تبلیغات
خاطرات کاکایوسف - فتح مهاراجه!
بهانه ای برای بودن

فتح مهاراجه!

تاریخ:دوشنبه 16 مهر 1397-12:39 ب.ظ


Image result for ‫غذاهای رستوران مهاراجه تهران‬‎       Image result for ‫سیزلر رستوران مهاراجه تهران‬‎

مهرماه پارسال بود که علی رغم تمام مهارتی که در ذات من و امیر و احمد (به ویژه امیر و احمد) وجود دارد از برای ستاندن شیرینی از رفیقان در ایام شادی، اما باز هم نتوانستیم بعد از به دنیا آمدن «مهدیه» مهدی را راضی کنیم که ما را به رستوران مهاراجه ببرد و در نهایت اکتفا کردیم به همان مرغ درسته ای که حکایتش پیش از این رفته است!
اما امسال باز هم درست در مهرماه با هدف فتح مهاراجه دلها را به دریا زدیم!
الغرض بعد از پنج ماه انتظار پولی بادآورده که قرار بود به مهدی برسد به او رسید! و من و احمد و امیر هم نقشی داشتیم در این وصال شیرین! تازه انتظار مهدی نیز این بود که نهایتن یک میلیون تومان باشد این پول، ولی یک و نیم میلیون شد! 
من و امیر و احمد از همان پنج ماه پیش قول گرفته بودیم از مهدی که اگر این پول بادآورده به او برسد ما را رستوران مهاراجه مهمان کند! و او قبول کرده بود!
از آنجا که حافظه ماهی وار مهدی را چندان اعتماد و انتظاری نیست، در این پنج ماه اخیر بارها این وعده را به او یادآوری میکردیم در خلال مباحث یومیه خویش! البته این یادآوری را وقتی مهدی در اتاقمان میبود فقط من بر زبان می آوردم ولی وقتی مهدی اتاق خودش میرفت، احمد و امیر نیز مسئله را با آب و تاب یادآوری میکردند به در و دیوار! ای روزگار!
خلاصه از یکی دو هفته پیش که ماجرای پول بادآورده جدی تر شد، بیشتر یادآوری میکردیم مراد خویش را! و مهدی نیز هر بار که خود را در آستانه شکست میدید به لطایف الحیلی پوشک مهدیه را بر سر زبان می انداخت و اینگونه عمرو عاص وار قصد فریب یاران را داشت! و چند بار نیز موفق به این کار شد و حتی در جبهه خودی نیز اختلاف افتاد که این پوشکهای گران حرفها دارند در دل خویش! احمد که شبیه اشعث بن قیس کندی بود و تا آستانه بازگشت از هدف خود خواسته نیز پیش رفت! امیر هم که برای خود از زیرکان دوران است، اینبار شبیه ابوموسی داشت فریب میخورد! ولی من بسان مالک یادآوری میکردم که تا خیمه مهاراجه فقط ده تاکید مجدد لازم است! فریب این پوشکهای گران شده را نخورید! فریب این ظاهر مظلوم را نخورید! همه میدانیم که این پول بادآورده بوده، شبیه پولهایی که بعد از چند سال ناغافل درون یکی از جیبهای البسه پیدا میکنیم! 
و اینچنین دو دلی ها سرانجام یافت و دلها دوباره یکی شد و امیر و احمد نیز که یک سال صابون به شکم زده و سماق مکیده بودند از برای یک غذای تند و دااااغ، وارد عرصه شدند و وقتی این دو سرو روان وارد عرصه ای بشوند احتمال فتح بسیار است!
فی الفور امیر به یکی از دوستان و آشنایان که چندین بار با او به مهاراجه رفته بودند زنگید و از او وعده تخفیفی هم گرفت و مقدمات کار فراهم شد! از آن سو مهدی نیز که دیشب تا نیمه شب بارها زنگیده بود و وقتی از وعده تخفیف مطمعن شده با خیال راحت سر بر بالش نهاده بود، دلگرم شد!
ظهر روز بعد یعنی چهارشنبه 11 مهرماه 1397 وقتی خورشید سایه گسترانیده بود بر شهر، مهدی به اداره آمد! با پیراهنی شبیه هندی ها بر تن و چهره ای مظلوم که باز میتوانست در لحظات آخر کار دست ما بدهد و هدف را به سرانجام نرساند! ولی به فضل پروردگار اراده احمد و امیر مصمم تر از اراده من هم شده بود آن روز و حتی صبح چهارشنبه وعده صبحانه را خیلی سنگین نخوردیم با نیت رسیدن به ناهاری که با وجود رعایت کردن تمام جوانب امر همچنان معلوم نبود نصیبمان شود! چرا که عمرو غیرقابل پیش بینی بود!
بالاخره امیر اسنپی گرفت و ماشین مورد نظر دم درب اداره آمد و ما به سمت او روانه شدیم. مهدی به حراستی اداره گفت که «علی قراره همه ما رو مهمان کنه!» و ما همه خندیدیم!
در مسیر اداره تا مهاراجه بارها مهدی از گرانی پوشک حرف زد و اینکه به جای پوشک مولفیکس، مای بی بی خریده از برای مهدیه و اینها! ولی دیگر کار از کار گذشته بود و احمد و امیر که کنار مهدی نشسته بودند مرا که کنار راننده بودم «مالک» صدا میزدند و با نزدیک شدن به مهاراجه هی میگفتند «فقط چهار ضربه باقی مانده مالک!»
سرانجام به مراد رسیدیم! کنار هتل جهان، وارد رستوران مهاراجه شدیم! مردی با شمایل هندی و سبیلی بزرگ خیر مقدمی گفت به ما و خانومی با لباسی سرتاسر قرمز نیز با لبخندی به استقبالمان آمد! دور میز چهار نفره نشستیم! صدای موسیقی هندی به گوش میرسید و کنار ما خانواده ای کره ای نشسته بودند و آن سوتر نیز پسر و دختری جوان که ایرانی بودند دور میز دو نفره ای گرم کار خویش!
