تبلیغات
خاطرات کاکایوسف - پنج بعلاوه یک!
بهانه ای برای بودن

پنج بعلاوه یک!

تاریخ:دوشنبه 29 آذر 1395-04:02 ب.ظ

بیست و پنجم شهریورماه یعنی حدودن سه ماه پیش در ظهری نه چندان گرم نشسته در سایه، تکیه داده بودم به یکی از دیواره های ورودی باب الرضا و زل زدده بودم به روبرو! در آن شکوه ازدحام و آرامش! و در اندیشه ی این بودم که کاش کاکایوسف نیز میتوانست مثل کبوترانی که درست بالای سرش نشسته بودند همیشه آنجا میماند!
ساعت یک ربع به چهار بعد از ظهر، میباست با قطاری شش تخته عازم تهران میشدم! میدانستم که قطار شش تخته بد مصیبتی است ولی خب به خاطر اینکه دو سه روزی بتوانم همراه خواهرزاده ها در این شهر و حرم پرسه بزنم، سختی سفر با چنان قطاری را به جان خریده بودم و بقولی «می ارزید»!
صبح زود امیر و محیا اینا با طیاره پریده بودند به جانب جنوب و من مانده بودم و حرم و تنهایی! و گاه چه چیز بهتر از این!
آری خیلی سریع سوغات موغاتیها را خریده و کوله را به امانتی سپرده و با دستی تهی دل داده بودم به حرم و آغوش آرامَش! و بعد کنار باب الرضا آرام زل زده بودم به او!
برای چند نفر از دوستان که گفته یا نگفته بودند دعایی کردم! نمیدانم شاید دعای آدم بدها مستجاب نشود، ولی دعا کردن ضرری ندارد و تازه آرامش بخش هم هست، بویژه اگر برای دوستان و آشنایان نیکو خصالت دعایی کنی! در کل به نظرم «دعا خوبه»!

بعد از وداعی آرام با صاحب حرم، کوله را از امانتی گرفتم و چند دونات رضوی هم خریدم و با تاکسی ای نه چندان نونوار راهی ایستگاه قطار شدم! و با احتیاطی فراوان از همان ابتدا نرخ کرایه را با شوفر جوانش مصوب نمودم که مباد سر ایستگاه به قول آن پیر زن میهن پرست فیلم یتیم خانه ایران «خفتمان کند»!
به ایستگاه راه آهن که رسیدم، همان جلوی درب خانم جوانی را همراه کوچولویش دیدم که در مسیر رفت همکوپه ما بودند و هنوز کاکا را به خاطر داشتند! در آن ایام شلوغ پلوغ و کمبود بلیط گویا بلیط برگشت گیرشان نیامده بود و شوهرش در صف بلیط به انتظار نشسته بود! با این اوصاف بایست شکر میکردم که همین قطار شش تخته هم نصیب کاکا شده است هرچند که باز هم در کوپه خانواده میبایست وجدان خویش را تا رسیدن به مقصد در عذاب و شکنجه قرار میدادم! و شاید میدادند! چاره ای نبود آخر!
سالاد الویه ای خریده و میل نمودم و بعد سوار قطار عجیب القصه شدم! سالن چهار، کوپه ده!
در کوپه نشسته بودم و دعا دعا میکردم و خدا خدا که بلکه همکوپه هایمان همه جنس نر از آب درآیند و همه از عذاب رها شویم!
به ناگهان پیرزنی چاق و اخمو وارد کوپه شد! با چادری خاکستری و گل گلی و البسه ای کاملن مناسب حال اینگونه پیرزنهای سنتی! خیلی سنتی!
یادم نمی آید که فرآیند سلام کردنمان تکمیل شد یا نه، که فی الفور گفت: پسر! تو اینجا در کوپه ما چه میخواهی؟!
چنان غافلگیرانه بود این اخم او در برابر تبسم تقریبن همیشگی من، که کرک و پرم ریخت انگار!
هنوز پاسخی محترمانه نجسته بودم از برای او که پیرزن دیگری هم سن و سال اولی وارد شد! و هر دو چندین چمدان و کیف پر از سوغاتهای معمول بار زده بودند و به همراه داشتند! او نیز فی الفور گفت: این اینجا چه میخواهد؟! جوری هم با اقتدار و محکم این جملات را بر زبان می آوردند که من یک لحظه شک کردم به شماره بلیط و اینها! ولی نه درست آمده بودم! سالن چهار، کوپه ی ده بود آنجا!
تا سر از بلیط برداشتم، دیدم سه پیرزن دیگر هم پشت سر آن دو پیرزن اولی سر درآوردند به کوپه ی مصیبت بار ما! انگار همه شان در یک دهه به دنیا آمده بودند! شاید دهه بیست و شاید هم سی شمسی! یکی از یکی پر حرفتر، با زانوانی خسته از جور روزگار و وزن تقریبن زیاد بدنهایشان! و لبهایی که انگار قهر بودند با تبسم و لبخند!
و چمدانهایشان یکی یکی روی زمین کشیده و وارد آن کوپه ی کوچک میشد! جای نشستن نبود فی الواقع!

