تبلیغات
خاطرات کاکایوسف - شیرینی شکلاتی!
بهانه ای برای بودن

شیرینی شکلاتی!

تاریخ:یکشنبه 9 دی 1397-06:03 ب.ظ

    Image result for ‫کیک تولد شکلاتی نوتلا‬‎

چهارشنبه بود و ساعت از سه و نیم بعد از ظهر گذشته! خورشید پاییزی داشت کم کم رنگ میباخت! و هوا هم خیلی آلوده نبود!
من و امیرمحمد و احمد نشسته پشت میز کارمان، سرمان در لاک خودمان بود! که ناگهان مهدی (بابای محمد و مهدیه) یا همان قربانی فتح بزرگ مهاراجه با پالتویی مشکی که تا سر زانوهایش رسیده بود وارد اتاق شد و بعد از کمی احوال پرسی چد قدمی در اتاق راه رفت و ما سه یار دبستانی بار دیگر سرمان به کارمان مشغول شد! 
اندکی بعد با این دیالوگ مهدی شش دانگ حواسمان به سمت او جلب شد: «کسی نیست بره واسمون شیرینی بخره!؟»
گردن مبارک تیم سه نفره اتاق ما متوازن و هماهنگ ناخودآگاه به سمت مهدی چرخید و کمی در همان زاویه مکث کردیم! و همزمان تصوراتی از ذهنمان گذشت! 
امیر با نگاهی مدبرانه در ذهنش میگذشت که «چه طعمه چرب و نرمی! چه مرغ نازک خیال و نا زیرکی که با پای خود وارد دام ما شده امروز!» 
احمد با تبسمی هوشمندانه می اندیشید که «چگونه این جماعت مار گزیده باز هم مشتاقانه به انتخاب خویشتن به سوی ابتلایی سخت روانه میشوند؟!» 
و من پیش خود میگفتم: «خورشید از کدام سمت طلوع کرده که اینچنین مهدی گریزپا با پای خود وارد معرکه ای عظیم شده است؟! یحتمل چون دیده الان هیشکی حوصله بیرون رفتن نداره، یه همچین پیشنهادی داده!» 
در همین فکر و خیال بودیم که مهدی دوباره تکرار کرد: «کسی نیست بره واسمون شیرینی بخره!؟» 
امیرمحمد که بزرگ و صاحب اتاق است و تجربه ای گران از دست روزگاران به او رسیده و آبدیده دوران است، وقتی به جدی بودن موضوع ایمان آورد و عزم مهدی را جزم دید، بدون پرسیدن از علت این سخاوتمندی گفت: «یه شیرین فروشی ای هست که میتونم الان سفارش بدم ازش!»
در همین حین من از برای کاری برای چند لحظه به اتاق مافوق رفتم و وقتی برگشتم مهدی را دیدم که روی صندلی نشسته بود و مثل همیشه بشاش! ولی انگار باز هم غافلگیر شده بود و اصلن توقع نداشت که در طرفه العینی سفارشی داده شود تا کمتر از یک ساعت دیگر کیکی شکلاتی به قیمت شصت تومن به اداره بیاید، آن هم بدون اینکه هیچکدام از ما یک قدم از اتاقمان بیرون برویم!
برق رضایت در چشمهای احمد و لبخند ظفر بر لبان امیرمحمد نشسته بود و من نیز بسان پیاده لشکر (و نه شبیه مالک) قرار بود از این غنیمت بادآورده سهمی نصیبم شود! و لذا رو به مهدی کردم و گفتم: «چه خبر؟ اوضاع و احوالت چطوره؟»
مهدی با همان لبخندهای همیشگی گفت: «هدیه ای (همان دستبند کوچولوی طلا) را که در راستای جبران فاجعه مهاراجه برای مهدیه گرفته بودید دیشب به خانمم نشون دادم و گفتم بچه ها زحمتش رو کشیدن و ... ! خانومم وقتی متوجه شد کلییی ذوق کرد و همزمان با نگاه کردن به دستبند مهدیه گفت: ای باباااا! چرااا عاخه! ما که به دوستات شیرینی تولد مهدیه رو نداده بودیم! چرا زحمت کشیدن؟! اینجوری زشت شد که! به نظرم باس یه ناهار دعوتشون کنیم!»
وقتی مهدی جریان را اینگونه تعریف کرد ما کلییی خندیدیم و گفتیم: «البته مهاراجه فاجعه نبود بلکه فتح الفتوح بود و خاطره ای نیک! ولی چه خانوم دانا و با شخصیتی دارید شما! خب قبول میکردی دیگه!»
مهدی ادامه داد: «دیگه وقتی دیدم وضعیت بحرانیه و قراره شما رو واسه ناهار دعوت کنیم، مجبور شدم کل داستان مهاراجه رو واسه خانومم تعریف کنم! اولش گفتم یادته اون شبی که هیچی توی یخچال نداشتیم واسه شام و من رفتم چند تا تخم مرغ خریدم و واسه بچه ها درست کردیم و خودم هم گفتم من شام نمیخورم و سیرم و اینا؟! میدونی جریان چی بود؟ همون روز رفته بودیم مهاراجه با بچه ها! و حکایت مهاراجه رو نقل کردم! هر چی به ته ماجرای مهاراجه میرسیدم حس میکردم خانومم با ذوق کمتری دستبند مهدیه رو دستش گرفته! جوری که وقتی فهمید حدود چهارصد هزار تومن اون روز هزینه کردم، دستبند رو گذاشت روی میز و گفت: «کی من و بچه ها رو میبری مهاراجه؟!»
تیم هماهنگ اتاق ما در این لحظه همزمان با خندیدن گفت: «اگه قبول میکردی ما ناهار میهمانت بشیم، خرجت کمتر میشدااا! تا الان که بایست بچه ها رو ببری مهاراجه!»
از قضا اون روز کلی خندیدیم با هم! ولی حیف که خود مهدی زودی بایست میرفت جلسه ای بیرون از اداره و وقتی کیک شکلاتی رسید، اون رفته بود! کیک خوشمزه ای بود و با وجود اینکه امیرمحمد هم مثل من فهمیده بود که کبدش چربه، اما دل را به دریا زدیم و از آن کیک شکلاتی تیکه ای خوردیم! و چند نفر از همکاران اداره را نیز مهمان کردیم! با این وجود باز هم قسمتی از آن اضافه آمد و به خانه بردیم!
جای مهدی خالی بود! برای مهدی و خانواده اش لحظاتی شیرین آرزو داریم، همین!

