تبلیغات
خاطرات کاکایوسف - سفر به برزیل.2
بهانه ای برای بودن

سفر به برزیل.2

تاریخ:چهارشنبه 14 تیر 1396-12:05 ب.ظ

Image result for ‫مجسمه مسیح در برزیل‬‎  Image result for ‫آبادان‬‎

هوای برزیل گرم بود و کمی هم رطوبت را میشد روی صورت باد لمس کرد!
از هواپیما که پیاده شدیم بدون نیاز به اتوبوس راهی سالن فرودگاه شدیم و به پیشنهاد کاکا همانجا مابقی افطاری را خوردیم! اندکی نون سنگک با پنیر و گردو بود و چیزی هم شبیه ساندویج مرغ که جوانترها به آن فست فود میگویند! آب میوه آناناسم را نیز به حسین دادم، چند وقتی است که آب میوه نمیخورم، بیشتر به خاطر قند و اینها!
موقع خوردن افطاری سریال نفس هم داشت پخش میشد از سالن فرودگاه! تنها سطل آشغال سالن لبریز شده بود از محتوا! جوری که ذهن من و حسین را به خود درگیر کرده بود! شاید به اندازه یک پنجم سطل، بیش از ظرفیت اصلی اش در او آشغال تعبیه کرده بودند! و چقدر هنرمندانه! البته چند بطری مطری هم دور و ورش افتاده بود! ولی همینکه آن یک پنجم آشغال مازاد فرو نمیریخت نشان از هنر به کار رفته در جاسازی آشغالها بود!
همزمان که داشتم به دختر کوچولوی دو سه ساله ای که کمی آن طرفتر از ما پهلوی خانواده اش نشسته بود لبخند میزدم و نگاه او را جلب کرده بودم، به حسین گفتم "من امشب بایست با مجسمه مسیح سلفی بگیرما!! گفته باشم!!!" و حسین در حالی که میخندید گفت: "الان ببین چطوری میرم آشغالامون رو با دقت میذارم روی بقیه آشغالا!"
افطاری مختصرمان که تمام شد، حسین با اعتماد به نفسی غریب سمت آشغالا رفت و تا من باز به صورت متبسم آن دختر کوچولوی کناری نگاه کردم ناگهان صدای افتادن چند بطری مطری از سطل آشغالی سابق الذکر شنیده شد! خنده های خود حسین هم حاوی سوال و تیکه های نگفته ی من بود و هم شامل پاسخهای خودش!
از کنار فرودگاه تاکسی ای دربست گرفتیم تا ترمینال ایستگاه هشت تا از آنجا به ماهشهر برویم! مسیر فرودگاه تا ترمینال را هرچه اینور و اونور نگاه کردم مجسمه مسیح را نیافتم و یواشکی جوری که راننده نشنود به حسین گفتم : "پ ای مجسمه مسیح کجای شهره؟!" و حسین هم ضمن خندیدن میگفت: "عجب بادی داره از بیرون میاد تو! خیلی خنکه!" به نظرم اگر آن شب حسین میدانست که قرار است دو سه روزی بعد از این هوای استان به مرز پنجاه و سه چهار درجه برسد آنقدر تیکه میکه به هوای بنده خدا نمی انداخت!
الغرض به ایستگاه هشت رسیدیم! ولی متوجه شدیم که ترمینال مورد نظر به بیرون شهر منتقل شده و فقط تاکسی های شخصی آنجا همچنان بازارشان رو به راه بود! ناچار منتظر ماندیم تا دو مسافر دیگر بیاید و راهی دیار خود شویم! همان حوالی دستگاه عابر بانکی بود که بر خلاف معمول از دل یک ساندویجی سر در می آورد! و این باعث شد که حسین بگوید: "ببین بعد بگو آبادانیا بلوف میزنن! خو ای دستگاه عابربانکشونه! تهش میخوره به مغازه فلافلی!"
دور و ور ما چندتا تبلیغ با پسوند برزیل هم دیده میشد که روی در و دیوارها نوشته بودند! زمان بر خلاف دم دم های افطار به سرعت میگذشت و خبری از مسافر نبود!
قبل از رسیدن به ایستگاه هشت حسین حدس زده بود که با سمندی کولردار به ماهشهر خواهیم رفت! که اینگونه هم داشت میشد انگار و سمندی سفید مرکب ما بود! راننده اش که مردی بلند بالا بود درون صندوق عقب چند سینی حلوا جاسازی کرده بود و قرار بود اینها را به شخص ثالثی در ماهشهر برساند!
ساعت از ده شب هم گذشت و خبری از مسافر نشد! به خاطر انتقال ترمینال به بیرون شهر اکثر خانواده ها ترجیح میدادند با تاکسیهای شخصی سفر نکنند و از طرفی نیز آخر شب بود و شب عید، کم بودن مسافر امری طبیعی به نظر میرسید! ولی اینها باعث نشد که حوصله حسین سر نرود! حسین در حالی که جدیت و شوخ طبعی توامانی در نگاه متبسم او پیدا بود رو به آسمان کرد و گفت: "خدایا خودت انصاف بده، یعنی میشه توی این شب عید بزرگترین آرزوی ما این باشه که دوتا مسافر دیگه بیاد!؟" و من کلی خندیدم!