در همان حین که من مات و مبهوت حضور مقتدرانه و منظم آن نسوان کهن سال بودم، پیر زن اولی که از همه اخموتر بود گفت: پسر جان! ما پنج خانومیم و تو نمیتوانی اینجا پیش ما بمانی! خوبیت ندارد! جوری هم این را میگفت و بقیه تایید میکردند که انگار من چند روزی دست به دامان رئیس قطار شده بودم از بهر اینکه فقط و فقط با آن ذوقبلتین زیبا رو همکوپه شوم و شب شیرینی را سپری کنم تا صبح! والا!
حقیقت این بود که آن کوپه نه کوپه برادران بود و نه کوپه خواهران، بلکه به اصطلاح کوپه عادی محسوب میشد! یعنی اگر کاکا اشتباهی کرده بود در رزرو چنان بلیطی، خب آن پنج نفر هم اشتباه کرده بودند! همچنانکه من بایست در کوپه برادران میبودم، آن پنج گل نوشکفته نیز بایست در کوپه خواهران میبودند! ولی خب ازدحام مسافران باعث شده بود که کاکا بالاجبار از کوپه عادی استفاده کند، و آنها هم لابد بالاجبار این کار را انجام داده بودند. ولی خب فهماندن این قضایای ظاهرن درست به آن ارتش شکست ناپذیر کاری نشد و عبث بود!
الغرض خیلی آرام که مباد عصبانی شوند آن گروه پنج نفره گفتم: متوجهم که بایست از این کوپه به کوپه دیگری بروم، ولی خب میبایست یه کم صبر کنیم تا رییس قطار بیاید و جایی برایم پیدا کند و یا اینکه با یک خانم جایم را عوض کنم!
این جملات را با چنان نرمی و مهربانی ای ادا کردم که اگر گوش آتشفشان هم میشنید رام میشد! ولی آن پیرزن اخمو گفت: نه تو نمیتوانی اینجا بمانی!
بله او اصلن حرفهایم را نشنیده یا نفهمیده بود! شاید هم دوست نداشت همان میزان کم نیز همقطار آنها باشم و لابد میخواست مرا در راهروی قطار در انتظار رییس بگذارد!
بدبختی کار اینجا بود که کوپه پر از چمدان و وسایل آن نسوان مسن شده بود و توان جنبیدن هم نبود در پای کاکا!
عادت که نه ولی گاهی حس خوبی دارم که به افراد مسن کمک کنم تا چمدانهایشان را سر جای خود بگذارند چنانکه پیش از این به بنفشه خانم نیز کمک کرده بودم! و شد آنچه شد!
ولی اینبار کمک کردن به این نسوان بداخلاق کار سختی بود و شیطان هم روی دوشم نشسته بود و در گوشم زمزمه میکرد که بیخیال، به روی خودت هم نیاور که چمدانهایشان را بخواهی بلند کنی از برایشان! والا!
ولی خب راستش دلم نمی آمد کمکشان نکنم! بهرحال شاید آنها هم به خاطر وجود یک مرد در کنارشان ناراحت بودند! و بداخلاقیشان بدین خاطر بود!
در همین فکر و خیال بودم که مرد جوانی آمد و گفت: شما میتوانی جایت را با خواهرم عوض کنی؟!
و من که انگار دنیا را بهم داده بودند گفتم: بله چرا که نه! کوپه خواهر شما کجاست؟ و او گفت: بیا تا به کوپه مربوطه برویم!
داشتم با کوله کوچکم میرفتم که به آن پیرزنهای پنجگانه گفتم: اگر میخواهید قبل از رفتنم کمکتان میکنم و چمدانهایتان را بالا میگذارم؟!
در همین حین آن پیرزن اخمو و دو سه تای دیگرشان با هم زمزمه کردند که: این همه وسایل را چه جور جابجا کنیم؟!
یکی دیگر از پیرزنها گفت که: این آقا پسر خودش داره میگه که من جابجا میکنم واستون! ولی شما نمیذارید حرف بزنه!
به هر زحمتی که بود آن چمدانهای فوق سنگینشان را جابجا کردم! راستش فکر میکردم سنگین باشند ولی نه آنقدر فوق سنگین! گمانم برای بلند کردن آخرین چمدان نزدیک بود پایم لیز بخورد و بیفتم، از بس که توان مرا گرفته بود آن چمدانهای قبلی! خوب شد نیفتادم! نه از برای این خاطر که طوریم میشد بلکه بدان خاطر که ممکن بود حین افتادن دستم به گوشه ی چادر یکی از آن نسوان برخورد کند و آن وقت بیا و درستش کن!!
وقتی با صورتی عرق کرده داشتم آن کوپه ی نفرین شده را ترک میکردم صدای تشکر و قدردانی و دعای عاقبت بخیری و اینها همزمان از دهان هر پنج نفرشان شنیده میشد درست مثل اینکه مادری مهربان بچه ی نازنینش را هنگام رفتن به خدمت سربازی یا جایی دیگر از این قبیل دعا و ستایش کند! و حتی آن پیرزن اخمو نیز در آخر کار گفت: از ما ناراحت نباش! تو هم جای پسرمان هستی و از این قبیل تعارفات الکی که در همه ما ایرانیها به وفور یافت میشود در هنگام سخن و البته نه در عمل!
آری کاکا از آن جمع صمیمی پیرزنها خارج شد و در حالی که خدا را شاکر بود از این که همنشینی شبانه ای توام با سخنوری خطیبانی حاذق را از دست داده با خوف و رجایی توامان روانه ی کوپه ای دیگر شد... . که از قدیم گفته اند خدا گر ز حکمت ببندد دری، ز رحمت گشاید در دیگری!...

