تبلیغات
خاطرات کاکایوسف - وقایع اتفاقیه!
بهانه ای برای بودن

وقایع اتفاقیه!

تاریخ:دوشنبه 1 خرداد 1396-04:51 ب.ظ

Image result for ‫توله سگ پشمالو‬‎   Image result for ‫توله سگ سیاه پشمالو‬‎

وقتی صحبت از سیاست می شود حس پسر بچه شش ساله ای را دارم که بالاجبار دستانش در دستهای پدر قرار گرفته و در مغازه تعویض روغنی یا لوازم یدکی و مثل اینها در انتظار گذر هر چه زودتر زمان سماق میمکد! و الحمدا.. که بعد از یک ماه و اندی طنین انداز شدن فحش و تهمت و سخنان ناروا در تی وی و خانه مجردی ما و یحتمل در خیلی جاهای دیگر، که حال آدم را به هم میزدند از هرچه در اطرافش بود، بالاخره این قطار خالی نیز به مقصد ناکجاآباد خویش رسید و خلقی چون کاکا را از مکافات و رنجی طولانی نجات داد!

جمعه اخیر با احمد عهد بسته بودیم که فقط در صورتی که صفهای رای گیری شلوغ نباشد، ما نیز رای حقیرمان را در قوطی میریزیم در غیر این صورت عطایش را به لقائش خواهیم بخشید!
عصر جمعه به مکان مورد نظر رفتیم تا به فرد مورد نظر رای بدهیم! کاری هم به اینکه پدر فرد مورد نظر یا پدر زن فرد مورد نظر کیست نداشتیم، یعنی نداشتم! آخر عامو رضا نیز به همراه من و احمد آمده بود رای بدهد! عامو رضا همان استاد حاذقی است که مهارتش کم نظیر است در فحاشی نسبت به آنانکه مخالفش باشند حال این مخالفت چه در عرصه سیاست باشد و چه در عرصه فوتبال! کاکا بارها به عامو رضا توصیه کرده است که این فحشهای ناموسی از پشت تی وی به چه درد میخورد؟ جز اینکه اعصاب و روان هم خونه ایها را به اضمحلال میرساند! میدانم که این گفته ها هیچ گاه تأثیری نداشته و نخواهد داشت! اصلن به جز احمد، سایر همخونه ایها نیز از برای خود دکانی باز کرده بودند و بازارشان نیز همچین کساد نبود، بگذریم!
الغرض با احمد و عامو رضا به محل مورد نظر رسیدیم! قرار بود اگر بیش از 20 نفر جلویمان باشند چونان میگ میگ از آن معرکه گاه گرگها بگریزیم! دیدیم که نزدیک به 100 نفر جلویمان هستند! اما متاسفانه با وجود اینکه حرکت حلزون وار صف طویل الجثه را دیدیم، بچه ها گفتند: بگذار بمانیم!
هیچی دیگر مثل همیشه نتوانستم بگویم نه! و ماندیم!
زمان میگذشت و صف ما کوتاه شدن را دوست نمیداشت! یعنی بلد نبود! حاج آقایی تقریبن 50 ساله جلوی ما ایستاده بود و خانم و دختر و نوه کیچیکش نیز آنسوتر روی نیمکت نشسته! و گهگاه دخترش با آن کیچیکه ی باحال و شیرینش آن دور و ورها پیدایش میشد! دو دختر جوان با ناخنها و موهایی رنگی نیز پشت سر ما بودند و یک خانم میانسال چادری نیز پشت سر آن دو! در آن صف لامصب چندتا عکس هم انداختیم به یادگار و بچه ها که تلگرام و ملگرام دارند عکسها را فی الفور به این سو و آنسو فرستادند!
یک ساعت و پنجاه دقیقه از سر پا ایستادن ما در آن صف بیهوده گذشته بود و پای من درد را حس میکرد، ولی شوخیهای بی هدفمان همچنان ادامه داشت! خانم چادری فوق الذکر که به نظر میرسید ناظم یک دبیرستان دخترانه باشد، طاقتش طاق شده بود و با اخم و طخمی فراوان هی نسبت به کندی روند حرکت صف و اینکه چرا بعضیها بدون رعایت صف وارد گود میشوند گلایه میکرد و صدایش روی اعصاب بود تا حدی!
با تحمل مکافاتی بسیار و پشت سر گذاشتن آزمون صعب صبر و شکیبایی بالاخره به محل نشان دادن سجل رسیدیم! متصدی مورد نظر که دو دقیقه قبل دعوای لفظی ای با یکی از رای دهندگان پیدا کرده بود و این نشان از بی اعصابی همه در آن سیل بی نظمی داشت، تصویر شناسنامه مرا که دید و عکس بدون محاسن و عینک کارت ملی را با من مقایسه کرد، گفت: «اینها واقعن خودتی؟!» در حالی که احمد و عامو رضا میخندیدند بالاخره باور کرد که روزگار ظاهر آدمها را به راحتی تغییر میدهد و گاه حتی باطن آدمها را! به هر کیف رأی خویش را در آن قوطی ها انداختیم و خود نیز ریشخند میزدیم به فعل خویش!
آری چنانکه گفتیم سیاست مقوله خوبی نیست از دیدگاه کاکا! یکی ار همکارها میگفت در شهرستانشان از برای رأی آوردن یا از برای اینکه جز فلان لیست و بهمان لیست بشوند کلی پول داده اند به این و آن! یکی از همکاران نیز میگفت یکی از خانمهای حاضر در لیست فلان، فقط به این دلیل که صیغه فلان آدم معروف بوده در لیست مذکور گنجانده شده و رأی نیز آورده است! و از این چیزها در سیاسیون یمین و یسار کم پیدا نمیشود شاید!
یکی دیگر از همکاران هم که پای صندوقها بود روز جمعه، عکسی نشانم داد که تصویر سگ پشمالوی سفیدی بود که در کنار او عکس رئیس جمهور منتخب نیز قرار داشت و در حالی که دست بدون آستین خانمی نیز با ساعت و دستبند زردرنگش پیدا بود در آن قاب، زیرش نوشته بودند: «فندی هستم در جشن انتخابات!!»
و همین دوست تعریف میکرد که دختر تقریبن سی ساله ژیگول پیگولی در حالی که ما بین دو ساق پا و دو زانوی او فضای عریانی وجود داشت به اندازه ده دوازده سانتیمتر، روز انتخابات به همراه توله سگ سیاه پشمالویش آمده بوده از برای رأی دهی در مسجد مورد نظر! و وقتی از ورود توله سگ سیاه پشمالویش به مسجد جلوگیری به عمل می آید گوشی تلفنش را برمیدارد و به مامان جانش زنگیده و خیلی مظلومانه به او میگوید: «مامان، مخمل رو نمیذارن ببرم تو!»
همین!


نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
مهرداد
دوشنبه 22 خرداد 1396 06:16 ق.ظ
سلام کاکا
روزه و امتحانات و......
فکر کنم سخت مشغولی
در هر صورت آرزوی موفقیت داریم.
پاسخ خاطرات کاکایوسف : سلام مهرداد
آری این روزها اندکی مشغول تر و البته تنبل تر از روزهای پیش میگذرد.
انشاا.. که طاعاتت قبول باشد و لحظاتت همواره آرام و شاد دوست گرانقدرم
دل آرام
چهارشنبه 17 خرداد 1396 01:39 ب.ظ
خیرکاکا یوسف گرامی. آنچه مد نظر دلارام بود جماعت منتظر در صف نبود و مد نظرش هم نه حوزه که همان حوضه خرد میدان وار ادعا برای برخی ها بوده....
لذا خاطره ای در قالب. طنز در خصوص همین هست. مردد برای انتشار هستیم.
آقا ممنون بابت این وبلاگ آرام و تروتمیز.
پاسخ خاطرات کاکایوسف : سلام همسایه گرانقدر
ممنون از بابت حضورتان.
قطع به یقین خاطرات افرادی که وقایع را مستقیمن معاینه میکنند جالب از آب در خواهد آمد.
دل آرام
یکشنبه 14 خرداد 1396 02:50 ب.ظ
وبلگستانتان که بوستان گلستان ثانی ست ... لطف دارید