لیست اغذیه را آوردند! قرار من و احمد و امیر نیز با وجود تمام شیطنتهایمان از ابتدا این بود که بیشتر از دویست تومان خرج روی دست مهدی نگذاریم تا مجبور نشود کهنه بچه بشورد بعد از این! داشتیم به منو نگاه میکردیم که امیر گفت «ما همیشه که به اینجا می آییم یک جور غذا میخوریم که خوشمزه است! میخواهید به گارسون بگویم همان همیشگی را بیاورد؟!» مهدی نیز ابوموسی وار و فی الفور گفت «بعله بعله همون خوبه!»
شمع کوچکی برایمان روی میز روشن کردند! صدای خواننده زن هندی به گوش میرسید و آهنگهای شاد یکی پس از دیگری در حال پخش شدن بود! ابتدا چهار ظرف (استکان مانند) سس قرمز برای ما آوردند! به نظرم خیلی تند نبود و مثل سسهای گوجه فرنگی بود که خودمان در جنوب به سمبوسه ها میزنیم!
بعد چهار ظرف سوپ آورده شد! به نظر سوپ گندم میرسید! گندمی که کلن پودر شده بود! خوشمزه بود و کمی تند! البته از دید مهدی خیلیییی تند به نظر میرسید ولی خب کامل هم خورد سوپش را!
سوپها که تمام شد منتظر مرحله بعدی ماندیم! در این حین احمد و امیر که روبروی من و مهدی نشسته بودند چند عکس هم انداختند از ما و گفتند «علی بالاخره به هدفت رسیدی هاااا، الان توی خیمه معاویه هستیم!» جوری هم میگفتند که انگار خودشان فقط تماشا میکردند و کاره ای نبودند! والا!
دو نان مخصوص گرد که درون یکی سبزی جات بود و درون دیگری جوجه چرخ شده، روی میز گذارده شد به همراه سس مخصوص! و باز مهدی میگفت «چه قدررر تنده!!! اینا چرا اینجورین؟؟!!!» ولی به نظر ما که خوشمزه بود!
بعد از این مرحله غذای اصلی رسید! دو نوع خورشت مخصوص بود که پر از سزیجات خاص ریز شده و تمبر و ادویه و اینها بود! تند بود ولی خوشمزه بود! دو دیس برنج هم بود که یکی قرمز و تند و دیگری سبز و پر از سبزیجات بود! یک پرس جوجه تزیین شده هم آوردند! و البته سیزلر مخصوص هم که جلز و ولز پیازهایش بخار باحالی را ایجاد کرده بود و انگار هنوز داشت روی آتیش میپخت وسط میز گذاشته شد! سیزلر مخلوطی از کباب گوشت و جوجه و ماهی و هویج و پیاز و اینها بود و البته به مقدار مکفی فلفل و ادویجه جات هندی!
گارسون هم برایمان نام غذاها را میگفت و تاکید میکرد که غذاهای رستورانشان غذاهای ایالت پنجاب است.
مهدی از هر کدام غذاها که میخورد میگفت «چقدررر تنده! اینا چرا اینجورین!؟ به جز آن جوجه معمولی که خیلی تند نبود بقیه را به زور میخورد! ولی میخورد!
بعد از صرف غذا، دسر مخصوص هم برایمان آوردند! یک بستنی به نام «کلفی» و دسری بنام «گولاب جامون» که انگار بامیه عسلی هایی بودند درون شیره داغ و به همین خاطر خیلی نرم شده بودند!
بعد از اینکه که شکمی از عزا درآوردیم موقع حساب و کتاب رسید و شادی مهدی رو به اتمام! ضربان قلب مهدی تند میشد شبیه تندی غذاهایی که خورده بود، ولی در باطن و ضمیرش امیدوار به تخفیفی بود که از قبل وعده گرفته بود از امیر! 
عابر بانکش را به امیر داد و گفت «خودت حساب کن!» بنده خدا از شدن استرس یادش رفت رمز کارت را به امیر بگوید! امیر هم که متخصص قرار گرفتن در این شرایط است به نرمی گفت: «کارتت رمز هم داره؟!» و مهدی که انگار هول شده بود رمز پنج رقمی ای را گفت! رمز دوم کارتش را!! و ما کلییی خندیدیم!
کارت خوان را آوردن روی میز به همراه رسید مربوطه! احمد و امیر نگاهشان به رسید گره خورد و لامصب باز هم نشد گره نگاهشان! امیر سر به زیر انداخت و با لبخندی تلخ گفت «بیا مهدی خودت بکش!» و رسید رو به مهدی داد! نود هزار تومن تخفیف خورده بود، ولی سر جمع بایست سیصد و نود هزار تومن پرداخت میشد!! مهدی انگار استخوانی در گلو داشت وقتی که کارت را میکشید! و ما سه نفر هم دلمان سوخت!
خلاصه اسنپ دیگری امیر گرفت و راه آمده را تا اداره بازگشتیم! با شکمی سرشار و حسی عجیب چنان که معمولن پس از پیروزیهای دراماتیک به آدمها دست میدهد! پیروزیهایی که آدمها برای رسیدن به آن دست به هر کاری زده اند و بعد از رسیدن به هدف احساس عذاب وجدان به آنها حمله ور میشود!
البته به محض اینکه به اداره بازگشتیم، سه کارت هدیه پانصد تومانی به مهدی داده شد! و ما سه نفر هی خودمان را گول میزدیم که بابا قرار بود اگه یه تومن بهش بدن ما رو ببره مهاراجه! حالا که یک و نیم بهش دادن، پس عذاب وجدان نباس داشته باشیم!
با تمام این احوال تا همین دیروز نیز احمد شبیه عمر سعد میگفت «من در مهاراجه کاره ای نبودم!»، خولی، همه اش زیر سر خولی بود! و به من اشاره میکرد! امیر نیز شبیه عبیدالله بن زیاد خطابه میخواند و وعظ میکرد که «آری مقصر ما نبودیم!»
من هم گفتم «شبیه شبث شده اید! همیشه همانجایید که به نفعتان باشد! تا دیروز مالک بودم، حالا خولی شده ام! تازه خولی دو زن داشت، من که زن ندارم، والا!»
همین! 


نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
همایون
دوشنبه 23 مهر 1397 10:21 ق.ظ
در نیمه دهه هفتاد در شرکتی کار میکردم که در زمینه خطوط انتقال و دکل ها فعالیت داشت و من بخاطر نوع فعالیتم دائم در سفر بین شهر های ایران بودم که در برخی از این سفر ها مدیر عامل شرکت که فردی چاق البته با شکمی بزرگ بود ، نیز بودند . این اقای مدیر عامل که خداوند بیامرزدش (شنیدم دو سال پیش بخاطر سرطان روده جان به جان افرین سپرد ) علاقه خاصی به غذا خوردن داشت در حد افراطی ، و بهمین خاطر اکثر رستوران های خوب ایران ( خوب به معنی غذای خوشمزه داشتن و نه به معنای متداول لاکچری بودن ، البته در برخی اوقات رستوران شیک یا لاکچری غذای خوب دارد و در برخی دیگر اوقات نسبتی بین لاکچری بودن و غذای خوب داشتن نیست ) را می شناخت ، و در هر سفری که با هم بودیم من هم الزاما با ان رستوران ها اشنا می شدم برای مثال در یک سفر تبریز در پاییز هفتاد و شش ، ما مقیم هتل گسترش شدیم در هنگام ناهار من پیشنهاد کردم که ناهار را در همین هتل صرف کنیم که با مخالفت شدید ایشان روبرو شدم که گفت اینجا غذایش مزخرف است بریم دیزی بخوریم و من را برد به دیزی فروشی به نام دلپسند که فوق العاده عالی بود و هنگام شام پیشنهاد کباب با دوغ عالی را داد و باز رفتیم به رستورانی به نام اکبری که اعتراف می کنم دوغ و کبابش سحر انگیز بودند ، همین ماجرا را در کرج و اصفهان ( ایشان من را با رستوران شهرزاد اصفهان اشنا کرد که امکان ندارد من اصفهان باشم و سری به شهرزاد نزنم ) و چند شهر دیگر داشتیم . البته در تهران داستان متفاوت بود خاطرم هست زمان نامزد بازی ( همان دوران حماقت مفرط ) اغلب من و همسرم به رستورانی کوچک در بلوار کشاورز به نام شاندیز می رفتیم که البته هنوز هم هست ، همانطور کوچک و ساکت ، بعد تر ها و همچنان امروزه اگر به رستوران برویم که قدری مکافات هست تنها گزینه انتخاب ما با در نظر گرفتن جیب و غیره لوکس شمشیری است اگر چه من بخاطر علاقه مفرط به البالو پلو ترجیهم هانی عباس اباد هست چون هم نزدیک منزل هست و هم دردسر های ترافیک ولی عصر را ندارد . دوستانه توصیه می کنم تا متاهل نشدی به انواع و اقسام رستوران ها برو چون در صورت تاهل ، بگذریم . البته باید تذکر دهم که من کل این خاطرات را نوشتم تا این نتیجه گیری اخر را بکنم که نمی دانم چرا کلا منصرف شدم و از ان گذشتم شاید ترس ، همیشه سلامت و شاد باشید .
پاسخ خاطرات کاکایوسف : سلام همایون خان
استفاده کردیم از خاطرات شما.
البته قسمت آخر را که سانسور کردید بایست خود کاکا حدس بزند.
امید است در دوره تاهل نیز بتوان گهگداری به رستوران رفت. اگر همسر آدمی شبیه دوست آدمی باشد.
خیلیها از دوران نامزد بازی به نیکی یاد میکنند، ولی شما برعکس. این را هم از برای خودمان حدسهایی میزنیم.
دلارم
چهارشنبه 18 مهر 1397 03:00 ب.ظ
اگر امیر آقا بلد کار باشند که حساب من یکی با کرام الکاتیبن خواهد بود .. خدا رحمت کند مرا ظاهرا آدم بی آزاری بودم !


