تبلیغات
خاطرات کاکایوسف - ازین کوپه به اون کوپه!
بهانه ای برای بودن

ازین کوپه به اون کوپه!

تاریخ:چهارشنبه 8 دی 1395-12:25 ب.ظ

ادامه از خاطره قبلی:
با روحی داغون و دلی پریشون از معرکه ی آن نسوان مسن جان سالم به در بردم! راهروی قطار را به همراه داداش خانمی که قرار بود با او جابجا شوم قدم میزدم و در دل دعا میکردم که «خدایا خودت کاکایوسف را کوپه به خیر بگردان!»
به کوپه مورد نظر رسیدیم! یادم نمی آید کوپه چند از سالن چند بود! ولی زیاد فاصله نداشت با کوپه ی پیرزنهای سابق الذکر!
داداش آن خانم که مرد تقریبن جوانی بود و کمی از من سن و سالش بیشتر میزد، با تشکری و تبسمی از من وداعی کرد و مرا با کوپه جدید تنها گذاشت!
در را که باز کردم باز هم منظره ای آشنا چشمهای خسته ی مرا خسته تر نمود! آری پیرزنی با لباسی ساده و سیاه، و با عینکی بر چشمها و کتاب ادعیه ای در دستها یک سوی کوپه نشسته بود و دعا میخواند! سوی دیگر کوپه دو بانوی پیر دیگر فضای کوپه را آراسته بودند! یکیشان پنجاه شصت ساله بود و دیگری که مادر آن یکی بود هشتاد سالی از پروردگار متعال عمر گرفته بود، چنانکه روزگار ملولش کرده بود و انگار طاقت این را نداشت که پاهایش را از روی تخت پایین بیاورد! لذا پاهایش را که زیر چادر مشکی اش پنهان بود به سمت پنجره کوپه دراز کرده و خود به دختر مسنش تکیه داده بود!
من که خدای را سپاس بیکران میگفتم در اندرون، با چشمهایی مهربون سلامی عرض کردم به آن سه همقطار! و کوله ام را خواستم بالا جاسازی کنم که دیدم پسر جوانی نیز روی یکی از دو تخت بالایی دراز کشیده و انگار داشت با این ابزار آلات جدیده موسیقی ای را از برای روح و روانش نوش جان میکرد! آن یکی تخت بالایی دیگر نیز در قرق مرد تقریبن میانسالی بود که تی شرتی آبی رنگ به تن داشت و بیش از دو سوم موهایش ریخته بود انگار و عیکنی دودی هم به چشم زده و دراز کشیده بر آن تخت بی صحاب!
همان لحظه فهمیدم که بایست شب را روی یکی از چهار تخت پایینتر که سه تایشان به آن سه پیرزن اختصاص می یافت بگذرانم! خب به هرحال هر فردی تقدیر و سرنوشتی دارد و گاهی این تقدیر و سرنوشت اصلن و ابدا به سلامت روح و روان اعتقادی ندارد و کاریش هم نمیشد و نمیشود کرد!
به هر حال خوبی قضیه این بود که انگار آن سه بانو مشکلی با حضور کاکا نداشتند و من هم کوله را که گذاشتم آن بالا، نشستم روبروی آن مادر و فرزند پیر، هم ردیف با آن یکی پیرزن که پیوسته مشغول دعا خواندن بود!
نفس عمیقی کشیدم و با چشمهایم به دو جا زل میزدم: یکی در ورودی بود که رنگ و رویش رفت از بس به او زل زدم و دیگری هم کف کوپه! سمت چپم آن مادر دعا خوان و روبرویم آن مادر و دختر بودند و ترجیح میدادم زیاد به آنسوها نگاهی نیندازم!
شاید هم هنوز ترس و خوف آن پیرزنهای اخمو از دل و جانم بیرون نیامده بود و میترسیدم که مباد این نسوان عزیز نیز مرا آماج زبان برنده ی خود قرار دهند!
گوشی ام را از جیب مبارک بیرون آوردم و در حالی که زل زده بودم به صفحه ی روشن او، مرغ خیالم به کوپه قبلی پرواز کرد! با خود می اندیشیدم که یحتمل الان آن پنج نسوان مسن بعد از اخراج نه چندان محترمانه کاکا از کوپه شان، با خیالی آسوده و خاطری آرام چادر چاقشولیهایشان را به کناری نهاده و به ریش کاکا میخندند! و مست و خندان با زلفانی پریشان آن یکی پای را روی این یکی پای نهاده و بساط غیبت و حرافی و قصه گویی شان از دوران پیشا کودکی تا همین ظهر امروز که در حرم مطهر نشسته بودند را برپا کرده اند و تیر زبانشان به هیچ کس و ناکس هم رحم نمیکند! آری چه دختر همسایه ی پنجاه سال پیششان و چه تابنده خانم که در عاشورای ده دوزاده سال پیش یادش رفته بود نمک به حلیم نذری شان اضافه کند، همه و همه اسیر سیل ویرانگر غیبتهای آن ابر قدرتهای کلاسیک شده اند! و باز یحتمل در آن کنگره بی نظیر، داستان شکستها و پیروزیهای عشقی شش هفت دهه عمر با برکتشان را ریخته بودند کف آن کوپه ی لعنتی! و واقعن چه خوب که در آن بحبوحه و هیاهو که بغداد به شیراز وصل میشد، کاکا حضوری نداشت!
