تبلیغات
خاطرات کاکایوسف - دو دختر کره ای!
بهانه ای برای بودن

دو دختر کره ای!

تاریخ:چهارشنبه 26 مهر 1396-04:07 ب.ظ

چند روز پیش وقتی که خورشید تازه داشت با اهالی این شهر شلوغ وداع میکرد و یحتمل از برای استراحت در اتاق خویش که ماورای کوه های همین حوالی است راهی میشد، من و احمد به تره بار رفتیم! و اصولن تره بار رفتن در روزهای دوشنبه را به تمامی مردمان از صغیر و کبیر و مرد و زن توصیه مینمایم چرا که اغلب خلوت است و تو با خیالی راحت میتوانی به انتخاب و خرید مایحتاج دست یازی!
هوا نه سرد بود و نه گرم! بعضیها لباس گرم پوشیده بودند و بعضیها هم مثل من و احمد نه! آن روز بادی هم میوزید و با آمدنش آلودگی پایتخت رفته بود! خلاصه هوای پاییزی آن شب به قول اهل دلان بدجور دو نفره بود!
به قدر کفایت میوه خریدیم! انار که داشتیم لذا مقداری سیب قرمز خریدیم به همراه نارنگیهایی که در این فصل خوردنشان خیلی میچسبد به تن و جان! تخمه نیز به آن میزان که یکی دو هفته ای ما را مشغول خود کند شبهای تنهایی، خریدیم و بعد به سمت آن یکی سالن رفتیم و سیب زمینی یا در واقع یار غار دیرین خود را ناز و نوازش کردیم با آن فروتنی ذاتی ای که در خود دارد و به معنای واقعی کلمه رفیقی خاکی و شفیقی دوست داشتنی و انیس بی ادعایی است او!
من و احمد حواسمان بود که خیلی خرید نکنیم تا موقع حملشان به دردسر نیفتیم در این روزگار بی مرکبی! هرچند فاصله محل اطراقمان در این شهر با میدان تره بار زیاد نیست ولی بهرحال بایست احتیاط میکردیم! تازه چون مستقیم از محل کار آمده بودیم به تره بار، کیفمان هم همراهمان بود و آنگاه اوضاع حمل و نقلمان میشد چیزی شبیه اوضاع حمل و نقل پایتخت در غروبهای بارانی! و از قدیم گفته اند سواره از پیاده خبر ندارد، سیر هم از گرسنه! و لذا احتیاط شرط عقل بود!
الغرض بعد از خروچ از تره بار به سمت فروشگاه شهروند رفتیم و قبل از داخل شدن، احمد به خشکشویی همان حوالی رفت و شلوارش را تحویل گرفت و بعد از آن تمامی بار خویش را در چرخهای مربوط به فروشگاه تعبیه کردیم و از فروشگاه نیز خمیردندان و دارچین و شکلات صبحانه و قارچ و سبزی و اینها خریدیم و البته بنا به رسم زیبای همیشگی دو بستنی چوبی نیز صید کردیم و بعد از حساب و کتاب و اینها کنار درب خروجی، بیرون فروشگاه نشستیم و در سکوتی خزانی میلشان نمودیم و بعد راه افتادیم سمت منزل!
داشتیم به درب خروج میدان تره بار نزدیک میشدیم که دیدیم دو دختر خانوم چشم بادامی دارند چند قدم پشت سر ما راه میروند و کلی بارشان نیز به مانند ما سنگین به نظر میرسید! سرعتشان ولی از سرعت ما بیشتر بود! و کلن جماعت شرط دور چثه هایی کوچکتر و سرعتی فزون تر دارند نسبت به مردمان این سرزمین! جوری که کم کم داشتند به ما میرسیدند! احمد با شیطنت مخصوص به خودش گفت: «اگه این مشما را بگیری، من به این چینی ها میگم: کن آی هلپ یو؟!» 
