تبلیغات
خاطرات کاکایوسف - کُت تک!
بهانه ای برای بودن

کُت تک!

تاریخ:چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397-10:07 ق.ظ


Image result for ‫میدان نقش جهان‬‎  Image result for ‫سی و سه پل و پل خواجو شب‬‎

آن زمان شاید فقط 27 سال داشت! یا 29 سال! دقیق یادم نیست! ولی فاصله سنی اش با من 7 یا 9 سال میشد فقط!
هنوز دانشجوی دکترای رشته تاریخ بود که همزمان هیئت علمی دانشگاه شده بود و از قضا در همان پاییز 84 که ما صفر کیلومترها تازه دود چراغ دانشگاه به چشمهای بی خبرمان رسیده بود، شاگردش شده بودیم!
ظاهری آراسته داشت! خوش تیپ بود مثل اکثر آبادانی ها! در اغلب اوقات حتی وقتی خسته به نظر می رسید تبسم میان سیمای بی ریش و محاسن او خانه داشت و این حُسن تا سال آخری که شاگردش بودیم در تابلوی صورت او نقش بسته بود!
سال اول تدریسش بود و دو واحد تاریخ بیزانس به ما درس میداد! به سبک دبیرهای تاریخ دوران مدرسه، اول هر جلسه، از تعدادی از بچه ها سوالاتی پیرامون جلسه قبل میپرسید! 
به جز ترمهای یک و دو، دیگر با او کلاسی نداشتیم!
سه سال بعد وقتی که اردیبهشت نفس دانشگاه را طراوت داده بود، اردوی اصفهان و کاشان ما شکل گرفت! یعنی دقیقن 10 سال پیش از این!
از اهواز به سمت اصفهان رفتیم! روی هم رفته سی نفری میشدیم شاید کمی بیشتر! دو سوم ما دختر و مابقی پسر بودیم! معمولن دو تا از اساتید در اردوها کنار بچه های تاریخ میبودند ولی در این اردو یکی از اساتید به دلایل مختلف نتواست ما را همراهی کند و تنها استادی که با ما بود، همین استاد جوان بود!
قدیمیها گفته اند که انسانها را دو جور میتوانی بهتر و بیشتر بشناسی! یکی وقتی در سفر باشی، یکی هم وقتی زیر یک سقف!
استاد جوان ما که اکنون دیگر از تز دکترایش دفاع کرده بود، همچنان خوش تیپ بود و متبسم و خوش اخلاق!
خوش تیپی اش را دو بار گفتم! از قصد دو بار گفتم! یادم می آید در آن یک هفته ای که اردو بودیم یک بار تی شرت آستین بلند مشکی رنگ شیکی پوشیده بود که بعدها یکی از همکلاسیها در شبی گرم ما را با خود در مغازه های اهواز به این سو و آن سو میبرد تا بالاخره توانستیم یکی مثل آن تی شرت گیر بیاوریم! و بعدها دو سه نفر دیگر از همکلاسیها نیز شبیه همان تی شرت خریدند!
کُت تکی هم داشت استاد که بر تن او حس زیباشناسی چشمها را بیدار میکرد!
استاد در اردو خیلی مهربان بود! با ادب و احترام شوخی هم میکرد با بچه ها! مرا به اسم کوچک هم صدا میکرد گاهی! گاهی نیز در جمع پسرها ما را به لقبهایمان صدا میزد، همان القابی که با دیگر همکلاسیها از برای یکدیگر ساخته بودیم و دخترها از آن القاب بی خبر بودند! در حمل وسایل به بچه ها کمک میکرد! فروتن بود! و این فروتنی را فیلم بازی نمیکرد! بلکه خود واقعی اش بود! 
یادم می آید در اصفهان چقدر خویشتن داری کرد وقتی بحران ناشی از شکست عشقی آقای «کاف» و ماجراهایش با خانوم «ی» به اصفهان هم کشیده شده بود!
فارغ از مکارم اخلاق، در وادی دانش نیز با وجود سن و سال اندکش کمیتش لنگ نبود! تازه سه چهار زبان بلد بود! به قول خودش اگر عاشق آن دختر شیرازی (یعنی خانومش) نشده بود، درس و مطالعه و دانش را بیش از این نیز ادامه میداد!
در میدان نقش جهان اصفهان به مناسبت دفاع از تز دکترایش برای همه بچه ها بستنی خرید!
روی هم رفته سه چهار شب در اصفهان بودیم و دو سه شب هم کاشان! در اصفهان دخترها از خوابگاهشان گله ها میکردند و این امر رنجیدگی استاد را در پی داشت! دلش میسوخت که برخی خانوم ها اذیت شده اند! 
اما در کاشان وضع خوابگاه دخترها خوب بود و به ما پسرها خوابگاهی ندادند و ما مجبور بودیم در نمازخانه بزرگ خوابگاه بخوابیم! گوشه انتهایی را با صندلی مندلی جدا کردیم و کوله پشتی ها و وسایلمان را که اکثرن گز مز داخلشان بود گوشه آن محوطه کوچک گذاشتیم! استاد هم پیش ما خوابید آن سه شب! پتو متو نداشتیم! ملافه هم نداشتیم! زیر سرمان چیزی نبود که بگذاریم به جز البسه ملبسه خودمان! تازه صبح کله سحر صدای حاج آقایی که نمازش را بلند میخواند و فقط یکی دو نفر پشت سرش اقتدا کرده بودند به او ما را از خواب خوش جدا میکرد معمولن! با تمام این سختیها ازینکه استادمان کنارمان میخوابید و افاده هیچ نداشت خوشحال بودیم!
