تبلیغات
خاطرات کاکایوسف - از خانه تا پایتخت.2
بهانه ای برای بودن

از خانه تا پایتخت.2

تاریخ:سه شنبه 26 بهمن 1395-01:41 ب.ظ

آری با لغو شدن پرواز، انگار روزی لبریز از بلاتکلیفی پس از هفته ای سرشار از بی سامانی در انتظار کاکا نشسته بود!
ولی من بیکار ننشستم و به سمت اتاقک مربوط به شرکت کاسپین رفتم و دیدم که چند مسافر جوان دیگر نیز مثل کاکا علاف روزگار و ریزگرد شده اند و نشانه های بلاتکلیفی و ناامیدی در رخسارشان هویدا است!
مذاکرات ما با متصدی آن اتاقک سودی نبخشید و ملت با بلیطهای مهر خورده و لغو شده بازمیگشتند یکی یکی و من و چند مسافر دیگر هم که پرینت بلیط را همراه نداشتیم، میبایست اقدامات دیگری را از برای استرداد بهای بلیط لغو شده مان انجام میدادیم!
با کوله ای نه چندان سنگین یک به یک شرکتهای هواپیمایی دیگر را رصد کردم و از قضا کلهم لبریز از مسافر و خالی از صندلی ای تهی بودند و کاکا با برآوردن نفسی عمیق و درهم کردن سگرمه هایش رفت نشست بر روی یکی از صندلیهای سالن انتظار و فرو رفت در اندیشه ای دیگر!
ریزگردها کمی کمتر شده بودند و در حالی که مسافران اهواز به سمت پایتخت داشتند بلیط خود را از شرکتهای دیگری که پروازشان لغو نشده بود، میستاندند، من نگاه مایوسانه ای به سمت آنها داشتم، و به این فکر میکردم که سری قبل آن پرواز زاگرسمان شش هفت ساعت تاخیر داشت و اینبار از ترس تأخیر دوباره آن شرکت، این یکی شرکت یعنی کاسپین را انتخاب نمودم، که این هم سرنوشتش اینگونه شد! و چرایی اش را متوجه نمیشدم!
از قضا و از بد روزگار اینترنت گوشی همراه کاکا نیز فعال نمیشد در آن بازه تا بتواند رصد کند پروازها و قطارها و غیره را! خاموش و روشن نمودیم گوشی را ولی سودی نداشت! اولین بار بود که گوشی مان دچار چنان نقصی میشد!
در همان حین پیامکی به قاسم روانه کردم از بهر اینکه آیا اهواز است؟ و آیا اینکه هنوز خوابگاه دارد یا نه؟ میدانم این جملات و سوالات کاکا از روی شرمساری به نگارش در می آمد چرا که آخرین بار نیز که حال و احوال قاسم را درست و حسابی پرسیده بودم برمیگشت به یک سال پیش و آن هم به خاطر همین بی سامان شدن در ولایت اهواز! ولی به هر صورت و شرمساری ای که بود پرسیدم، از قضا پاسخ قاسم مثبت بود!
وقتی خیالم از بابت اسکان آن شب تا حد زیادی راحت شد، زنگی به جلیل زدم که قبلترها گفته بود در راه آهن اندیمشک رفیق و آشنایی دارد! با مذاکراتی که بین ما رد و بدل شد نهایتن جلیل گفت که به ایستگاه راه آهن اهواز بروم و آنجا با فلان فرد صحبت کنم، که درصد زیادی از شانس سوار شدن به قطار وجود دارد!
همین کار را انجام دادم و از آنجا که جلیل یک جورایی به اشتباه ساعت حرکت قطارها را سرچ کرده بود، ماشینی دربست گرفتم و خیلی سریع روانه راه آهن شدم! به راه آهن که رسیدم، دیدم جا تر است و بچه نیست! آری قطار بیش از نیم ساعت پیش سوت آغاز حرکتش را به صدا درآورده بود!
به جلیل زنگیدم و ماحصل ماجرا را توضیح دادم! دوباره مذاکراتی با رفیقش انجام داد و فرد دیگری را معرفی کرد و کاکا نیز نزد او رفت!
گویا قطار دیگری نیز ساعت هفت شب قرار بود به سمت پایتخت به راه بیفتد! ولی انگار دربست گرفته بودندش! مذاکرات جوانی که جلیل با واسطه او را معرفی کرده بود، با وجود تلاشهای مکرر او به نتیجه نرسید و گویا علت اصلی این بود که قطار مذکور دربست خواهران است و حضور کاکا در قطار خواهران اکیدن ممنوع است و این اکیدن ممنوع را خودمان استنباط کردیم!
کوله سبک را در کنار خستگی سنگین آن روز بر دوش نهاده و در حالی که تند تند چای ریخته شده توسط یکی از کارکنان راه آهن را نوش میکردم به سمت خوابگاه دانشگاه چمران روانه شدم!
کفشهایم خاکی، لباسم خاکی، موهایم خاکی، کوله ام خاکی، چشمهایم خاکی و اعصابم نیز تا حدی خاکی شده بود! لبخندی تقریبن تلخ اما بر لبانم بود هنوز!
به خوابگاه رسیدم و با لطایف الحیلی وارد خوابگاه شدم و اولین لبخند واقعی آن روز خاکی با دیدن چهره قاسم بر لبانم نشست!
قاسم کمی چاقتر شده بود و لبخندهای شیرینش  را هنوز به واقع بر لب داشت! اتاق قاسم اینا دو نفره بود! خودش بود و محمد!
