تبلیغات
خاطرات کاکایوسف - جشن بهاری!
بهانه ای برای بودن

جشن بهاری!

تاریخ:چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396-02:48 ب.ظ

آن روز حقوق کارکنان تمام وقت اداره درست در ماه اولی که کاکا تمام وقت شده بود به میزان تقریبن نیم میلیون تومان کسر گردیده بود! ولی همه چیز داشت خوب پیش میرفت! میزها و صندلیها در محوطه تقریبن باصفای اداره چیده شده بود! گلهای باغچه نیز خوشحال به نظر میرسیدند و درختان توت مسرور بودند از اینکه قرار بود یکی دو ساعتی را در کنار هم بگذرانیم!
آری همه چیز مهیای برگزاری جشن ساده ی اداره به مناسبت شب مبعث بود که ناگهان احمد در حالی که سر اندر گریبان تلگرام داشت گفت: "طوفانی نزدیک تهران گزارش شده و یحتمل تا نیم ساعت دیگر به اینجا خواهد رسید! انگار این جشن نمیتواند در محوطه اداره برگزار شود!"
اصل و اساس قضیه این بود که اداره ما هر ساله به مناسبت روز مادر جشنی برپا میکند و همکاران را همراه خانواده شان بدین مراسم دعوت، ولی امسال به دلیل همزمان شدن روز مادر با تعطیلیهای نوروز قرار شده بود مثل سال قبل جشن مذکور در روز پدر برگزار گردد که البته آن نیز به دلایلی لغو و به شب مبعث منتقل شد! حالا هم که انگار طوفان و باد سر ناسازگاری داشتند با برگزاری او، شاید! بهرحال هوای بهار را نمیتوان خیلی خوب پیشبینی کرد! شاید یکی از وجه شبه های بهار و نسوان نیز همین باشد! غیر قابل پیشبینی بودن!
الغرض نزدیک ساعت شش و نیم هفت عصر درختها به جنب و جوش افتادند و گرد و خاکی شدید بی رحمانه پایتخت را با تمام هستی اش در آغوش کشید! پیش بینی احمد درست از آب درامده بود! و بعدها فهمیدیم که سرعت آن باد بیش از هفتاد کیلومتر در ساعت بوده است! حیف شد که جشنمان ناقص شد ولی از جهتی نیز خوب شد که برای لحظاتی نیز این پایتخت نشینان گرد و خاک را لمس کنند و بلکه بفهمند که برخی استانهای غربی و جنوب غربی چه رنج و مصیبتی دچارند در هجوم گرد و خاکها!
کمی که از شدت آن باد کاسته شد به محوطه اداره رفتم و دیدم که بچه های پشتیبانی دارند میز و صندلیها را به داخل منتقل میکنند و یکی از مدیران نیز به آنها کمک کرده و میزی را بلند نموده است. لذا رگ غیرتمان به جوش آمد و ما نیز چهار پنج میز و صندلی را جابجا کردیم.
به داخل اتاق که برگشتیم احمد همچنان پشت میز کارش نشسته بود و میگفت "این گردوخاک مستعجل است و هوا خوب خواهد شد!" راست میگفت و کمی بعد هوا خوب هم شد ولی جشن قرار بود ساعت هشت شروع شود و لذا فرصت دوباره سازماندهی کردن میز و صندلیها در محوطه اداره باقی نبود. جشن از کنار گلها و درختان توت منتقل شده بود به دو سالن مخصوص جلسات! یکی از برای بانوان و یکی نیز از برای آقایان!
بعد از نماز سه گانه و چهارگانه به سمت سالن جلسات روانه شدیم! 
اصولن به قول احمد شرکت در اینگونه مراسم از برای ما مجردان عزب چندان جالب نیست و اگر نبود آن هدیه کذایی هرگز پا در چنین جشنهایی نمینهادیم! تازه احمد میگفت که اگر زن و عیالی هم اختیار کنیم پس از این، باز محال است که او را نیز به چنین جشنهایی بیاورم! البته من دراین زمینه چندان با احمد موافق نبودم لااقل تا همین پریروز!