در این فکر و خیال بودم که آن دختر پیر به مادر کهنسالش کمی آب داد!
چقدر خوب بود که سه خانم مسن کوپه ما حتی کم حرفتر از خود کاکا بودند! کلی گذشت تا متوجه شدم که آن دو مادر و دختر آذری زبان هستند و فارسی را به زور تکلم میکنند! و آن یکی مادر دعا خوان نیز لهجه جالبی داشت و گویا دور و ور پایتخت منزل!
این را وقتی فهمیدم که خیلی مهربانانه به من گفت: پسرم تو هم اگر میخواهی دراز بکشی این تخت (ردیف وسط) را سر جایش بگذار و استراحت کن. خیلی مهربانانه و مادرانه این جملات را گفت و من هم که خیلی خسته بودم (چون سحر خوابیده و صبح خروس خوان بیدار شده بودم)، خیلی دوست میداشتم دراز بکشم. ولی خب اینجوری او هم مجبور میشد روی تخت پایین دراز بکشد، چون نشسته ماندن در آن وضعیت در کوپه های شش تخته کار صعب و دشواری است!
الغرض گفتم نه مادر! فعلاً خسته نیستم! بعد از کمی که خواب بر چشمهای من مسلط شد و در همان حالت نشسته خوابم گرفت، باز آن خانم دعا خوان گفت روی تخت دراز بکش. اینبار گفتم باشه، و شاید خود او هم دوست میداشت که بهر استراحتی کوتاه روی آن تخت پایینی دراز بکشد.
موقع نماز مغرب که شد و صدای معروف مسئول واگن ما آمد که: «نمازه نماز! نمازه نماز! ...»، بیست دقیقه وقت داشتیم که نماز بخوانیم! خیلی سریع این کار را انجام داده و بعد کیک و رانی ای نیز خریدم و همانجا بیرون قطار بهر شام میل نمودم!
به کوپه که بر گشتم و مدت کمی که گذشت، آن خانم دعا خوان مهربان از کیفی که به همراه داشت غذایی بیرون آورد! کباب خانگی بود و نونش هم گمانم سنگک! و تعارف زد! گفتم: «مادر، من بیرون شام خوردم! کیک و اینجور چیزها!». گفت: «اینها که شام نمیشود! بگیر تعارف نکن، تو مثل پسرم میمانی!» و این جمله تو مثل پسرم میمانی را خیلی شیرین و دلنشین میگفت. شاید از وقتی دید که برای نماز از قطار پیاده شدم، اعتمادش بیشتر شده بود به من! خلاصه از آن کباب خوشمزه یکی دو لقمه ای خوردم! آن دختر مسن نیز که همچنان مادرش به او تکیه داده بود خورد، ولی مادرش توان خوردن نداشت انگار!
در همین گیر و دار بود که مرد تقریبن میان سال با آن تی شرت آبی رنگش آمد پایین و کنار من نشست. و اندکی در مورد عمل لیزیک چشمهایش و رشته تحصیلی من و معایب تاریخ خواندن و بی سود بودن علوم انسانی روضه کوتاهی قرائت نمود و نمودم. آن جوان دیگر همچنان بالا دراز کشده بود و اکثرهم موسیقی نوش جان میکرد.
بعد از کمی مادر دعا خوان کوپه ی آرام ما چند سیب درختی از کیفش بیرون آورد و مشغول پوست کندن آنها شد. و من سر در گوشی داشتم! بعد با همان احساس مادرانه صدایم زدم: پسرم بیا این سیب را بخور.
قسمتی از سیب درشتی بود که پوست گرفته بودش! و من گفتم متشکرم مادر. شما راحت باشید من میل ندارم! و باز او جمله کلیدی و تاثیرگذارش را گفت: «بگیر، بخور، تو مثل پسرم میمانی.» و «میمانی» را همینجور تلفظ میکرد و نمیگفت «میمونی».
خلاصه آن تکه سیب پر از محبت را نیز از دست آن پیر مهربان گرفتیم و خوردیم. و اینبار واقعن در دل خدای را سپاس میگفتم که از آن نامهربانان مرا رهاند و درین کوپه ی آرام غرق محبت مادرانه ام نمود. به راستی که این مهربانی است که آدمها را متفاوت میکند از هم، یک عده را آنجور یک عده را اینجور!
آن شب، دم دمهای سحر بود که به ایستگاه راه آهن تهران رسیدم و یادم می آید که بازی فوتبال نابینایان ایران و آرژانتین را با صدای خیابانی در همانجا شنیدم و دیدم و خیلی هم جذاب بود!
و بعد کم کم آفتاب از برای ما طلوع کرد...! همین!


نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
مهرداد
چهارشنبه 13 بهمن 1395 09:17 ق.ظ
همممم
خوبه از این نسوان مسن هر از چند گاهی به پست ما هم میخورند.
خیلی مهربانند .مثل مادربزرگ های خوب. خدا همه ی این نسوان مسن رو حفظ کنه.و سلامت نگه داره.
پاسخ خاطرات کاکایوسف : مدتی ما به تامل و تفکر انداخت این "هممم" شما!
خداوند همه مادربزرگ و پدربزرگهای مهربان و نامهربان را حفظ فرماید.
دل آرام
شنبه 2 بهمن 1395 11:47 ق.ظ
حضرتا کامنت شما از متن و نوشته تان گواراتر بود ... بسی به دل نشست ...
البته دل آرام آنگونه که دیده میشود تلخ هم نیست واگویه های طنز هم در پرونده پرت گویی حقیر دیده میشود .از آن روی نوشته های شما به دل مینشیند و چه نشستی ... در آینده ای نزدیک اندکی زعفران و و افشره گل سرخ با ترکیبی از سس قارچ به جوهر خواهم افشاند و روزمرگی های لبخند وار خواهم نگاشت ...
پاسخ خاطرات کاکایوسف : با سپاس از همسایه گرانقدر و بزرگوار
بی صبرانه منتظر نیوشیدن این معجون یا معجونهای گوارا در آینده ای نزدیک خواهد بود کاکا
دل آرام
دوشنبه 13 دی 1395 12:27 ب.ظ
وای خدای من مردم از خنده .

وقتی توصیف کردین آن پنج مادر زره پوش را . اوج نفرت و انزجار در تک تک واژه ها خنجر به دست بودند کاکااااا ..
مباد و مبود چنین همسفرانی ..

خدای را هزاران مرتبت شکر که عاقبت به خیر شدید در این سفر طولانی
پاسخ خاطرات کاکایوسف : کاکا نسبت به آن پنج قدرت پیر تنفر و انزجاری ندارد!! خب حضور کاکا در کنار آن نسوان مسن موجبات کنسل شدن و یا از رونق افتادن همایش بی نظیر غیبتهای کوپه قطاری میشد و کاکا راضی به لغو آن حماسه نبود و نیست
بهر حال خدای را شکر که از این کوپه به آن کوپه و یا از آن کوپه به این کوپه فرج بود
آهوی شهر راز
چهارشنبه 8 دی 1395 10:03 ب.ظ
باز خوبه که کاکا «کوپه بخیر» شد
پاسخ خاطرات کاکایوسف : بله خدا رو شکر، کوپه به خیر شد کاکا.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.