تبلیغات
خاطرات کاکایوسف - برای محیا!
بهانه ای برای بودن

برای محیا!

تاریخ:شنبه 5 اسفند 1396-09:37 ب.ظ

 Image result for ‫کیک تولد چهار سالگی دخترانه‬‎      Image result for ‫کیک تولد چهار سالگی دخترانه‬‎
آخرین بار که به خانه پدری رفتم و سری هم به خواهر اینا زدم برمیگردد به اواخر آبان ماه امسال! خب گاهی آدمی دلش تنگ میشود! بویژه وقتی دور از خانه و پدر و مادر باشی این امر بیشتر و بیشتر اتفاق می افتد و دلتنگی با خیال راحت جا خوش میکند در سینه ی تو!
سه شنبه شب همان اواخر آبان بود و فردایش خواهر میخواست به مدرسه برود. خواهر از محیا کوچولو پرسید «فردا پیش دایی علی میمانی تا من به مدرسه بروم و ظهر برگردم پیشت؟» محیا هم که کلن احساس خوبی نسبت به من دارد لبخند نازکی به لبهای کوچکش داشت و با تکان دادن سرش گفت اوهوم! و من خوشحال شدم که کوشولوی دوست داشتنی قبول کرده به جای رفتن به مدرسه پیش من بماند یک نصف روزی را! 
خستگی سفر از تهران تا ماهشهر باعث شد تا آن شب تقریبن کمی بعد از ساعت دوازده بخوابم! انگار هنوز چشم روی هم نگذاشته بودم که با صدای گریه محیا بیدار شدم!! ساعت تازه از هفت صبح گذشته بود و داماد و خواهر رفته بودند سر کار و امیر هم به مدرسه رفته و محیا کنار بالش من نشسته بود و گریه میکرد و آواز غمگینی سر میداد که مامااااااان مامااااااان ....! تازه دوزاری ام افتاد که ای داد بیداد این بچه مامانش رو میخواد، با خودم گفتم حالا باس چیکار کنم من؟!
توی رخت خواب نیمخیز شدم ولی هر چی نازش کردم و گفتم بیا بگیر بخواب عزیزوم دایی علی خسته است و اینا، اصلن گوشش بدهکار نبود که نبود! هیچی دیگه با بی میلی و غر غر کنان از زیر پتوی لامصب بلند شدم و  گوشی بی صحاب را برداشتم و به خواهر زنگیدم و گفتم: «محیا باهات کار داره!!» و محیا گوشی رو که گرفت یه کم آروم شد و بعد خواهر بهم گفت که «واسش تی وی رو روشن کن تا گریه نکنه! صبحونه هم واسش تخم مرغ درست کن! شربت گلو دردش رو هم گذاشتم فلان جا بعد از صبحونه بده بهش!!!»
محیا رو بغل کردم و رفتم سراغ تی وی و شبکه پویا رو گرفتم و دیدم کم کم محیا داره لبخند میزنه نامرد! ما رو صبح زود از خواب بیدار کرده بود و حالا با دیدن کارتون سرزمین تپولوها لبخند میزد! ماچش کردم و دوتایی روی مبل نشستیم! بعدش هم کارتون سنجاب کوچولو رو دید!
یه کم که گذشت دوباره محیا زد زیر گریه که ماماااااااااااااان و مامااااااااااااااان .... ! دوباره بغلش کردم. گردوندمش توی هال خونه و گفتم میخوای واست فیلم بذارم ببینی؟! عاخه روی فلشم یکی دو تا فیلم طنز بود بعلاوه فیلم نفس که کلی بچه کوشولو توش بازی میکنن! رفتیم سراغ تی وی ولی نمیدونستم فلش رو باس به کدوم قسمت تی ویشون وصل کنم عاخه کلاس بالا بود و کنترل موسی هم داشت و اینا! دیدم خود فسقل خانوم رفته اون گوشه و با اشاره انگشتش میگه اونجا! یعنی اینو که گفت خواستم مااااچ آبداری ازش بگیرماااا! فلشو با همکاری محیا جاسازی کردیم و فیل نفس رو که دید یه کم با حرفهای «ننه آقا» سرگرم شد!
بعدش  تخم مرغ واسش درست کردم! شربت سرماخوردگیش رو به لطایف الحیلی خوروندم بهش! کلی بادکنک واسش باد کردم! بردمش بیرون و از سوپرمارکتی واسش پفک خریدم(با وجود اینکه مامانش گفته بود پفک نخری واسش هاااااا واسه گلوش خوب نیست!) ولی خب محیا دید و منم گرفتم واسش تا بلکه لااقل دیگه گریه نکنه والا! تازه خیلی هم دوست داشت پفک و وقتی بهش میگفتم «پفک بخولیم؟» با شیرینی خاصی میگفت: «آله بخولیم!»
بعضی وقتها هم از بس شیرین به نظر میومد میخواستم خودشو بخورم! و ادای خوردنش رو درمیوردم و اونم خوشش میومد و میگفت: «دوباله!»
جیش میش هاش رو هم سانسور میکنم و هیچی دیگه زمان تقریبن کند حرکت میکرد ولی بالاخره ظهر شد و مامانش اینا اومدن و محیا پرید توی بغل مامانش و لبخند شیطنت آمیزی هم به من زد فسقلی خوشمزه! بهش گفتم: «ای کلک حالا میخندی واسه من هاااان! پس چرا هی میگفتی مامااااااااااااااان و ماماااااااااااااااان! بیا اینم مامانت والا»!
الان که تقریبن صد روز از آخرین دیدارمون گذشته دلم واسش تنگ شده! خیلی! بویژه امروز که تولد چهار سالگیشه و دوست داشتم پیشش میبودم و میومد مث همیشه توی بغلم مینشست و بعد میگفت «دای علی بیا بلیم بازی»! 
جا داره از همینجا ببوسمت محیا جونم و بهت بگم تولدت مبارک، شیرین دایی!


