تبلیغات
خاطرات کاکایوسف - یک قطار سکوت!
بهانه ای برای بودن

یک قطار سکوت!

تاریخ:سه شنبه 15 فروردین 1396-03:39 ب.ظ

دیروز ساعت یک و نیم ظهر بلیط قطار اهواز به تهران داشتم. خب اینبار نه اینکه دل چرکین باشم از سفر با هواپیماهایی که از بخت بد کاکا یا تاخیر طولانی داشتند یا لغو میشدند، بلکه بنا به قیمت به صرفه تر آن و البته به خاطر اینکه از قضا قطار اینبار ما مثلن درجه یک و چهار تخته هم بود، لذا تصمیم بر این گرفتم که سرنوشت یک روز دیگر از این زندگی پر پیچ و خم را با قطار و همکوپه هایش قسمت کنم!
ساعت حدودن ده صبح بود که بعد از صرف نان و پنیری نه چندان زیاد، از خانه خواهر اینا زدم بیرون. در واقع درب اتاقهای خانه را که قفل نمودم، کلید را در قسمتی از گوشه خانه قایم کردم و بعد درب حیاط خانه را بدون قفل کردن، بستم و راهی سفر شدم!
با پیکانی زوار در رفته از میدان ماهشهر به سمت ترمینال خلیج فارس رفتیم! یک آقا جلو نشسته بود کنار راننده کم موی آن پیکان و من و دو مسافر دیگر عقب نشسته بودیم! کاکا کنار درب سمت چپ، یک مرد جوان همدوش من و کنار درب سمت راست نیز یک خانم چادری! مسیر میدان تا ترمینال خیلی زود سپری شد و در این حین گوشی خانم چادری زنگید و گویا یکی از آن سوی تلفن در مورد پرداخت نشدن قبض گاز این ماهشان با او صحبت میکرد! ولی صدای خانم چادری به زور به آن سو میرفت چرا که همزمان مرد کنار راننده داشت با صدایی سرشار از فرکانس با بنده خدایی مثلن صحبت میکرد و در واقع هوار میکشید و نوچ نوچ خانم چادری نیز گوش فضای عقب ماشین را پر کرده بود!
به ترمینال رسیدیم و از قضا سه مسافر تاکسی اهواز مدتی بود که در انتظار آمدن نفر چهارم که کاکا بود، سماق میمکیدند! خب یکی از دلخوشیهای ما این است که همیشه نفر چهارم مسافرها باشیم و نخواهیم کلی منتظر بمانیم! یاد آن ترانه افتادم که میگفت: "دلخوشیها کم نیست، من و تو کم بودیم!"
فی الفور راننده سمند زردرنگ اسامی ما چهار نفر را خواند و به سمت مرکب سفرمان روانه شدیم!
کوله موله های خالی از سوغاتی را داخل صندوق عقب جاسازی کردم و بعد یکی از مسافرین که دختر جوانی بود به سختی چمدان بزرگش را میخواست داخل صندوق بگذارد، که من این کار را برای او انجام دادم! یکی از مسافرین که تقریبن هم سن و سال راننده مان بود و میانسال، جلو نشست. دختر جوان نیز عقب نشست و من ماندم و یک پسر از خودم جوانتر و کم سن و سالتر که به نظر میرسید در دهه سوم عمرش به سر میبرد!
به لطائف الحیلی از او خواستم که ابتدا او سوار شود و وسط بنشیند و بعد من نیز کنار درب سمت راست نشستم و این بار بر خلاف سفر دو سه ماه پیش هیچ یک از مسافران پرحرفی نمیکرد و در سکوتی آرامش بخش با کلی رویاپردازی به اهواز رسیدیم! آخر شنیده ام که "آدمهای بدون رویا، پر حرف میشوند"!