نگاهی به پشت سر انداختم و گفتم «از کجا میدونی اینا چینی ان؟! به نظرم کره ای میان!» بعد گفتم «خب مشما رو بده به من تو که زبان انجلیزیت هم خوبه برو بهشون بگو شاید کمکی از دستمون بربیاد! ولی به نظرم میاد عمرن بتونی این رو بهشون بگی!» و این جمله آخرم رو با شیطنت هدفداری گفتم البته!!
یکی از مشماهای احمد را گرفتم تا به هر حال وقتی احمد بخواهد به اون کره ای ها کمک کند بهش نگن تو که دستت از ما پرتره والا!
دو دختر چشم بادامی از کنارمان رد شدند ولی احمد نتونست به اونها بگه کن آی هلپ یو!! هیچی دیگر به میزان توانایی خویش در ارتباط برقرار کردن با جماعت نسوان چه از نوع داخلی و چه از نوع خارجی اش افتخار کردیم به واقع!
چند قدم دیگر که راه افتادیم به احمد گفتم «ببین یکیشون خیلی بارش سنگینه! اون لباس مشکیه داره پلاستیکاش رو به کمک پاهاش حمل میکنه. ولی اون لباس سفیده که عینک هم به چشماشه بارش خیلی سنگین نیست انگار!»
احمد نظرش کاملن برعکس من بود البته! خلاصه رسیدیم به درب خروجی تره بار! که اینبار احمد با ظرافتی خاص به اونها که وسایلشون رو گذاشته بودن زمین گفت: «کن آی هلپ یو!!» که اون لباس مشکیه به چه روانی و سلیسی گفت: «نه نه ممنونم مرسی!!» و بعد کمی کره ای با رفیقش صحبت کرد و ما هم به راهمان ادامه دادیم که لباس مشکیه گفت: «آ آ آقاااا!» 
ما رو داشت صدا میزد! به سمت اونها برگشتیم و گوشیش رو به احمد داد و گفت «صحبت کن با این»!! اون طرف گوشی راننده اسنپ مسنپ بود و در واقع خانوم کره ای لباس مشکی که فارسی هم تا حدی بلد بود از ما خواست که آدرس دقیق اون نقطه رو به راننده بگیم! احمد هم با راننده گپ زد و نهایتن شوفره گفت «به خاطر ترافیک مرافیک نمیتونه بیاد اونجا!» در واقع کنسل شد ماجرا!
بعد احمد به انگلیسی ازشون پرسید که مقصدتون کجاست؟! اونها متوجه نشدن بویژه لباس مشکیه! ولی لباس سفیده انگلیسیش بدک نبود، یعنی انگار در حد خود احمد بود! لباس مشکیه هم در حد خود من انگلیسی بلد بود! یعنی وقتی جمله ای میشنید مث برزو ارجمند توی سریال قهوه تلخ میشد عکس العملهاش! با این تفاوت که برزو فرانسه بلد نبود!
خلاصه لباس سفیده جمله احمد رو مبنی بر اینکه مقصدمون کجاست به کره ای واسه رفیقش ترجمه کرد و بعد لباس مشکیه هم به فارسی گفت که «میریم کوی دانشگاه»!!! اینو که به فارسی گفت من خندم گرفت! خب عاخه وقتی فارسی بلده چه کاریه انگلیسی صحبت کردن باهاشون! اونم دست و پا شکسته! والا!
لباس مشکیه که یه استرس داشت گفت: «آره بعله، خیلی عجله کردیم!» منظورش این بود که بله خیلی عجله داریم! با خودم گفتم لابد مقررات خوابگاه دخترونه واسه این بنده خداها هم ساری و جاریه و اونها هم باس قبل از ساعت مشخصی برگردن خوابگاه!
لباس سفیده یه جمله انجلیزی گفت به احمد که من فقط «وری هیوی» رو ازش فهمیدم!! خداییش بارشون سنگین بود و بقول احمد اگه خودمون بارمون سنگین نبود میشد تا خود کوی کمکشون میکردیم، عاخه کوی هم زیاد فاصله ای نداشت با ما! 
