تبلیغات
خاطرات کاکایوسف - از خانه تا پایتخت.1
بهانه ای برای بودن

از خانه تا پایتخت.1

تاریخ:دوشنبه 11 بهمن 1395-06:31 ب.ظ

هفته پیش بنا به دلایلی به خانه رفته بودم! یعنی از اول بهمن تا دهم بهمن هم خانه بودم و هم نبودم! چرا که بین شهرستانهای ماهشهر و هندیجان و دهات خویش در رفت و آمد بودم حسابی! چنان توپ پینگ پونگی که دست به دست میشود بین این و آن، یا مثال برف پاک کنی روی شیشه جلوی ماشینی در روزی بارانی! بگذریم از سختیها و تردیدها و تصمیمهای این ده روز!
جمعه هشتم بهمن از خانه و خانواده خداحافظی کردم، تا سفری به سوی پایتخت آغاز نمایم! آن روز امیر(خواهرزاده) نیز خانه ما بود، بیشتر به خاطر حضور من، ترجیح داده بود آخر هفته اش را در خانه ما سپری کند! بعد از اینکه دوشی گرفتم، ساعت حدودن ده و نیم یازده قبل از ظهر بود که داداش، کاکا را تا سر سه راهی رساند! آنجا بایست منتظر میماندم تا راننده ای دلش به رحم آید و پا بر پدال گاز نهد و طبق این ده دوازده سال اخیر کاکا را به ماهشهر برساند! از ماهشهر بایست به اهواز میرفتم و بعد با پرواز ساعت سه و ربع عصر به پایتخت میپریدم!
هوا داشت کم کم ساز مخالفش را کوک میکرد! باد اذیت کردنش را شروع کرد! داداش منتظر ماند تا ماشینی از برای من توقف کند و بعد خودش به خانه بازگردد! جمعه ها معمولن ماشینها کمترند! و اگر هم باشند بیشترشان حامل زن و عیال و منزل و زندگیشان هستند و این کار را برای در راه ماندگانی چون کاکا سختتر هم میکرد!