به سالن مربوطه رسیدم و در کنار همشهری تقریبن مجرد خود نشستم و چون میدانستم او از همه ی همکاران شوخ طبع تر است اینگونه صلاح دانستم که در جرگه خود او باشم بهتر است تا مباد تیر شوخیهای او بر سینه کاکا نیز فرو نشیند!
هنوز بزرگترهای مجلس نیامده بودند که حامد با دختر چند ماهه اش بهار خانم وارد سالن شد! حامد که چند سالی از من کوچکتر است، وقتی میخواست برود وضو بگیرد گفت بهار را بگیر تا برگردم! خب آن لحظه واقعن اولین دیدار من و بهار بود! با آن چشمهای ناز و صورت زیبا و کلاه تقریبن صورتی اش خیلی بانمک و جذاب به نظر میرسید و جا داشت که به تخته بزنم از برای برازندگی اش! هنوز انقدر بزرگ نشده بود که بشود لپش را کشید یا شوخیهای دیگر با او کرد.
چه دختر خوبی بود! همان اول که بغلم گرفتمش پدرش گفت: حیلی خوب بلدی بچه بگیری!! نمیدانم شاید این را عمدا گفت تا با خیال آسوده برود کارش را بکند و برگردد شاید هم جدی گفت! بهر حال بهار در آغوش من آرام گرفته بود و زل زده بود در صورت نازیبای یک مرد غریب! ولی گریه نمیکرد و تازه انگشت اشاره ام را نیز با دست کوچکش گرفته بود!
یکی دیگر از همکاران نیز خیلی مشتاق بود بهار را در بغل بگیرد ولی بهار انگار میلی نداشت که به سمت بغل او روانه شود اما همکار ما نیز کارش را تقریبن خوب بلد بود و با کلی لبخند و اینها بالاخره بهار را گول زد و از آغوش کاکا ربود! ولی او را به سبک دیگری در بغل گرفت!
من نیز به سراغ صندلی ام رفتم و به سیب و پرتقال و خیاری زل زدم که روبرویم در بشقابی سفید رنگ گذاشته شده بود! در همان حین حامد پدر بهار آمد و وقتی دید دخترش گریه نمیکند و اوضاعش مناسب است وقت را غنمیت شمرد و گفت اگر بهار را نگه میدارید من بروم نماز بخوانم! و این را بیشتر به من میگفت، نمیدانم چرا! و من هم گفتم برو اشکالی ندارد!
گاهی به این نتیجه میرسم که من میبایست مربی مهد کودک میشدم! و این همه تورق تاریخ به چه کار آمده است؟! البته اگر تورقی هم بوده باشد!
همینکه حامد رفت، بهار کوچولو که همچنان دست همکارم بود، زد زیر گریه! و همکارم فی الفور آوردش گذاشتش بغل من! باز هم نمیدانم چرا!
جالب بود که بهار با کمی مکث آرام گرفت و او را کمی هم چرخاندم در سالن جلسات و یک خیار کوچولو نیز به دستش دادم تا کلن فکر و خیال گریه هم به سرش نزند چه رسد به اینکه بخواهد گریه کند! کمی هم در راهرو قدم زدیم باهم! یکی از همکارا که به  همراه پسر چهار پنج ساله اش آمده بود، وقتی مرا دید که با استادی تمام بهار را در آغوش دارم لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت: "کی؟ چرا بیخبر؟!" و من هم خندیدم و گفتم "بابا این کوچولو بهاره دختره حامد!"
در همین حین یکی از خانمها از طبقه بالا سمت سالن ما می آمد و دنبال شوهرش بود! پرسید آقای فلانی توی سالنن!؟ گفتم نه نیستن! وقتی گفت آقای فلانی فهمیدم که مادر محمده!
بعد از کلی که من و بهار با هم بودیم، حامد آمد و گفت اذیتت که نکرد؟ گفتم نه دختر خیلی خوبی بود.