هر مسافری هم می آمد مقصدش اهواز میبود! الغرض بعد از کلی معطلی بالاخره مسافر جوانی آمد و سه نفر شدیم! چند دقیقه دیگر هم صبریدیم (یعنی صبر کردیم) ولی مسافر دیگری نیامد! با راننده طی کردیم که نفر آخر را خودمان حساب میکنیم و سوار شدیم! از قضا آن مسافر سوم عقب نشسته بود و هرچه به او اصرار کردیم برو جلو بشین تا من و حسین کنار هم بشینیم قبول نکرد! میگفت "من ده تومن بیشتر همرام نیست و کرایه جلو یازده تومنه!" گفتیم خودمان این هزار تومن را میدهیم ولی باز غرورش اجازه نداد برود جلو بنشیند! خلاصه خود کاکا به اصرار حسین جلو نشست!
انصافن کولر مشتی ای داشت سمند ما! قبل از خروج از شهر بنزینی هم زدیم! و دو سه دقیقه هم به اصرار راننده که میخواست شیشه جلوی ماشینش را تمیز کند با لنگی که دست داشت کنار دکه مکه های ورودی شهر توقف کردیم!
راه که افتادیم هنوز چهار پنج کیلومتر راهی نشده بودیم که راننده گفت: "اون ماشین ناجیه، (ناجی اسم رفیق تقریبن کوتاه قامتش بود که نوبت بعد از ما بود و او هم میخواست به ماهشهر برود)! اون پشت سریمون هم ماشین نفر بعد از ناجیه!" و بعد با صدای بلندی خندید و گفت: "چقدر ما نحس بودیم! رزق همه رو بسته بودیم!" راست هم میگفت انگار! در عرض کمتر از ده دقیقه کلی مسافر آمده بود از برای ماهشهر! تازه ماشین سوم هم پر شده بود! این را راننده ما حین سرعت صد و چهل کیلومتری که داشت میرفت از پشت تلفن ناجی میشنید!
و ما اکثر مسیر را پشت ماشین ناجی سیر میکردیم! حتی چراغ ماشین ما هم خاموش بود و از همان نور چراغ ماشین ناجی استفاده میکرد راننده ما و این البته خطرناک هم بود بویژه با سرعت بالایی که ما داشتیم! برخی اوقات هم کلهم همردیف ماشین ناجی میشدیم و پهلو به پهلوی هم طی طریق میکردیم!!
جالب اینجا بود که کنار ناجی (یعنی جلوی ماشین ناجی) دو مسافر نشسته بود. کودکی دبستانی در آغوش بابایش! و این داغ دل ما را تازه تر میکرد لامصب در آن قحطی مسافر! شیشه های ماشین ناجی اما پایین کشیده شده بود و این باعث شد که راننده ما چندبار حین تلفن زدن به ناجی به او متلک بیندازد که هوا خیلی خوبه هاااا! و ناجی هم ازو پرسید که "کنار دکه مکه ها که توقف داشتید چیز میزی هم خریدید؟! سهم من کو؟" و راننده ما هم که اهل دل بود هی سر به سر او میگذاشت که "آره جات خالی الان داریم رانی هلو میخوریم. مسافرای من با کلاسن!  تازه از تهران اومدن و کلی چیز میز خریدن واسه تو راه!!" و ما میخندیدیم!
راننده ما علاوه بر آن حلواهایی که ذکرش رفت، یک کلید و یک گوشی همراه نیز به دستش سپرده بودند تا به صاحبانش در ماهشهر برساند! و به همین خاطر چندباری نیز در حالی که چراغ ماشینمان خاموش بود و سرعتمان نزدیک صد و چهل، با صاحبان آن امانتها صحبت میکرد! ولی از حق نگذریم کولر سمندمان عالی بود، فرم عینکم یخ کرد لامصب!
مسافر ثالث سمند ما اصلن حرفی نمیزد و ما که غرق شوخیهای راننده و حسین و ناجی بودیم به ماهشهر رسیدم! حسین موقع برداشتن کوله موله ها از صندوق باز شوخی ای در باب حلواهای شب عید کرد و من و راننده هم کلی خندیدیم!
کنار ترمینال ماهشهر پدر حسین به همراه خواهرزاده هفت هشت ساله حسین با آن روسری کوچک و خوشگلی که به سر داشت و به نظر میرسید خیلی دایی اش را دوست دارد منتظر ما بودند! یعنی منتظر حسین بودند! ولی خب لطفیدند و کاکا را نیز تا درب خانه خواهر کاکا رسانیدند! و چیزی به نیمه شب نمانده بود که از حسین اینا خدافظی و تشکر نمودم! همین!



نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
دل آرام
دوشنبه 26 تیر 1396 01:53 ب.ظ
قبل تر ها نوشته ام اما پر رنگ میکنم ...قلم شیرین داشتن موهبتی ست عظیم .. شما عسل به جوهر آمیخته ای بی شک! کمال همنشین مارا اثر نکرد دریغا و حسرتا ..باری همیشه سرزنده ..
پاسخ خاطرات کاکایوسف : سپاس فراوان از نگاه مثبت شما
قلمتان همواره پر وزن بوده و هست. کامتان همیشه شیرین باد.
مهرداد
پنجشنبه 15 تیر 1396 01:45 ق.ظ
یا پدر مقدس
عابر بانک در فلافلی
آقو منم عاشق دختر بچه های کوچول موچولم...با روسری ....خدا نصیب کنه..
همممم راننده ها باید بیشتر دقت کنن
پاسخ خاطرات کاکایوسف : خوذمان هم متعجب بودیم ولی خب آبودان است دیگر
خدا نصیبتان کند
راننده ها واقعن کله شق بودن در عرصه خویش
آهوی شهر راز
چهارشنبه 14 تیر 1396 02:30 ب.ظ
هنوز در حیران چه جور عابربانک به فلافلی ختم میشه یعنی عوض پول فلافل میده؟
پاسخ خاطرات کاکایوسف : نمیدونم والا! ولی خودمان معاینه کردیم افرادی را که از همان عابر بانک پول میکشیدند! کار میکرد واقعن! جالب بود که اون قسمت دستگاه که معمولن توی بانک قرار داره و متصدیان بانک توش پول مول میذارن، دقیقن توی ساندویچی قرار داشت! اصلن بانکی اون دور و ور ندیدیم ما! آبادانه دیگه
فرگل
چهارشنبه 14 تیر 1396 01:40 ب.ظ
خیلی دوست دارم تبادل لینک داشته باشم.بهم سر بزن اگه خوشت اومد تبادل انجام بده
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.