پی نوشت: به سبب طولانی شدن قلم، حکایت پسا کوپه ی پنج بعلاوه یک، لختی دیگر از برای خوانندگان جان به نگارش درخواهد آمد!


نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
آهوی شهر راز
شنبه 4 دی 1395 02:44 ب.ظ
سه بار با فاصله زمانی خوندنش و هربار بیشتر خندیدم معلومه کاکا نمیدونه با خانم های جاافتاده! اخمو نباید از سر منطق حرف زد بلکه باید دوتا هندوانه بزنی زیر بغلشون تا باهات راه بیان البته خطرش هم این بود که جریان بنفشه خانم این بار به توان پنج تکرار میشد
پاسخ خاطرات کاکایوسف : خب البته من آداب معاشرت با این نسوان به قول شما جاافتاده و اخمو رو چندان بلد نیستم. و تازه در اون غوغای غافلگیری هندونه کجا میومد به ذهنم آخه
تازه به قول شما ممکن هم میبود که با پیش اومدن بحث هندونه، جریان بنفشه خانم پنج برابر بشه. فک کنید پنج بانوی جافتاده! همزمان به کاکا میگفتن: خوبییییییی!
دل آرام
پنجشنبه 2 دی 1395 09:22 ب.ظ
خدای من
مثل همیشه دل نشین و گوارا ..
خدای را شکر که این بار گرفتار نوشکفتگان عاشق پیشه نگشت این کاکا یوسف گرامی . وگرنه این بار همسایه گرام را سر سفره های عقد می بایست جست .. والا

بسیار شیرین خاطره تعریف میکنید . به شخصه طرفدار پرو پا قرص صفحه تون هستم. پایدار باشید .
پاسخ خاطرات کاکایوسف : بله واقعن خدای را شکر و سپاس...
به جای "سفره" عقد نگاشته اید "سفره های" عقد!! و این اندکی شبهه بر انگیر مینماید
ممنونم از همسایه آرام و گرامی که همواره صفحه کاکا را مورد لطف قرار میدهد.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.