احمد باز با زبون انگلیسی سعی داشت بهشون بگه که چه جور میشه اونجای خیابون ایستاد و تاکسی گرفت تا کوی دانشگاه! به هر ضرب و زوری بود لباس سفیده فهمید که باس چیکار کنن!! ولی ترافیک به حدی بود که آخر سر مجبور شدن مسیری رو تا تقاطع کارگر پیاده گز کنن و بعد ازونجا تاکسی بگیرن!
خلاصه اون دو دختر کره ای رفتند بدون اینکه از آنها بپرسیم اهل کدام کشورند یا سوالهایی از این قبیل! ولی من حدس میزدم کره ای باشند! آخر دوره کارشناسی ارشد که بودیم یکی از همکلاسیهایمان دختری کره ای بنام جولیان بود! که خیلی شبیه این لباس مشکیه بود! جولیان البته خیلی شاد و شنگول و پر انرژی بود و با برخی از دیگر همکلاسیها شوخی موخی هم داشت و بعد از آخرین باخت تیم ملی فوتبال به کره کلی سربه سر بچه ها میگذاشت و ادای وقت کشی های مسعود شجاعی را در می آورد و دست و بازویش را به نشانه درد با دست دیگرش میگرفت! البته جولیان خیلی خوب فارسی گپ میزد!
هیچی دیگر من و احمد نیز با باری بر دوش پل هوایی را بالا رفتیم و بالای پل نارنگی ای نیز در آن شب پاییزی فیفتی فیفتی خوردیم و نتیجه اخلاقی ای که گرفتیم از این ماجرا این بود که این نسوان کوچولو چثه با چه همت و اراده بزرگی از آن سوی دنیا که اکنون خورشید آنجا بیدار است راهی این سرزمین شده اند و چقدر جالب است زندگیشان! همین!


نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
دل آرام
یکشنبه 28 آبان 1396 01:43 ق.ظ
لاکن
مترجم را چه صحیح نگارش نموده ایم !
شرم باد....

زنده باشید آقا !
پاسخ خاطرات کاکایوسف : اشکالی نداره. پیش میاد کم دقتی. مثلن از برای خود کاکا فراوون.
زنده باشید
مهرداد
پنجشنبه 18 آبان 1396 04:38 ب.ظ
هممممم
دورود بر کاکا.
والو کاکا هرجا ما یک خارجی میبینیم چه هندی و چه کره ای و چه غیره ....
همیشه دوست دارم کمکشون کنم (البته فارغ از جنسیت ) تمام تلاشم رو میکنم که بگم ایرانی ها خوبن و تروریست نیستن و.....
از این فرصت استفاده میکردی و چهره ی یک ایرانی خوب رو براشون ترسیم میکردی....
البته فکر کنم موفق شدی
پاسخ خاطرات کاکایوسف : سلام و درود بر مهرداد عزیز
حرف شما درسته به نظرم ولی گمون نکنم از چهره کاکا با آن همه محاسن تخت جمشیدی خوششان آمده باشد، حالا چهره احمد باز شیک و پیک تر بود
البته گمونم دانشجوها و به طور کلی خارجکیهایی که پا به ایران میذارن با مطالعه قبلی میان و مثل ما نیستن که مثلن اگه بریم ترکیه بدون مطالعه بریم. اونها قطعن بعد از مطالعه فرهنگ و تاریخ این مرزوبوم پا به ایران زمین میذارن. و خداروشکر چهره ایران و ایرانی از زمانهای دور تا به حال در سفرنامه های خارجیهایی که به ایران سفر کردن مثبت بوده و از مهمان نوازی ماها حرف زدن.