باری حوضه را هم عنایت فرمودین کاکا ؟
حوضه بود در معنای واقعی کلمه .. خزنده های آخوندک وار چادر تا روی چشم چشیده که در حوض کوچک مثلا سیاست برای خود ادعای شاه ماهی داشتن ...
و چقدر موذیانه و شاید زیرکانه اذیتشان کردم .. خداوندا بر من ببخش و ببخشای
پاسخ خاطرات کاکایوسف : در مورد وبلاگ کاکا نظر لطف شما همواره وجود داشته است. ممنون.
در مورد "حوزه" های رای گیری، والا آنچه که ما در صفوف میدیدم بیشتر جماعت ژیگول پیگول و بقول شما لاک بنفش زده بر ناخونها بود تا آنها که چادر تا روی چشم کشیده!! البته از هر دو طیف بود ولی میزانشان یکی نبود.
در مورد خود متصدیان باجه ها یا بقول سرکار عالی "حوزه" ها گمانم بیشتر آن حوزه ای که ما رفته بودیم از برای انداختن رایمان در قوطی، متصدیانش از جنس مرد بودند و فقط آن یکی دوتای اخر که مهر میزدند و کار سهلتری هم داشتند خانوم بودند. فی الواقع در خاطر ندارم نوع البسه و سیمایشان چه جوری بود، عایا چادری بودند یا نه، که به گمانم لباس ظاهر آدمها کافی نیست برای قضاوت در مورد ادب و اخلاقشان، حال چه ژیگول پیگول باشند و چه چادر چاقچولی؛ چه محاسن داشته باشند و چه شیش تیغه کرده باشند صورت را و چه فوکول کرواتی باشند. چه در "حوزه" باشند و چه نباشند. و بدیهی است که هر کسی در ذهن خویش میزانی دارد برای دوست داشتن یک تیپ خاص و همه دیدگاه ها محترمند.
ولی در کل کاکا حوضچه ماهی ها را به حوزه موزه های رای گیری ترجیح میدهد.
ممنون از دیدگاه های خوبتون.
یکتا
پنجشنبه 11 خرداد 1396 11:18 ب.ظ
پاسخ خاطرات کاکایوسف : سلام ممنون از حضورتون.
حافظه قوی ای ندارم ولی گمونم بعد از دو سال و اندی دوباره مهمان این وبلاگ شدید.
دل آرام
چهارشنبه 10 خرداد 1396 10:35 ب.ظ
به به خاطره سیاسی حضرت کاکا ...

اول عارض به محضر همایون تاب کاکای نازنین باشم طرف کل فعالیت سیاسی که در عمرش انجام داده ااین بود که لاک بنفش زده و در صفحه مجازی خودش نوشته خون دلها خوردیم !!!!!

باری اینجانب دلارام نیز که در زمان انتخابات در حوضه بودم و وظیفه کنترل ثبت و ارسال مشخصات فردی به مرکز .. از یک طرف هم آخونده ای بود که پدرمان را در آورد و برای اینکه همه نتوانند راب بدهند مدام تذکر میداد خانم آهستاه تر ثبت کنید . و بنده بی توجه به حرف های ایشان میگفتم کار کنترل و ثبت کد سخت است یا کار مهر زدن خواهران بسیج؟ خب به جای جوک گویی و حرف زدن سریع تر باشند ..در این گرما طاقت ملت بی تاب گردید ...
بماند که این محترمه بانو هم در پایان زهرشان را با گیر دادن به وجنات پر نور و مهوش بنده ریختن که چرا چادر نداردیو فلان و بیسار که آن هم باز تاثیری نداشت ..
لذا عارض به محضر مبارک از ساعت پنج صبح بیست و نهم بنده حقیر بی خواب و سر پا تاااااااا هفت صبح فردا .. شام هم ندادند ملعون ها این یکی را نخواهم بخشید .