بعد رفتیم که بنشینیم روی صندلیمان که دیدیم بهلول صندلی کاکا را تسخیر کرده و چیزی هم از میوه ها و شیرینیها تقریبن باقی نگذاشته است، طعنه ای شوخ طبعانه به او زدم و رفتم آن کنارتر نشستم! و بعد از دو دقیقه دیدم حامد و بهار هم آمدند دقیقن کنار من نشستند!
جلسه با صوت قرآن شروع شد و بعد هم یکی از اساتید عرصه خانواده سخنانی در باب اصول همسرداری و خانواده و ازدواج و اینها گفتن و یک جاهاییش نیز با مزه بود مثلن آنجایی که میگفت شوهرها وقتی میرید خونه پیشونی خانمتون رو ببوسید یا دوست داشتنتون رو توی قلبتون نگه ندارید بلکه بیانش کنید و ... . و من و احمد که روبروی هم نشسته بودیم با تکان دادن کله هایمان به سبک مهران مدیری در سریال در حاشیه به اندازه هزار مثنوی معانی و لطایف را به هم منتقل میکردیم!
حامد هم که کنار من نشسته بود در گوش من گفت: انشاالله سال آینده با خانمت بیای و دو سال آینده با کوچولوت! و من هم گفتم این الان دعای خوبی بود عایا! و او گفت بعله چه چیزی بهتر از این دعا!
بعد از سخنان ایراد شده و صرف میوه و شیرینی از برای صرف شام به طبقه زیرین رفتیم! در راه امیرمحمد هم اتاقی و همکار خود را با کیچیکه اش زیارت کردیم و موقع شام نیز در کنار یکی دیگر از همکاران که با پسر دوساله اش محمد آمده بود(همان آقای فلانی) دور یک میز نشستیم! موهای محمد آنقدر بلند بود که خیلیها فکر میکردند او دختر است! از آنجا که با پدر محمد کلی شوخی داریم معمولن، آن لحظات نیز کلن با شوخی و خنده گذشت! در حین صرف شام هدایای ما نیز داده شد! از قضا بر خلاف هر ساله که یک ربع سکه میدادند امسال دو ربع دادند! شاید یک جورایی خواستند کسری حقوق فروردین ماه را جبران کرده باشند! در هر صورت دستشان درد نکند!
رسم این است که معمولن بعد از صرف شام من و احمد متواری میشویم و صحنه را ترک میکنیم! لذا به سمت اتاق خود رفتیم و کیفمان را برداشتیم و داشتیم روانه میشدیم که یکی از همکارای متاهل که خانم بچه هایش را نیاورده بود با خودش از ما خواست که کمی بمانیم و بعد برویم! ما هم قبول کردیم! 
هوا آرام شده بود و انگار نه انگار که همین یکی دو ساعت قبل طوفانی به پا خاسته! همچنان که من و احمد داشتیم محوطه اداره را از برای خروج قدم میزدیم و خانمی چادری در جهت عکس ما قدم برمیداشت و از کنار ما رد شد، احمد گفت: " اینقدر سرت را زیر نگیر! تو مردی، مرد که نباید سرش را به زیر بیندازد!!" خب سوال تقریبن غافلگیرکننده ای بود ولی از آنجایی که تقریبن نیت او را میدانستم با حاضرجوابی پاسخی دادمش جوری که احمد هم قانع شد! حال بماند که آن پاسخ چه بود! همین!


نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
آهوی شهر راز
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 09:33 ب.ظ
جشن بهاری بهاری تر شد با بهار خانوم
+ اگه قلم به دست خانومها باشه اونها هم آقایون رو قطعن به چیزای خوبی تشبیه میکنند
پاسخ خاطرات کاکایوسف : بله بهار خانوم بهاری تر کردن جشن رو.
تشبیه خوب، خوبه! (عجب جمله ای گفتم!)
مهرداد
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 01:38 ق.ظ
میخواهی بگویی که زن ها مثل بهار دیوانه اند
پاسخ خاطرات کاکایوسف : یعنی میخواهی دردسر درست کنی از برایمان؟!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.