در خصوص دعوت دوستان !!! والا کاکا سگ دو میزنیم و امیدمان به عرق جبین واهی و پا در هوا مانده است .. انشالا باد آورده ای بیاورد برای ما تا ببینیم تصمیم چه میشود برای مقربین درگاه ..
--------------
این امیر آقا هم یحتمل دوران خدمتشان چریک نظام بوده اند ... واگر غیر این است حتما در آشپزخانه پادگان کار میکرده اند



آقا پایدار باشید . باشد از این مهمانی های پر زرق و برق و فانتزی همراه با ملودی های نرم و دلنشین ...

پاسخ خاطرات کاکایوسف : سلام
امید است بادآورده ای به شما نیز برسد باشد که باد آن را نبرد...
امیر آقای ما در دوران خدمتشان جایی به از آشپزخانه خدمت کرده اند، البته اگه بشه اسمش رو خدمت گذاشت
از کاکا پیشنهاد اینکه درین اوضاع اکونومی مملکت، شام هندی دادن در مراسم عروسی جیب مبارک و همایونی میطلبد. چه بسا اغذیه و اشربه ایرانی و آذری که خوشمزه تر از غذاهای کشور هفتادودو ملت است. والا.
دلارم
سه شنبه 17 مهر 1397 01:01 ق.ظ
امیر آقا راست میگن ؟!! عجـــــب !

همان به که عزب بمانید . والا
و اما این کاری که شما با اقا مهدی کرده اید ظلم هیتلری بوده کاکا ... مالک کجای کار است آخه اخوی ! ...