ولی آن روز خیلی طول نکشید که ماشینی شبیه پراید از برای ما توقف کرد! از داداش خداحافظی کردم در حالی که شدت وزش باد بیشتر شده بود و خاک هم حسابی در آغوشش داشت آن باد لامصب! ولی نه بدان اندازه که چشمها نتوانند دویست سیصد متر آنسوتر را ببینند!
عقب ماشین، کنار یکی از دو مسافر نشستم! راننده جوانی هم سن و سال خودم، با محاسنی اندازه محاسن من، و با عینکی بر دیده ها ناخدای ما بود! هنوز چندان از دهات خویش دور نشده بودیم که شدت گرد و خاک، دید را مخدوش کرد! سرعت مرکب ما به پنجاه شصت رسید و ما پشت یک کامیون گرفتار شدیم! خاک از راه منفذهای شیشه های نه چندان استاندارد لاک پشت ما به صورتی نامحسوس وارد میشد و حال ما را میگرفت! برخی جاها شعاع دید ما به پنج متر هم به زور میرسید! اینقدر خطرناک بود! به ویژه جاده های دوطرفه در اینجور مواقع بحران سازند واقعن! راهی که معمولن بیست سی دقیقه طی میشد، بیش از پنجاه دقیقه به طول انجامید! خوبی اش این بود که مسافران و راننده آدمهای باحالی بودند و با لهجه هندیجانی کلی شوخی میکردند با گرد و خاک و آن برزخی که نه چپ و راستمان در او پیدا بود و نه پیش و پسمان!
به هر صورتی که بود حوالی ساعت دوازده به ماهشهر رسیدیم! پیاده که شدیم، دیدیم که کل وجودمان را خاک گرفته! انگار نه انگار که همین یکی دو ساعت پیش دوش گرفته بودم و با لباسی تمیز فخر میفروختم به درختهای این حوالی! موهایم خشک خشک شده بود! گلویم از بس گل در او بود حوصله قورت دادن آب دهان پر از خاک را به هیچ وجه نداشت!
به هر دردسری که بود با تاکسی ای دربست به ترمینال ماهشهر رفتم و سریع خودم را به سمت تاکسی های بین شهری ماهشهر - اهواز رساندم! آخر در آن هوای آلوده پرنده پر نمیزد چه رسد به مسافر! از همه سو خاک میبارید! پیامکی به علی که خانه شان اهواز بود، فرستادم تا ازو بپرسم که آیا هوای اهواز نیز به همین سبک و سیاق است؟ نکند پروازمان کنسل شود؟ از بخت بدمان آن روز علی رامهرمز بود، نه اهواز! ولی به خواهرش زنگید و ازو پرسید و در نهایت فهمیدیم که انگار هوای اهواز هم چنگی به دل نمیزند! ولی بایست میرفتم! چرا که از فرودگاه تماسی مبنی بر کنسل شدن یا نشدن پرواز با کاکا گرفته نشده بود و البته من نیز تماسی نگرفتم!
ساعت نزدیک دوازده و نیم بود که ماشین مربوط به اهواز پر شد! یکی از مسافرا خانم بود و بالاجبار کاکا از صندلی جلو دل کند و رفت صندلی عقب نشست! راننده مردی میانسال با کتی رپ به رنگ قهوه ای سوخته بر تن بود، سیگارش را که کشید آمد نشست پشت فرمان و تی وی کوچک مرکبش نیز صوت و تصویر بانوی آوازه خوانی از عهد دور را به سمع و نظر ما میرسانید!
داشتیم در آن هوای ناجور، به موسیقی غم انگیز آن سمند نقره ای گوش میکردیم و دل میدادیم که پیرمرد کناری من گفت: ببخشید که من همسایه خوبی نیستم! گفتم چراااا؟! گفت که «جای تو را تنگ کرده ام!» جالب بود! آخر در هر صورت وقتی سه نفر پشت یک تاکسی مینشینند جایشان کمی تنگ میشود!
هنوز از ماهشهر خارج نشده بودیم که آن پیرمرد با کت و شلوار خردلی رنگی (از دید کاکا خردلی بود شاید هم نبود) که به تن داشت و چتری مشکی رنگ هم در دست، شروع کرد به صحبت کردن! و همان ابتدا گفت که آدم بایست در مسافرت صحبت کند وگرنه حوصله اش سر میرود! و من نیز الکی تایید کردم!
به جرئت میتوانم بگویم که کل مسیر را یک ریز حرف زد و خاطره گفت و شعر خواند! از خاطرات مسیر اصفهان به شیرازش با یکی از سرهنگان دهه چهل پنجاه شمسی گرفته تا ابیات نراقی و عراقی و خواجوی کرمانی و ... . هر ربع ساعت هم از پشت عینک دو دیدش به من نگاهی می انداخت و از من میخواست که خاطره ای تعریف کنم که من به لطایف الحیلی در میرفتم از زیر بار خاطره گفتن و یک جایی هم به او گفتم که من خاطره نمیگویم معمولن، بلکه خاطره مینویسم! و او هی بعد از یک ربع حرف زدن تکرار میکرد که خب حالا نوبت شماست که خاطره ای تعریف کنید! و من باز میگفتم که به هر حال شنونده خوبی بودن هم هنر است!!
الغرض از همان ابتدای مسیر که شروع کرد به صحبت کردن، راننده ما مجبور شد صدای آن بانوی آوازه خوان را قطع نماید و همگی ما مجبور بودیم گوش کنیم صحبتهای آن پیر پر حرف را! نمیدانم این چه سرنوشتی است که با هر وسیله ای که کاکا سفر میکند گرفتار پیرمردان و پیرزنان دو سه نسل پیش از این می شود! ولی خب هم این پیرمرد و هم سه پیرمردی که در راه آمدن به خانه همکوپه کاکا بودند شیرین بیان هم بودند!
یک جایی وسط راه ماهشهر به اهواز، پیرمرد متکلم الوعده ماشین ما سکوتی کرد و نگاهی به افقهای پر از گرد و خاک روبرو انداخت و گفت: عجب زیباست!
و من در جوابش گفتم: «چه خوب که نیمه خالی لیوان را نمیبینی» و اصلن هم اشاره ای به نیمه پر لیوان نکردم! اگر وجود خارجی ای داشته میبود البته!
بهرحال به اهواز رسیدیم و مقداری از شدت گرد و غبار کاسته شده بود! ولی همچنان اوضاع جوی ناجور به نظر میرسید! بویژه بعد از این بارانی که چند دقیقه پیش شروع به باریدن کرده بود، وجود کاکا تبدیل شده بود به خاک و گِل!
تاکسی ای دربست گرفتم تا فرودگاه و وقتی به آنجا رسیدم فی الفور بعد از تفتیش خود و کوله ام وارد سالن شدم و در همان حالتی که به سمت دست شوییها از برای شستن سر و صورت و دهان و شانه کردن موهای خشک و ژولیده شده، شتابان بودم، نگاهی گذرا نیز به تابلوی اعلانات سالن انداختم و از بد حادثه از میان آن همه پرواز که تاخیر افتاده بود پروازشان، پرواز کاکا بالکل لغو شده بود! و انگار روزی لبریز از بلاتکلیفی پس از هفته ای سرشار از بی سامانی همچنان در انتظار ما بود!
ادامه دارد......


نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
دل آرام
چهارشنبه 27 بهمن 1395 10:18 ب.ظ
داد و بیداد
حاشا و کلا ....

کاکا ؟ شما اون واژه - هم - بعد دل انگیز و قبل در منزلستان را متوجه نشده اید ...
بیشک همیشه قلم شیرین شما برای شخص بنده بسیار دل انگیز و جذاب هست و یقینا خواهد بود ..

سبز و سلامت باشید گرامی
پاسخ خاطرات کاکایوسف : سلام
ممنون از حضور سبز شما همسایه گرامی
مهرداد
جمعه 22 بهمن 1395 08:49 ب.ظ
سلام کاکو
خاموش میخونمت
از منطقه آمدیم
در خانه بودیم
الان داریم بر میگریم منطقه ی عملیاتی
هنوز به مقصد نرسیدین
از امتحان ها بنویسید
دوست داریم بدانیم چی بوده آزمون ؟؟
پاسخ خاطرات کاکایوسف : سلام کاکو
خیلی مخلصیم که منت بر خانه کوچک کاکا میگذاری و قدم رنجه میفرمایی
اندکی مشغله ها و همیشگی های بی هدفمان ازدیاد پیدا نموده و فرصت خاطره نبشتن را از کاکا تا حدی ستانده، در فراغتی و لختی دیگر اوامر مهرداد جان را بر دیده مینهیم. سپاسگزارم.
دل آرام
جمعه 22 بهمن 1395 04:39 ب.ظ
آدمی روی رفاقت سنگ و درخت بیشتر حساب میکند تا رفاقت بادهای وزنده خاک دار ..
سر ما که خاک خدایی گرفته این طبیعت به جبر چه میگوید ؟ الله اعلم !
اما از سفر های چنین خسته کننده گریزانم به شخصه ...

آقا سفرتان هماره به خوشی ..

همسایگان بیخبر نمانند !

با مهرداد تفوافق نظری دارم کاکا .. پیشتر ها دست نوشته هایی دل انگیز هم در منزلستانی دیگر داشتین که فعلا قفل نموده اید ..

پاسخ خاطرات کاکایوسف : سلام بر دل آرام خانم گرامی
شاید این دیدگاه همسایه گرانقدر کاکا درست باشد که پیشترها دل انگیز مینوشتم تا حدی و کنون از دل انگیزی نبشته ها اثری نیست. شاید زمانه جور دیگری شده که کاکا دیگر دلِ دل انگیز نبشتن را ندارد! شاید!
سپاس که با خاطرات کاکا همراهید هنوز.
مهرداد
جمعه 15 بهمن 1395 09:17 ق.ظ
سلام کاکا
نرسیدی به پایتخت هنوز
چه قدر طولانی بود
پاسخ خاطرات کاکایوسف : سلام مهرداد جان.
بابت طولانی شدن خاطره معذورم. ببخشید
آهوی شهر راز
چهارشنبه 13 بهمن 1395 11:14 ق.ظ
همه این اتفاقها بخاطر فخر فروختن به درخت ها بوده، باور کن
پاسخ خاطرات کاکایوسف : شاید، گویا اون روز یک ملت فخرفروشی به درختان نموده بودند، شاید هم همه ی آنها چوب فخرفروشی کاکا به درختان را خوردند و با گردوخاک یکی شدند!! نمیدانم! گیج شده ام.
مهرداد
چهارشنبه 13 بهمن 1395 09:00 ق.ظ
سلام سالار
درود بر تو .می بینم که هنوز مشغول خاطره نویسی هستی.
آفرین ادامه بده.
شعر هم بگذار
شعر هم بنویس.
پاسخ خاطرات کاکایوسف : سلام سردار
ممنون که به کلبه خاطرات کاکا سر زدید، بنده نوازی فرمودین.
شعر هم خوبه، ولی اینجا مخصوص خاطرات کاکاست
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.