پی نوشت: تصویر کیک بریده نشده واقعی است، ولی تکه کیک بریده شده کپی شده از سایتها است.


نوع مطلب : خاطرات یک کارمند 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
بسته آموزش کسب درآمد
دوشنبه 6 اسفند 1397 03:14 ق.ظ
وبلاگ زیبایی داری

به من هم سر بزن. هدیه خوبی براتون داریم!
همایون
شنبه 29 دی 1397 04:11 ب.ظ
با سلام بر شما دوست بزرگوار
اگر شما هم ازدواج کرده بودید الان متوجه انچه که بر سر اقا مهدی امده و در اینده بار ها بارها خواهد امد می شدید ، اشتباه تاکتیکی اقا مهدی تعریف کردن داستان برای همسر محترمشان بوده است ، تاوان این اشتباه برای ایشان سنگین خواهد بود حالا حالا ها . البته اشتباه شما هم ثبت خاطره مهاراجه بوده که سند کتبی بجای گذاشته اید ، وای چه اشتباه بزرگی اگر من جای اقا مهدی بودم تا الان شش بار کشته شده بودم .
پاسخ خاطرات کاکایوسف : با سلام و عرض ادب
قطعن تجارب همایون خان در این ارتباط گرانبهاست و فرمایشتون درسته. ولی کاکا هم که تجربه نداشته بر این باوره که اگه مهدی دوباره ما سه نفر رو دعوت میکرد ناهار خونشون، تاوان کمتری باس پرداخت میکرد
دلارم
شنبه 22 دی 1397 12:38 ب.ظ
اممممممم
جمعی اینچنین شاد و دوستانه نعمتی ست ...

خدا رو شکر کاکایو زیاد باب میل من نیست وگرنه الان بایست میپوشیدم که برم شیرینی فروشی و ...

چنان با احساس و شیرین خاطره را تعریف میکنید که فاجعه ای چنین جبران ناپذیر همچون مهاراجه برای شنونده گوارا نمود دارد ..

رحمت به تاتار اقا ..

هماره خوش باشین .
پاسخ خاطرات کاکایوسف : ای بابا! همسایه نیز انگار حادثه شیرین مهاراجه را به فاجعه تشبیه نموده اند! باشد که اینگونه نبوده است و تیم سه نفره ما تاتار نه
آهوی شهر راز
سه شنبه 11 دی 1397 02:44 ب.ظ
کیک شکلاتی بهتر از خامه ایه
پاسخ خاطرات کاکایوسف : به نظر منم شکلاتی بهتره. خامه واسه کبد چرب خوب نیست
مهرداد
دوشنبه 10 دی 1397 01:56 ب.ظ
عجب جمع دوستانه خوب و شادی دارین .
امید که همیشه در سلامت کامل عمر سپری کنید و جمع دوستان بی گزند باشه
ان‌شاءالله.
پاسخ خاطرات کاکایوسف : آمین.
ممنون مهرداد جان.
چند وقتی نبودی مرد دریا. دلمان تنگیده بود از برایتان.
سلامت و شاد باشی. ماهی که میخوری یاد ما هم باش
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.