شبهای اردیبهشت کاشان چندان سرد نیست ولی به هر حال آخر شبها جوری میبود که به رواندازی نیاز میشد! یکی از شبها که ساعت از دو هم گذشته بود، وقتی استاد داشت کُت تکش را روی تن من که به خاطر خنکی هوا جمع و جور شده بودم، می انداخت لحظه ای بیدار شدم ولی به روی خودم نیاوردم! در همان حالت خواب و بیداری آن فداکاری استاد در خاطرم ماندگار شد! زیر چشمی دیدم که انگار دارد دیگر بچه ها را نیز ور انداز می کند و کم و کسریشان را رفع و رجوع! 
مگر آدمها به جز همدلی چه چیز از یکدیگر میخواهند؟! اگر غرور نداشته باشیم، میتوانیم بزرگ باشیم و بزرگ بمانیم، حتی اگر کنار شاگردان دوره کارشناسی روی فرش یک نمازخانه بخوابیم و روانداز خود را نیز به شاگردمان هدیه بدهیم!
آری استاد ما واقعن بزرگوار بود! تنها یک عیب داشت و آن هم تند راه رفتنش بود! جوری پیش قراول کاروان پیاده نظام سی و خورده ای نفری ما میشد و از مساجد و ابنیه و پلها و بازارهای تاریخی بازدید میکرد که ما یعنی من و جلیل معمولن جا میماندیم از او! وقتی او گوشه شمال غربی میدان نقش جهان رسیده بود من و جلیل که آرام راه میرفتیم و میرویم تازه کنج جنوب شرقی میدان بودیم! ما ابتدای تپه های سیلک بودیم که دیدیم استاد و یکی دو سه نفر از دیگر بچه ها آن بالا مالاها دارند سیر میکنند! 
البته استاد همیشه به من و جلیل میگفت «حالا که آروم راه میرید لااقل از انتهای لشکر هوای خانومها را داشته باشید!» و البته من و جلیل در اردوهای قبلی نیز همین گونه بود اوضاعمان و اصلن خانوم «ب» به ما لقب بادیگارد داده بود! یک بار هم خانوم «ر» در اردویی دیگر از ما خواسته بود که پشت سر خانومها راه برویم چرا که گویا از یکی دو پسر شیرازی متلک شنیده بودند! و ما مثل داش مشتی های جنوب شهر نقش داداشهای با غیرتشان را بازی میکردیم!
اردیبهشت آن سال در روز معلم به همراه دیگر بچه های کلاس نفری دو هزار تومان روی هم گذاشتیم! با آن پول در آن دوره که دلار هنوز حوالی هزار تومن سیر میکرد و طلا ارزان بود، توانستیم یک ربع سکه بخریم و بساط تخمه و سور شبانه مان را در میدان وسط دانشگاه کاشان فراهم کنیم! 
ربع سکه استاد را بچه ها در کادویی بسیار بزرگ جاسازی کرده بودند! در نگاه اول به نظر می آمد تلویزیونی یا چیزی با حجمی چنان بزرگ در آن کادو قایم شده است! استاد بعد از باز کردن چندین جعبه سرانجام به هدیه اش که در آخرین جعبه بود رسید و موقع باز کردن جعبه ها لبخند شیرینی به لبها داشت! بعد یکی از دخترهای کلاس (خانوم ب) از برای استاد شعری را که سروده بود، قرائت کرد!
جلیل که معمولن با هم بودیم و محرم اسرار هم، میدانست که من هم شعری آماده کرده بودم برای استاد! و هی در گوشم اصرار میکرد که «تو هم شعرت رو بخون!» ولی من نخواندم! یعنی وقتی دیدم یک شعر خوانده شد، ترجیح دادم نخوانم! گمان همان یک شعر کافی به نظر میرسید! شاید هم خجالت کشیدم در جمع بچه ها بخوانم! نمیدانم!
در راه بازگشت از سفر، استاد که به من لقب ملک الشعرای کلاس (حداقل در جمع ما پسرها اینگونه خطابم میکرد) داده بود، ردیف جلوی اتوبوس نشسته بود و من هم یک ردیف پشت سر او! گاهی کتاب کوچکش (اگزیستانسیالیسم/ اصالت وجود) را مطالعه میکرد! برایش شعر «زندگی» را خواندم! که کمی قبل از اردو سروده بودم! یادم نیست آن شعر مخصوص خود استاد را نیز خواندم یا نه! ولی بهرحال استاد خوشش آمد از آن سروده من! شاید هم نخواست دل نازک مرا بشکند و با لبخند شیرینش آفرینی به من هدیه داد!
لحظات آخر سفر که داشتیم به اهواز نزدیک میشدیم از استاد خواستم که متنی به یادگار برایم بنویسد! با تمام خستگی ای که داشت وقت گذاشت و متنی نوشت بر کاغذ کوچکی که هنوز دارمش! و متن کوتاه استاد این بود:
پک سیگاری است خوشی، دروغین و گیج که بر فراز قفس اندیشه ها دود میشود!
وه! چه خوشی تلخی! که به خمّار حسرت و تکرار همیشه های بی حاصل نرسیده میترکد!
صدایت قطع و وصل میشود وقتی که نخواهی به خطوط منظم شبکه های قانونی بیهوده استدراج، و به ارور (eror) های روزمره حیات در پشت سیمهای آشفته حیرت چشم بدوزی!
دودی غلیظ که «من هنوز متولد نشده» سرگشتگی ناپدید بودن را به خاطرت می آورد که میان دو تاریکی تنها یک جرقه ای!
میخواهم در آخر به استاد بگویم که خوشی با شما بودن، دروغین و گیج نبود! هر چند کوتاه بود، ولی خوب بود، خیلی خوب! همین!