هنوز پیاده نشده بودیم که چهار پنج راننده اهوازی از برای شکار یک مسافر دوان دوان به سمت مرکب ما روان شدند! ولی مسیر و زمان من ایجاب نمیکرد که دربست تا راه آهن اهواز بروم! تازه ساعت یک ربع مانده به دوازده بود یا بقول خودمان دوازده و ربع کم! لذا ابتدا تا چهارشیر و از آنجا تا میدان ساعت رفتم! همان حوالی یک ساندویچ سوسیس بندری سفارش دادم و نشستم روی یکی از صندلیها! چهار دختر نوجوان و دبیرستانی نیز آمدند و با همان شور و انرژی مختص زمان خودشان چهار ساندویچ سفارش دادند و رفتند گشتی بزنند و برگردند!
ساندویچی که خوردم به نظر سوسیسهایش خوب طبخ داده نشده بود ولی خب چه کار میشد کرد، گاهی انتخابهای آدمی خوب از آب درنمی آید! ولی خداییش نوشابه زرد رنگی که خوردم محشر بود!
از آن مغازه تا راه آهن راهی نبود، هنوز آن چهار دختر نوجوان سراغ سفارشاتشان نیامده بودند که من راهی راه آهن شدم! و چه قدر حوالی میدان ساعت از برای کاکا که چهار سال را در اهواز و دانشکده ادبیاتش گذرانده بود، پر خاطره بود!
با توجه به خاطرات نه چندان خوشی که از همکوپه ای های قطار در چند سفر اخیر داشتم، به ویژه آن سفری که گرفتار پنج تن از نسوان سالخورده شده بودم و آن ماه طلعتان ذوقبله حسابی از خجالتم درآمده بودند، لذا این بار خدا خدا میکردم که همکوپه ای ها آدمهای کم حرفی باشند! جنسیتشان را دعا نکردم چون از قبل کوپه برادران را رزرو نموده بودم و با خیالی آسوده بار سفر بسته!
الغرض بعد از کمی نشستن در سالن انتظار، راهی صف کنترل بلیط شده و بعد از آن به سمت سالن و کوپه خود رفتم، سالن هشت کوپه نه! نمیدانم چرا همیشه کوپه برادران بدبخت را کنار دستشویی و محل اتصال دو سالن که پر از سر و صداست تعبیه میکنند و کوپه خواهران و نسوان را درست آن وسط مسطها که پر از آرامش است؟! خب این اگر تبعیض جنسیتی نیست، پس چیست؟!
وارد کوپه که شدم دیدم دو مسافر نشسته اند، یکی حدودن بیست ساله، دیگری پنجاه شصت ساله و بلکه بیشتر! مسافر سوم حدودن دو ساعت بعد از این و از ایستگاه اندیمشک به ما پیوست که او نیز سن و سالش کمی کمتر از کاکا بود!
از اهواز تا اندیمشک روی هم رفته هر سه نفر ما ده کلمه صحبت نکردیم!! یعنی اگر میدانستم دعای آن روز من اینقدر گیرا خواهد بود آرزوی دیگری مینمودم! الغرض اگر فیلم میلمی پخش نمیشد کوپه ما را سکوت غرق خودش میکرد! و لابد باز آدمهای کم حرف رویاهای بیشتری در سر دارند، چه میدانم!
حتی از من هم کم حرفتر بودند لامصبها! تا جایی که مهماندار می آمد و سوال میپرسید که مثلن عایا شام میخواهید سفارش بدهید؟ و همکوپه ای های نازنین من با اشاره سر مبارک و بالا پایین کردن آن جواب آن بنده خدا را میدادند!!
هوای کوپه سرد بود و چند عطسه هم از دهان مبارک کاکا خارج شد و احساس کردم که دارم سرما میخورم! فیلمهای ناردون، دزد و پری و ایستاده در غبار پخش شد! که البته من یکی و نصفی را دیدم! دزد و پری مرا به یاد خواهرزاده ها و برادرزاده انداخت که ماجراهای ایام العیدشان را در لختی دیگر به اختصار خواهم نوشت!