نوع مطلب : خاطرات یک مسافر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
سید
سه شنبه 21 فروردین 1397 11:56 ق.ظ

سلام روح لطیف واحساس پاکتان ستودنی است الهی تاقیامت زنده باشید
پاسخ خاطرات کاکایوسف : سلام و عرض ادب
ممنونم از شما. لطف دارید.
همایون
پنجشنبه 10 اسفند 1396 12:01 ب.ظ
تولدش مبارک
انشالله روزی مهمانی تولد فرزندت را برگزار کنی .
پاسخ خاطرات کاکایوسف : سلام همایون خان
ممنون از شما. انشاالله
سربلند و سرافراز باشید در کنار خانواده به ویژه فرزند گرامیتان.
LIND
سه شنبه 8 اسفند 1396 03:37 ب.ظ
سلام ابجد خوان
چ خبر
دوسال پیش نظر دادی الان جواب میدم خخخ
سر بزن بهم
پاسخ خاطرات کاکایوسف : سلام جناب سروان (دیگه باس خدمت رو تموم کرده باشی)
ممنون که حضور پیدا کردی در کلبه کاکا
دل آرام
دوشنبه 7 اسفند 1396 03:08 ب.ظ
کوچولو ها دنیای بسیار شیرینی دارند .
دنیای کودکانه دنیای عاری از بدی هاست .
تولد این خانم کوچولو مبارک باشه و خداومد بخت بلند و عمر با عزت رو بهش ارزانی کنه و هماره سایه پدر و مادر رو از سرش دریغ نکنه

آمین
پاسخ خاطرات کاکایوسف : بله به نظر من هم همینگونه هست که فرمودید.
ممنونم از تبریکتون و دعای خیلی خوبتون.
دنیایتان آرام
مهرداد
یکشنبه 6 اسفند 1396 04:25 ب.ظ
خوب دوباره برید دیدنش
باید خیلی شیرین زبون باشه
خدا حفظش کنه...
مبارک باشه تولدش
پاسخ خاطرات کاکایوسف : ممنون مهرداد جان،
انشاالله تعطیلات عید یکی دو هفته خونه هستم و محیا اینا هم هستند
آهوی شهر راز
شنبه 5 اسفند 1396 11:44 ب.ظ
جا داره تولد محیاخانوم رو به داییش تبریک گفت. مبااااررررکه
پاسخ خاطرات کاکایوسف : ممنون از شما. سپاسگزارم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.