نوع مطلب : خاطرات یک دانشجو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
همایون
شنبه 5 خرداد 1397 05:59 ب.ظ
با سلام
برخی از معلم ها و یا اساتید ، نقش بی بدیلی در ما ادم ها دارند ، هیچ وقت حذف نمی شوند و همیشه می مانند ، هر چند سالها از اخرین باری که بر سر کلاسش نشسته ای گذشته باشد . خاطرم هست در دوران دبیرستان معلم ریاضی داشتیم بی اندازه تاثیر گذار ، طوری که در ان شهر کوچک اغلب دیپلمه های ریاضی ، از مهارت بالایی در این درس برخوردار بودند . و این امکان نداشت جز تاثیر همان معلم دوست داشتنی ، شنیدم که چند سال پیش به رحمت خدا رفت روحش شاد . نسل من که در ان زمان در ان شهر کوچک دانش اموز او بودیم همواره او را نه تنها در خاطر بلکه در کار و روزمره نیز داریم . برخی معلم ها هرگز تمام نمیشوند .
پاسخ خاطرات کاکایوسف : با سلام و ادب
بله دقیقن همینطوره و برخی معلمها هرگز تمام نمیشوند در ابعاد مثبت قضیه. و البته برخی معلمها و اساتید (البته اگه بشه اسم معلم و استاد رو روی آنها گذاشت) هرگز فراموش نمیشوند ولی این بار در بعد منفی قضیه. یعنی بر خلاف این استاد عزیزی که ذکر خیرش شد، برخی نه دانش کافی دارند و نه اخلاق نیکو، که نداشتن دومی به نظرم آدمی رو از تهی سرشار میکنه.
با آرزوی سلامتی همه خوبان عالم
دل آرام
دوشنبه 31 اردیبهشت 1397 09:46 ب.ظ
دارممقایسه میکنم دبیر بدطینت دوران مدرسه را با این استاد گرانقدر ..
بلی مگر آدمیان جز محبت و احترام چه از هم میخواهند .

درود بر شما .

*****

در ضمن پاسخ کامنت اول شما فوق العاده محشر بود . بهش میگم حاضر جوابی عسلی ...
پاسخ خاطرات کاکایوسف : سلام
ممنونم از شما. از محبتها خارها گل میشوند...
«حاضر جواب عسلی» هم ترکیب جالبیه
مهرداد
یکشنبه 30 اردیبهشت 1397 10:11 ب.ظ
درود بر کاکای بزرگ
شاعر معاصر
چه استاد خوبی داشتین . دلم خواست.
حال و هوای دانشگاه گرفت دلم .
امید روزی خودتون استاد بشین و بسی دانشجو تربیت بنمایید.
پاسخ خاطرات کاکایوسف : سلام کاکو
شاعر کجا بید کاکو
مرسی، آرزوی بهترینها رو دارم واست، دلت دریایی مهرداد جان. طاعاتتم قبول باشه.
از بدخشانم
یکشنبه 30 اردیبهشت 1397 12:59 ب.ظ
داشتن استاد جوان خوشتیپ(2بار) که ذوقی دارد مثل برنده شدن تو لاتاری می میونه!
اما تی شرت آستین بلند!!! مگه داریم؟
پاسخ خاطرات کاکایوسف : داشتیم و شد...
ماجرای لاتاری رو هم به نحوی تقریر خواهم کرد اخوی بدخشانی درخشان کاکا
نفسم
چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 10:47 ق.ظ
عزیزم می دونی چرا بازدید وبلاگت کمه ؟
میخوای بازدیدت رو زیاد کنی؟
یه راه آسون و بدون هزینه واست دارم.
تبادل لینک کن
با وبلاگ من ( چون مخصوص تبادل لینک و افزایش بازدیده )
پاسخ خاطرات کاکایوسف : نه عزیزوم! عمدن دوس داروم تعداد بازدید کننده هام کم باشه. والا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.