خیلی سریع لباسی تعویض کردم و دوشی گرفتم بلکه از حال و هوای ریزگرد خلاصی یابم! و در حین تعویض لباس به قاسم گفتم که انگار شانس هم در زندگی دخیل است گاهی! و قاسم در جواب گفت: شانس بخش خیلی مهمی از زندگی است!
بعد در حالی که قاسم از این مطلب سخن میگفت که در پنج شش ماه گذشته چنین گردوخاکی سابقه نداشته و از شانس بد توست که اینگونه شده، نظر مرا در مورد اینکه شام عدسی درست کند، پرسید!
بنده خدا عدسی خوشمزه ای درست کرد و پنج شش نفر از دوستان دیگرش را نیز دعوت نمود و بر سر سفره ای بزرگ شش هفت نفره به سمت عدسیها هجوم آوردیم! دوستان قاسم همگی شوخ طبع بودند، هم آن لرستانی، هم آن اصفهانی که معین نام داشت و هم آن بختیاری و هم آن دیگری که اهل آباده فارس بود! در کنار شوخ طبعی از کلماتی نیز بهره میجستند که زننده به نظر می آمد ولی خب گویا همه شان عادت کرده بودند به استفاده از آن کلمات در گفتار روزانه و خوابگاهی شان!
بعد از صرف شام کمی نیز تخمه و بادام زمینی شکاندیم و خوردیم و بعد از فرط خستگی روی تختی از تختها دراز کشیدم! و به همراه قاسم رصدی کردیم بلیط پرواز فردا را! نهایتن قاسم گفت که بگذار فردا صبح زود بلیط میخریم و فعلن عجله ای نیست! من نیز موافقت کرده و خوابیدیم!
صبح که از خواب بیدار شدیم دیدم که نه برقی وجود دارد و نه تلفنی و نه اینترنتی! کلهم قطع شده بود! و با فصل اینترنت زمان وصل کاکا و پایتخت نیز در ابهامی دوباره فرو رفت! اینها را که دیدیم دوباره گرفتیم خوابیدیم تا نزدیک ده صبح!
بیدار که شدم، هنوز هم همه چیز قطع بود! به سمت دستشویی رفتم و در اواخر کار به یادم افتاد که ای دل غافل نکند آب هم قطع شده باشد!؟ در حالی که دست را به سمت شیر آب میبردم خدا خدا میکردم که آب قطع نشده نباشد و بیش از این اذیت نشویم در این زمانه ی عدم! شر شر آب از شیر خیالم را راحت کرد!
به اتاق که برگشتم دیدم بچه ها از قطعی توامان برق و تلفن و نت و آب حرف میزنند! دوباره به دستشویی رفتم و دیدم که واااااو آب قطع است!!! نمیدانم آن مقدار آبی که از برای ما پیدا شد زمزم اسماعیل بود یا باقی مانده آب در لوله ها! اما به هر کیف خدای را سپاس گفتیم که دل کاکا را نشکست!
آن روز تا حول و حوش ساعت یک ظهر در محرومیت کامل به سر میبردیم و باز این جمله قاسم خیال کاکا را راحت کرد! گفت: سابقه نداشته که در اهواز همه چیز یکهو قطع شود! محمد هم کلی ناله و فغان سر میداد!
ساعت یک شد و برق آمد و محرومیت رفت و تلفنها وصل شد و اینترنت جانی دوباره گرفت و فی الفور بلیطی از برای شب هنگام خریدم!
بعد به علی زنگیدم و کلی نازش را خریدم تا دل از رامهرمز بکند و به اهواز بیاید و بعد از ظهر با هم در حوالی کارون و بازار و اینها گشتی بزنیم به یاد ازمنه گذشته بر ما! توانستم با لطایف الحیلی دل علی را به دست آورم و او اسب سفیدش را به سمت اهواز زین کند! قرار شد ساعت پنج یا شش درست یادم نیست اهواز باشد.
از قضا ظهر آن روز باز قاسم و جماعت دوستان پنج شش نفره شان ماکارونی ای درست کردند و نمیگذاشتند که کاکا دست به سیاه و سفید بزند! میتوان اعتراف کرد که دستپخت قاسم در بین جماعت خوابگاهی بی نظیر بود!
بعد که علی عصر آن روز آمد، از قاسم و محمد وداعی کردیم و سوار بر مرکب سپید علی روانه نادری شدیم!
کلی از برای پارک کردن ماشین علی آقا وقتمان تلف شد و در این حین من ماجرای یک هفته اخیر و آنچه بر کاکا در اهواز و ماهشهر و هندیجان گذشته بود از سیر تا پیاز بازگو کردم و خلاصه ی واکنش علی این بود که گفت: همان تهران بمانی به باشد تا اینجا!
و بعد دل زدیم به بازار و کیک میکی هم خوردیم و علی نیز که از پیروزی تیمشان مقابل صبای قم به وجد آمده بود شروع کرد به درد دل کردن و گفتن از مشکلات شغل عیالش و اینها.
دست آخر به فرودگاه رفتیم و قرار شد علی نیز اواخر بهمن به همراه منزلش تشریف فرما شوند به پایتخت، و ما مشتاقانه در انتظار دیدن دوباره علی آقا هستیم.
پرواز به سلامت انجام شد و پاسی مانده به نیمه شب در فرودگاه مهرآباد فرود آمدیم. با کوله ای سرشار از ریزگرد و دلی آرام و تنی خسته! همین!


نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
دل آرام
جمعه 11 فروردین 1396 03:04 ب.ظ
کاکایوسف گرامی .
بعد بهمن اسفند داریم و بعد آن هم عید . نوروز

کجایید که اسفند سفید ماند و از خاطرات عیدتان مشعوف نگشته ایم...

بیشتر باشید که همسایگان کم دلتنگ باشند ..


سال نو بر شما و خانواده محترم عیدون باد ...
پاسخ خاطرات کاکایوسف : سلام بر بانوی گرانقدر
بله درست است تمام فرموده های شما، و کاکایوسف کاهلی اش را پشت پرده ی هیچ چیزی نمیتواند پنهان کند. امید است در سال جدید کاکایوسف توان پروازش بیش از آنچه که بوده باشد.
سال نو رو متقابلن خدمت شما و بستگان و آشنایان گرامی تبریک عرض میکنم. هر روزتان خجسته باد
مهرداد
پنجشنبه 12 اسفند 1395 12:13 ق.ظ
سلام کاکو
به نظر حقیر یه مرد باید همسر رو با اسم کوچیکش صدا کنه خووووو
خصوصا اگه اسم خانوم اسم یه گل باشه ،آدم با شنیدن اسم گل ها حس خوبی بهش دست میده....
فکر کنم از ذز های بزرگ آینده ی ایران زمین باشم
پاسخ خاطرات کاکایوسف : سلام کاکا
دمت گرم، اعتراف بامزه ای بید
ولی خودمونیم چه بسا خود کاکا هم به همین مصیبت گرفتار آمد!!!
دل آرام
دوشنبه 9 اسفند 1395 10:25 ق.ظ
این خاطره جذابیت خودش رو داشت .اما من کشته یک خط کاکا هستم
و اون علی به همراه منزل

آقا من هلاک این جملات اهل و عیال . و من و منزل و من و مادر بچه هام


میشه منم یک خاطره بگم ؟


رفتم بانک برای کاری آقای مسنی اومده بودن به متصدی گفت میخواستم برا بچه ها حساب باز کنم. متصدی کارت شناسایی بچه هارو که نگاه کرد دید منظور آقا همسرش هست . با پوزخند گفت عه ! بچه ها هنوز بزرگ نشدن ؟!

پاسخ خاطرات کاکایوسف : لطف همسایه آرام دل، همواره کاکا را شرمسار کرده است.
اتفاقن دوستمون همراه منزلشون و سه چهار نفر دیگه از فامیل محترمه تشریف آوردن.
خاطرتون هم خیلی بامزه بود. من منزل و عیال و زوجه و اینا رو خودمم به کار میبرم ولی بچه ها رو نشینده بودم تا الان. جالب بود.
مهرداد
یکشنبه 8 اسفند 1395 04:37 ب.ظ
درود بر کاکا
آقو این شرکت های هواپیمایی اصلا مشتری مدار نیستن
داغونن ..کاکو داغون.
چند سال پیش همچی موقعیتی گیر کردم. ماجراها گذشت آن شب در صف انتظار.
پاسخ خاطرات کاکایوسف : درود بر مهرداد
آقو درست گفتی..... داغونن آقو داغووووون.
ماجرا خوبه
mobin
سه شنبه 3 اسفند 1395 04:05 ب.ظ

پاسخ خاطرات کاکایوسف : ممنون.
آهوی شهر راز
چهارشنبه 27 بهمن 1395 03:26 ب.ظ
شاید کاکا با لوک خوش شانس نسبتی داره
پاسخ خاطرات کاکایوسف : بله دقیقن همینطور هست
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.