تبلیغات
خاطرات کاکایوسف - رمضان و خاطره ها!
بهانه ای برای بودن

رمضان و خاطره ها!

تاریخ:یکشنبه 6 خرداد 1397-02:27 ب.ظ

Image result for ‫ماه رمضان‬‎  Image result for ‫زولبیا بامیه رمضان‬‎

ماه مبارک رمضان خود به خود خاطره انگیز است آن هم به خاطر ذات متفاوتی که این ماه صیام با دیگر ماه ها دارد! اساساً متفاوتها بیشتر در خاطره ها میمانند!
رمضان که میشود روند خواب و خوراک آنها که روزه میگیرند و گاهی حتی آنها که روزه نمیگیرند هم تغییر میکند! خیلی چیزهای دیگر هم تغییر میکند! البته گاهی هم هیچ چیزی تغییر نمیکند!
رمضان و خوابگاه:
سال نود خوابگاه شماره پنج کوی دانشگاه تهران بودیم! رمضان آن سال تقریبن مصادف بود با مرداد و شهریور! فاصله خوابگاه ما تا سلف کوی دانشگاه کم و بیش سیصد متری میشد! (از عبارت کم و بیش استفاده کردم یاد آخرین مصاحبه خولیو ولاسکو افتادم وقتی که سرمربی والیبال ایران بود. از او پرسیدند که چه چیز ایرانیها در این مدتی که ایران بودید، برایتان جالب بوده؟ گفت: «شما ایرانیها عبارت کم و بیش را زیاد استفاده میکنید در حالی که فرهنگ و تمدن شما نشان از دقیق بودن و نظم ایرانیها دارد، مثلاً کاشی کاریهای مساجد میدان نقش جهان را ببینید! چرا اینقدر از کم و بیش استفاده میکنید!؟ دقیق باشید!)
آن تابستان خیلی رمضان خاطره انگیزی داشتیم! من و میلاد و مهدی هم اتاق بودیم و هر کداممان به نوبت ساعت سه نصف شب (سحر) مسیر خوابگاه تا سلف را میرفتیم و سحری میگرفتیم و می آوردیم اتاق! در آن سحرگاهان که گاه نسیمی خنک به صورت آدمی میوزید و حالی به ما میداد، گربه ای از گربه های کوی مرا دنبال میکرد و چقدر حس خوبی داشت وقتی که با تکه ای خیلی کوچک از غذا او را نیز در سحری خویش شریک میکردم!
رمضان آن سال، شبها تا سحر بیدار میماندم و پایان نامه ام را مینوشتم و بعد از سحر میگرفتم میخوابیدم تا اذان ظهر!! و بعد به سایت دانشگاه میرفتم و کلی وب گردی میکردم تا اینکه خورشید خانوم دلش به رحم می آمد و غروب میکرد کم کم و در آغوش افق محو میشد! 
و باز من و مهدی و میلاد اینبار هر سه باهم به سلف میرفتیم و همانجا افطار و شام میخوردیم و البته زولبیا و بامیه هم بود! و اصلن مگر رمضان بدون زولبیا و بامیه هم معنایی دارد؟ والا!
همزمان با افطار، اخبار بیست و سی را نیز در کنار دیگر دانشجوها میدیدیم! یادم می آید همان زمان ها بود که بحث اختلاسهای چندین هزار میلیاردی داغ شده بود و همچنین قیمت سکه یهویی به مرز نیم میلیون تومان رسید و من و بچه ها به شوخی به هم میگفتیم «وووواااااوووو! فک کن مهریه عروس مثلن سیصد سکه باشه! اونوقت میشه صدوپنجاه میلیون!!!» (خب آن موقع به اکونونمی آتیه نمی اندیشیدیم! و اصولن عدم دوراندیشی مان در حد عدم دور اندیشی امرای سلسله های افشاریه و زندیه در باب جانشینان خود بود!)
رمضان و خانه:
سال نود و دو در انتظار نتیجه آزمون دکتری بودم و ماه رمضان در گرمای پنجاه و اندی درجه ای خوزستان، تیر و مرداد ماه را با ماه مبارک آذین کردیم!
خیلی ها عادت ندارند یا حالش را ندارند سحرها بیدار شوند و همان ساعت دوازده شکمی از عزا در می آورند و می گیرند تخت میخوابند! 
ولی کاکا عادت دارد بدون سحری روزه نگیرد مگر اینکه خواب بماند به هر دلیلی! 
آن مرداد ماه با مادر در حیاط بزرگ خانه مینشستیم و سحری ساده ای میخوردیم! برخی شبها هوا خیلی هم شرجی نبود و میشد در حیاط سحری خورد! 
مزیتش این بود که سایرین را به واسطه نور چراغ بی خواب و بد خواب نمیکردیم! در همان حین که مراقب بودم از دور و بر مباد کژدمی راه کج کند و به سمت سفره بیاید، گربه ای نیز اغلب سحرگاهان کنار سفره مان می آمد و میو میویی ملتمسانه به راه می انداخت، درست همان زمان که دعای نوستالژیک سحرگاهان از بلندگوی مسجد روبروی خانه مان پخش میشد!
و باز به یاد گربه کوی دانشگاه، چه قدر حس خوبی داشت وقتی لقمه کوچکی برای آن گربه می انداختم! و چشمهای سپاسگزار آن گربه و صدای قوقولی قوقوی خروس خانه در آن سحرگاهان هنوز در خاطرم مانده است!
رمضان و مدرسه:
مدرسه دوره پیش دانشگاهی ما در شهرستان بود و ما بچه دهاتیها میبایست چهار یا پنج روز از هفته را بیست و پنج کیلومتر طی طریق میکردیم تا بتوانیم پشت نیمکتهایی بنشینیم که روی هر کدامشان پر بود از نقاشیها و حکاکیهای هنرمندانه ی دانش آموزانی که قلبهای تیر خورده و صورتهای ذو قبلتین احتمالن بندر را در کنار هم نقاشی کرده بودند و ابیات عاشقانه نظامی گنجوی و سعدی شیرازی را زیرنویس آن تصاویر گویا چاشنی نموده تا به این طریق شیدایی دل عاشق خویش را زار بزنند!
ایام رمضان آن سال (سال 82) مصادف با پاییز بود! 
گاهی تایم عصر گاهی، حدود یک ساعت بعد از افطار ما تازه میرسیدم دهات خودمان! 
در واقع از مدرسه تا میدان اول شهر را پیاده گز میکردیم و تا ماشینی دلش به رحم می آمد و پای راننده اش بر ترمز میرفت و ما را با خود تا دهات میبرد کلی طول میکشید و آن وقت دیگر ستاره ها نیز نمایان شده بودند در آسمان شب! 
گاهی حتی به سریال بعد از افطار نیز نمیرسیدیم و آن زمان چقدر برایمان دنبال کردن آن سریالها مهم و جذاب بود! 
کنار جاده که می ایستادیم و وقتی غذایی در بساطمان نبود و فقط کیف و کتابهایمان (تمام علم و دانشمان!) بار دوشمان بود شبیه غزالی، هیچ گربه ای نیز محض رضای خدا همراهی نمیکرد تنهاییمان را! ولی خداییش بد هم نمیگذشت با دوستان آن دوران جوانی! همین!