راستی در عالم نسوان رسم بر این است جایی که میروند سریعا یا سلفی فیس میگرند و صد البته از سفره رنگین عکس هایی یادگار و یادبود ..

کاش اقلا تصاویری از میز خوش رنگ برای بینندگانتان مخصوصا مخاطبین نرم تن هم میگذاشتین که ببینند هندی ها به چه شکل دیزاین غذا انجام میدهند ..

هفته قبل یکی از آشنایان بهم پیشنهاد داده که شام و یا ناهار عروسی مان را بندازیم رستوران تاج محل - حال با این آدرس جدید که شما دادین فردای روزگار اگر چنانچه صدای حقیر از محضر آمد ... بنده آدرس وبلاگتان را خواهم داد به شاکی قضیه....

پاسخ خاطرات کاکایوسف : سلام
بابا این مهدی اونقدر هم که خوانندگان استنباط کردن مظلوم نیست. نقطه چینی است از برای خودش
اون عکسهایی که گذاشتم شبیه همون غذاهایی است که خوردیم. البته خودمون هم عکس گرفتیم ولی حوصله کم کردن حجم عکسها در این هوای خنک پاییزی نبود.
ولی در مورد شام یا ناهار عروسی، امیرمون که بلده کار هست میفرمایند که تاج محل خیلی هم بهتر از مهاراجه نیست ولی یه کم بهتره. و البته کلن رستورانهای گرونی هستن از برای شام عروسی دادن.
بهرحال انشاالله پیوندتان به مبارکی باشد. و بعد از مراسم چندتا از دوستان همجنس خودتان را نیز به صرف شیرینی عروسی به مهاراجه یا جایی از این قبیل دعوت نمایید. باشد که دعای خیر آنان زندگیتان را پر از خوبی بنماید.
مهرداد
دوشنبه 16 مهر 1397 10:56 ب.ظ
شکموها
شکمی رو از عزا درآوردین.
اون تشبیهاتش به جنگ صفین و اسامی واقعا عالی بود.
شبث ابن ربیع وار بودن ها دوستان.
پاسخ خاطرات کاکایوسف : سلام مهرداد
خواهش. بلی شکمی از عزا درآوردیم. تازه یادم رفت امیرمون رو به عبدالله بن زبیر تشبیه کنم وقتی کنار سفره غذاست
آهوی شهر راز
دوشنبه 16 مهر 1397 05:50 ب.ظ
یکبار به دوست جان ما هم یه پول بادآورده رسید. من و یکی دیگه از دوستان خودمان رو با از طرف دوست جان دعوت کردیم هفت خوان. خدایی دوست هم بدون تردید و اینا قبول کرد ولی نمیدونم چرا دوبار بعدش که دونگی رفتیم همون رستوران، بیشتر بهم چسبید تا بار اول.
حالا دفعه های بعد که از جیب مبارک خرج کردید ببینید حس شما چطوره کاکا
پاسخ خاطرات کاکایوسف : در تدارک جبران مافات هستیم. البته نه در حد توابین ولی خب تا حدی جبران میکنیم.
دونگی هم خوبه. ولی جیب مبارک خوب نیست
امیر
دوشنبه 16 مهر 1397 03:26 ب.ظ
سلام کاکا. جالب بود ولی باز هم در متن مصادره به مطلوب کردی. قسمت پایانی داستان زمانی که مهدی فکتور را از ترس رویت به خانه نبرد و در رسید پرداخت خورده بود هتل جهان و مهدی نگران از اینکه منزل ببیند و فکر کند با همسر دیگری به هتل رفته است و ...
و در آخر وقتی سر کار رسیدیم بلافاصله نقشه تاج محل را برای همکار بعدی کشیدی.
خوانندگان محترم منتظر فتح تاج محل باشند
پاسخ خاطرات کاکایوسف : سلام امیر
آره خداییش بنده خدا مونده بود به همسرش چی بگه!! حالا اشکال نداره باس واسش یه بسته مای بی بی بگیریم بلکه مرهمی باشد بر زخم کاری ای که بر تن و روح و روانش زدی!
کدام مصادره به مطلوب؟!
من کی نقشه کشیدم عاخه؟!
تا افرادی زیرک و باهوش چون شما وجود دارند ما به فتح تاج محل نیز ایمان داریم! و بقول احمد به زودی در تاج محل امیر را در کنار خویش خواهیم دید که به گارسونش خواهد گفت: «همان همیشگی، لطفن!!!!»
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.