در همین حین خواهرم پیامکی فرستاد که حرکت کردین؟ و من هم در پاسخ گفتم بله و کلید خانه را نیز پشت آن بیل گوشه حیاط قایم کردم! و خواهر بدون هیچ واکنشی گفت که یادت رفته بود چایت را بخوری!! و من تازه به خاطر آوردم که قبل از آمدن، چای دم کرده و حتی در لیوان هم ریخته بودمش ولی یادم رفته بود بنوشمش! پیری است دیگر، آدمی را کم حواس میکند! اصلن شاید آدمهای بی حواس و کم حواس نیز رویا پردازتر باشند!! نمیدانم!
هنوز به اندیمشک نرسیده بودیم و تازه چای قطار را نوشیده بودیم که آن یکی پسر جوان رفت تخت بالایی و گرفت خوابید لامصب! البته قبل از اینها یک نماز بین راهی هم خواندیم، گوشهای من دیگر عادت کرده اند به این صدای مهماندارهای قطار که جار میزنند: "نمازه، نماز!"
هیچی دیگر ماهم کم کم خوابمان گرفت و درست وقتی مسافر چهارم کوپه ما از اندیمشک به ما اضافه شد رفتم روی آن یکی تخت بالایی و دراز کشیدم! و صدای فیلمهای در حال پخش حکم لالایی یک قیلوله ی آرام را داشت از برای من!
تا نزدیکهای غروب که از خوابهای نیم بند عصرگاهی دل کندم، هنوز درست و حسابی آروغ ساندویچ ظهر را نزده بودم! که باز صدای نمازه نماز مهماندارها بلند شد!
بعد از نماز چندتا از بیسکویتهایی را که از خانه آورده بودم میل کردم. دو مسافر جوان خواب بودند و آن مرد مسن و بیمار را تعارفی زدم و یک دانه برداشت و نوش جانش. ولی جالب این بود که هیچ حرفی در کوپه ما زده نمیشد. فک کنید به جای آنها باز گرفتار نسوان مسن و پرحرفی میشدم که شیراز را به بغداد و اهواز را به تبریز وصل میکردند و دمار از روزگار هر آنکس که در کنارشان نمیبود در می آوردند و با فراغی بال بساط غیبت کنون به راه می انداختند از برای خودشان و عیشی میکردند تا دم دمهای سحر! و خداوند پر حرفها را دوست ندارد! البته در اسفار پیشین مردهایی که با من همکوپه میشدند نیز باز چند سوالی در مورد کار و بار و رشته تحصیلی و گرانی و اینها میپرسیدند ولی اینبار انگار همه گنگ و لال بودیم، لامصب! و دعایم چنان به بار نشسته و گرفته بود که خودم هم مانده بودم در کار او!
صبح زود ساعت پنج به تهران دارالخلافه رسیدیم، و تا ساعت شش در سالن نشستم تا اینکه هوا کمی روشن شود و بعد راهی خانه شوم، با کمک اتوبوسهایی که تا شهرک والفجر میزبان مسافرها هستند معمولن!
هوای تهران خیلی سرد بود صبح امروز! از تی وی سالن انتظار نیز تصاویر برفهای ملارد که در همین حوالی تهران است پخش میشد و به نوعی بر احساس کاکا صحه میگذاشت! و کاکا فقط پیراهن نازکی بر تن داشت!
الغرض فاصله حدودن دویست متری درب راه آهن تا اتوبوسها را یخ زدم تا رسیدم! فی الفور داخل اتوبوس شدم و صندلی ردیف آخر قسمت مردانه نشستم. از بس سردم شده بود، پیراهنی اتو نزده و چروک مروک را از ته کوله ام درآوردم و روی پیراهنم پوشیدم! شبیه انیشتین با خودم میگفتم کی مرا در این شهر شلوغ میشناسد که بخواهد به لباس پوشیدن من گیر بدهد، والا! ولی خداییش دیگر جابجا بستن دکمه ها جالب نبود در آن بحبوحه و درستش کردم به هر شکلی که بود!
اتوبوس راه افتاد ولی از بخت بد ما درب عقبی آن که درست پشت سر من بود حال خرابی داشت و با داد و فریاد راننده و اشاره دست یکی از مسافرینی که سر پا ایستاده بودند هر جور که بود با زور بازو بسته شد.
