از توضیح تئاتر باید گفت که اصل ماجرا بدین گونه بود که این خانم در یکی از ارائه ها از هوش رفت و ... . و با توجه به آن تجربه در ارائه درس بعدی آب و گویا برخی خوراکیهای دیگر با خود آورده بود تا اگر فشارش بالا و پایین شد، به مرحله از هوش رفتن و غش کردن نرسد. به گمانم روی تریبون آب هم گذاشته بود در کنار برگه های پیش رویش. این اصل ماجرا بود و اما تئاتر ما:
فرزاد این بار با پیراهنی در دست در ابتدای کار میگوید «من فرزاد هستم در نقش تریبون»! و یحیی هم در نقش خانم مربوطه و مهیای ارائه مطلب! یحیی شروع میکند و با صدایی نازک شده میگوید: «بنام خدااا، مالزییی، مالزی کشوریه در جنوب شرق آسیاااااا... » و بعد سکوت میکند و به پشت تریبون(اینجا پیراهن در دست فرزاد) میرود و در حالت نشسته خوراکی(در اینجا نون خالی) میخورد و دوباره ایستاده و مطلب را ارائه میدهد! و میگوید «نه نه ببخشید استاد ادامه میدم ادامه میدم.... مالزیییی .... آب بیارید واسم... » و بعد در حالی که لب و دهانش را با آستن لباسش تمیز میکند، از شدت خنده تئاتر به پایان میرسد!


پی نوشت 1: یک تئاتر دیگر هم در باب خانمی که همگروه کاکا و جلیل و... بود در تحقیق کلاسی و همانی بود که گردو آورده بود از برایمان ساخته و پرداخته شد که البته آن یکی اغراقش بیشتر بود و بیخیالش میشویم.
پی نوشت2: خدایا مارو ببخش.
پی نوشت 3: پیشاپیش روز دانشجو بر همه دانشجوها مبارک باشه.



نوع مطلب : خاطرات یک دانشجو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
دل آرام
سه شنبه 23 آذر 1395 10:37 ق.ظ
خدا اون روز رو نیاره که ادم بخواد با همکلاسی های مرد باشه ...
یادمه یک بار سهوا من و دو تا از همخوابگاهی ها رفتیم سرسره بازی رو برف و غاف لاز اینکه داریم رصد میشویم... تا آخر ترم رسوای عالم و آدم بودیم
یعنی عمرا اگه یک سوتی دادی ولو کوچیک پسرا دست رگفتن دیگه تمااااامم

گفتین تئاتر یاد جوانی افتادم کاکا ..
آخه دل آرام هم در تئاتر پیشینه ای دادر آن زمان که جوان بود و جویایی نام...
یاد ایام بخیر ..

باز هم با خاطرات شیرین مجذوبمان کردی همسایه .. دست و پنجه تان درد نکند.
پاسخ خاطرات کاکایوسف : البته همه شبیه شما فکر نمیکنن و گاهی وقتها مثلن فلان دانشگاه رو انتخاب نمیکنن فقط بدین خاطر که فقط دخترا رو پذیرش میکنه! عاخه از دید اونا اینجور دانشگاه ها مث دبیرستانهای دخترونه میمونه!! ولی خب دیدگاه شما هم قابل احترام هست و شاید واسه برخی خانمها همکلاس نبودن با آقایون مطلوبتر باشه.
البته به نظرم بنده خدا پسرها همچین موجودات بدی هم نیستن
یاد جوانی افتادن خوبه، البته اگه به خاطرات خوب نظر کنیم. بهرحال به قول شما جوانی بوده و جویای نامی...
از لطف همسایه گرانقدر به کلبه ی کاکا سپاسگزاریم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.