پی نوشت: این تصویر زولبیا و بامیه رو که داشتم سرچ میکردم، گشنم شد لامصب!


نوع مطلب : خاطرات یک دانشجو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
همایون
پنجشنبه 17 خرداد 1397 09:19 ق.ظ
مرحوم احسان طبری متفکر و اندیشمند دوران معاصر که من شخصا به دو کتاب " ابولفضل بیهقی و عصر غزنوی " و " جستارهایی از تاریخ " از میان انبوه کتب او علاقه ویژه ای دارم در باب روزه گرفتن در ماه رمضان نقل جالبی دارند . اگر چه او توده ای بود و ماتریالیست و طبیعتا روزه نمی گرفت ، نقل او چنین است " من هر وقت قبل از اذان عصر در ماه رمضان ربنای شجریان را می شنوم حسرت می خورم که چرا روزه نیستم " .
حال حکایت من هم چنین هست عصر هنگام که صدای اذان با صوت مرحوم موذن زاده از بلند گوی مسجد نزدیک محل کارم پخش می شود ، پرواز می کنم به دنیای خاطرات و روز های کودکی که مادر و پدر با همین صدای افسانه ای روزه خود را باز میکردند ، روز گاری که روز گار بود ، امیدوارم هر عصر ، خاطره ای خوش و ماندگار برای فردایتان باشد .
پاسخ خاطرات کاکایوسف : درود بر آقا همایون عزیز
چقدر زیبا بود این کامنت شما. متشکرم بابت دعای خوبتون.
امیدوارم تمام لحظه های شما سرشار از خاطرات خوش شود.
دل آرام
چهارشنبه 16 خرداد 1397 02:02 ب.ظ
درود بر کاکا یوسف گرامی ...

خاطرات شیرینتان همیشه مثل بامیه های پر تخم مرغ و کم شیرینی و صد البته دلچسب ...


هرگز با این ماه مبارک ارتباط برقرار نکردم حقیقت امر ...
و هیچوقت هم نخواستم حلاجی و کالبد کنم چرایی آنرا ..
البته دانستی ها را بی جانبداری افراطی دانسته و گزینه سکوت را تیک زده ام .


پایدار باشید و سرافراز
پاسخ خاطرات کاکایوسف : درود بر شما همسایه گرانقدر ...
شما نسبت به خاطرات تلخ و شیرین کاکا لطف دارید.
روزه مریم هم خوبه، ولی روزه مریم خود را گاه وقت ضرورت بشکنید
شاد باشید همواره.
آهوی شهر راز
دوشنبه 7 خرداد 1397 10:23 ب.ظ
عجب گربه های قانعی بودن که با گرفتن یه لقمه، چشمشون دنبال بقیه غذاها نبوده
نماز و روزه هاتون قبول
پاسخ خاطرات کاکایوسف : گربه ها اونجور که بعضیها فکر میکنن خیلی هم بد نیستن. گربه ها هم مثل انسانها میمونن بعضیهاشون ممکنه جاه طلب باشن بعضیهاشون قانع بعضیهاشون چاق بعضیهاشون لاغر بعضیهاشون شکمو بعضیهاشون .... یحتمل اونایی که با کاکا سروکار داشتن قانع بودن لااقل در ایام رمضون
ممنون، از شما هم قبول باشه
مهرداد
دوشنبه 7 خرداد 1397 02:32 ب.ظ
سلام کاکو
رمضان واقعا خاطره‌انگیزه.
در همه ایام زندگی یه حس خوب و سبکی به آدم دست می‌ده.
این معضل بیدار شدن دیگران هم بد معظلی هستش.

قبول باشه کاکو
پاسخ خاطرات کاکایوسف : سلام مهرداد جان
التماس دعا. طاعاتت مقبول ا...
شایسته
یکشنبه 6 خرداد 1397 03:46 ب.ظ
سلامممممم نفسممممممممممم
خوبی عزیزممممممممم
وبت خیلی خوب بووووووووود خیلی
میخواستم بیای به وب منم سایت سر بزنی و با هم تبادل لینک داشته باشیم
می بینمت
پاسخ خاطرات کاکایوسف : سلام
عامو ولمون کن حوصلم نمیشه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.