همایون
چهارشنبه 10 آبان 1396 10:09 ق.ظ
سلام
این پیشنهاد که دوشنبه ها به میادین برویم خوب است ولی متاسفانه برای من عملی نیست لذا همان پنجشنبه ظهر ها میروم البته این موقع هم که من میروم خوشبختانه از ازدحام خبری نیست . متاسفانه یا خوشبختانه ( نمیدانم کدام یکی اینها ) حدود چهل سال است که ما ایرانی جماعت با خارجی جماعت ( البته منظورم از خارجی کشور های دور است والا همسایه ها مثل عراق و افغانستان که جزی از خود ما شده اند ) در حداقل مراوده و ارتباط هستیم بگذریم و چرا و به چه علت . ما ایرانی جماعت برای خودمان کم بدبختی نداریم ، ما ایرانی جماعت نمیدانم از کی دارای چندین تقویم شدیم ان هم تقویم هایی با خرده فرهنگ هایی متضاد و بعضا عجیب و غریب ، همین که صبح از خواب چشم باز می کنی می بینی عده ای شال و کلاه کرده اند بسوی پاسارگاد تا روزش مدفون انجا را جشن بگیرند در همین حالت عده ای راهی عراق شده اند تا پیاده فاصله دو شهر را طی کنند و در عین حال گروهی هم مشغول اماده کردن خود برای جشن هالوین هستند . داستانی داریم ما برای خودمان ، حال خدا را شکر مراودت هایمان با بیگانگان کم است والا چه می شد خدا عالم است .
روزگارتان همواره خوش و ایام به کامتان
پاسخ خاطرات کاکایوسف : سلام
تنوع گاهی اوقات خوب است اگر در نهایت تبدیل به یک رنگین کمان شود، رنگین کمان هم اگر نشد باز ایرادی ندارد و فقط درگیر نشوند با هم بر سر اینکه کدام درست است و اینها کافی است.
این خاصیت کشور ما بوده از قدیم الایام و در طول تاریخ که خرده فرهنگهای گونه گونی رو در خودش جای داده. این ویژگی میتونه خوب باشه و میتونه بد هم باشه مثل چاقوی آشپزخونه میمونه.
سپاس از حضور پر محبتتان.
دل آرام
سه شنبه 2 آبان 1396 12:59 ب.ظ
تکنولوزی زیادی پیشرف کرده و باس تو کیف لابلای موبایل و تب لت ونمیدونم چی چی اینها از این دستگاه متجرم آنلاین هم گنجانده بشه ....
من که زیاد سفرهای اروپایی میرم !!!!!! ( تا همین سر کوچه به زور میرم شما جدی نگیرید )

خب لازم هست از این دستگاهها داشته باشم. !
پاسخ خاطرات کاکایوسف : مترجم آنلاین هم گزینه خوبی میتونه باشه!
شایدم اونها دیدن سرعت نت و مت توی این سرزمین زیاد تعریفی نداره، بعد گفتن بهتره از اینو و اون بپرسیم و اونجوری با یه زبون دست و پا شکسته هم کارمون راه میفته زودتر از مترجم آنلاین و اینها.
آهوی شهر راز
یکشنبه 30 مهر 1396 10:55 ب.ظ
شایدم ژاپنی بودن
باس از خانم لباس سفیده پرسید تو که دستت از ما پرتره والا، به انگلیسی چی میشه
پاسخ خاطرات کاکایوسف : اینم ممکنه!! احتمال اینکه ژاپنی بوده باشن بیشتر از چینی بودنشون بود و احتمال کره ای بودنشون بیشترتر بود از ژاپنی بودنشون!! یه احتمال دیگه هم ممکنه این بوده باشه که یکیشون کره ای و یکیشون ژاپنی بوده باشن!! حالا یکی نیست بگه خب ازشون میپرسیدید از کدوم کشور اومدید؟ دیگه در این حد که انگلیش منگلیش بلدید والا!
ولی گمونم اگه ژاپنی بودن پیاده میرفتن تا کوی!! عاخه ژاپنیها سختکوشن! مگه اینکه دخترای اونها هم مث دخترای سرزمین خودمون در قیاس با دوره اوشین اینا دست به سیاه و سفید نزنن و همش توی فضای فاجعه بار مجازی سیر کنن!! که البته باز این احتمال هم بعیده چون دخترایی که چند هزار کیلومتر بیشتر از ابن بطوطه سفر کردند از بهر علم و دانش بعیده که فیسبوکی باشن فقط!!
بیخیال این همه احتمال، حس آدمی گاهی از همه چیز مهمتره! حسم میگه که کره ای بودن، خلاص!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.