در هر صورت بماند که انتخاب ملت بین بد و بدتر است اما پیروزی گوارایشان باد ..
پاسخ خاطرات کاکایوسف : سلام
این نکته لاک بنفش و اینا خیلی بامزه بود. اگه شنیده بودم حتمن توی این خاطره میگنجوندمش(چه واژه سختی بود)
در مورد سخت و صعب بودن پای صندوق بودن با شما موافقم. همکار ما نیز کلی خسته شده بود. به ویژه در پایتخت که شوراهای شهر و اینا هم بود و کلی طول کشید تا تموم شد.
ممنون که حضور یافتید در این وبلاگستان حقیر
همایون
سه شنبه 9 خرداد 1396 10:16 ق.ظ
زندگی ما جماعت جهان سوم ، چه بخواهیم چه نخواهیم ، به سیاست گره کور خورده است . منتها بعضی نسل ها در تلاطم ارام سیاسی گذران عمر می کنند و برخی نسل های دیگر دچار طوفان های بنیان افکن می شوند ، شاید مثل نسل من که طوفان پنجاه و هفت هر چه بود را با خودش به برهوتی برد . ارزو می کنم دیگر هرگز نسلی اسیر طوفان نشود . کودکی دبستانی بودم شاید کلاس پنجم ابتدایی درست چند سال پیش از انقلاب ، بهمراه برادر بزرگترم رفته بودم پارک شهر شیراز همان پارک فلکه گاز ، انجا بود که درمیان صحبت های ارام از ترس ، برادرم با دیگر دوستانش ، اول بار نام دیکتاتوری و استبداد و البته که ساواک را شنیدم . و دوباره تابستان همان سال بخاطر مرخصی سالانه پدرم مثل هر سال عازم مشهد شدیم ، خوب خاطرم هست بیرون درب مهمانخانه برای خودم ایستاده بودم که ناگهان جماعتی از جوانان مثل برق و باد و دور هم جمع شدند و فریاد درود بر شریعتی سر دادند و مقداری کاغذ روی زمین ریختند و با همان سرعتی که پیدایشان شده بود ناپدید شدند و رفتند . همان روز بود که اولین بار من هم بصورت مخفی یکی از ان کاغذ ها را برداشتم که ای کاش کنجکاوی کودکی گریبانم را نمی گرفت و هرگز برای برداشتن ان کاغذ بخود زحمت نمی دادم . همان روز بود که برای اولین بار فهمیدم که همه نه تنها مثل هم زندگی نمی کنند بلکه مثل همدیگر هم فکر نمی کنند . ان روز ها نمی فهمیدم که من در رودخانه ای میروم که جریان مرا با خود می برد ، چند سال گذشت تا چشم باز کردم خود را وسط سیل اب دیدم . مسلسل ، اعدام ، مهاجرت یا فرار ، زندان و شد انچه که همواره در تاریخ ما بوده است . ای کاش بتوانیم عقاید مختلف همدیگر را با صندوق یا بقول شما قوطی ارا تحمل کنیم ، ای کاش بشود .
پاسخ خاطرات کاکایوسف : سلام دوست گرانقدر
ممنون که به کلبه خاطرات کاکا بعد از مدتها تشریف فرما شدید باز.
در مورد زندگی گره خورده به سیاست جماعت جهان سومی حق با شماست...
در مورد اینکه قوطی آراء و تحمل کردن نظرات رقیب، به از مسلسل و اعدام و زندان و اینهاست نیز باز حق با شماست...


مهرداد
یکشنبه 7 خرداد 1396 01:24 ق.ظ
سلام کاکا
اونجا فکر کنم خیلی گرمه،
خدا قوت ، قبول باشه طاعات و عبادات
پاسخ خاطرات کاکایوسف : سلام گلاریژان عزیز
اگه منظورت از «اونجا» جنوبه که بایست گفت قطعن خیلی گرمه الان و روزه گرفتم دشوار.
ولی اگه منظورت از «اونجا» پایتخته که بایست گفت هوا خوبه بد نیست.
ممنون، ن هم به شما خدا قوت میگم. طاعات و عبادات شما هم قبول حق باشه انشاا..
آهوی شهر راز
چهارشنبه 3 خرداد 1396 02:10 ب.ظ
یاد مادربزرگه بخیر که اسم گربه اشو گذاشته بود مخمل
بایست توی صف‌های شلوغ صندلی بزارن والا
پاسخ خاطرات کاکایوسف : بله ازمنه قدیم همچین کارتونی وجود داشت انگار.
البته برخی شهرهای خاص ممکنه صندلی هم بذارن. این جایی هم که ما رای دادیم هم اتفاقن نیمکت و صندلی هم داشت تو حیاتش. خانمها و افراد مسن بیشترشون مینشستن اونجا تا نوبتشون بشه.
مهرداد
سه شنبه 2 خرداد 1396 05:56 ب.ظ
تدین (مرحوم جهانگیر فروهر): اعلیحضرتا، کمال الملک، حس بالامر احضار و الساعه شرفیاب حضور مبارکند. استاد استدعای دستبوسی دارند. / رضاخان (مرحوم داود رشیدی): ما کهنه سربازها سرمون از پشت هم چشم داره؛ سردی استاد از سنگینی نفسش پیداست. پیر شدی، استاد. / کمال الملک (جمشید مشایخی): به اندازه عمرم. / رضاخان: از زیادی عمر ملولی؟ / کمال الملک: ملول از روزگارم.
..............................

هممممم کاکا به گمانم همه ی هنرمندا از سیاست بیزارن

پاسخ خاطرات کاکایوسف : سلام مهردادجان.
قشنگ بود.
البته که کاکا هنرمند نیست.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.