به ایستگاه اول که رسیدیم اتوبوس انگار داشت نفسش بند می آمد! مثل شتری که بالا و پایین میشود حین حرکت ما را تکان میداد! جانم برایتان بگوید که درست سر ایستگاه میدون رازی یا همان گمرک اتوبوس ما مُرد! خاموش شد! هیچی دیگر روشن هم نشد که نشد! همه پیاده شدیم و من هم که کیف و کوله ام را روی پایم گذاشته بودم مثل بازنده ای سربه زیر پیاده شدم و هوا هم سرد بود لامصب!
هیچی دیگر فی الفور به همراه سه مسافر دیگر سوار تاکسی ای شدیم و تا میدان انقلاب رفتیم. بعد از آنجا تا کوچه خودمان راهی شدم، و این مسیر را با تاکسی رفتن بهتر هم هست، والا!
ده دقیقه به هفت صبح درب خانه بودم، ساعت هشت میبایست به سر کار میرفتم، بی مجال اندیشه! همین!


نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
آهوی شهر راز
یکشنبه 20 فروردین 1396 04:27 ب.ظ
چه کاریه تعطیل کردن عاخه
پاسخ خاطرات کاکایوسف :
مهرداد
چهارشنبه 16 فروردین 1396 05:59 ب.ظ
یک زمانی در شهرستان در هنرستان الکترونیک درس میدادم و این نفر چهارم رو گفتی خیلی خوب درک میکنم.
کاکو کی از سفر باز می ایستی دایم در سفری
پاسخ خاطرات کاکایوسف : همه آدمها مسافرند و کاکا یوسف نیز مثل شما آدمهاست و دائم در مسافرت است. و البته قبول داریم که مسافر بودن سخت است به خصوص وقتی تنهایی در سفر باشی. دوستی داشتیم در قدیم که موقع دعا کردن میگفت: انشاالله قرار بگیری. دعای خوبی میکرد. قرار گرفتن خوب است. ولی هدف کاکا اگر قرار گرفتن هم باشد به دنبال آن نیست بلکه در خود مسیر هم میتوان به قرار رسید اگر خدا بخواهد.
خیلی گلی مهرداد. موفق و سلامت باشی
آهوی شهر راز
سه شنبه 15 فروردین 1396 10:29 ب.ظ
تهران ناجوانمردانه سرد است!!!!!
اینم دیدم که میگما
پاسخ خاطرات کاکایوسف : تهران خیلی هم سرد نیست این روزها، در واقع خود کاکا لباس مناسب تنش نبود.
یه سوال:
از برای وبلاگ کاکا توی چند روز اخیر کلی(بیش از سی تا) کامنت انگلیش زبان توسط دو مخاطب ناشناس گذاشته شده، و به یاری گوگل موگل تونستم تا حدی ترجمشون کنم. اکثرن در مورد اینن که وبلاگ خوبی داری ولی مثلن کاش عکسهاش بیشتر میبود و ازین جور کلیات. در واقع سوال کاکا اینه که عایا اینها ویروسن؟؟ اگه ویروسن چی کار بایست کرد که دیگه کامنت نذارند؟ البته حذف کردن این کامنتها زمان زیادی نمیبره ولی بهرحال خواستم بدونم که چه بایست کرد؟
یک درصد اگه در نظر بگیریم که نمیشه کاری کرد، گمونم شاید گزینه تعطیل کردن وبلاگ نیز روی میز باشه. هرچند شاید پاک کردن صورت مسئله تلقی بشه. با تشکر
آهوی شهر راز
سه شنبه 15 فروردین 1396 10:28 ب.ظ
بعضی وقتا توی اینجور سکوت‌ها بجز رویاپردازی، یه بغضی گلوی آدمو می‌گیره. دیدم که میگما
پاسخ خاطرات کاکایوسف : بغض هم ممکنه گاهی پیش بیاد از برای گلو، ولی خب توی این یکی کوپه خبری از بغض هم نبود اندر گلوی مبارک
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.